پاتختی...
بعد از خوردن صبحانه ، مامان شاباشایی که دیشب برام جمع شده بود رو داد و من کلی خوش خوشانم شد
...البته من و آقاهه اونقدر حساب کتابمون قوی بود که تا شب عروسی و دکتر و بیمارستانی که رفتم فقط پول داشتیم!دیگه ول معطل! و همه ی چشم امیدمون به پاتختی بود! ( چه پررو!) قبلا یه س و ت ی ن برای لباسم گذاشته بودم کنار که چون یقه اش خیلییییییی بازه بتونم از اون که دکلته بود استفاده کنم...اما هر چی گشتم پیداش نکردم! خلاصه راهی خونه خواهری شدیم بدون س و ت ی ن...اونجا هم کلی خنده و شادی و خواهری بنده ی خدا کل خونه رو صندلی چیده بود و تمیز تمیز و آماده...رفتم دور و بر خونشون بلکه جنس گمشدمو بخرم دوباره اما هیچ مغازه ای محض رضای خدا باز نبود!!برگشتم و اصلا نمی دونستم چیکار کنم! بهترین راه این بود که به دخترخاله جان زنگ بزنم که توی راه برام بخره و اون بنده ی خدا هم قبول کرد...
اصلا حس و حال هیچ کاری نداشتم بس که خوابم می اومد! با خودم می گفتم که یعنی چی که پاتختی می ذارن؟! عروس و داماد بیچاره خسته و داغون بازم باید یه جشن دیگه برگزار کنن!اونوقت تا به اون روز خودم بیشتر از عروسیا ، پاتختیا رو دوست داشتم!! من دست به صورتم که نزده بودم هیچ ، لباس تو خونه هم تنم بود که خاله اینا رسیدن! خیلی ضایع بود دیگه! خوشبختانه چیزی که برام خریده بودن اندازه ی اندازه بود و فوق العاده عالی...شروع کردم به آرایش و هر چی همه گفتن برو آرایشگاه نرفتم!خب حالشو نداشتم چیه مگه!؟ موهامم مامان خانومی تماما بابلیس کشیدن و گوگولیه گوگولی شدم با موهای فرفرکی! خیلی موی فرفری به من میاد! لباسمم پوشیدم و دیگه آقاهه و شوهر خواهری و بابا رفته بودن خونه ی مامان اینا...آماده بودم و دیگه مهمونا یکی یکی اومدن که اولیاش خانواده ی آقاهه ی گلم بودن...مادر شوهری و جاری جان و خواهر شوهری و خاله ی آقاهه...بعدم که خب همه اومدن دیگه!نمی دونم چرا همه عروس بیچاره رو یه جور خاصی نگاه می کنن! من که کلی خجالت کشیدم! مخصوصا اینکه نمی دونستن دیشبش هیچ خبری نبوده!!
(بی ادب شدما نه؟!!
)
خلاصه...همه جمع شدن و بنده بازم باید می رقصیدم! ای بابا...
تازه درخواست عربی هم داده شد و بازم مجبور شدم اون کارم انجام بدم...مامان و خاله هی می گفتن بسه بسه...نگران چیز دیگه ای بودن بنده های خدا...![]()
رسیدیم به بخش خوش هدایا!
مامان و بابای آقاهه از قبل گفته بودن یه قالیچه دستباف هدیه می دن و ما اصلا فکر پول نقد نکرده بودیم...اما خب وجه نقد دادن که دستشون درد نکنه و خیلی کارساز بود...خاله خانومی من و دایی هام هم از قبل گفته بودن که پول بهتره و اینکارو کردن...دیگه تقریبا همه ی مهمونا ریالی برخورد کردن که کلی خوش خوشان ما شد! برای من برعکس خیلی از عروسا توی کمدی جمع نشد...یه سری چیزا مثل تابلوی عکس فوق العاده خوشگلی که دوست جونم برام گرفته بود و خیلی خیلی تناسب رنگ با خونمون داشت و یه تابلوی دیگه هم که " وان یکاد..." بود و واقعا نیاز بود و دیگه دیگه...آره یه همزن که خب من داشتم ولی با مخلوط کنم یه سره بود و بازم به دردم خورد...از همه مهمترم کادوی خواهری گلم و شوهرش بود...خواهری از قبل به ما گفته بود که می خوام سفر ماه عسلتونو من هدیه بدم...گفته بود خودتون بگید کجا...من و آقاهه بین کیش و شیراز مردد بودیم...چون بودجمون کاملا برنامه ریزی شده بود و می دونستیم که کم میاریم و نمی تونیم بریم کیش حسابی خرید کنیم و اصلنم فکر پاتختی نبودیم و همچنین به این دلیل که کیش اگه می رفتیم چون با تور بود نهایتا سه روز میشد قید کیش رو زدیم...اما...من همیشه دلم می خواست که توی اردیبهشت که فصل بهارنارنج هست برم شیراز اما هیچ وقت پیش نیومده بود! به آقاهه هم گفتم من و تو ارتباطمون با شعر شروع شد...بهتره که چون هر جفتمون عاشق حضرت حافظ و سعدی هستیم بریم زیارتشون...و اونم شدیدا قبول کرد!و خواهری هم قبول زحمت کرد و هزینه ی رفت و برگشت هواپیما و ۵ شب اقامت در یکی از بهترین هتلای شیرازو به ما هدیه داد...واقعا لطف بزرگی در حق ما کرد...![]()
ما از اونجایی که خودمون برگزار کننده ی مراسممون بودیم از این ور اون ور وامو اینا گرفته بودیم...یه وام یه میلیونی هم آقاهه از اداره گرفته بود( آقاهه ی گلم الان بعد از یه سال و نیم بهت می گم که من می دونم که تو اونو از اداره نگرفتی و از شوهر خواهری گرفته بودی اما برای اینکه من ناراحت نشم گفتی از اداره!! دیدی چه خانومه ی کارآگاهی داری!!!) که گفته بود در دو قسمت که حداکثر تا تیرماه طول میکشه می پردازه...اما وقتی دیدیم که وجوه نقدی زیادی دریافت کردیم قلمبه یه میلیون رو دادیم که دیگه راحت باشیم و با خیال راحت بریم سفر...
مهمونا که رفتن...خاله ی مامان آقاهه می خواسته خونه ی ما رو ببینه که گفتن شب حدودای ساعت ۱۰ میان و زود میرن...ما هم ساعت ۸ به بعد بود رفتیم خونمون اما خب نیومدن!
فرداش هم مادرزن سلام بود و ما از قبل هدایایی برای مامان خانومی خریده بودیم که تقدیمشون کردیم...لباس و کیف خریدیم! مامان خانومی هم به آقاهه یه ساعت خوشگل دادن و به منم چایساز...
اینجا قسمت آخر ماجراست...پس فردای عروسی ما ساعت ۱۰ و نیم صبح پرواز داشتیم به شیراز...اما...نشسته بودیم توی فرودگاه و من به آقاهه گفتم ببین مونیتورا هیچ کدوم اسم شیرازو نداره...برو یه سوال بکن...سوال کردن همانا و بیچاره شدن همانا! گفتن پروزا کنسل شده!! و به مسافرای این ساعت اطلاع داده شده که با پرواز ۸ صبح برن! اما از آژانس کسی به ما خبر نداده بود!بیچارگی عظیمی بود...بهمون گفتن پرواز بعدی ساعت ۲ و نیمه! تازه اونم اگه بتونن برامون کاری کنن...طفلی خواهری کلی غصه خورد...آژانس با صحبتهایی که باهاشون داشتیم بالاخره قبول کرد که سهل انگاری کرده و منم گفتم تحت هیچ شرایطی نمی رم خونه و تا ۲ میمونم! آقاهه گفت آخه چیکار کنیم این همه ساعت؟!و موندیم! روزنامه ، مجله ، کتاب و هر چی شما بگید خوندیم! و بهتر شد که نرفتیم! چون یه عده دیگه هم بودن که می خواستن اون ساعت برن و اگه ما دو دقیقه زودتر نرفته بودیم سر وقت مسئولان جامونو به راحتی میدادن به کسی دیگه و می گفتن نشد! ناهار هم در رستوران سنتی توی فرودگاه خوردیم و ساعت ۲ و ربع بود که به ما گفتن بیاید کارت پرواز بگیرید! یعنی یه ربع قبل از پرواز! ما ۵ ساعت و نیم توی فرودگاه مونده بودیم!!!خاطره ی خیلی جالبی برامون به وجود اومد...اونم روز اول ماه عسل...
تمام شد!
دوستای گلم اینم از خاطرات سیندختی...بالاخره من و آقاهه ی گلم که روزشماری می کردیم بیایم زیر یه سقف با هم شدیم و الان یه سال و پنج ماه و دوهفته و چهار روزه که توی یه خونه با هم نفس می کشیم...خیلی سختیا کشیدیم اما خب می ارزید...بعد از عروسی هم خیلی اذیت شدیم چون خانواده ها توقعاتشون در بدو ازدواج بچه هاشون زیاده و ما بازم تحمل کردیم...
آقاهه ی گلم با دنیا دنیا عوضت نمی کنم...دوستت دارم و از خدا می خوام که همون جور که دست ما رو گرفت همه ی دوستای گلی که می خوان به هم برسن و احساس می کنن راه پر سنگلاخی دارن رو هم همیاری کنه...
خدا جون خیلی دوستت دارم...
با اجازتون ما امشب می ریم اصفهان...با مامان اینا و خواهری اینا...برای اولین بار با هم می ریم سفر...هم من هم آقاهه تا به حال ۴ دفعه رفتیم اصفهان اما خب این بار فرق می کنه چون اولین باره که با هم میریم...هر چند سرماخوردم و حال و روزم خوش نیست ولی از خدا می خوام کمکم کنه که بهمون خوش بگذره...
دیگه از این به بعد با روزمره هام در خدمتتونم!!
