سیندخت 140
نمیدونستم اینقدر زود خدا به یکی از کوچیکترین خواسته های من و در اون مقطع یکی از بزرگترینها جواب مثبت میده...
بعد از مناظره اعصاب خورد کن چهارشنبه شب که به جویدن تمامی ناخنهای آقاهه و گاز زدن کوسن های روی مبل توسط من و صد البته در انتها به بالا و پایین پریدنهامون از فرط شادی ختم شد و گشت زدن در نت و شادمان بودن از همفکری کلی روشنفکر با نتیجه گیری ما(!) حدودای ساعت ۳ خوابیدیم!و فردا صبحش که داشتیم مراسم سالگرد امام رو از تلویزیون می دیدیم تا بلکه ر ه ب ر حرفی به دفاع از مسائل شب قبلش بزنه و هی ناامیدتر شدیم خواهری زنگ زد و گفت اگه شمال بیا هستین بگید بسم ا... و تا ۲ ساعت دیگه آماده باشید...منم تا قبل از اینکه آقاهه بخواد نتیجه رو اعلام کنه سریع به تمیزی خونه پرداختم و جفتمون شروع کردیم به حاضر شدن و ساعت ۱ اول جاده چالوس بودیم که به طرز بدی شلوغ بود!
این ابتدای سفر ما بود...که مازندران و گیلان رو گشتیم...و هر شب توی یه شهر اقامت کردیم...خیلی به این مسافرت نیاز داشتم...دریا هم مثل همیشه قشنگ بود و کف بر لب! جواهرده رو هم برای اولین بار دیدم و از اون همه زیبایی و نعمت به وجد اومدم و خدا رو شکر کردم...
و دیروز ساعت ۴و نیم رسیدیم خونمون که یه ربع بعدش توی مسیر سبز بودیم! آره خیلی توان داریم ماشاالله!!!! تا حدودای ساعت ۹ و ربع توی امواج بالا و پایین رفتیم و تحت تاثیر فضای قشنگ وحدت اشک هم ریختم...و دیشب یکی از شبایی بود که از فرط خستگی بیهوش شدم...و تا الان حال درست و حسابی برام نمونده...
روزهای سرنوشت سازیه...خدایا خودمونو به خودت می سپارم...

