تبليغاتX
دو لقمه خاطره ی سبز!







دو لقمه خاطره ی سبز!

پاتختی...

بعد از خوردن صبحانه ، مامان شاباشایی که دیشب برام جمع شده بود رو داد و من کلی خوش خوشانم شد...البته من و آقاهه اونقدر حساب کتابمون قوی بود که تا شب عروسی و دکتر و بیمارستانی که رفتم فقط پول داشتیم!دیگه ول معطل! و همه ی چشم امیدمون به پاتختی بود! ( چه پررو!) قبلا یه س و ت ی ن برای لباسم گذاشته بودم کنار که چون یقه اش خیلییییییی بازه بتونم از اون که دکلته بود استفاده کنم...اما هر چی گشتم پیداش نکردم! خلاصه راهی خونه خواهری شدیم بدون س و ت ی ن...اونجا هم کلی خنده و شادی و خواهری بنده ی خدا کل خونه رو صندلی چیده بود و تمیز تمیز و آماده...رفتم دور و بر خونشون بلکه جنس گمشدمو بخرم دوباره اما هیچ مغازه ای محض رضای خدا باز نبود!!برگشتم و اصلا نمی دونستم چیکار کنم! بهترین راه این بود که به دخترخاله جان زنگ بزنم که توی راه برام بخره و اون بنده ی خدا هم قبول کرد...

اصلا حس و حال هیچ کاری نداشتم بس که خوابم می اومد! با خودم می گفتم که یعنی چی که پاتختی می ذارن؟! عروس و داماد بیچاره خسته و داغون بازم باید یه جشن دیگه برگزار کنن!اونوقت تا به اون روز خودم بیشتر از عروسیا ، پاتختیا رو دوست داشتم!! من دست به صورتم که نزده بودم هیچ ، لباس تو خونه هم تنم بود که خاله اینا رسیدن! خیلی ضایع بود دیگه! خوشبختانه چیزی که برام خریده بودن اندازه ی اندازه بود و فوق العاده عالی...شروع کردم به آرایش و هر چی همه گفتن برو آرایشگاه نرفتم!خب حالشو نداشتم چیه مگه!؟ موهامم مامان خانومی تماما بابلیس کشیدن و گوگولیه گوگولی شدم با موهای فرفرکی! خیلی موی فرفری به من میاد! لباسمم پوشیدم و دیگه آقاهه و شوهر خواهری و بابا رفته بودن خونه ی مامان اینا...آماده بودم و دیگه مهمونا یکی یکی اومدن که اولیاش خانواده ی آقاهه ی گلم بودن...مادر شوهری و جاری جان و خواهر شوهری و خاله ی آقاهه...بعدم که خب همه اومدن دیگه!نمی دونم چرا همه عروس بیچاره رو یه جور خاصی نگاه می کنن! من که کلی خجالت کشیدم! مخصوصا اینکه نمی دونستن دیشبش هیچ خبری نبوده!!(بی ادب شدما نه؟!! )

خلاصه...همه جمع شدن و بنده بازم باید می رقصیدم! ای بابا...

تازه درخواست عربی هم داده شد و بازم مجبور شدم اون کارم انجام بدم...مامان و خاله هی می گفتن بسه بسه...نگران چیز دیگه ای بودن بنده های خدا...

رسیدیم به بخش خوش هدایا!

مامان و بابای آقاهه از قبل گفته بودن یه قالیچه دستباف هدیه می دن و ما اصلا فکر پول نقد نکرده بودیم...اما خب وجه نقد دادن که دستشون درد نکنه و خیلی کارساز بود...خاله خانومی من و دایی هام هم از قبل گفته بودن که پول بهتره و اینکارو کردن...دیگه تقریبا همه ی مهمونا ریالی برخورد کردن که کلی خوش خوشان ما شد! برای من برعکس خیلی از عروسا توی کمدی جمع نشد...یه سری چیزا مثل تابلوی عکس فوق العاده خوشگلی که دوست جونم برام گرفته بود و خیلی خیلی تناسب رنگ با خونمون داشت و یه تابلوی دیگه هم که " وان یکاد..." بود و واقعا نیاز بود و دیگه دیگه...آره یه همزن که خب من داشتم ولی با مخلوط کنم یه سره بود و بازم به دردم خورد...از همه مهمترم کادوی خواهری گلم و شوهرش بود...خواهری از قبل به ما گفته بود که می خوام سفر ماه عسلتونو من هدیه بدم...گفته بود خودتون بگید کجا...من و آقاهه بین کیش و شیراز مردد بودیم...چون بودجمون کاملا برنامه ریزی شده بود و می دونستیم که کم میاریم و نمی تونیم بریم کیش حسابی خرید کنیم و اصلنم فکر پاتختی نبودیم و همچنین به این دلیل که کیش اگه می رفتیم چون با تور بود نهایتا سه روز میشد قید کیش رو زدیم...اما...من همیشه دلم می خواست که توی اردیبهشت که فصل بهارنارنج هست برم شیراز اما هیچ وقت پیش نیومده بود! به آقاهه هم گفتم من و تو ارتباطمون با شعر شروع شد...بهتره که چون هر جفتمون عاشق حضرت حافظ و سعدی هستیم بریم زیارتشون...و اونم شدیدا قبول کرد!و خواهری هم قبول زحمت کرد و هزینه ی رفت و برگشت هواپیما و ۵ شب اقامت در یکی از بهترین هتلای شیرازو به ما هدیه داد...واقعا لطف بزرگی در حق ما کرد...

ما از اونجایی که خودمون برگزار کننده ی مراسممون بودیم از این ور اون ور وامو اینا گرفته بودیم...یه وام یه میلیونی هم آقاهه از اداره گرفته بود( آقاهه ی گلم الان بعد از یه سال و نیم بهت می گم که من می دونم که تو اونو از اداره نگرفتی و از شوهر خواهری گرفته بودی اما برای اینکه من ناراحت نشم گفتی از اداره!! دیدی چه خانومه ی کارآگاهی داری!!!) که گفته بود در دو قسمت که حداکثر تا تیرماه طول میکشه می پردازه...اما وقتی دیدیم که وجوه نقدی زیادی دریافت کردیم قلمبه یه میلیون رو دادیم که دیگه راحت باشیم و با خیال راحت بریم سفر...

مهمونا که رفتن...خاله ی مامان آقاهه می خواسته خونه ی ما رو ببینه که گفتن شب حدودای ساعت ۱۰ میان و زود میرن...ما هم ساعت ۸ به بعد بود رفتیم خونمون اما خب نیومدن!

فرداش هم مادرزن سلام بود و ما از قبل هدایایی برای مامان خانومی خریده بودیم که تقدیمشون کردیم...لباس و کیف خریدیم! مامان خانومی هم به آقاهه یه ساعت خوشگل دادن و به منم چایساز...

اینجا قسمت آخر ماجراست...پس فردای عروسی ما ساعت ۱۰ و نیم صبح پرواز داشتیم به شیراز...اما...نشسته بودیم توی فرودگاه و من به آقاهه گفتم ببین مونیتورا هیچ کدوم اسم شیرازو نداره...برو یه سوال بکن...سوال کردن همانا و بیچاره شدن همانا! گفتن پروزا کنسل شده!! و به مسافرای این ساعت اطلاع داده شده که با پرواز ۸ صبح برن! اما از آژانس کسی به ما خبر نداده بود!بیچارگی عظیمی بود...بهمون گفتن پرواز بعدی ساعت ۲ و نیمه! تازه اونم اگه بتونن برامون کاری کنن...طفلی خواهری کلی غصه خورد...آژانس با صحبتهایی که باهاشون داشتیم بالاخره قبول کرد که سهل انگاری کرده و منم گفتم تحت هیچ شرایطی نمی رم خونه و تا ۲ میمونم! آقاهه گفت آخه چیکار کنیم این همه ساعت؟!و موندیم! روزنامه ، مجله ، کتاب و هر چی شما بگید خوندیم! و بهتر شد که نرفتیم! چون یه عده دیگه هم بودن که می خواستن اون ساعت برن و اگه ما دو دقیقه زودتر نرفته بودیم سر وقت مسئولان جامونو به راحتی میدادن به کسی دیگه و می گفتن نشد! ناهار هم در رستوران سنتی توی فرودگاه خوردیم و ساعت ۲ و ربع بود که به ما گفتن بیاید کارت پرواز بگیرید! یعنی یه ربع قبل از پرواز! ما ۵ ساعت و نیم توی فرودگاه مونده بودیم!!!خاطره ی خیلی جالبی برامون به وجود اومد...اونم روز اول ماه عسل...

                                                   تمام شد!

دوستای گلم اینم از خاطرات سیندختی...بالاخره من و آقاهه ی گلم که روزشماری می کردیم بیایم زیر یه سقف با هم شدیم و الان یه سال و پنج ماه و دوهفته و چهار روزه که توی یه خونه با هم نفس می کشیم...خیلی سختیا کشیدیم اما خب می ارزید...بعد از عروسی هم خیلی اذیت شدیم چون خانواده ها توقعاتشون در بدو ازدواج بچه هاشون زیاده و ما بازم تحمل کردیم...

آقاهه ی گلم با دنیا دنیا عوضت نمی کنم...دوستت دارم و از خدا می خوام که همون جور که دست ما رو گرفت همه ی دوستای گلی که می خوان به هم برسن و احساس می کنن راه پر سنگلاخی دارن رو هم همیاری کنه...

خدا جون خیلی دوستت دارم...

با اجازتون ما امشب می ریم اصفهان...با مامان اینا و خواهری اینا...برای اولین بار با هم می ریم سفر...هم من هم آقاهه تا به حال ۴ دفعه رفتیم اصفهان اما خب این بار فرق می کنه چون اولین باره که با هم میریم...هر چند سرماخوردم و حال و روزم خوش نیست ولی از خدا می خوام کمکم کنه که بهمون خوش بگذره...

دیگه از این به بعد با روزمره هام در خدمتتونم!!

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 8:23 توسط سیندخت |

عررررروسی!"26

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 11:26 توسط سیندخت |

دوران عقد-جهازبرون "24"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 9:56 توسط سیندخت |

دوران عقد-جهازبرون "23"

اول این عکس لباسم برای جشن برادر آقاهه...البته توی عکس خیلی بد افتاده ها...توی تن خیلی نازه...

خیلی حال بابابزرگم بد بود...نگرانی توی چهره ی همه داد می زد...تقریبا همه با اینکه خیلی دوستش داشتیم می خواستیم با این باور کنار بیایم که امکان هر جور اتفاقی هست! اما...اگه خدای نکرده طوری می شد این وسط تکلیف عروسی ما با اون همه هزینه که دیگه اصلا برامون مقدور نبود دوباره انجام بدیم چی می شد؟! یه روز این موضوع با من و من توسط من و خواهری پیش مامان مطرح شد...خودش از ما دو تا نگران تر بود...اما من حرف آخرو زدم : اگه اتفاقی بیفته ما دیگه نمی تونیم عروسی بگیریم...همه چی تموم میشه و ... دیگه بقیشو نتونستم بگم...قورت دادم! مامان خیلی غصه می خورد و شب و روز دعا می کردیم...

مثلا عید بود! نه خوشی ای نه شادی ای و البته اینا طبیعی بود چون مادر من و خانوادش داغدار خالشون بودن و دید و بازدید معنایی نداشت...اما آقاهه یه سره به من غر میزد! هی می گفت من نرفتم پیش خانوادم که پیش شما باشم اما اصلا انگار نه انگار که عیده! دلم گرفت...دلم پوسید...اوایل حق رو بهش می دادم اما مگه دست من بود؟ من می تونستم تنهایی پاشم بگم باید بریم خونه ی این خونه ی اون!؟ نه نمی شد...رفتن به خونه ی خاله و دایی هام اصلا به عزادار بودن ربط نداشت بلکه به خاطر مریضی بابابزرگم بود که خیلی حالش بد بود...کسی حوصله نداشت خب...

یه روز با هم رفتیم درکه...ما زیاد درکه می رفتیم اما الان از اون روز تا به حال نرفتیم!!! ناهار خوردیم و کلی کیف کردیم و یهو دلم بدجور شور افتاد...هی تلفن زدم خونه کسی جواب نداد تا اینکه موبایلم شارژ خالی کرد و نشستیم توی ماشین و موبایل آقاهه به دست به خواهری زنگ زدم که گفت بابابزرگ بیمارستانه...زنگ زدم به دایی بزرگه و برام توضیح داد که چی شده...خلاصه هل و ولای عظیمی بود!

تو این هاگیر واگیر ما باید به کارامونم می رسیدیم...دنبال کفش برای من و سفارش کارت و غیره...یادم رفت بگم که سر کارتای عقدمون که خیلی هم ناز بود و چون دو تکه اش کردم و چسبوندم توی آلبوم نمی تونم عکسشو بگیرم بذارم ، آقای کارت فروش یه اشتباه بسیار بزرگ کرد و اونم این که اسم آقاهه رو اول نوشته بود بعد اسم من! همیشه توی همه ی کارتا اول اسم عروس هست! من توی کارت فروشی بودم منتظر که آقاهه بیاد و دیدم اینجور شده و کلی اعصابم خورد شد و به مامان زنگ زدم و گفت باید دوباره چاپ بشه و آقاهه هی می گفت خب مگه چه ایرادی داره!؟ با همه ی اینا بالاخره دوباره چاپشون کردیم و الان یه عالم کارت خونه ی مامان از عقد ما مونده که همه اشتباهیه!!داشتم می گفتم...

پرو لباسم هم زمانش رسید...اولین پرو...استرس عجیبی داشتم...با خواهری و مامان و آقاهه و شوهر خواهری راه افتادیم! البته دو تا آقایون برای این اومدن که ما رو برسونن! رسیدم در مزون دیدم بسته است! خون خونمو می خورد و زنگ زدم به موبایل یکیشون و گفت دیر اومدی! در حالی که به ما گفته بود ۳ بیاین و من یه ربع به ۳ اونجا بودم...به دلیل استرسها و اضطرابهایی که ناخودآگاهم دچارش بود اونقدر داد سر زنه زدم و اونقدر عصبی باهاش برخورد کردم که هیچ کسی جلودارم نبود! ۲۰ دقیقه بعد جلوی مزون بودن! مامان می گفت نباید با اینا لج کنی لباست دستشونه و این حرفا! رفتیم بالا و لباسو آورد و سو*تینی که من خریده بودم رو رد کرد و راست هم می گفت س ی ن ه ه ا م و عین متکا نشون میداد!!!!!!با س و ت ی ن خودشون امتحان کردم عالی بود...کارای دستش همه مونده بود اما دوخت بدنه ی لباس بی عیب و نقص بود و اندازه ی اندازه...کلی کیفور شدم! بعدشم آقایونو راهی کردیم که برن و خودمون یه کم شروع به گشتن کردیم...یه صندل ساده ی سبز خریدم برای لباسی که می خواستم جهاربزون بپوشم...لباسمم فوق العاده ساده بود...یه پیراهن حلقه ای از جنس کتون نرم که سبز یشمی بود دو تا جیب هم بغلاش داشت و دیده نمیشد...بلند بود و یه چاک گنده هم داشت! از بازار رضا خریده بودم و خیلی دوستش داشتم و هنوزم دارم! اومدیم خونه و دیگه منتظر روزها بودیم که بگذرن...من توی یه دفترچه برای خودم روزشمار درست کرده بودم اگه یادتون باشه اون موقع ها من کامپیوترم خراب بود و اصلا هم میل به درست کردنش نداشتم و عادت کرده بودم به نداشتنش! و کاش که درستش می کردم تا التهاب های اون روزا رو برای خودم ثبت کنم...

قرار مهمونی جهازبرون رو هم گذاشتیم...عروسی ۲۰ اردبیهشت بود وجهازبرون ۷ اردیبهشت! به همه هم اعلام کردیم...مامان به مامان آقاهه زنگ زد و گفت هر مهمونی رو دوست داره دعوت کنه و مامان آقاهه هم گفت نه کسی نیست فقط خودمم و ... ( اسم جاری جان!) چند روز مونده به جهاز برون و خواهری یه مهمونی گرفته بود برای دوستاش و منم باید می رفتم...از صبح اونجا بودم و همون روز آقاهه به من گفت خودت زنگ بزن به جاری جان و دعوتش کن! داشتم منفجر می شدم! گفتم به من چه؟ مگه مهمونی مال منه؟ مال مادرمه...و اون هم جزو مهمونای مامان تو هست و خودش باید بگه...دلیلی نداره و اونم هی اصرار و اصرار که آره اگه نزنی میگن سیندخت مشکل داره و اینا...هی با این حرفا منو ترسوند این آقاهه! من نه اینکه بترسم بلکه از بس دیگه اعصابم خورد شده بود و این بحث هی داشت به تناوب تکرار میشد دیگه حوصله نداشتم حرف بزنم و دلیل بیارم...گفتم اینا به من مربوطه خواهشا بی خیال شو...تلفنو قطع کردم و هی فکر کردم اگه می خواستم به خواهری بگم صددرصد نمیذاشت بزنگم...اما...بازم به خاطر آقاهه...اس ام اس زدم به برادر آقاهه و ازش شماره ی خانومشو گرفتم...هر چی زنگ زدم برنداشت...آخر سر اس ام اس زدم و اینجوری دعوتش کردم!

یه روز مامان،خانومی که خونشون کار می کردو آورد خونه ی ما و اون تمیز کرد و موند سرامیکای هال...که اونم دو تایی با مامان حسابی شستیمشون!

وسایل بزرگ من مثل یخچال فریزر و گاز و ماشین لباسشویی و مایکروفر و اینا از قبل وقتی خریداری شدن یه سره اومدن به خونه دوتاییمون! سرویس تخت و کمد و مبلمان هم که یه سره اومده بود اونجا و مونده بود وسایل دیگه...یه روز قرار شد ماشین بگیریم و همه رو با هم ببریم که شوهر خواهری گفت ۱۰ بارم شده با ماشین من می بریم برای چی آقاهه پول بار بده؟! و من و خواهری رو بردن گذاشتن خونه تا دیگه جا توی ماشین نگیریم (!) و خودشون هی رفتن و اومدن! البته یه سری قبلش بابا نیسان گرفته بود و فرش و میز مبلم که بعدا آورده بودن و چیزای گنده تر رو برده بودیم...وای چه حالی میداد همه ی وسایل نو...تند و تند هم از جعبه ها در می آوردیم و اشتباهات بزرگی هم مرتکب شدیم! مامان خانومی مونده بود خونه و دختر خواهری رو نگه می داشت برای همینم ما که تجربه نداشتیم همه ی کارتنها رو انداختیم بیرون! ضمن اینکه یادمون رفت ضمانت نامه ی مایکروویو روی کارتنش بود! و خیلی اشتباهات دیگه! خونه داشت شکل می گرفت و فقط یه نظم آخر سر می خواست!

یه روزم پرده ها رو که از قبل با مامان سفارش داده بودیم آوردن و بابا خودش به روال همیشه که پرده هامونو نصب می کنه خواست اینکارو بکنه اما مگه میشد؟! تمام دیوارها و حتی سقفهای اطراف پنجره آهن بود! هیچ جوری نمیشد که میل پرده نصب بشه...هنوزم که هنوزه نمی دونم بابا چطوری بعد از چند ساعت پرده ی اتاق خوابو نصب کرد! البته وقتی بخوام بشورمش برای عید (آخه هنوز کثیف نشده!!) می فهمم!

رسید روز جهازبرون و خواهری آقاهه هم نیومد به این بهونه که سرماخورده اما همون روز رفته بود تولد و من این موضوع هیچ وقت یادم نمیره!

مامان کلی ساندویچ الویه درست کرد و ظرفهای یه بار مصرف رنگی و خوشگل هم خریدیم...میوه و شیرینی هم آماده بود...

مهمونا یکی یکی اومدن...

                                                                                           ادامه دارد...

(آقاهه میگه خوب از جاریت بد میگیا! و بعدش می خنده...اینو وقتی میگه که از اداره تا خونمون داریم پیاده می ریم و یهو گشنمون میشه و می ریم سراغ مرغ بریون و در حین خوردن بهش می گم خدا وکیلی تو ببین من اغراق کردم؟ اصلا قصدم بدگویی بوده یا واقعیت رو فقط بازگو کردم؟ سرشو تکون میده که آره راست میگی...

یادتونه روزی که مامان اینا اومدن گفتم می خوام غذای مخصوص شهر آقاهه رو هم بپزم؟! از صبح زود کلی براش زحمت کشیدم...حتی آقاهه هم زودتر از سرکار اومد که ناظر این غذا باشه...عالی شده بود...اما نیم ساعت مونده که سفره بیندازم می دونین چی شد؟! در ظرف نمک باز شد و یه خروار نمک ریخت توش! و تا من بخوام همه رو در بیارم حل شد و حال به هم زن ترین غذا شد! داشتم می ترکیدم از ناراحتی...مامان و خواهری سریع سیب زمینی نصف کردن انداختن توی غذا اما نشد...آخر مامان یه کم آبشو کم کرد و آبلیمو و اینچیزا زد که بهتر شد...البته آقاهه خواست بره از بیرون بخره ولی مامان و خواهری نذاشتن...خدارحم کرد به من در چند مورد:یکی اینکه غذاهای دیگه هم پخته بودم مثل ته چین مرغ و بادمجون شکم پر و دو اینکه برنجم رو کم نمک پخته بودم!البته همه خوردن و بابا حتی نمک هم زد!!!! کروکت سیب زمینی و اون کوکو رو هم نپختم! دستورشونو ولی براتون میذارم...)

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 9:23 توسط سیندخت |

دوران عقد "22"

بالاخره اون روز هم گذشت با همه ی ناراحتیاش! آقاهه به مامانش گفت که فلانی اینجور برخورد کرده و مامانش هم گفته بود به مرور رفتار همدیگه دستشون میاد!

ما برای اول فروردین بلیط داشتیم به طرف م ش ه د...طبق معمول همه ی عیدها ، دایی ها و خاله و برو بچه ها خونه ی ما بودن...به خاطر مامان بزرگ و بابابزرگ...اما اونا هنوز بودن و ما باید می رفتیم فرودگاه...شب رسیدیم هتلی که از قبل رزرو کرده بودیم و آقاهه هم از تهران به من گفته بود که دیگه شب پیش شما نمی مونم بلکه می رم پیش مامانم اینا...فردا هم که روز جشنه و باید در خدمتشون باشم! در نتیجه بیرون سالن می بینمت! منم قبول کرده بودم...آقاهه بعد از جاگیر شدن ما با گرفتن کت و شلوار و پیراهنش رفت...

ما هم خیلی خسته بودیم و سریع وسایلو جابه جا کردیم و تقریبا بی هوش شدیم!

صبح زود بیدار شدم چون از تهران وقت برای آرایشگاه گرفته بودم! آرایشگاه رو هم اینترنتی پیدا کرده بودم ولی چند روز قبل از سفرمون مامان آقاهه زنگ زد که سیندخت آرایشگاه رو چه می کنی؟ منم گفتم رزرو کردم و گفت یکی هست نزدیک تالاره برای من و خواهری آقاهه گرفتن می خوای بیای اونجا؟ منم وقتی دیدم همین دو نفرن و شاید اگه بگم نه ناراحت بشه گفتم باشه من و خواهریم هستیم...و قرار شد با مامان آقاهه بریم...صبح حمام رفتم و به آقاهه زنگ زدم که خب ما کی باید بریم آرایشگاه؟ آقاهه از مامانش سوال کرد و گفته بود ۹! خیلی زود بود چون من و خواهری از اون یکی آرایشگاه برای ۱۱ و نیم وقت داشتیم اما خب اگه می خواستیم با اونا بریم باید همون موقع راه می افتادیم تازه فهمیدم که مامان جاری جان اینا هم هستن و به آقاهه گفتم نه پس ما خودمون میریم و اونجا نمیایم و اونم قبول کرد...با خواهری راهی شدیم و کمی در بازارها گشت زدیم...یه چادر نماز برای مامان خریدم و یه ساق دست هم برای خودم! آخه مانتوم تا روی آرنج آستین داشت و زیرش هم که لباسم حلقه ای بود و مراسم عقد هم که مختلط بود و آقاهه اگه اونجوری منو می دید می کشت!

رسیدیم هتل و وسایلمونو برداشتیم و آژانس گرفتیم برای آرایشگاه...مامان خانومی و بابا نمی اومدن تالار به خاطر خاله ی مامان و همین که ما رفتیم خیلی بود...البته مامان انتظار داشت که اگه خانواده ی آقاهه اینکارو نمی کنه لااقل خود آقاهه یه تماس بگیره و عذرخواهی بکنه که در عین عزادار بودن مامان دارن جشن میگیرن! اما...با اینکه به آقاهه هم گفته بودم بازم یادش رفت!!

توی آرایشگاه با خانومه سر قیمت بحثم شد...آخه تلفنی به من گفته بود که یه آرایش کامل خلیجی با شینیون حداکثر ۲۰ تومن میشه اما اونجا می گفت ۵۰ تومن!برام خیلی زور داشت خیلی خیلی زیاد...آخرشم سر ۴۵ به توافق رسیدیم!اما خدایی کارش خوب بود...من توی اتاقی بودم که عروساشو درست می کرد...آقاهه زنگ زد دیدم حال و روزش زاره! گفت بنده های خدا خودشون همه کارشونو کرده بودن و نیاز به ما نبود( نیست برای ما خانواده ی آقاهه کاری کردن!) منم رفتم حرم و بعدش دیدم انتقال خون اونجا هست رفتم خون دادم و پدرمو درآوردن چون رگمو پیدا نمی کردن و حالم به هم خورد و ...بهش گفتم آخه دیوونه جان توی همچین روزی تو باید اینکارو می کردی؟اونم تویی که فرتی قند خونت می افته؟! خلاصه کلی راهنماییش کردم و به کارم رسیدم...من دیگه حاضر شده بودم و لباسمم پوشیده بودم و چند تا هم عکس گرفتم و منتظر خواهری بودم...این عکس موهام!...بنده خدا خواهری رو اصلا خوب درست نکردن و با توجه به اینکه زمان کم بود( کم نبود آقاهه هی منو هل می کرد که اول مجلس برسم! انگار چه خبر بود!) نمیشد کاری کرد...تازه اون موقع که اومده بودم پیش خواهری از تلفنهایی که می زد فهمیدم که خبراییه...بابابزرگم باز هم سکته کرده بود و خواهری داشته توی اون مدت مرتب تلفنی راهنمایی می کرده...داشتم می ترکیدم از ترس...خلاصه ماشین اومد از این آژانسهای بانوان و ما رو برد به تالار...

جلوی در بابای آقاهه و آقاهه بودن...باباش تا منو دید گفت به به شما سوفیالورنید خانوم؟ کلی تعریف کرد و آقاهه هم...دیگه باید می رفتیم داخل تالار...میز جلوی سالن مامان آقاهه و خواهریش بودن و با دوتا دیگه خانوم که موقع معرفی فهمیدم مادر عروس خانوم و دخترخالشونن...یه آن مامان آقاهه رو نشناختم! اصلا باورش برام سخت بود که رفته آرایشگاه و اونهمه به خودش رسیده اصلا قابل شناخت نبود برام...خیلی ناراحت شدم از اینکه پس چرا عقد ما از اینکارا نکرد؟! حتی یه سشوار ساده هم نکشیده بود! خواهری که ماشاالله همیشه بلبل زبونه گفت حاج خانوم جینگیل مستون کردین!؟ مامان آقاهه هم ریسه رفت از خنده که آره منو به زور بردن و از این حرفا...منم با نهایت ناراحتی گفتم نشناختمتون مامان ، فقط کافیه عروسی ما از اینکارا نکنید! خندید و گفت آقاهه کلی بهم تشر زده و تهدیدم کرده ،مطمئن باش برای شمام همینجوریه و اینا...اما چیزی از ناراحتی من کم نشد...گفتم مگه جشن ما رو دست کم گرفته بود که به خودش نرسیده بود؟ یا شاید اینا رو از ما بالاتر می بینه که والله چه عرض کنم!!خلاصه با ناراحتی رفتیم یه میز رو انتخاب کردیم که وسط باشه و بتونیم همه رو ببینیم...هیچ کسی هنوز نیومده بود...

خاله های آقاهه اومدن و خاله بزرگش کلی از من تعریف کرد و هی گفت ببینم آرایشتو ، چیکار کردن این جوری شدی و خلاصه ... منم که توی مانتو پیچیده بودم تا مردا بیان و  برن...عروس و داماد اومدن و بدون اینکه به میز ما برسن و سلام علیک کنن رفتن پیش خانواده هاشون! ما رو دیدن اما...داشت خون خونمو می خورد مخصوصا اینکه تنها نبودم و خواهری هم بود و بی حرمتی به اون برام بدتر بود...برادر آقاهه در گوش خانومش چیزی گفت و اومدن سر میز ما و یه سلام سطحی بدون دست دادن کردن و رفتن( من خودم توی جشنهام با همه دست دادم !)لباس عروس دامن پف داری داشت و خودش که ماشاالله تپل بود تپل تر شده بود!ضمن اینکه اصلا توی اون سال یعنی پارسال دامنهای تور یا حریر مد نبود و همه دامنها ساتن آمریکایی بودن! لازم نیست دیگه بگم که از ساعت ۳ تا ساعت ۵ و نیم من توی مانتو پیچیده بودم! چون اتاق عقد جدا نبود و وسط سالن بود و عکاسها هم همش می خواستن عکس بگیرن! ضمن اینکه مراسم کادو دادن هم برگزار شد و ما دو تا سکه گرفته بودیم که یکی بدیم به برادر آقاهه یکی هم به جاری جان! این رسم ماست که به هر دو هدیه می دیم اما آقاهه از قبل بهم گفت مامانم اینا می گن اینا رسم ندارن و باید همه ی هدایا رو به عروس داد! گفتم به من چه اینا چه رسمی دارن؟! مگه ما خودمون رو باید نادیده بگیریم؟! بگذریم که سر این موضوع هم قبلا بارها بحث شده بود و برام جالب بود که سر مساله ی به این کوچیکی هم مامان آقاهه به رسم اونا نگاه می کرد اما انگار خانواده ی من رسم قابل احترامی نداشتن که به همه هم تاکید بشه!!موقع قند سابیدن خاله ی آقاهه بهم گفت سیندخت برو و من نرفتم ! چون باید مامان آقاهه می گفت! تااینکه مامانش اومد و گفت و منم رفتم و فقط یه ور سفره ی عقد که روی سر می گیرن رو به من دادن! خلاصه کنم که دقیقه ی آخر که رفته بودیم کادو رو بدیم آقاهه جفتشو از من گرفت و داد به عروس خانوم!خواهری هم مقداری پول داد که اصلا هم وظیفه نداشت...مامان آقاهه هم مثل سر عقد ما یه سرویس به عروس خانوم داد...اما خب اون سرویسو به نظرم فروخت! چون خودش یه جورایی بهم اینو رسوند...خانوادش هم یه سرویس دادن که همیشه اونو استفاده می کنه حتی توی عروسی ما!

داماد رفت و همه رفتن با عروس عکس گرفتن...در صورتی که توی عقد ما آقاهه تاکید کرده بود که هیچ کسی دوربین نیاره و اگه خانوادم ببینن می گیرن! و من از ترسم توی همه ی کارتها یه کارت کوچولوی پرینت شده گذاشته بودم که میگفت کسی دوربین نیاره و حتی با موبایل هم عکس نگیره و از اینا...که دختر داییام کلی از من رنجیدن و داشتن بازم با من قهر می کردن!!اما توی جشن اینا همه با دوربیناشون اومدن و عکس گرفتن! اما هیچ کسی به من یه تعارف نزد! منم اونقدر خودمو دست کم نگرفتم که پاشم برم عکس بگیرم! حالا خوبه پدر عروس خانوم آ خ و ن د بودن! کمی فقط در حد خیلی کم رقص داشتن چون از قبل بین جاری جان و خانوادش اختلاف بود سر اینکه آهنگ بذارن یا نه و یه عده ی زیادی از فامیلاشون که اومدن توی سالن تا دیدن آهنگ هست راهشونو کج کردن و رفتن بیرون!

دو سری بهشون شاباش دادم و بدی جشنشون این بود که تا ۷ توی تالار بود و برای شام باید می رفتیم رستوران! اونم مختلط...خیلی سخت بود...ولی با بدبختی رفتیم...شام هم جوجه کباب و کوبیده بود...من که از بس استرس بابابزرگمو داشتم یه قاشق هم نتونستم بخورم! یه چیز دیگه هم که ناراحتم کرد این بود که خواهری آقاهه هم رفته بود پیش دخترای خونواده ی عروس و حتی ۵ دقیقه هم نیومد پیش من! اما مامانش و خاله هاش با ما بودن...کلی هم حرف زدیم...عروس هم با شنل توی رستوران بود...

با شوهر خواهری یه ماشین گرفتیم و برگشتیم هتل...آقاهه قرار بود صبح بیاد پیشم...

خیلی خسته بودیم و فردا شبش هم بلیط برگشت داشتیم و من هنوز حرم نرفته بودم...صبح مامان و بابای آقاهه با آقاهه اومدن...نیم ساعت نشستن به عنوان عید دیدنی و رفتن...من و آقاهه هم رفتیم حرم و بازار و ناهار هم بیرون خوردیم و برگشتیم هتل...عصر مامان و بابا رفتن و ما چهارتا توی هتل بودیم...یه دو ساعتی خوابیدیم و راهی فرودگاه شدیم و مرتب هم از احوال بابابزرگم به ما خبر می دادن...دیگه داشتم نگران عروسی خودمون هم می شدم!

شب بدی بود و بالاخره رسیدیم خونه...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 9:44 توسط سیندخت |

دوران عقد"21"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:43 توسط سیندخت |

دوران عقد "20"

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 9:3 توسط سیندخت |

دوران عقد "19"

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 8:36 توسط سیندخت |

دوران عقد "18"

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 11:13 توسط سیندخت |

دوران عقد "17"

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 11:6 توسط سیندخت |

جشن عقد-دوران عقد "16"

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 9:22 توسط سیندخت |

عقد-جشن عقد "15"

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:18 توسط سیندخت |

نامزدی-عقد"14"

ببخشید که دیر شد...چند روز بود که درگیر بودم و نمی رسیدم بنویسم و یه روزم که بلاگفا اذیت کرد...ممنون از حضور گرمتون...

راستی دوست جونا،اگه لطف کنید هر بار که وبلاگمو باز می کنید روی لوگوی گمشدگان یه کلیک کنید خیلی محبت می کنید...راستش می خوام بیشتر از هر چیزی ببنیم این حرفا راسته یا نه!پس یادتون نره ها...

شبای قدر هم یاد تک تکتون بودم...الهی به همه ی آرزوهای قشنگتون برسید...

پاییز محبوب منم اومد...من دیگه غمی ندارم...پاییز...نرگس...شعر...عشق...

و اما ادامه :

تصميم گرفته شد و ديگه كاري نمونده بود جز اينكه بريم پيش خياطم…داشتيم آماده مي شديم و به آژانس هم زنگ زده بوديم كه ماشين بياد ، يهو مامان تلفن زد و گفت به خواهري گفتي بياد باهات؟! منم از بس گيج شده بودم تازه يادم افتاد كه اي دل غافل! سريع تماس گرفتم با خواهري و بهش گفتم حاضر بشه و بياد سر كوچه ي بنگاه…اون بنده ي خدا هم با اون وضعيت تند تند آماده شد و ماشين هم اومده بود و بعد از مدتي من و آقاهه و خواهري و مامان آقاهه رفتيم…

تا رسيديم به خياطي ، خانوم خياط شروع كرد به بوسيدن من و كلي تعريف كردن…اول فكر كردم شايد اشتباه گرفته اما وقتي نشوني هاي لباسمو كه براي عروسي و پاتختي خواهري برام دوخته بود رو داد فهميدم نه درسته! اينقدر از من به خوبي گفت كه ديگه شرمنده شده بودم آخه من فقط همون دو تالباسو داده بودم برام بدوزه و اون مي گفت مگه ميشه كسي رو كه قدمش خير بوده در زندگيم يادم بره؟! ميگفت از بعد از اينكه براي من لباس مي دوزه بلافاصله شرايط براش طوري جور ميشه كه كارگاه مي خره و خونه و اين حرفا…خيلي خيلي پيش مادرشوهر منو شرمنده كرد! پارچه رو خودم برده بودم…مدل رو هم از اينترنت انتخاب كرده بودم(لباسم دقیقا همین شکلی شد منتها رنگش طلایی مایل به بژ بود...)…گفت 75 تومن مي دوزه كه اونم قرار شد آقاهه اينا بپردازن…خلاصه…قرار شد براي اينكه لباسم خيلي باز بود يه شنل خوشگل هم براش بدوزه…از اونجا اومديم و ديگه هر كي رفت خونه ي خودش…اما خواهري كلي بعد از رفتن ما گريه كرده بود…مامان مي گفت انتظار داشته وقتي خونش روبه روي همون خونه ايه كه ما ديديم من مي بردمش ببينه…اينم گذشت…

رفتيم دنبال بقيه ي خريدا…كت و شلوار آقاهه رو سورمه اي گرفتيم…هنوزم به نظرم قشنگترين كت و شلوارشه و بيشتر از همه ي لباساش بهش مياد! اون موقع پيراهن كالباسي مد شده بود كراوات هم كالباسي و سورمه اي گرفتيم…كفشش رو هم خريديم و ديگه تقريبا آماده شد…منم مانتو رفتم از مينياتور بگيرم چون هميشه از مانتوهاي عجق وجق خوشم مياد اما واقعا ديگه خيلي خيلي عجق وجق بودن و از قائم دو تا مانتو خريدم و كفش و كيف و خلاصه بقيه ي مايحتاج!

جواب رتبه هاي كارشناسي ارشد هم اومد…آقاهه ي من توي رشته ي خودش رتبش 900 شده بود و نمي تونست كاري بكنه اما توي ايرانشناسي 28 شد و اين به احتمال 90 درصد موفقيتشو نشون مي داد…خيلي خوشحال بودم…خيلي…من تونسته بودم كاري كنم كه آقاهه قبول بشه هر چند هنوز مشخص نبود!

هنوز در بحبحه ي خريدامون بوديم كه بايد مي رفتيم محضر و وقت مي گرفتيم…هيچ وقت اون روزو يادم نميره…من يه مانتوي كوتاه صورتي با روسري صورتي تنم بود و رفتيم محضر حاج آقا… كه خواهري و دايي كوچيكه رو هم عقد كرده بود…يادمون نبود كه بايد شناسنامه ببريم!! تو رو خدا ببين…رفتيم وقت بگيريم براي عقدمون اونوقت شناسنامه نبرديم! البته آقاهه همراهش بود ولي من نه…همون اول كار هم نشستم روي صندلي بدون اينكه ببينم عينك آفتابي آقاهه روشه! و جيرينگ! شكستمش و آقاهه طفلي هم ناراحت شد چون خيلي دوستش داشت! حاج آقا از اول به ما بد نگاه مي كرد وقتي هم كه ديد شناسنامه نداريم بدتر شد! عكس هم مي خواست…گفتيم حاج آقا الان مي ريم مياريم عيب نداره!؟ با اكراه گفت نه…خيلي سريع رفتيم خونه ي ما و بدتر اينكه مامان اينا نبودن…آقاهه رو براي جلوگيري از حرفهاي احتمالي مامان بزرگ و بابابزرگ گذاشتم توي كوچه و دويدم توي خونه دنبال شناسنامه و برگشتيم محضر و حاج آقا برگه ي آزمايشگاه رو بهمون داد…اون روز قرار بود بريم بازم خريد بكنيم اما آقاهه اينكه دوبار رفتيم محضر رو بهونه قرار داد و گفت درس دارم و منم ناراحت شدم و هر كدوم رفتيم سوي خودمون!

ديگه دل توي دلم نبود كه نكنه جواب آزمايشامون به هم نخوره…داشتم ديووونه مي شدم از فكر…از خيال…از نگراني…آقاهه مي گفت نخورد هم نخورد ، ما كاري به جواب نداريم…اما مي دونستم كه نميشه…اينو ما مي گفتيم اما بزرگترا ديگه سر اين مورد كوتاه نمي اومدن...

روز آزمايش رسيد و آقاهه اومد خونمون دنبال من ِرنگ و رو پريده ! رفتيم و وقتي فهميدم كه من نبايد خون بدم كلي شادان شدم! هرچند از آمپول و اين چيزا نمي ترسم! بعدشم آقاهه ي طفلي نمي تونست اون يكي آزمايشو بده! يه جورايي از اينكه يكي داشت نگاهش مي كرد دچار استرس شده بود و هر چي تلاش مي كرد موفق نميشد…رفتيم تا سوپر ماركت و كلي نوشيدني خريديم و خورد و بالاخره موفق شد…بعدشم گفتن بريد سر كلاس كه يه كلاس مسخره بود با حرفايي كه همشو توي كلاس تنظيم خانواده شنيده بوديم! بعد از كلاس هم جواب آماده بود…ديگه حالم داشت از استرس به هم مي خورد…وقتي آقاهه جوابو گرفت ديديم داره با اخم مي خوندش! بعد يه نگاهي كرد به من…سيندخت به هم نمي خوريم!جفتمون تالاسمي داريم! منم داشتم پس مي افتادم اما ديدم كه اذيتم كرده! خلاصه اون لحظه براي من از همه ي لحظه ها آرامش بخش تر بود…رفتيم يه جگركي بود همونجا و كلي جگر و قلوه خورديم و خوشحال برگشتيم…يه ماه وقت داشتيم عقد كنيم…بايد جوابو مي برديم پيش حاج آقا و اينكارو كرديم و حاج آقا وقت برامون گذاشت: اول تير ساعت 7 بعد از ظهر…سالن رو هم 24 تير ماه گرفته بوديم…ديگه بايد منتظر مي مونديم تا روز موعود…

اين وسط همه در وضعيت آماده شدن به سر مي بردن…يه روز مامان آقاهه با هواپيما اومد و عصر رفت به خاطر كار خونه و يه ساعت هم مهمون ما شد و خريدا رو ديد…برام چادر مشكي هم آورده بودن…

تولد آقاهه شد و براش يه پيراهن خوشگل آستين كوتاه خريدم كه هنوز كه هنوزه با اينكه خيلي پوشيده اما نو مونده…پارچه ي شلواري هم داشت و اونم دادم براش دوختن…

از روز و شبا مي پريديم…تا اينكه شب موعود رسيد…به آقاهه اس ام زدم كه مطمئني مي خواي با من ازدواج كني؟! جواب اون اس ام اسو هنوز دارم كه گفت مطمئنم كه تو همه ي وجودمي و هميشه دوستت دارم و خواهم داشت…يادش بخير…شب پرالتهابي بود…همش نگران بودم كسي خراب نكنه! قرار بود خاله و شوهر خاله بيان…بابابزرگم هم از اومدن سرباز زد و دايي بزرگه هم همچنين…

شايد باور كسي نشه كه من دو ساعت قبل از عقدم به اندازه ي هزار سال گريه كردم كه هيچ كسي دوست نداشت بياد محضر! البته بهونه هم مياوردن كه ديگه حوصله ندارم به اون فكر كنم!

محضر نزديك خونه ي خواهري بود و رفتيم اونجا و آقاهه هم اومد…مامانش اينا هم بعدا مي اومدن اونجا و با هم مي رفتيم…موهام خيلي بلند شده بود شايد تنها باري بود كه اونقدر مو داشتم…تا نزديك كمرم!مشكيه مشكي…با ابروهاي پهني كه مامان هميشه برام مرتبشون مي كرد…يه مانتوي سفيد با شلوار سفيد و شال سفيد مشكي و صندل نقره اي…آماده بودم…خانواده ي آقاهه با خاله بزرگش اومدن و خاله كوچيكه يه سره مي اومد محضر…

من و آقاهه با هم راهي شديم…ديگه لحظات آخر بود…آقاهه خنده از روي لباش نمي افتاد…يه سره داشتم دعا مي كردم…همون دخترداييم كه با هم يه سال قهر كرديم برام اس ام اس زد…ديگه با هم شده بوديم مثل قبل…دوست جونم…همه در انتظار بودن…يكي از دلايلي كه خانواده و فاميل من روز بله برون ناراحت بودن اين بود كه مي گفتن همونجور كه توي بله برون خواهري ، خانواده ي داماد خودشون مهريه رو اضافه كردن ، خانواده ي آقاهه هم طور نميشد اگه اينكارو مي كردن يا به هر حال يه چيزي اضافه مي كردن به خاطر حسن نيتي كه خانواده ي ما براي مهريه نشون داده…وقتي حاج آقا داشت مهريه و شروط ضمن عقد رو مي خوند آقاهه گفت حاج آقا يه حج تمتع هم اضافه كنيد…برام ارزش مادي مطرح نبود اما از اينكه آقاهه اينكارو كرد خوشحال شدم…ساعت 7 و 20 دقيقه من مهم ترين بله ي زندگيمو به آقاترين آقاهه ي دنيا گفتم…خواهري بهم پول داد خاله هاي آقاهه سكه دادن و خاله ي خودمم پول…البته ديگه اونجا لازم به اين كارا نبود چون ما عقد تشريفاتي هم مي گرفتيم…آقاهه هم زيرلفظي بهم سكه داد! از قبل بهش گفته بودم يادت نره اينكارو بكنيا! توي فيلممون معلومه كه دارم بهش مي گم بده ديگه!!!!! واي خيلي خنده داره!

مامان فشارش بالا رفته بود و رنگ قرمز صورتش اينو داد مي زد…اينقدردعا كردم كه حد نداره…بعد از عقد و مال هم شدن هميشگي ما ، مامان اينا و خانواده ي آقاهه ما رو رها كردن و خودشون رفتن ، چون خانواده ي آقاهه كه مسافر بودن و مامان اينا هم گفتن برين خوش باشيد…ما هم يه راست رفتيم دربند…احساس سبكبالي مي كردم…احساس پيروزي…

                                           ادامه دارد...

پ.ن: دوست گلی سوال کرده بود راجع به قسمتهای ۱ و ۲ و۳ آشناییمون...عزیزان اگه توی آرشیو موضوعی ، گزینه ی از آشنایی تا با هم شدن رو بزنید همه ی مظالب میاد...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 15:20 توسط سیندخت |

نامزدی "13"

(شبای قشنگیه...اونقدر قشنگ که حیفه نبینیمشون و سرمونو بذاریم روی بالشی که هر شب می تونیم ازش استفاده کنیم! دو شب دیگه بیشتر نمونده...قدر این شبا رو بدونیم تا قدرمون معلوم بشه...التماس دعا...)

قبل از اينكه بخوايم خريدها رو شروع كنيم بحث سر چگونگي برگزاري مراسم ها شد...اونم فقط از طريق من و آقاهه! كه آخر مامان و بابام گفتن بايد خانواده ها بيان وسط نه شما! كه باباش با بابام حرف زده بود كم و بيش توي شهرشون و تلفني هم ادامه دادن...اونا مي گفتن ما فقط يه مراسم مي گيريم...يا عقد و ديگه عروسي نه يا عروسي و عقد با شماست! ما هم اين رسمو نداشتيم...بالاخره با جارو جنجالاي من قرار شد عقد رو ما برگزار كنيم و عروسي با اونا! بگذريم كه همين عروسي هم...حالا مي رسيم!يه روز آقاهه اومد و با مامان و خواهري اينا رفتيم دنبال سالن...من نمي دونم چرا تمايل داشتم سمت شرق باشه...يه سالن خوب و خوشگل پيدا كرديمو همون جا قرار رو گذاشتيم و راهي شديم...فرداش هم با بابا رفتيم و دوباره ديديم و بيعانه رو پرداختيم...

دو روز بعدش هم با مامان و خواهري رفتيم همون سمت و دنبال آرايشگاه گشتيم! يه آرايشگاه هم پيدا كرديم كه هم قيمتش خوب بود هم كارش...اونجا رو هم قرار داد بستيم...آقاهه اون شب بهم گفت مامانش ناراحت شده...آخه ما رسم داريم آرايشگاه رو عروس با مادرشوهر مي ره انتخاب مي كنه...گفتم خب من حالا مامان تو رو از كجا پيدا مي كردم؟! اگه يه روز مي اومد و به اينكارا مي رسيد بد نبود اما حاضر نيست يه روز از كارش براي ما بزنه! گفت زنگ بزن و بگو ميدونم بايد با شما مي رفتم اما خب با اجازه ي شما اينكارو كرديم و ببخشيد و فلان و بهمان! منم از بس ترسيده بودم يه روز رفتم توي حياط و تلفن زدم و كم و بيش اين حرفا رو زدم! اما مامان شنيده بود و كلي نارحت بود...مي گفت آخه چرا سر هر چيزي اينقدر خودتو كوچيك مي كني؟! تو واقعا همون سيندختي هستي كه ما مي شناسيم!؟ راست مي گفت...مي گفت اگه براشون مهمه خب بيان به عروسشون سر بزنن و كارا رو هم راست و ريست كنن...

با آقاهه رفتيم دنبال فيلمبردار...مبالغ بالا بود...اما يه جا خيلي خوشمون اومد و انتخابش كرديم...البته آقاهه مي گفت گرونه بايد مقداريشو خودمون بديم! مي گفتم آخه ... تومان كجاش گرونه!؟ از كجا خودمون بديم؟! اما اون همش احساس مي كرد هر خرجي كه مي كنيم گرونه!!! گرون...گرون...

قرار بازار گذاشته شد...مامان از قبل به حساب من پول ريخته بود كه براي خريد از اون استفاده كنم...رفتم و اون پول رو گرفتم و اومدم خونه...آقاهه هم پول گرفته بود و خونمون بود...با خواهري راه افتاديم  و رفتيم سمت جمهوري...قبلا با مامان يه آينه شمعدون اونجا ديده بوديم با كنسول كه قشنگ بود...از خريد اون پشيمون شدم و از اونجايي كه بايد بيشتر از جيب مامان و بابام به جيب خانواده ي شوهرم توجه مي كردم يه دونه آينه شمعدون ساده كه البته جديد هم بود انتخاب كردم و متاسفانه مامان عقيده ي سختي داشت كه كنسول هم بخرم! و من دوست نداشتم چرا؟ چون خونمون كوچيك بود و مي دونستم اسباب اذيت مي شه! البته مامان درست مي گفت چون خواهري هم سر خريد كنسول نگرفت اما موقعي كه مي خواست جهاز برون بگيره همسرش رفت و خريد! چون لازم بود!خلاصه اون رو خريديم و گذاشتيم توي مغازه و رفتيم سمت لوازم آرايش...البته من مي خواستم حتما عطرمو از وزرا بگيرم و لوازم آرايشمو از هايلند يا قائم...اما خب بنا به دلايلي كه قبلا گفتم ديگه نسبت به اين موضوع سرد شده بودم! ولي در مورد عطر عقيده ام اين بود كه بايد يه عطر خوب بگيرم چون هميشه از عطراي عالي استفاده كرده بودم و نمي تونستم اين رقمو ناديده بگيرم! يه مغازه كه به نظر مي اومد اجناسش خوبه و انواع ماركها رو داشت توجهمونو جلب كرد...من دوست نداشتم همه ي لوازم آرايشم از يه مارك باشه چون معمولا بعضي محصولات بعضي ماركها حتي معروف؛خوب نيستند...خلاصه...خانوم فروشندهه خودش وارد بود...برامون همه چي گذاشت البته بعضي چيزارو فاكتور گرفتم و نخواستم مثل اپي ليدي و اتوي مو و اينجور چيزا و گفتم بعدا مي خرم! توي همون مغازه بوديم كه مامان آقاهه به من زنگ زد و گفت سيندخت جان خواستم بگم آينه شمعدونتو خيلي خوب بگيريا! آخه يه باره...منم هي تعارف كردم و نگفتم كه گرفتيم ديگه! دلم سوخت گفتم خب اگه ميشه من آينه شمعدون خيلي خوب بگيرم پس چرا اينقدر مبلغ به آقاهه پول دادن؟! به آقاهه گفتم ؛ گفت مامانم يه چيزي گفته واسه خودش!!!نمي دونه چنده! اينم سعي كردم از ذهنم ببرم...براي آقاهه هم هر چي خانومه گفت خريديم...دو تا چمدون هم گرفتيم با ست حوله ها و لباس خواب و لباس زير و اين چيزا...فاكتوراش هنوز هست! يادش بخير! توي همين حين كه خواهري داشت خريداي آقاهه رو حساب مي كرد از آقاهه پول گرفتم و دويدم مغازه ي بغل تا براي خواهري يه سرخريدي كه رسم داريم بگيرم...البته دوست داشتم براش طلا بگيرم ولي...يه شال مجلسي گرفتم و دويدم توي مغازه و خوشبختانه خواهري متوجه عدم حضورم نشده بود! ماشين گرفتيم و راهي خونه شديم...

قبل از اينكه مامان اينا خريدا رو ببينن اينقدر توي بوق و كرنا كردم و تعريف كردم كه يه وقت نكنه خوششون نياد يا ايرادي مد نظرشون باشه و بدونن كه 100% به همه ي اون خريدا علاقه دارم!

ناهار خورديم و اون خريدا رو هم گذاشتيم توي چمدونا و همه رو جمع كرديم...

بايد دو سه روز بعدش مي رفتيم براي طلا ، بازار...

دوباره با آقاهه و خواهري راهي شديم...آقاهه الا و بلا پلاتين مي خواست مي گفت طلا برام حرومه...اين شد كه ما يه حلقه ي ست كه پلاتين هم داشته باشه و منم از زنونش خوشم بياد و يا بشه مردونشو از پلاتين ساخت پيدا نكرديم! اول حلقه ي آقاهه رو خريديم كه قشنگ بود و سه تا نگين برليان تقريبا درشت گرد داشت...بعد رفتيم سراغ سرويس من...دل توي دلم نبود كه جلوي خواهري چه جوري قبل از اينكه از سرويس خوشم بياد بدونم قيمتش چنده! اما آقاهه راحت تر از من بود...مامان به من گفته بود يادت باشه هميشه كه طلا بيشتر از قيمتش بايد دهن پر كن باشه! و منم دنبال همچين چيزي بودم! اصلا خدا شاهده كه قيافه ي سرويسا برام مهم نبود...هر چي كه فكر مي كردم به پول ما مي خوره مي گفتم ببينيم چنده! و متاسفانه از اونجايي كه من خوش سليقم همه بالاتر از حد انتظار در مي اومد! تا اينكه...سرويسمو پيدا كرديم...يه سرويس دهن پر كن كه اون موقع تازه اومده بود(جای سرویسم خونه ی مامان ایناست!مجبور شدم روی میز پهنش کنم!!!!)...با قيمت فوق العاده ايده آل! ديگه صبر نكرديم...و في الفور خريديمش...هر چند همه ميگن قشنگه اما من دوستش ندارم! هنوزم دوستش ندارم و مي خواستم چندماه پيش عوضش كنم كه مامان و خواهري نذاشتن! گفتن كي سرويس عروسيشو مي فروشه!؟ يكي ديگه بخر...خب دوستش ندارم چيكار كنم!!! من عاشق طلاهايي هستم كه نگين دارن حتي اگه نگينش اتمي باشه! اما سرويس من يه سره طلاست! طلاي سفيد...

رفتيم سراغ حلقه براي من...در اين حين هم حلقه ي آقاهه رو داشتن يه مقداري بزرگ مي كردن!

اونم زياد نگشتيم! به همون دلايل قبلي...من بازم حلقه ي پرنگين دوست داشتم كه وحشتناك بدرخشه! اما خب نشد ديگه...نمي گم حلقمو دوست ندارم ، چرا دوستش دارم چون منو ياد آقاهه ي گلم ميندازه هميشه...ولي خب از اون يكيا بيشتر مي خواستم! توي بازار بوديم و خريداي من آماده بود البته حلقه ي منم يه سه شماره كوچيك كردن!چون امكان نداره انگشتر يا حلقه اي از ابتدا اندازه ي انگشتهاي من پيدا بشه!حلقه ي آقاهه هنوز آماده نبود و ما توي مغازه نشسته بوديم...آقاهه رفت نايب بازار تا ناهار بخره و ببريم خونه...كلي طول كشيد و خلاصه يه ماشين گرفتيم و رفتيم...مامان خوشش اومد از سليقه ي ما!و ناهار خورديم و بعد از يه چرت بعدازظهري آقاهه هم رفت خوابگاه...

ديگه عمده خريدا انجام شده بود ومونده بود لباس و كت و شلوار آقاهه و مانتو و كيف و كفش و اين چيزا...

اونا رو هم ديگه به خودمون سپردن كه كم كم بريم بخريم...

ارديبهشت ماه بود و فكر كنم سيزدهمين روزش كه خانواده ي آقاهه اومدن تهران و مامان براي چهاردهم شب دعوتشون كرد...بحث خريد خونه ي خواهري اينا داشت جدي مي شد و اونها هم ديگه توي همون ماه حتما بايد خونشونو مي فروختن چون مي خواستن تا قبل از زايمان خواهري حتما خونه ي جديدي  رو خريده و نقل مكان هم بكنن...

شبي كه خانواده ي آقاهه اومدن من سالادارو درست كردم به اضافه ي لازانيا و بيف استراگاف و ماست با زعفرون و كشمش! بقيه ي غذاها با مامان خانومي بود...همون سارافون صورتي جيغ رو كه با آقاهه خريده بودم پوشيدم با بلوز و شلوار سفيد و روسري صورتي...شب خوبي بود...خريدامون كه همون آينه شمعدون و طلاها و لوازم آرايش بود رو ديدن و كلي تعريف كردن! بعدشم مامان و باباي من براي فردا شب به صرف شام در دربند دعوتشون كردن كه به اجبار پذيرفتن...اونجا بيشتر حرف خونه ي خواهري شد و ديگه بنا شد همونو بخريم...من خونه ي خواهري رو خيلي دوست داشتم...خيلي زياد...با اينكه 5متر هم از اين خونمون كوچيكتر بود ولي آرامش وحشتناكي در اونجا حس مي كردم...خاطرات زيادي داشتم با خواهري كه همه خوب بودن...اصلا هنوز كه هنوزه وقتي از اون كوچه رد ميشم و پرده ي گلبهي اتاق خوابشو كه خواهري موقع فروش ديگه پرده ها و اين چيزا رو با خودش برنداشت و مي بينم مي ايستم و چند دقيقه اي نگاه مي كنم و تداعي خاطره مي شه برام...خلاصه شب از هم جدا شديم و صحبت اين شد كه اگه فردا مامان آقاهه بتونه كاراي وام مسكنو براي محل خواهري اينا جور كنه به ما زنگ بزنه كه بريم پيش خياطم براي لباس...

از هم جدا شديم و من صبح به آقاهه زنگ زدم و ديدم توي بانكن...به مامان گفتم اينا براي من توي بانك هستن بهتره يه سر برم بهشون بزنم و اونم قبول كرد...رفتم و ديدم بله توي اين مدت خونه هم ديدن! البته كسي اينو ديگه به من نگفته بود! بازم ناراحت نشدم تا وقتي كه گفتن سيندخت بيا بريم تو هم ببين اين خونه رو...و منم رفتم...هر چند خونه ي خواهري رو با جون و دل دوست داشتم اما خب از چونه هايي كه آقاهه قبلش براي تخفيف مي زد و رودربايستي كه با همسر خواهري داشتم دلم مي خواست اونجا رو نخريم هر چند هيچ وقت ابراز نكردم! خونه رو ديدم...حياط...آشپزخونه ي بزرگ...اتاق خواب خوب...هال بزرگتر از خونه ي خواهري...تا گفتن نظرت چيه گفتم عاليه! اونا هم خوششون اومد و تازه فهميدم كه براي حدودا 1 ساعت و نيم ديگش با صاحب ملك قرار گذاشته بودن و من اونجا از خودم سوال كردم اگه من اتفاقي نمي رفتم بانك كسي به من مي گفت بيا؟!سعي كردم ناراحتيمو نشون ندم...قانع باشم...صبور و راضي! تا يه وقت نگن چقدر متوقعه! و كاش اينكارارو نمي كردم...كاش هر چي مي خواستم مي گفتم...كاش اينقدر خودمو راضي نشون نميدادم...كاش...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 13:35 توسط سیندخت |

نامزدی "12"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:49 توسط سیندخت |

نامزدی "11"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:45 توسط سیندخت |

آشنایی- نامزدی "10"

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 11:35 توسط سیندخت |

آشنایی "9"

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:51 توسط سیندخت |

آشنايي " 8"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:54 توسط سیندخت |

آشنایی "7"

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 11:16 توسط سیندخت |
مطالب قديمي‌تر