سیندخت143
خیلی ترسیدم...خیلی زیاد...
حتی اگه نه سبز باشی نه رنگ دیگه،این حال و احوال مملکت برات دل و دماغ نمی ذاره...حوصلتو میگیره و نایی برای اینکه بخوای به خوشیها فکر کنی برات نمیمونه...دیگه تفریحی هم نمیتونیم داشته باشیم چون همه راهها بستست...دیروز خیلی کسل بودم...طبق عادت همیشگی قرار شد برم دنبال آقاهه و با هم پیاده برگردیم خونه...لااقل یه ذره نفس بکشیم...
از خونه اومدم بیرون و یادم افتاد پول همرام نیاوردم...با خودم گفتم عیب نداره مسیر اتوبوسیه...آقاهه رو هم می بینم دیگه! تا نشستم توی اتوبوس فهمیدم موبایلا باز قطع شدن! باز گفتم اشکالی نداره...می رم تا در اداره...اما هی نزدیک تر که میشدم دلم بیشتر شور میزد...حال بدی داشتم...یه ایستگاه مونده راهو بسته بودن...مجبور شدم پیاده بشم...حالا سیر و سرکه ایه که توی جون من داره می جوشه! : کاش پول اورده بودم الان یه کارت می خریدم می زنگیدم به اداره بهش میگفتم نیا بیرون همو گم میکنیم...با خودم میگم شاید هنوز آدمای خیّر باشن!! از مغازه داره میخوام که اجازه بده تلفن کنم و با روی باز می پذیره...هی اشغاله...همکارش میگه همین الان الان الان اومد بیرون...خیالم راحت میشه...تا اداره یه ۱۵۰ متر فاصلست...میرم اما نیست! با خودم میگم نکنه من توی مغازه بودم رد شده...برمیگردم...نیست...سرچهارراهو میگردم نیست...وای خدایا چه جوری همو پیدا کنیم توی این هاگیر واگیر؟مرغ سر کنده شنیدین؟ من بودم!!! با خودم گفتم الان فکر میکنه راهو بستن و من دارم پیاده میام بالا راه می افته به سمت پایین که منو ببینه...خیلی حال بدی بود...قابل درک برای کسی نیست...هی رفتم این ور هی اون ور...مردم همه زل زده بودن به حرکات من! یهو دیدمش از دور...دادم زدم و اسمشو گفتم...همه برگشتن به سمت کسی که من صداش کردم...گفتم که زیر نظرم داشتن!! تا دیدمش اشکایی بود که می اومد...تقصیری نداشتم خیلی خیلی ترسیده بودم...اوضاع ناامنی بدجوری روحیاتمو تحت تاثیر قرار داده...
----------------------------------------
توی محلمون...مادر و دختر رفتن بالا پشت بوم الله اکبر بگن...با رگبار تیر هوایی جا در جا کشته شدن...کوچشون سراسر مشکیه...خیلی دلم گرفت...خیلی زیاد غصه خوردم...حال وخیمی پیدا کردم از اون لحظه...
-----------------------------------------
صبورا!
از انتظار این همه شب که به آفتاب فکر می کنند،
بیشترم.
بیشترم از انتظار آدمی،برای نجات آدمی.
بیشترم از صبر زمین و کفر سنگ هایی که فرود آمدند
بر سنگها و آدمی.
هیوا مسیح...

