سیندخت 137
یه چند روز که ننویسی هم نوشتن برات غریبه میشه هم تو برای دوستات!!
------------------------------------------
تولد عزیزم بود...آقاهه گلم که هفتمین روز از آخرین ماه بهار برای اولین بار نفس کشید و من به یمن این روز مبارک ، ۴شنبه خانوادمو دعوت کردم...حیف که خانواده آقاهه نبودن...کیکی که قصد داشتم براش درست کنم طرحش کتاب بود اما نمیدونم چرا این بار خامه برخلاف همیشه لج کرد و فرم نگرفت! اما بد نشد و کلی تعریف شنیدم! کیک مرغ و گردو رو هم درست کردم و به گواه همه عالی بود...ژله طالبی هم همچنین...خلاصه شب خوبی بود...هر چند درد عضلانی بدنم به خاطر رفتن به باشگاه کم و بیش اذیتم می کرد...
دیروز هم کنار هم بودن دلنشینی بود...هرچند بهانه ها گاهی دست به دست هم میدن و از تو یه هاپو می سازن...ولی لطف بیشتر با هم بودن اینه که شاید شناختها وسیع تر میشه! دیشب هم با خواهری اینا رفتیم سرزمین عجایب برای دختر گلش و گشت زدن توی تیراژه...شب روشنی بود!!!
------------------------------------------
آدما...آدمای جدید...همیشه اونطور که تو دوست داری از آب در نمیان!!!! یعنی شاید اوایل ، اون روزایی که پیداشون میکنی اونی باشن که تو دوست داری...خیلی کارا براشون بکنی چون فکر میکنی این حس متقابله اما...رفته رفته می فهمی زهی خیال باطل! اینه که سیندخت در این مرحله به راحتی دست از این آدما میکشه!!!!
------------------------------------------
امروز شاید سرآغاز یه اتفاق بزرگ باشه...اتفاقی که ماههاست به خدا واگذارش کردم...یه روند جدید...( فکر بد نکنیدا....موضوعش اجتماعیه! ) اگه خیری باشه این اتفاق می افته اگه هم نه...نمیدونم!
------------------------------------------
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم...

