تبليغاتX
دو لقمه خاطره ی سبز! - سیندخت 146







دو لقمه خاطره ی سبز!

سیندخت 146

چند شبه توی خوابهام همش صدای تیر میاد...صدای رگبار...گلوله...ترس...مخفی شدن...سیاهی...خدایا ببین چه به روزمون آوردن؟

------------------------------------------

از ۵-۶ سال پیش دکتر گفته بود که مامان باید دستشو عمل کنه...از همون وقتی که یهو قابلمه از دستش می افتاد...بارها کیف پولشو در آورده بود و به گمان اینکه هنوز توی دستشه، ولی کیف با محتویاتش افتاده بود و متوجه نشده بود...از همون وقتی که بعضی انگشتهاش موقع خم و راست گیر میکردن...اما گوش نکرد حرف دکترو...حالا...دو تا دستش به این مصیبت دچار شدن...ضمن اینکه دست راستش تغییر شکل هم داده!دیگه حرف دکترو گوش بکنه یا نه مهم نیست، به قول خواهری فقط برای فرم گرفتنشه که باید عمل بشه...حرف هیچ کدوممونو گوش نداد چون فقط نگران این بود که کی به زندگیش برسه...به مادر و پدرش که حالا دیگه ۶-۷ ماهه نیستن...به ناهار و شام من که اون موقع مجرد بودم...به خیلی چیزا...و فردا ، مامان عمل داره...اولین باره که مامانمو می فرستیم اتاق عمل...کلی دلشوره دارم براش...هرچند خیلی ساده و سریع هست ولی خب جلوی تپش قلبمو که نمیشه گرفت...من رو هم مامور نگهداری از دختر خواهری کردن...باید بمونم خونه و توی التهاب خودم دست و پا بزنم...خدایا ، توکل به خودت...

--------------------------------------------

دوست جونم هم نامزد کرد...خدا می دونه چقدر براش خوشحالم...آخه خیلی اذیت شده بود...سه سال به کسی علاقه مند بود و ظواهر نشون میداد که اونا هم تمایل دارن ولی...توی جشن عروسی اون آقا،کلی غصه خورده بود...ولی من همش دلداریش میدادم که اون دیپلم داشت و تو فوق لیسانس...ارزشهاتو دست کم نگیر...منتظر بودم از یه جایی یه کسی بیاد که لیاقتشو داشته باشه...و ظاهرا اومده...ندیدمش...یعنی این مدت و درگیریها و دغدغه ها اجازه نداده هنوز دوستمو ببینم...الان دوران خوش نامزدی رو می گذرونن...بهش میگم : قدر این روزا رو بدونا...میگه سیندخت همه همینو میگن...آخه چرا؟ میگم آخه این روزا که خیلی محدود با هم هستین ، یه مزه ای داره که هیچ وقت تکرار نمیشه...توی همه نگرانیاتون برای فردا،توی برنامه ریزیهاتون،توی از هم دور موندناتون و از همه بی مسئولیتی که فقط تا قبل از با هم شدنتون دارین خیلی لذتها خوابیده که بعدا می فهمی...میگه یعنی زندگی رو شروع کنیم اوضاع بدتر میشه؟ میگم نه دیوونه...اتفاقا خیلی بهتر میشه...علاقه ها بیشتر میشه...شناختها...آرامشتون...همه چی رنگ بهتری به خودش میگیره ولی خب این دوران از نظر من مثل یه پیتزای گنده می مونه که همه جور پنیر روش پاشیدن و هی کش میاد و تو هی کیف میکنی! البته اگه مثل من عاشق پنیر باشی!!!!! میخنده...کاش همیشه بخندی دوست من...

---------------------------------------------

دارم "دزیره"رو می خونم...شاید خیلی زودتر از اینا باید می خوندمش...ولی هیچ وقت برای انجام کارای خوب دیر نیست...

---------------------------------------------

آقاهه این شبا شعرای شفیعی کدکنی رو میخونه...بعضی اوقات همچین می خنده و کیف میکنه و داد می زنه سیندخت ببین چه کرده! و منم با  خوانش قشنگ خودش در لذت بردن سهیم میکنه...چقدر دلم برای اون روزا که غزلها رو می بلعیدم تنگ شده...

---------------------------------------------

چه سکوت سرد سیاهی! چه سکوت سرد سیاهی!

نه فراغ ریزش اشکی نه فروغ شعله آهی

همه دیده بسته ز وحشت همه لب گزیده ز حسرت

نه بشارتی به کلامی نه اشارتی به نگاهی

من و بانگ نفرت و نفرین که نمانده چاره به جز این

تو و همنوایی "آمین " چون فغان کنم که "الاهی..."

                                                                    سیمین بهبهانی...

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:32 توسط سیندخت |