سیندخت 144
"خرداد" خیال میکردم که سبزترین سرنوشت را برایمان می سازی...نمی دانستم سیاهی ها از دهانت می ریزند...
حرفای این روزامون همه از یه جنس و یه رنگند...گفتن شاید خسته کننده باشه...حال قشنگی ندارن اوقاتمون و هی تکرار این موضوع اذیت کنندست...چون واضح و مبرهنه...
جمعه تولد دوست آقاهه بود...یه ماه پیش عروسی کردن و ما به علت دوری مسافت نتونستیم بریم...جو خوبی بود...با آدمای خوب زیادی آشنا شدیم...ولی تنها حرفی که نزدیم "تولد" بود!!
دیروز مامان و بابا خواستن من و خواهری رو کمی از جو ذهنی و فکری دلخراش این روزها دور کنن...پیشنهاد دادن بریم حرم حضرت عبدالعظیم...مدتها بود که دخترای مامان و بابا نشده بودیم! و رفتن به زیارت می تونست سبکمون کنه...لبیک گفتیم و راهی شدیم...روز بدی نبود...عصر هم آقاهه که سرماخورده زودتر اومد خونه...بگذریم از شب که فیلم کشته شدن دختر جوون حالمونو بدجوری گرفت...
خدایا کمکمون کن...
-------------------------------------------
همقفس صبور من ، حوصله پر ریخت تورا
من ز تو پر کنده ترم ، صبر ولی پر نشود
محمدعلی بهمنی

