تبليغاتX
دو لقمه خاطره ی سبز! - سیندخت 145







دو لقمه خاطره ی سبز!

سیندخت 145

اول تابستون...

اول تیر...

اول گرما...

اول عشق...

امروز سه سالگی هم شناسنامه شدن من و توئه...روزی که من و تو فهمیدیم که با یه "بله" گفتن زندگی چقدر دستخوش تغییر میشه...اصلا بزرگ شدن ما به همین یه کلمه بستگی داشت...انگار شونه هامون از همون لحظه،از همون ساعت ۷ و بیست دقیقه عصر بار مسئولیت خیلی بزرگِ خانوم و آقا بودن رو حس کرد...من و تو پا گذاشتیم توی یه جاده که فقط می دونستیم هر کسی باهامون نباشه خودمون هستیم و یه مهربونتر از همه که همیشه حضور قشنگشو حس کردیم...

امروز ، در سه سالگی اول تیرمان ، جای شادمانی نیست...یعنی دلمان نمی آید وقتی از سر و صورت شهرمان سیاهی می بارد بالا و پایین بپریم...اما برای خودمان دوباره غزل عشق می خوانیم و محبت را زمزمه میکنیم...صبح...مثل همیشه قبل از رفتنت با خواندن وان یکاد و آیه الکرسی بدرقه ات کردم و به خودم بیشتر از تو مزه داد ، زمزمه آرام ِ سالگردمون مبارکی که در گوشت گفتم! و تو که از همون لحظه برق خوشحالی توی چشمات درخشید و تا همین الان کم و بیش با هم مرور کردیم که سه سال پیش این موقع چه می کردیم و ساعاتی بعد چه...

زندگی با تو اینقدر برام لذت بخشه که هیچ چیزی از خدا نمیخوام...هیچ چیز...

----------------------------------------------

دختر دایی کوچیکه - تازه وارد ۱۰ سالگی شده - مدتی بود میگفت با من بیا استخر...همیشه بهونه می آوردم اما دیشب دیگه نتونستم روی بچه رو زمین بندازم! آقاهه گفت آخه گناه داره...باهاش برو حتما...منم قبول کردم...مشکلی وسط نبود جز حس مسئولیت پذیری...آخه دایی کوچیکه خیلی حساسه! واسه همین یه کم برام سخت بود...رفتیم و برگشتیم...در مجموع خوب بود...ولی خب خسته ام خیلی زیاد...

-----------------------------------------------

سعی میکنم قلممو به سمت روزمره هام برگردونم...کاش بشه...کاش دلم آروم بگیره...کاش هی نرم توی نت و در به در با ف ی ل ت ر ش ک ن دنبال خبرهایی بگردم که خوندنشون دلمو می سوزونه...بهتره بگم تمام انسان بودنمو آتیش میکشه...

------------------------------------------------

شرابی تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش(شر و شورش)...

                             

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 16:51 توسط سیندخت |