<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دو لقمه خاطره ی سبز!</title>
<link>http://sindokhtane.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 07:10:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سیندخت 189</title>
<link>http://sindokhtane.blogfa.com/post-247.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هر دم از این باغ بری می رسد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سالگرد بابا دو بود...یه سال گذشت...زمان انگار مسابقه گذاشته بود و برای ما باور کردنی نبود...صبح قرار شد بریم خونه خواهری و اونا رو برداریم بریم بهـــ ـشــ ـت زهــ ـرا...طفلی شوهر خواهری هنوز پاهاش توی گچه و عصا زیر بغل داره...مامان زنگ زد که یه کم دیرتر راه بیفتید و من و خواهری یه سر رفتیم پاژنو زیر و رو کردیم بلکه چیزی بیابم که نیافتم! البته بود ولی سلیقه ام زیادی سخت پسند شده! خلاصه...راهی شدیم...گفتیم...خندیدیم...گل خریدیم برای مامانی و بابا دو...توی ترافیک بدی گیر کردیم...همه رسیده بودن...بالاخره از شلوغی جستیم و دنبال قطعه میگشتیم که...به سرعت خیلی غیرقابل باوری یه از خدا بی خبر از پشت زد بهمون و خواهری سرش خورد به شیشه و من و دختر خواهری پرت شدیم جلو...خدا رحم کرد...خدا رحم کرد...و فقط خدا رحم کرد!گلگیر سمت راست عقب کاملا رفت تو...اون موقع فقط تونستم با صدای بلند گریه کنم...گریه ای که اشکی نداشت...گریه ای که فقط علتش درموندگی بود...گریه ای که علتش ترس از این بود که آخه چرا؟چرا این همه اتفاق؟ گریه ای که شاید فقط ۲۰ ثانیه طول کشید!! اومدم پایین...تا صحنه رو دیدم دیگه برام اهمیتش از بین رفت...طرف هی گفت ترمز بریدم! شاهدین زیاد بودن...همه گفتن بیمتو بده و صلوات بفرستید و برید...همه گفتن تا افسر بیاد کلی طول میکشه...آقای از خدا بی خبر اظهار شرمندگی میکرد اما گفت وایستیم تا پلیــ س بیاد! شاید خسارت بیشتر باشه و شما اینجوری ضرر میکنید! ۲۰ هزار بار با صد و ده تماس گرفتیم...بالاخره یکی اومد...اون از خدا بی خبری که گفتم یهو زد زیر همه چیز...از اینکه میخواسته از سمت راستمون سبقت بگیره نگفت از اینکه ترمزش به حرف خودش بریده بود یا اینکه اشتباها پاشو گذاشته بود روی گاز نگفت...فقط دروغ گفت و دروغ...و حرصی که من می خوردم...آقاهه آروم بود و نگاه میکرد...یه لبخند بهم زد و بهش گفتم &quot; هر دم از این باغ بری می رسد آقاهه &quot; خندیدم...کاری نمی تونستم بکنم...یه لشگر آدم منتظر ما بودن که بهشون گفتیم برن...مامان و بابا اومدن...مامان کلی به اون از خدا بی خبر از شهامت گفت!! دختر خواهری رو برداشتن و رفتن...هر کاری کردیم شوهر خواهری با اون پای توی گچش نرفت...خواهری هم...مثل همیشه همدم ما موندن...مثل همیشه همرازمون...مثل همیشه تکیه گاهمون...خدا حفظشون کنه برامون...افسر اولی معطلمون کرد...افسر دومی تشخیص نداد!  بعد از سه ساعت علافی گفتن با هم توافق کنید! آره توافق کردیم! اون از خدا بی خبر یه چراغ شکسته داشت و ما یه ماشین تازه خریده که گلیگرش کمپلت داغون شد! با خدا کلی حرف زدم و اظهار چاکرانگی کردم که حتما بلای بدتری سر راهمون بوده که به خیر گذشته...مخصوصا با خوابی که دیده بودم و از صبحش صدقه گذاشته بودم...ناهار همه جمع بودن خونه قدیمی مامان اینا...توی اتاقهای مامانی و بابادو که همونجوری دست نخورده باقی مونده...هی گفتیم ما دیر میایم برید...نرفتن...خلاصه با قیافه های درب و داغون رسیدیم و همه دلداری دادن...همه از تجربیات بدترشون گفتن...همه خواستن ما آروم بگیریم و البته ما آروم بودیم...فقط یه انقباض کوچولو توی وجود من ایجاد شده! کلا اینقدر شرطی شدم که وقتی سوار ماشین هستیم هی یهویی جمع میشم...وقتی یه ماشین میاد از بغل از جلو از پشت ۱۳۰۰ دفعه داد می زنم! هی به آقاهه که خودش طفلی محتاط کامل هست گوشزد میکنم!در صورتی که ما تقصیر کار نبودیم...اما اتفاقات پشت سر هم باعث شده از همه چیز بترسم...البته ... سعی میکنم با توکل به خودش بازم آروم بشم...دیروز هی میخندیدم و میگفتم : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خنده تلخ من از گریه غم انگیزترست...کارم از گریه گذشتست بدان می خندم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بازم شکرت...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ببخشید...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 07:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sindokhtane&amp;postid=247</comments>
<dc:creator>sindokhtane</dc:creator>
<guid>http://sindokhtane.blogfa.com/post-247.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیندخت 188</title>
<link>http://sindokhtane.blogfa.com/post-246.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نمیدونم حکمت بعضی اتفاقات چیه...نمیدونم لابه لای بعضی چیزای کوچولو که گاها دادمونو در میارن چی پنهونه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالم کم و بیش گرفته...بدون هیچ علت خاصی...نمیدونم باید چی بنویسم...نمیدونم از چی باید بگم...یه عزیز برام پیغام گذاشته بود که من دختر موفقی هستم...خیلی به حرفش فکر کردم...خب تصوراتی که از نویسنده ی روزمره ها برای دیگران به وجود میاد خیلی جالبن...حتما بازتاب نگارش من این بوده...من از نظر خودم اصلا موفق نیستم! من به اون درجه ای که میخوام هنوز نرسیدم و بدتر از همه اینکه اصلا برای رسیدن بهش تلاش نکرده و نمی کنم...من از سطح تواناییم خیلی کمتر استفاده میکنم پس نمی تونم از خودم راضی باشم...توی ذهنیت من ، حدود ۸ سال پیش که آینده بافی میکردم ، سیندختی که الان حاضره باید لااقل یه سال از وکیل بودنش گذشته باشه...این بزرگترین اتفاقی بوده که می تونسته بیفته...به هر حال...من هنوز راه دارم تا موفقیت..البته اگه خودم بخوام!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i36.tinypic.com/27xklev.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرسی از توصیه هاتون...مرسی از مهربونی هاتون...صدقه هر روز میدم...صندوق محک هم دارم...اسپند هم هفته ای یکی دو بار دود میکنم! البته اینارو نمیگم که یه وقتی خدای نکرده برداشت بدی داشته باشین که من چقدر از خود متشکرم و اینا! بلکه جواب کلی یه سری دوست گل بود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i36.tinypic.com/27xklev.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پنج شنبه قشنگی بود...دیدن چند تا دوست گل...با هم بودن...حرف زدن...گل گفتن و شنیدن و حسابی کیفور شدن...شب هم به سرعت برق و باد حاضر شدن و به عروسی رفتن...منتها توی جاده ( عروسی توی یکی از شهرهای اطراف تهران بود ! ) یه کم حالمون زیادی گرفته شد...نمی دونم چرا ماشین جوش آورد...یعنی ما نفهمیدیم جوش آورده...وسط اتوبان خاموش شدیم! ترس داشت منو میکشت! خدا رو شکر که هنوز انسانهای فرشته خصلت روی زمین هستن که دست کمک به دیگران بدن...خدا خواست و رسیدیم تهران...به خونمون...فرداش آقاهه رفت ببینه ماشین چی شده ... یه ریزه خرج کوچولو...خب طبیعی بود و مشکل خاصی نداشت...وقتی تنها بودم گفتم یه کم به زندگی برسم...هر کاری کردم جارو برقی تمیز کاری نمیکرد گفتم شاید کیسه پر شده...عوضش کردم...بازم نشد...گفتم بی خیال با همین ذره ذره جارو می کنم تا آقاهه بیاد ببینیم مشکل چیه! ولی...یهویی به طرز عجیبی دسته جارو برقی از نقطه ی اتصال لوله خرطومی به لوله فلزی شکست...اونقدر اتفاقی بود که نشستم زمین و نگاهش کردم و کلی بهش خندیدم!!!! آخه دیگه چیکار می تونستم بکنم خب!؟ سریه جارو رو زدم به خرطومی و نشسته جارو کشیدم! ولی یه ذره مزه داد! چون دیگه لوله نداشت فرتی همه کثیفی ها رو قورت میداد و من کیف میکردم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i36.tinypic.com/27xklev.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز اما...با این هوای بارونی من پاییزی تر شدم...اصلا رمق ندارم...رفتم اطراف خونه یه قدمی زدم و یه بسته میوه تمبر هندی خریدم...حالا هم یه عالمه آشغال روی میز کامپیوتره! گفتم شاید حالم خوب بشه اما خب نشد! همیشه در روی یه پاشنه نمی چرخه...امروزم از اون روزاست...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i36.tinypic.com/27xklev.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 12:56:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sindokhtane&amp;postid=246</comments>
<dc:creator>sindokhtane</dc:creator>
<guid>http://sindokhtane.blogfa.com/post-246.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیندخت 187</title>
<link>http://sindokhtane.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نمیدونم از چیه...از پاییزه ؟ که همیشه فصل عشق ورزی من بوده...از توی خونه بودنه ؟ که خب عادی شده دیگه! از...میگن از این پارا*زیت هاست! دو هفته ای میشه هم من هم آقاهه مرتب سردرد داریم...دیگه مزمن شده و همیشه باهامونه...با مسکن هم آروم نمیگیره...به هر کسی هم می رسیم سردرد داره...آره از همینه...مخصوصا ما که نزدیک مرکز مخابراتی هم هستیم...الان هم یه ماه بیشتره که کلا ماه*واره جونمون رو از دست دادیم...ای خدا این زندگیه این بنده هات برامون ساختن؟ یه کم ادبشون کن خب...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://zibasazi01.persiangig.com/www.Pichak.net36.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;داشتم کتاب میخوند...بهترین کتابی که میشه خوند و همیشه تعلل میکنم...با معنی...خدا یه جاش گفته بود : شتر و اسب رو برای اینکه مرکب شما باشه براتون آفریدیم و یک چیز دیگه که بعدها از اون برای طی مسیر استفاده میکنید و بعدا می فهمید! خیلی برام جالب بود...ماشینه دیگه! خدایا...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://zibasazi01.persiangig.com/www.Pichak.net36.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فردا قرار بود بعد از مدتها خواهری و مامان اینا بیان خونمون...چون چند روز دیگه هم تولد خواهریه گفتم براش تولدشم می گیریم...دیشب شوهر خواهری پاش بدجوری پیچیده و الان توی گچه...خواهری هم به خاطر رسیدگی بهتر به همسر جانش شیفت فرداشو عوض کرد و در نتیجه مهمونی به هم خورد...ناراحت نیستم از به هم خوردن مهمونی...نمی دونم چرا!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://zibasazi01.persiangig.com/www.Pichak.net36.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پریشب معلوم نیست چه بلایی می خواست سرمون بیاد...رفتیم ماشینو از پارکینگ مامان اینا در بیاریم( ما پارکینگ نداریم! یعنی واحد ما نداره! ) من نشستم پشت فرمون...اصلا امکان نداشت...من پامو روی ترمز گذاشتم ولی ماشین به شدت رفت جلو و تالاپ...خوردیم به دیوار! داشتم می مردم از ترس...گونه ی آقاهه خورد به در ماشین...می ترسیدیم ماشینو بیاریم عقب همه جلوبندیش بیفته پایین...مامان و بابا با ترس اومدن...الحمدالله چیزی نشد...توی کوچه داشتیم راه خودمونو می رفتیم یهو یه خانوم (!) که داشت بار می برد کوبوند به آینه بغل و جرینگ...میخواستم فقط گریه کنم...آینه قیمتی نداره...ولی این دو تا اتفاق...به آقاهه گفتم بریم آینه رو درست کنیم برگردیم...می ترسم...صدقه گذاشت و گفت یعنی چی؟ قوی باش...چه روحیه ایه تو داری؟ آخه من قبل از ماشین دار شدنمون رانندگی کرده بودم اتفاقات اون شب برام قابل هضم نبود...خلاصه...بلا دور باشه از همه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://zibasazi01.persiangig.com/www.Pichak.net36.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;یا رب از ابر هدایت برسان بارانی&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم...&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 07:31:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sindokhtane&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>sindokhtane</dc:creator>
<guid>http://sindokhtane.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیندخت 186</title>
<link>http://sindokhtane.blogfa.com/post-244.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نبودم...چون دلیلی نداشتم پا به این خونه بذارم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقاهه رفت ماموریت...سخت بود برام مخصوصا موقع خداحافظی...سخت بود برامون...منم بعد از یه ذره ورجه وورجه رفتم خونه مامان...با یه ساک که توش بلوز و شلوار و وسایل حمام و دو تا کتاب و اینا بود...با ظاهری به شدت درب و داغون که هر کی میدید میگفت هنوز نرفته دلت تنگ شد؟ و من که مثل یه هاپوی غیر متمدن به همه می پریدم! خدا منو ببخشه...بابا تو هم همینطور! خوبیه خونه مامان اینا این بود که چون خاطره ازش ندارم می تونستم راحت وول بخورم و فکرم رو کم و بیش متمرکز کنم...تا پریشب که آقاهه اومد...فکر نکنم لازم باشه از دلتنگیامون بگم دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://sl.glitter-graphics.net/pub/1208/1208592b0it63a1kr.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دونم چرا حرفی برای گفتن ندارم...فقط خواستم ابراز وجود کنم...باید برم یه دل سیر نت گردی...چون کامی جون دیروز خراب بود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://sl.glitter-graphics.net/pub/1208/1208592b0it63a1kr.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از صدقه سر دو*لت عدالت (!) ما بی نصیب نموندیم و حقوق آقاهه جان حدود ۲۰۰ تومنی کم شد! ممنونیم! ارادت داریم...اجرتون با خدا!! ما که بیدی نیستیم با این بادا بلرزیم! ما که یادمون نمیره یکی رو داریم توی همه لحظه هامون که شمایی که پیشونیاتون رو به زور ، خاک و گلی کردین که بگین شما هم دارین...ما به خودش متوسلیم توی همه دقیقه هامون و به کوچیک بودن شما و این رفتارتون می خندیم...اونم با صدای بلند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه بار برای یه عزیز که دلش گرفته بود از روزگار ، گفتم که ما هم لحظه های بد داشتیم اما جوابش دهنمو بست...دلمم چلوند!!!البته راست میگفت مشکل ما چند صد هزارتومنی بود و مشکل اون چند میلیونی(توقعاتتو بیار پایین دختر!مگه همه مثل تو هستن!دهه...)...بعد به کوچیک بودن خودمون دهن کجی کردم...برای همینم اینو نگفتم که فکر کنید مشکل داریم! نه بابا...تا خدا هست مشکلی نیست...فقط ورق زدن این همه تجربه برامون دیگه هیجان انگیز شده!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://sl.glitter-graphics.net/pub/1208/1208592b0it63a1kr.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گیلاسی راست میگی...من هی میام اینجا قول درس خوندن میدم هی می زنم زیرش! اما این بار هنوز نزدم! واسه همین دلم نمی خواست تصمیممو اینجا بنویسم چون می دونستم شاید لااقل یه نفر اینو بهم گوشزد کنه که خب اون یه نفر تو بودی دیگه!! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://sl.glitter-graphics.net/pub/1208/1208592b0it63a1kr.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای منم کامنت همایش اومده...نمی تونم برم...این ۵شنبه یکی از شلوغترین روزهای منه...مرسی از دوستایی که منو لایق رای دادن دونستن...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://sl.glitter-graphics.net/pub/1208/1208592b0it63a1kr.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سردمه...لباسای گرم پارسالو در آوردیم...نمی دونم چرا اصلا بلوز آستین دار و گرم برای توی خونه ندارم...یعنی اینقدر بدبخت شدم!؟ باید برم چندتایی بخرم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://sl.glitter-graphics.net/pub/1208/1208592b0it63a1kr.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;اگر دست محبت سوی کس یازی&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;به اکراه آورد دست از بغل بیرون&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;که سرما سخت سوزان است...&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 05:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sindokhtane&amp;postid=244</comments>
<dc:creator>sindokhtane</dc:creator>
<guid>http://sindokhtane.blogfa.com/post-244.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سيندخت 185</title>
<link>http://sindokhtane.blogfa.com/post-243.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خب...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه چي از يه ظهر شروع شد! البته از دو شب پيشش شروع شده بود ولي اون يه تلنگر بود...اما اينکه ميشه براي اين شکستگي چيکار کرد همش از همون ظهر بود...اولين روزي که مامان اينا اسباب آوردن خونه ي جديد...من و خواهري توي مرغ بريوني سر کوچه نشستيم و منتظر که برامون آماده کنن تا ببريم و به داد شکمهاي بسيار گرسنمون برسيم...من توي دلم داغون بودم...داغون از ديدن يه حرکت که بارها تکرار شده بود اما اين سري آخر هر چي خواستم به روي خودم نيارم نتونستم...فکر کنم خدا خودش خوب صداي جرينگ جرينگ دلمو شنيد! داشتم براي خواهري درد دل ميکردم...اونم حقو تمام و کمال به من داد بدون در نظر گرفتن جانبداري هاي خواهرانه! اون لحظه که با هم حرف مي زديم به نظرمون هيچ راه حلي امکان پذير نبود براي خلاصي از اون وضعيت! اما همين که مرغو گرفتيم انگار خدا جرقه اي که لازم بود رو زد...اين شد که راهي شديم...راهي بانک...يه سوال در مورد وام و جواب مبني بر اينکه ما ( من و آقاهه )‌بايد کم کم ۷-۸ ماه صبر کنيم و يهو خواهري بود که گفت سيندختي من با اينکه همه وامها رو گرفتم اما اين يه دونه رو تا حالا نگرفتم! بعد از اونجايي که کارمند همون بانک بود با رئيس شعبه حرف زد و اونم گفت يه هفته اي به شما که همکاريد وام ميديم! اصلا خدا خودش فقط ميدونه توي دل من چه خبر شد! يهو انگار همه ي درا باز شد...خواهري خودش بهت زده شد که چه جوري شده که تا حالا اين وامو نگرفته! و من که نگاهم فقط به آسمون بود و انگشتام داشت شماره آقاهه رو ميگرفت...آقاهه اما هنوز مايوس! بهش گفتم يه وام از اداره سفارش داده بودي اون چي شد؟ گفت خب اونم بگيريم که باز جور نميشه؟ گفتم تو بگير کاريت نباشه...هميشه به خوش خيالياي من خنديده...بازم خنديد...اما من ديگه توي دنياي واقعي نبودم...داشتم بازم رويابافي ميکردم...بلافاصله سفارش دادم به شوهر خواهري که حواسش بهمون باشه...بعد روزنامه خريدم! بعد کلي فعاليت کردم...وام دو تا ضامن ميخواست که هر دو رسمي باشن ولي بانکي نباشن! و من و خواهري هي فکر کرديم چون هر چي توي فاميل و دوست و آشنا گشتيم فقط به رسمي هاي بانکي برخورديم! آقاهه هم که قرارداديه! خلاصه...زندايي کوچيکه شد گزينه اول...گزينه دوم بايد چند روزي صبر ميکرديم...متاسفانه جور نشد...دل توي دل من نبود ولي گفتم باشه اين بارم سر غرورمو کج ميکنم! خاله آقاهه قرار شد کمکمون کنه و بشه ضامن البته در صورتي که کارگزينيشون اجازه بده! من بازم شدم سير و سرکه...منتها ازش قول گرفتيم که به هيچ کسي چيزي نگه...از سفارش و توصيه بيزار بودم-بوديم ديگه! هي لحظه ها رو شمردم...خاله آقاهه شد ضامن دوم...وام جور شد...آقاهه وامو گرفت...روزنامه خريدم...شبش رفتيم يه موردو ببينيم با شوهر خواهري...همون شب قولنامه نوشتيم و حالا يه پسر بچه سبز روغني جلوي در خونمون نشسته! هيچي نمي تونم بگم جز اينکه خدا خودش زير سند ماشين دار شدن ما رو امضا زد و من توي اين ۲۰ روز بيشتر و بيشتر به اينکه گفته &quot; من در دلهاي شکسته خانه دارم &quot; ايمان آوردم...خدايا بارها و بارها سجده شکر هم کمه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ماشين چيزي نيست که بخواد يه آرزو بشه...اما اگه يکي که به نظرت اخلاق اجتماعيش صفره ؛ شعور خانوادگيش ...! و از خيلي جهات قبولش نداشته باشي يه طورايي با حرکاتش به تو بي احترامي کنه جوري که شب آخر هي اشک بريزي هي اشک بريزي نه از نداشتن ماشين ؛ بلکه به خاطر اينکه برات ماديات مهم نيست ولي بعضيا فقط از اين طريق ميخوان زير سوالت ببرن ؛ اونوقته که رسيدن بهش برات خيلي قشنگ ميشه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://zibasazi01.persiangig.com/www.Pichak.net17.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://shamim-shahdad.persianblog.ir/&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;شميم&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; گل رو ديدم...به خاطر تحويل سفارش محصولي که داده بود...عزيزم ببخش که با اون پاي خسته ات حسابي راه بردمت...ديدنت قشنگ بود...شرمنده که وقتم کم بود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://zibasazi01.persiangig.com/www.Pichak.net17.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فردا خانواده آقاهه ميان...وقتي برميگردم به گذشته ؛ مي بينم وقتي که قرار بود کسي بياد خونمون از سه روز قبل کل زندگيمو تميز ميکردم ؛ مي شستم و مي روبيدم! واي الان يا زيادي تنبل شدم يا کثيف شدم يا شايدم کار بلد شدم و خودم خبر ندارم!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://zibasazi01.persiangig.com/www.Pichak.net17.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زياد خوشحال نباشيد! هنوز استارت کار درسخوانيم نخورده! البته يه چند صفحه اي جزاي اختصاصي خوندم اونم مبحث نازنين &quot;‌قتل &quot; رو! ولي درگير کاراي ماشين و اينا بودم نرسيدم...قول شرف ميدم که بعد از رفتن مهمونام به جد بخونم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://zibasazi01.persiangig.com/www.Pichak.net17.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#cc00cc&gt;شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#cc00cc&gt;بر منتهاي همت خود کامران شدم&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#cc00cc&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 14:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sindokhtane&amp;postid=243</comments>
<dc:creator>sindokhtane</dc:creator>
<guid>http://sindokhtane.blogfa.com/post-243.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیندخت 184</title>
<link>http://sindokhtane.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خب...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرسی که از غبطه خوردنم حمایت کردین! اینا همه در راستای پیشرفته که بزرگترینش قبول شدن در ارشده...بزرگترینش پیشرفت فردی منه که به پیشرفت زندگی مشترکمون هم کمک میکنه...اون شب ( چند شب پیش!) با آقاهه که از ادارشون تا خونه پیاده اومدیم کلی حرف زدیم...همه این دغدغه هامو براش گفتم...گفتم که میخوام و تمایلم به پیشرفت الان به بالاترین حد خودش رسیده منتها ابزارم برای نقش زدن به این هدف زیاد قوی نیست...یکیش پشتکارمه که فوق العاده ضعیفه و دومی اینه که نمی دونم چرا احساس میکنم حافظم نم برداشته! آقاهه خیلی کمکم کرد...از خودش گفت...آخه ما دو تا در امر پشتکار نداشتن زیادی شبیه همیم! جفتمون همیشه توی همه آزمونا تا الان فقط به استعدادمون بسنده کردیم و جدی درس نخوندیم و تلاش نکردیم! گفت که بهش دقت کنم چون هدفش اینه که میخواد حتما تا سال آینده برای آزمون دکترا آماده بشه داره برای هدفش پایه ریزی میکنه...پایان نامشو جدی گرفته که تا ماه آینده انشاالله دفاع کنه...دیدم راست میگه...خیلی راهنماییم کرد...و من مصمم ترم هر چند هنوز شروع نکردم!! ولی احتمال زیاد از امروز استارت بزنم! بگید ماشالله!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://zibasazi01.persiangig.com/www.Pichak.net14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دایی کوچیکه چند ماه پیش یهویی تصمیم گرفت خونشو بازسازی کنه...متراژ خونه بد نبود اما نقشه قدیمی بود و خلاصه تمام مساحت به قول معروف کشته شده بود! همه گفتن خب این چه کاریه از اون خونه بلند شو و برو جای دیگه این همه خرج برای چی؟ اما مرغش مثل من یه پا داشت!( حلال زاده به داییش میره دیگه!) خلاصه...سه چهار ماهی یه خونه گرفتن و خونه خودشونو سپردن دست بازسازی...دیشب رفته بودیم دیدن خونشون...وای...به محض ورود باورم نشد اینجا همون جاست...فوق العاده شده بود...فوق العاده برای یه لحظشه! یه چیزی شده بود در نوع خودش بی نظیر! نقشه بسیار زیبا...اتاق خوابهای اندازه...وای یه دستشویی خیلی گوگولانسی داشت!! از همه بیشتر که مایه افسردگی منو فراهم کرد آشپزخونه ای بود با خدا تا کابینت! من همه جا چشمم دنبال کابینته! از بس که کم داریم! خلاصه خیلی خوشمون اومد و به پافشاری دایی جان بر عقیده اش و یه پا داشتن مرغش احسنت گفتیم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://zibasazi01.persiangig.com/www.Pichak.net14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مامان و بابا و خواهری اینا فردا میرن سفر...میرن شمال...خب ما به خاطر مرخصی نداشتن آقاهه و همچنین ماموریتی که در پیش داره نمی تونیم بریم...خب نمیشه دلم نگیره از رفتنشون که!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیشب توی خواب همش فکر میکردم آنفلونزای خوکی گرفتم! نه اینکه خواب ببینم بلکه هی غلت که می زدم توهم می زدم که گلوم شدیدا گرفته و التهاب داره و درد میکنه...تبم دارم و لرز کردم...یواش یواش داشتم می ترسیدم!هی میگفتم دیدی یه جا رفتی آخر دستاتو نشستی چی شد؟ حالا اگه بمیری چی؟ بعد رومو میکردم اونور که نفسم یه وقت نخوره به آقاهه!!! بعد میگفتم خب حالا چیکار کنم؟ مامان اینا که دارن می رن سفر اگه من حالم بد بشه چی؟ کی به دادم برسه ؟بعد که آقاهه بیدار شد بره بهش گفتم و گفت سریع یه کلد استاپ بخور و منم نخوردم و الانم فکر کنم هنوز خوکی نشدم!باشد که نشوم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://zibasazi01.persiangig.com/www.Pichak.net14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; اینم همینجوری!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;&lt;A href=&quot;http://persianweblog.ir/topblogs/&quot;&gt;&lt;IMG border=0 alt=&quot;محبوب ترین وبلاگ ها&quot; src=&quot;http://persianweblog.ir/images/topblogs/logo.gif&quot; width=120 height=60&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#996600&gt; یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود...&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 04:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sindokhtane&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>sindokhtane</dc:creator>
<guid>http://sindokhtane.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیندخت 183</title>
<link>http://sindokhtane.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این روزا کم و بیش دارم غبطه میخورم...میدونی که غبطه با حسادت فرق داره...اولی جنبه ی مثبت داره و دومی منفی...اولی یعنی کاش منم...دومی یعنی چرا اون؟!آره...این روزا غبطه ی خونم رفته بالا! البته یه خوبی غبطه داره و اونم اینه که باعث میشه یه کم موتورت روشن بشه یا اگه هست ، فعالتر بشه! شب و روزمو دارم با فکر کردن به این جنبه های مختلف غبطهه میگذرونم...گاهی براش فعالیت میکنم...گاهی استرس جونمو میگیره...گاهی می رم توی رویا...تجسم خلاق می سازم...یادم میاد اون وقتایی که تازه کتاب &quot; &lt;A href=&quot;http://www.bekhan.com/main/index.php?page=30&amp;bi=1103937&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;از دولت عشق&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; &quot; کاترین پاندر رو خونده بودم یا &quot; &lt;A href=&quot;http://www.bekhan.com/main/index.php?page=30&amp;bi=1107245&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;تجسم خلاق&lt;/STRONG&gt; &lt;/A&gt;&quot; شاکتی گواین رو...شاید حدودا ۱۵ سالم بود...اما کار هر لحظه و دقیقه ی من شده بود خلق کردن تصوراتم و جون بخشیدن به اونها...اینقدر به این کار ایمان داشتم و اینقدر باور ، که برای هر خواسته ی کوچولوی خودمم به کار می بستم و جالب اینه که &lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;هیچ وقت&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; نتیجه منفی برام نداشت...به یاد اون روزا زیادی می رم توی رویاها و اهدافمو شکل میدم...اما یه چیزی با اون وقتا فرق کرده و اونم اینه که من اون زمانا همراه با کشیدن نقش این تصوراتم ، براشون تلاشم میکردم...حالا باید یه کم روی سعی خودمم کار کنم که خب این قسمت سخت تره...اما...شدنی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i27.tinypic.com/rc97kk.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کار اور*یف لیم هم بد نیست...میگذره...۶۰۰ امتیازی شدم و انگار ۶ درصدی...این می تونه یه اتفاق خوب باشه...تجربه هام از سنم داره بیشتر میشه...دیگه هر موقعیت کاری که برام پیش میاد هل نمیشم...خوب زوایا رو بررسی میکنم...خوب به همه چی دقت میکنم و نهایتا یه &quot; نه &quot; قاطعانه میگم...هرچند از خونه موندن زیاد خوشم نمیاد ولی از اینکه یه ماه و دو ماه مشغول بشم و دوباره با یه موردی که از اول شاید باید بهتر بهش دقت میکردم بشینم توی خونه خسته ام...واسه همین دیگه دیگه دیگه ، سپردم دست خودش...هر وقت خواست مسلما راهشو برام باز میکنه...چرا اینقدر توی کارا به جای اینکه دربست بسپرم به صاحبش هی سراغ واسطه ها برم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i27.tinypic.com/rc97kk.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مامان اینا دومین کامیون اسبابشونم بردن به خونه جدید! حالا ی وانت مونده دیگه! که باید گلدونای خوشگل ویه سری خرده ریزو ببره...این وسط چند تا از گلدونا رو هم ما صاحب شدیم! روز آخر که وسایلو می خواستیم ببریم سخت بود...خاطره ها بالاخره جا موندن...از خونه خالی فیلم گرفتم که یادگاری بمونه هر چند خونه تا معلوم نیست کی فروخته نمیشه! ولی خب دیگه...دیشب مامان دلش گرفته بود...حیاطشو میخواست...درختاشو...دلداری من و خواهری و هر کسی دیگه هم بی فایده بود و هست...یه ماهی فکر کنم این وضعیت ادامه داشته باشه...حالا مامان نزدیک منه...حالا وقتی بیرون خونه باشم غصه نمی خورم که وای باید خسته برسم خونه و تازه ناهار برای خودم آماده کنم...یه راست میرم اونجا و ناهار می خورم و برمیگردم...حس جالبیه...تجربه نکرده بودم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i27.tinypic.com/rc97kk.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توضیح او*ریف لیم برای دوستایی که هی کامنتاشون بی جواب موند مخصوصا گلابتون عزیزم در ادامه مطلب!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i27.tinypic.com/rc97kk.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;پرواز اعتماد را&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;با یکدیگر تجربه کنیمم&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;وگرنه میشکنیم&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;بالهای دوستی مان را...&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;                                        مارگوت بیکل...&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 02:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sindokhtane&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>sindokhtane</dc:creator>
<guid>http://sindokhtane.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیندخت 182</title>
<link>http://sindokhtane.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;درگیری ها که زیاد بشه زمان خودشو گم و گور میکنه! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این هفته به معنای کامل کلمه مشغول بودم...بعضی روزا از ۸ صبح تا ۸ شب! اما خستگیم اذیت کننده نبود...وقتی وارد این کار میشی میل به پیشرفت نمی ذاره ساکن بمونی...دوست دارم این حس سیال باشه در طول زمان...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i4.tinypic.com/66adqax.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در طول ۲دقیقه و نیم چه کارا میشه کرد؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سریع فایل مورد نظرتو استارت میکنی برای دانلود! بشقاب غذای ناهارتو می ذاری توی مایکرویو و کلید گرم کن پلیزو میزنی...رختای روی بندکس رو که به اندازه یه ماشین هفت کیلویی بوده تا میکنی...بندکس رو میذاری کنار ماشین لباسشویی!نوشابه بهارنارنجو از یخچال میاری بیرون و یه لیوان پر میکنی و بعد می ذاری سر جاش...بشقاب سالاد رو هم ایضا! این دو تا رو می بری پای کامپیوتر...بوق مایکرو جان زده میشه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲ دقیقه و نیم خیلی وقته برای خیلی کارا ها!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i4.tinypic.com/66adqax.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پریشب &lt;A href=&quot;http://khatoonodowle.persianblog.ir/&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;کباب عربی&lt;/STRONG&gt; &lt;/A&gt;درست کردم...خیلی خوب بود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i4.tinypic.com/66adqax.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#cc0033&gt;دوستت دارم را من دل آویزترین شعر جهان یافته ام&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#cc0033&gt;این گل سرخ من است&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#cc0033&gt;سبدی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#cc0033&gt;که بری خانه دشمن&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#cc0033&gt;که فشانی بر دوست&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#cc0033&gt;راز خشنودی هر کس به پراکندن اوست...&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 10:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sindokhtane&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>sindokhtane</dc:creator>
<guid>http://sindokhtane.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیندخت 181</title>
<link>http://sindokhtane.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;گوشم نازنین تر از اونی بود که فکرشو میکردم! زیاد اذیتم نکرد...خواهری توی بانک که بودیم برای معاینه چنان گوشمو کشید که صدای جیغمو مغازه های بغلی هم شنیدن! منتها فکر کنم دستش شفا بود! الان خوبه خوبم خدا رو شکر!!!راستش وقتی حرفاتونو خوندم یه ریزه ترسیدم...من اصلا تا حالا نمی دونستم عفونت گوش خطر هم ممکنه داشته باشه! یا اصلا چه مدلیه! ولی حالا بیشتر به گوشای عزیزم توجه میکنم! از حمــ ـام هم که میام حتما با گوش پاک کن خشکشون میکنم...مبادا از دستشون بدم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://bahar-20-10.persiangig.ir/08.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعضی وقتا از یه چیزایی حرصی میشم و اونقدرم براش خودمو اذیت میکنم که اصلا ارزش نداره...این جالبه که یه مدت خیلی کوتاه که میگذره خودم به بی اهمیتی غصه هام پی می برم! ولی خب این مدلی ام دیگه! ۵شنبه بود...مثل همه ۵شنبه ها قرار شد بریم بیرون...منتها قبلش گفتیم یه کوچولو بخوابیم...و این شد که با تاریک شدن هوا بیدار شدیم و ساعت دیواری میگفت که شیشه! آقاهه گفت پاشو بریم دیگه...من اما حس و حالی نداشتم...گفتم بی خیال و نرفتیم...قرار گذاشتیم بعد از شام بریم نزدیک خونمون پیاده روی و یه معجون مخصوص هم بخوریم و برگردیم...توی این فکرا بودیم که دوست آقاهه زنگ زد و گفت ما میخوایم شب نشینی بیایم خونتون...آی حرص نخوردم...آی کفرم بالا نیومد...اصلا در حد مرگ! تند تند کارامو کردم آقاهه هم میوه خرید و آماده نشستیم...ولی خوش گذشت...آخه دوستشون دارم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://bahar-20-10.persiangig.ir/08.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز کلاس اوریــ ـف* لیم داشتم اما نشد که برم...به خاطر سفارش دادن محصولات تا وقتی که رمز اینترنتیم بیاد باید تلفنی سفارش بدم که خب رسما امروز بیچاره شدم...از ساعت ۹ یه سره بوق اشغال شنیدم تا همین حالا...که خب خدا رو شکر تونستم اینکارو بکنم و سفارشهایی که داشتم رو ثبت کنم...نمیدونم چرا اینقدر حس سرزندگی بهم داده این کار...با اینکه همیشه فکر میکردم که فقط به درد کارای اداری میخورم اما نمیدونم چرا یه جورایی خیلی شاداب تر شدم با حتی فکر کردن بهش...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://bahar-20-10.persiangig.ir/08.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی دلم میخواد یه فیلم خوب ببینم...یه دونه گذاشتم کنار اگه برسم امروز ببینمش فکر کنم خوشحال بشم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://bahar-20-10.persiangig.ir/08.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;من بی نام تو حتی&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;یک لحظه احتمال ندارم...&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 10:46:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sindokhtane&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>sindokhtane</dc:creator>
<guid>http://sindokhtane.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیندخت 180</title>
<link>http://sindokhtane.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از دیروز بی حالم...از نصفه شب گوشم درد گرفته جوری که نمی تونم اصلا روی سمت چپم که اون گوش درد داره واقع شده بخوابم! فکمو باز و بسته میکنم درد داره...آقاهه میگه عفونت کرده...منتظرم خواهری بیاد ببینه بگه چه کار کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://bahar-20-10.persiangig.ir/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیشب کلاس داشتیم...این کلاسای او*ریف لیم آدمو به آینده و فتح رویاهاش امیدوار میکنه...به آرمان گرایی بودنش...خلاصه با آقاهه بعد از کلاس کلی راه رفتیم و به این نتیجه رسیدیم که می شه به طرز خوبی از این منبع کسب درآمد کرد البته &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;اگه خدا بخواد&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;...بعد به دلیل این همه تفکر و قدم زنی به شدت گرسنمون شد و یه کباب ترکی توی میدون فاطمی خیلی بهمون انرژی داد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما خونه رسیدن همانا و بعد از یه چای به بهونه یه رفع خستگی دراز کشیدن همانا و دیگه تا صبح بیدار نشدن همان! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://bahar-20-10.persiangig.ir/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خستگیام این روزا زیادن...یه جورایی توی بدنم خستگی مزمن دارم...در طول زمان کش میاد اما از بین نمیره...با هیچ استراحتی رفع نمیشه...اشکالی نداره..!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://bahar-20-10.persiangig.ir/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوباره با شروع مدرسه ها این دبستان پشت خونه ما داره کولاک میکنه...دیگه از هر چی معلم پرورشیه متنفرم! من اهل خواب صبحگاهی نیستم( به استثناء ماه رمضون!) ولی اینکه یه نفر با صدای دالبی(!) هی توی مغزت رژه بره و از شعر خوندن و دعوا کردن گرفته تا دعای فرج و بعدشم شعار مرگ بر ضدولایــــ ـت فــ ـ قــ ـیه و اینا گرفته تا سوتهای ورزش و نرمش هی و هی هر روز تکرار کنه خب معلومه به هم می ریزی دیگه...تازشم همزمان چند ده تا بچه فسقلی با صداهای نازکشون مرتب این چیزا رو تکرار کنن خب حق بدین سخته دیگه! بابا سخته...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://bahar-20-10.persiangig.ir/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقاهه آخر این ماه میره ماموریت...من از حالا غصه اون چند روزو دارم...از حالا دارم خودمو تمرین میدم اما میدونم که خیلی اذیت میشم...میدونم که لحظه هام غرق بی تابی میشه...میدونم که اصلا توی خونه ی خودمون دووم نمیارم و توی خونه مامان اینا بناچار بال و پر می زنم...آهای شماهایی که همسراتون مرتب میرن ماموریت یه ذره دلداریم بدین...سمیر؟ کجایی به دوست لوست نیرو بدی؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://bahar-20-10.persiangig.ir/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://sindokhti.blogsky.com&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;این وبلاگم&lt;/STRONG&gt; &lt;/A&gt;بازم به روزه...اگه سوالی یا نظری داشتین لطفا همونجا مطرح کنید...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://bahar-20-10.persiangig.ir/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;که در طریقت ما کافریست رنجیدن&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 06:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sindokhtane&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>sindokhtane</dc:creator>
<guid>http://sindokhtane.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
