سیندخت 142
![]()
بعضی اوقات عمق یه حادثه می تونه اونقدر زیاد باشه که زندگیتو به حالت رکود صد در صد در بیاره...می تونه اونقدر روی تو تاثیر بذاره که ۱۸۰ درجه عوض بشی...میتونه همه ی اون چیزایی که مدتها بود آزارت میداد و با تمرین و ممارست کنارشون گذاشته بودی رو دوباره بهت برگردونه...می تونه تو رو از زندگی سیر بکنه...می تونه امیدهاتو کور کنه و می تونه تو رو در مقابل خیلی چیزا قرار بده و از همه مهمتر ارزشهای تو رو دستخوش تغییر و تحولات خیلی اساسی بکنه...
در اتفاقاتی که افتاد همه این حالات برای من پیش اومد...بگذریم از انرژیهای فروخورده ای که بلد نبودم آزادشون کنم اما در فضای سبز قبل از جمعه همه زنده شدن...بگذریم از پازل ۵۰۰ تکه ای که آقاهه برام خرید و از صبح روز سرنوشت تا ساعت ۸ شبش مدام نشستم و یه سره تمومش کردم فقط برای اینکه مزه استرسو کمتر بچشم...بگذریم از اینکه...خیلی حس بدیه که خیال کنی همه رویاهات یتیم شدن!باشگاه رو که با جدیت و عشق شروع کرده بودم یه هفته و نیم رها کردم...نه حس کار بود نه حال خوابیدن حتی...دم و دقیقه اشکی بود که پهنای صورتمو می پوشوند و می پوشونه! این وسط تفاوت عقیده با خانوادم هم مزید بر علت شد که بیشتر توی این مود قرار بگیرم...اما هر چی بود به نظر من تموم شد...دیگه کتابای قانونمو که به زور میخواستم خودمو بهشون تحمیل کنم دوست ندارم...به نظرم جز یه سری خطوط سخت با واژه های گنده گنده چیزی نیست...به نظرم خیلی به درد نخور و مسخره و پوچه! از خودمم کم و بیش بدم میاد! برای چیش بماند!!!!!
زندگی ادامه داره...اما اینکه...ولش کن!
-------------------------------------------
دیشب قرار بود جشن ولادت حضرت فاطمه توسط اداره آقاهه اینا برگزار بشه و من باید تا دیروقت تنها می موندم...مامان و بابا قول دادن بیان پیشم...اما به خاطر همین شلوغیها جشن کنسل شد! به همین راحتی...ولی من بازم با داد و فریادهای زشت همیشگیم (!) تونستم مامان و بابا رو بکشونم خونمون...عصر با مامان یه سر رفتیم خونه دایی کوچیکه و یه ذره روحیم مضاعف شد...
--------------------------------------------
هر وقت به یه بن بست توی یکی از خواسته هام می رسم بقیه ی اون چیزایی که میخواستم و میخوام و نشدن و یا نمیشن سر بلند میکنن و منو که صاحبشون هستم رنج میدن...
فیلم فرشته نزدیک است رو از تلویزیون دیدم...بعد از این همه خبرهای سیاه و سفید و سبز و این همه درگیری های ذهنی اولین برنامه ای بود که تونست ذهنمو آزاد کنه...هر چند اشک توی مشت این روزهای من برای مادر توی فیلم هم روون شد...به مامان میگم : تو برای من دعا نمیکنی؟ میگه هر شب...آخه فرشتهه توی فیلم میگفت دعای مادراست که باعث اتفاقات خوب و بد برای بچه هاشونه...
---------------------------------------------
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت...
حضرت حافظ...

