خب...
همه چي از يه ظهر شروع شد! البته از دو شب پيشش شروع شده بود ولي اون يه تلنگر بود...اما اينکه ميشه براي اين شکستگي چيکار کرد همش از همون ظهر بود...اولين روزي که مامان اينا اسباب آوردن خونه ي جديد...من و خواهري توي مرغ بريوني سر کوچه نشستيم و منتظر که برامون آماده کنن تا ببريم و به داد شکمهاي بسيار گرسنمون برسيم...من توي دلم داغون بودم...داغون از ديدن يه حرکت که بارها تکرار شده بود اما اين سري آخر هر چي خواستم به روي خودم نيارم نتونستم...فکر کنم خدا خودش خوب صداي جرينگ جرينگ دلمو شنيد! داشتم براي خواهري درد دل ميکردم...اونم حقو تمام و کمال به من داد بدون در نظر گرفتن جانبداري هاي خواهرانه! اون لحظه که با هم حرف مي زديم به نظرمون هيچ راه حلي امکان پذير نبود براي خلاصي از اون وضعيت! اما همين که مرغو گرفتيم انگار خدا جرقه اي که لازم بود رو زد...اين شد که راهي شديم...راهي بانک...يه سوال در مورد وام و جواب مبني بر اينکه ما ( من و آقاهه )بايد کم کم ۷-۸ ماه صبر کنيم و يهو خواهري بود که گفت سيندختي من با اينکه همه وامها رو گرفتم اما اين يه دونه رو تا حالا نگرفتم! بعد از اونجايي که کارمند همون بانک بود با رئيس شعبه حرف زد و اونم گفت يه هفته اي به شما که همکاريد وام ميديم! اصلا خدا خودش فقط ميدونه توي دل من چه خبر شد! يهو انگار همه ي درا باز شد...خواهري خودش بهت زده شد که چه جوري شده که تا حالا اين وامو نگرفته! و من که نگاهم فقط به آسمون بود و انگشتام داشت شماره آقاهه رو ميگرفت...آقاهه اما هنوز مايوس! بهش گفتم يه وام از اداره سفارش داده بودي اون چي شد؟ گفت خب اونم بگيريم که باز جور نميشه؟ گفتم تو بگير کاريت نباشه...هميشه به خوش خيالياي من خنديده...بازم خنديد...اما من ديگه توي دنياي واقعي نبودم...داشتم بازم رويابافي ميکردم...بلافاصله سفارش دادم به شوهر خواهري که حواسش بهمون باشه...بعد روزنامه خريدم! بعد کلي فعاليت کردم...وام دو تا ضامن ميخواست که هر دو رسمي باشن ولي بانکي نباشن! و من و خواهري هي فکر کرديم چون هر چي توي فاميل و دوست و آشنا گشتيم فقط به رسمي هاي بانکي برخورديم! آقاهه هم که قرارداديه! خلاصه...زندايي کوچيکه شد گزينه اول...گزينه دوم بايد چند روزي صبر ميکرديم...متاسفانه جور نشد...دل توي دل من نبود ولي گفتم باشه اين بارم سر غرورمو کج ميکنم! خاله آقاهه قرار شد کمکمون کنه و بشه ضامن البته در صورتي که کارگزينيشون اجازه بده! من بازم شدم سير و سرکه...منتها ازش قول گرفتيم که به هيچ کسي چيزي نگه...از سفارش و توصيه بيزار بودم-بوديم ديگه! هي لحظه ها رو شمردم...خاله آقاهه شد ضامن دوم...وام جور شد...آقاهه وامو گرفت...روزنامه خريدم...شبش رفتيم يه موردو ببينيم با شوهر خواهري...همون شب قولنامه نوشتيم و حالا يه پسر بچه سبز روغني جلوي در خونمون نشسته! هيچي نمي تونم بگم جز اينکه خدا خودش زير سند ماشين دار شدن ما رو امضا زد و من توي اين ۲۰ روز بيشتر و بيشتر به اينکه گفته " من در دلهاي شکسته خانه دارم " ايمان آوردم...خدايا بارها و بارها سجده شکر هم کمه...
ماشين چيزي نيست که بخواد يه آرزو بشه...اما اگه يکي که به نظرت اخلاق اجتماعيش صفره ؛ شعور خانوادگيش ...! و از خيلي جهات قبولش نداشته باشي يه طورايي با حرکاتش به تو بي احترامي کنه جوري که شب آخر هي اشک بريزي هي اشک بريزي نه از نداشتن ماشين ؛ بلکه به خاطر اينکه برات ماديات مهم نيست ولي بعضيا فقط از اين طريق ميخوان زير سوالت ببرن ؛ اونوقته که رسيدن بهش برات خيلي قشنگ ميشه...

شميم گل رو ديدم...به خاطر تحويل سفارش محصولي که داده بود...عزيزم ببخش که با اون پاي خسته ات حسابي راه بردمت...ديدنت قشنگ بود...شرمنده که وقتم کم بود...

فردا خانواده آقاهه ميان...وقتي برميگردم به گذشته ؛ مي بينم وقتي که قرار بود کسي بياد خونمون از سه روز قبل کل زندگيمو تميز ميکردم ؛ مي شستم و مي روبيدم! واي الان يا زيادي تنبل شدم يا کثيف شدم يا شايدم کار بلد شدم و خودم خبر ندارم!!!!

زياد خوشحال نباشيد! هنوز استارت کار درسخوانيم نخورده! البته يه چند صفحه اي جزاي اختصاصي خوندم اونم مبحث نازنين "قتل " رو! ولي درگير کاراي ماشين و اينا بودم نرسيدم...قول شرف ميدم که بعد از رفتن مهمونام به جد بخونم!

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا
بر منتهاي همت خود کامران شدم
خب...
مرسی که از غبطه خوردنم حمایت کردین! اینا همه در راستای پیشرفته که بزرگترینش قبول شدن در ارشده...بزرگترینش پیشرفت فردی منه که به پیشرفت زندگی مشترکمون هم کمک میکنه...اون شب ( چند شب پیش!) با آقاهه که از ادارشون تا خونه پیاده اومدیم کلی حرف زدیم...همه این دغدغه هامو براش گفتم...گفتم که میخوام و تمایلم به پیشرفت الان به بالاترین حد خودش رسیده منتها ابزارم برای نقش زدن به این هدف زیاد قوی نیست...یکیش پشتکارمه که فوق العاده ضعیفه و دومی اینه که نمی دونم چرا احساس میکنم حافظم نم برداشته! آقاهه خیلی کمکم کرد...از خودش گفت...آخه ما دو تا در امر پشتکار نداشتن زیادی شبیه همیم! جفتمون همیشه توی همه آزمونا تا الان فقط به استعدادمون بسنده کردیم و جدی درس نخوندیم و تلاش نکردیم! گفت که بهش دقت کنم چون هدفش اینه که میخواد حتما تا سال آینده برای آزمون دکترا آماده بشه داره برای هدفش پایه ریزی میکنه...پایان نامشو جدی گرفته که تا ماه آینده انشاالله دفاع کنه...دیدم راست میگه...خیلی راهنماییم کرد...و من مصمم ترم هر چند هنوز شروع نکردم!! ولی احتمال زیاد از امروز استارت بزنم! بگید ماشالله!!!!!!!!

دایی کوچیکه چند ماه پیش یهویی تصمیم گرفت خونشو بازسازی کنه...متراژ خونه بد نبود اما نقشه قدیمی بود و خلاصه تمام مساحت به قول معروف کشته شده بود! همه گفتن خب این چه کاریه از اون خونه بلند شو و برو جای دیگه این همه خرج برای چی؟ اما مرغش مثل من یه پا داشت!( حلال زاده به داییش میره دیگه!) خلاصه...سه چهار ماهی یه خونه گرفتن و خونه خودشونو سپردن دست بازسازی...دیشب رفته بودیم دیدن خونشون...وای...به محض ورود باورم نشد اینجا همون جاست...فوق العاده شده بود...فوق العاده برای یه لحظشه! یه چیزی شده بود در نوع خودش بی نظیر! نقشه بسیار زیبا...اتاق خوابهای اندازه...وای یه دستشویی خیلی گوگولانسی داشت!! از همه بیشتر که مایه افسردگی منو فراهم کرد آشپزخونه ای بود با خدا تا کابینت! من همه جا چشمم دنبال کابینته! از بس که کم داریم! خلاصه خیلی خوشمون اومد و به پافشاری دایی جان بر عقیده اش و یه پا داشتن مرغش احسنت گفتیم!

مامان و بابا و خواهری اینا فردا میرن سفر...میرن شمال...خب ما به خاطر مرخصی نداشتن آقاهه و همچنین ماموریتی که در پیش داره نمی تونیم بریم...خب نمیشه دلم نگیره از رفتنشون که!
دیشب توی خواب همش فکر میکردم آنفلونزای خوکی گرفتم! نه اینکه خواب ببینم بلکه هی غلت که می زدم توهم می زدم که گلوم شدیدا گرفته و التهاب داره و درد میکنه...تبم دارم و لرز کردم...یواش یواش داشتم می ترسیدم!هی میگفتم دیدی یه جا رفتی آخر دستاتو نشستی چی شد؟ حالا اگه بمیری چی؟ بعد رومو میکردم اونور که نفسم یه وقت نخوره به آقاهه!!! بعد میگفتم خب حالا چیکار کنم؟ مامان اینا که دارن می رن سفر اگه من حالم بد بشه چی؟ کی به دادم برسه ؟بعد که آقاهه بیدار شد بره بهش گفتم و گفت سریع یه کلد استاپ بخور و منم نخوردم و الانم فکر کنم هنوز خوکی نشدم!باشد که نشوم!

اینم همینجوری!
یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود...
این روزا کم و بیش دارم غبطه میخورم...میدونی که غبطه با حسادت فرق داره...اولی جنبه ی مثبت داره و دومی منفی...اولی یعنی کاش منم...دومی یعنی چرا اون؟!آره...این روزا غبطه ی خونم رفته بالا! البته یه خوبی غبطه داره و اونم اینه که باعث میشه یه کم موتورت روشن بشه یا اگه هست ، فعالتر بشه! شب و روزمو دارم با فکر کردن به این جنبه های مختلف غبطهه میگذرونم...گاهی براش فعالیت میکنم...گاهی استرس جونمو میگیره...گاهی می رم توی رویا...تجسم خلاق می سازم...یادم میاد اون وقتایی که تازه کتاب " از دولت عشق " کاترین پاندر رو خونده بودم یا " تجسم خلاق " شاکتی گواین رو...شاید حدودا ۱۵ سالم بود...اما کار هر لحظه و دقیقه ی من شده بود خلق کردن تصوراتم و جون بخشیدن به اونها...اینقدر به این کار ایمان داشتم و اینقدر باور ، که برای هر خواسته ی کوچولوی خودمم به کار می بستم و جالب اینه که هیچ وقت نتیجه منفی برام نداشت...به یاد اون روزا زیادی می رم توی رویاها و اهدافمو شکل میدم...اما یه چیزی با اون وقتا فرق کرده و اونم اینه که من اون زمانا همراه با کشیدن نقش این تصوراتم ، براشون تلاشم میکردم...حالا باید یه کم روی سعی خودمم کار کنم که خب این قسمت سخت تره...اما...شدنی...

کار اور*یف لیم هم بد نیست...میگذره...۶۰۰ امتیازی شدم و انگار ۶ درصدی...این می تونه یه اتفاق خوب باشه...تجربه هام از سنم داره بیشتر میشه...دیگه هر موقعیت کاری که برام پیش میاد هل نمیشم...خوب زوایا رو بررسی میکنم...خوب به همه چی دقت میکنم و نهایتا یه " نه " قاطعانه میگم...هرچند از خونه موندن زیاد خوشم نمیاد ولی از اینکه یه ماه و دو ماه مشغول بشم و دوباره با یه موردی که از اول شاید باید بهتر بهش دقت میکردم بشینم توی خونه خسته ام...واسه همین دیگه دیگه دیگه ، سپردم دست خودش...هر وقت خواست مسلما راهشو برام باز میکنه...چرا اینقدر توی کارا به جای اینکه دربست بسپرم به صاحبش هی سراغ واسطه ها برم؟

مامان اینا دومین کامیون اسبابشونم بردن به خونه جدید! حالا ی وانت مونده دیگه! که باید گلدونای خوشگل ویه سری خرده ریزو ببره...این وسط چند تا از گلدونا رو هم ما صاحب شدیم! روز آخر که وسایلو می خواستیم ببریم سخت بود...خاطره ها بالاخره جا موندن...از خونه خالی فیلم گرفتم که یادگاری بمونه هر چند خونه تا معلوم نیست کی فروخته نمیشه! ولی خب دیگه...دیشب مامان دلش گرفته بود...حیاطشو میخواست...درختاشو...دلداری من و خواهری و هر کسی دیگه هم بی فایده بود و هست...یه ماهی فکر کنم این وضعیت ادامه داشته باشه...حالا مامان نزدیک منه...حالا وقتی بیرون خونه باشم غصه نمی خورم که وای باید خسته برسم خونه و تازه ناهار برای خودم آماده کنم...یه راست میرم اونجا و ناهار می خورم و برمیگردم...حس جالبیه...تجربه نکرده بودم!

توضیح او*ریف لیم برای دوستایی که هی کامنتاشون بی جواب موند مخصوصا گلابتون عزیزم در ادامه مطلب!

پرواز اعتماد را
با یکدیگر تجربه کنیمم
وگرنه میشکنیم
بالهای دوستی مان را...
مارگوت بیکل...
ادامه مطلب...
درگیری ها که زیاد بشه زمان خودشو گم و گور میکنه!
این هفته به معنای کامل کلمه مشغول بودم...بعضی روزا از ۸ صبح تا ۸ شب! اما خستگیم اذیت کننده نبود...وقتی وارد این کار میشی میل به پیشرفت نمی ذاره ساکن بمونی...دوست دارم این حس سیال باشه در طول زمان...

در طول ۲دقیقه و نیم چه کارا میشه کرد؟!
سریع فایل مورد نظرتو استارت میکنی برای دانلود! بشقاب غذای ناهارتو می ذاری توی مایکرویو و کلید گرم کن پلیزو میزنی...رختای روی بندکس رو که به اندازه یه ماشین هفت کیلویی بوده تا میکنی...بندکس رو میذاری کنار ماشین لباسشویی!نوشابه بهارنارنجو از یخچال میاری بیرون و یه لیوان پر میکنی و بعد می ذاری سر جاش...بشقاب سالاد رو هم ایضا! این دو تا رو می بری پای کامپیوتر...بوق مایکرو جان زده میشه...
۲ دقیقه و نیم خیلی وقته برای خیلی کارا ها!

پریشب کباب عربی درست کردم...خیلی خوب بود...

دوستت دارم را من دل آویزترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است
سبدی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن
که فشانی بر دوست
راز خشنودی هر کس به پراکندن اوست...
گوشم نازنین تر از اونی بود که فکرشو میکردم! زیاد اذیتم نکرد...خواهری توی بانک که بودیم برای معاینه چنان گوشمو کشید که صدای جیغمو مغازه های بغلی هم شنیدن! منتها فکر کنم دستش شفا بود! الان خوبه خوبم خدا رو شکر!!!راستش وقتی حرفاتونو خوندم یه ریزه ترسیدم...من اصلا تا حالا نمی دونستم عفونت گوش خطر هم ممکنه داشته باشه! یا اصلا چه مدلیه! ولی حالا بیشتر به گوشای عزیزم توجه میکنم! از حمــ ـام هم که میام حتما با گوش پاک کن خشکشون میکنم...مبادا از دستشون بدم!

بعضی وقتا از یه چیزایی حرصی میشم و اونقدرم براش خودمو اذیت میکنم که اصلا ارزش نداره...این جالبه که یه مدت خیلی کوتاه که میگذره خودم به بی اهمیتی غصه هام پی می برم! ولی خب این مدلی ام دیگه! ۵شنبه بود...مثل همه ۵شنبه ها قرار شد بریم بیرون...منتها قبلش گفتیم یه کوچولو بخوابیم...و این شد که با تاریک شدن هوا بیدار شدیم و ساعت دیواری میگفت که شیشه! آقاهه گفت پاشو بریم دیگه...من اما حس و حالی نداشتم...گفتم بی خیال و نرفتیم...قرار گذاشتیم بعد از شام بریم نزدیک خونمون پیاده روی و یه معجون مخصوص هم بخوریم و برگردیم...توی این فکرا بودیم که دوست آقاهه زنگ زد و گفت ما میخوایم شب نشینی بیایم خونتون...آی حرص نخوردم...آی کفرم بالا نیومد...اصلا در حد مرگ! تند تند کارامو کردم آقاهه هم میوه خرید و آماده نشستیم...ولی خوش گذشت...آخه دوستشون دارم!

امروز کلاس اوریــ ـف* لیم داشتم اما نشد که برم...به خاطر سفارش دادن محصولات تا وقتی که رمز اینترنتیم بیاد باید تلفنی سفارش بدم که خب رسما امروز بیچاره شدم...از ساعت ۹ یه سره بوق اشغال شنیدم تا همین حالا...که خب خدا رو شکر تونستم اینکارو بکنم و سفارشهایی که داشتم رو ثبت کنم...نمیدونم چرا اینقدر حس سرزندگی بهم داده این کار...با اینکه همیشه فکر میکردم که فقط به درد کارای اداری میخورم اما نمیدونم چرا یه جورایی خیلی شاداب تر شدم با حتی فکر کردن بهش...

خیلی دلم میخواد یه فیلم خوب ببینم...یه دونه گذاشتم کنار اگه برسم امروز ببینمش فکر کنم خوشحال بشم!

من بی نام تو حتی
یک لحظه احتمال ندارم...
از دیروز بی حالم...از نصفه شب گوشم درد گرفته جوری که نمی تونم اصلا روی سمت چپم که اون گوش درد داره واقع شده بخوابم! فکمو باز و بسته میکنم درد داره...آقاهه میگه عفونت کرده...منتظرم خواهری بیاد ببینه بگه چه کار کنم...

دیشب کلاس داشتیم...این کلاسای او*ریف لیم آدمو به آینده و فتح رویاهاش امیدوار میکنه...به آرمان گرایی بودنش...خلاصه با آقاهه بعد از کلاس کلی راه رفتیم و به این نتیجه رسیدیم که می شه به طرز خوبی از این منبع کسب درآمد کرد البته اگه خدا بخواد...بعد به دلیل این همه تفکر و قدم زنی به شدت گرسنمون شد و یه کباب ترکی توی میدون فاطمی خیلی بهمون انرژی داد...
اما خونه رسیدن همانا و بعد از یه چای به بهونه یه رفع خستگی دراز کشیدن همانا و دیگه تا صبح بیدار نشدن همان!

خستگیام این روزا زیادن...یه جورایی توی بدنم خستگی مزمن دارم...در طول زمان کش میاد اما از بین نمیره...با هیچ استراحتی رفع نمیشه...اشکالی نداره..!

دوباره با شروع مدرسه ها این دبستان پشت خونه ما داره کولاک میکنه...دیگه از هر چی معلم پرورشیه متنفرم! من اهل خواب صبحگاهی نیستم( به استثناء ماه رمضون!) ولی اینکه یه نفر با صدای دالبی(!) هی توی مغزت رژه بره و از شعر خوندن و دعوا کردن گرفته تا دعای فرج و بعدشم شعار مرگ بر ضدولایــــ ـت فــ ـ قــ ـیه و اینا گرفته تا سوتهای ورزش و نرمش هی و هی هر روز تکرار کنه خب معلومه به هم می ریزی دیگه...تازشم همزمان چند ده تا بچه فسقلی با صداهای نازکشون مرتب این چیزا رو تکرار کنن خب حق بدین سخته دیگه! بابا سخته...

آقاهه آخر این ماه میره ماموریت...من از حالا غصه اون چند روزو دارم...از حالا دارم خودمو تمرین میدم اما میدونم که خیلی اذیت میشم...میدونم که لحظه هام غرق بی تابی میشه...میدونم که اصلا توی خونه ی خودمون دووم نمیارم و توی خونه مامان اینا بناچار بال و پر می زنم...آهای شماهایی که همسراتون مرتب میرن ماموریت یه ذره دلداریم بدین...سمیر؟ کجایی به دوست لوست نیرو بدی؟!

این وبلاگم بازم به روزه...اگه سوالی یا نظری داشتین لطفا همونجا مطرح کنید...

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
اول یه سر برید اینجا...یا خدا...

حس عجیبیه...از دست دادن خونه دخترونگیهات...اینکه دیگه اون اتاق ها و حیاط و تخت گوشه حیاط و شلیلهای تپل آویزون و انارهای قرمز که پاییز و بهار نمیشناسه رو نبینی و خونه ای که از جای جای اون خاطره هات قل می خورن فقط بشه یه خاطره دور...
مامان اینا دیروز یه کامیون اثاث بردن خونه جدید منتها هنوز هم وسیله توی خونه قدیمی و بچگیهای من هست...هنوز کامل نه دلمون از اونجا کنده شده نه روحمون و نه حتی زندگیمون...صحبت یه روز و دو روز نیست حرف از سی و خرده ای سال زندگی مشترک مامان و باباست...حرف از ۲۵ سال بچگی منه(!) حرف از ۲۷ سال زندگی خواهریه...همه در ظاهر خوشحالیم...از اینکه مامان جای خالی مامان و باباشو نمی بینه و دیگه براش تداعی های غم انگیز صورت نمیگیره...همه در ظاهر خوشحالیم که مامان حالا توی یه خونه ی کاملا نوساز با امکانات عالی زندگی میکنه...همه در ظاهر خوشحالیم که مامان الان دو کوچه با من فرق داره...همه در ظاهر برای همه چیز خوشحالیم...اما همه در باطن یه غم مبهم یه نغمه غم انگیز کوچولو داریم...همه سختمونه دل کندن...حتی همسایه های محل مامان اینا کلی برای رفتنش گریه کردن...حتی بابا که همیشه اشک ریختنش برام عجیب ترین چیز دنیا بود حالا راحت هق هق میکنه...باید بعضی اوقات دل کند و من به وقایع بعد از این هجرت خیلی خوش بینم...خدایا خودت مثل همیشه با ما باش...

طعم خستگی زیاد با هیچ چیزی شیرین نمیشه جز با آرامش...وقتی اونقدر بدنت درد میکنه که از هر کدوم از مهره هات یه صدای ناله ای در میاد اونوقت می فهمی که خیلی بیشتر از حدت از خودت کار کشیدی...ولی وقتی دغدغه های خوشگل برای خودت می سازی وقتی رویاهای کوچولو و بزرگتو ردیف میکنی وقتی داری مثلا درس میخونی و کنار جزوت حساب کتاب های مختلف جا خوش کرده و باعث میشه آقاهه ات بهت بخنده اونم با صدای بلند اونوقت با خودت میگی خستگی یعنی چی؟ مگه چند روز زنده ام؟
این روزا و شبا آشپزخونه تقریبا تعطیل بوده! این روزا و شبا همش بیرون بودم برای خریدهای مختلف خونه مامان...این روزا و شبا فهمیدم چقدر هم رشته ای های جلبی دارم!( بلانسبت همه!) این روزا و شبا به خیلی چیزا فکر میکنم و بازم لذتهای کوچولو برای خودم می سازم...این روزا و شبا بازم از آدمایی ناراحت شدم که شعورشون از کف دستشون هم کوچیکتره...این روزا و شبا به خاصیت خیلی چیزا فکر میکنم و به تاثیراتش توی زندگیهامون مثل تحصیل که واقعا چند درصد قشر تحصیل کرده ما به اون چیزایی که یاد گرفتن پایبندن؟آره من هنوزم فکر میکنم با همه خستگیام...

میگه : داله ؟ چرا اوندا باستادی؟!( خاله چرا اونجا واستادی؟)
میگم میخوام برم خاله جون...
- : نه ... نَاو!( نرو!)
-میخوام برم...(یه ذره نگام میکنه صاف صاف...معلومه داره فکر میکنه)
ـ : چرا میدای بری؟ بیا تو...منم با دودت ببر...
نه میخوام برم یه جایی که دست هیچکسی بهم نرسه !
بغض میکنه لب ور میچینه و فکر میکنه و بعد از یه مدت کوچولو سکوت میگه : دیده اذیتت نمی تنم! نَاو!
اونوقت می پرم سمتشو بغلش میکنم و اونقدر ماچش میکنم که می خنده و هی می خنده و میگه : چدد محتم بوسم تردی( چقد محکم بوسم کردی!) اونوقت دلم میخوام اونقدر فشارش بدم توی بغلم که تمام احساسات قلمبه شدم کاملا تخلیه بشه...
این یه مکالمه کوچولو با دختر خواهر سه سال و دو ماهه منه که همه دنیای منه...که براش میمیرم...که همیشه صداش میکنم : سلام عشق کوچولوی من...

اینجا از این به بعد مال منه...سر بزنید...اگه دوست داشتی سوال بپرسید...اگه دلتون خواست سفارش بدید...اگه مایل بودید عضو بشید بهم بگید...و هزار و یک اگه دیگه...پس مرتب سر بزنید!!!نظراتتونم رو هم در موردش همونجا بذارید لطفا!

...

یه روزایی بود ( جوونیام! دانشجو بودم! ) اینقدر فعال بودم که صدای همه در اومده بود...یا سر کلاس ، بین کلاسا می رفتم سر کار...بعد دوباره کلاس...باز سرکار...بعد خونه...یه سری کار هم برای خونه می گرفتم...اوه! خلاصه به شدت انرژی مند بودم! از فردوسی یهو سر از میرداماد در می آوردم برای کتابخونه ملی یا بالعکس...مسیرها و مسافتها برام مثل آب خوردن بود...از اینکه یه ساعت توی اتوبوس بشینم کسل نمی شدم...از اینکه دیر برسم خونه و کلی کار روی دستم مونده باشه نمی ترسیدم...و الان یه روزایی هست که اول که می خوام یه کاری رو انجام بدم فکر میکنم ببینم توی اون روز کار دیگه ای هم دارم یا نه! که اگه آره یکیشونو بنا به اهمیتش بذارم برای همون روز و بعدی رو بفرستم توی آینده! اما دیروز یه روزی بود مثل روزای قدیمم! از صبح که با رفتن آقاهه بیدار شدم ، شروع کردم به انجام یه سری کارای مقدماتی صبحگاهی و بعدش راهی جایی شدم برای کاری...بعد از اونجا یه سره دویدم اومدم خونه مامان اینا و یه ناهار و دوباره یه جای دیگه کار داشتم...یه قرار کاری که خب با همه خوب بودنش و اینکه شدیدا از من خوششون اومده بود من یه سری شرایطشونو نتونستم بپذیرم...مامان و خواهری می خواستن برن برای مامان میز ناهارخوری ببینن...از اونجا باز پر زدم رفتم پیششون...بعد اومدیم خونه جدید مامان اینا! و در آخر رسیدم به خونمون...نمی دونم چرا این حجم کاری توی یه روز برام اینقدر به چشم اومد...شاید چون ۲-۳ سال هست که سرعت عملم کم شده...و در عین حال گستره ی کارهام هم همینطور! به هر حال شیرین بود دوباره فعال بودنم!
------------------------------------------
تولد خوبی بود...تولد قشنگی بود...شادی توی همه دقایقش موج می زد...همه حالشون خوب بود...هیچ کسی بد به اون یکی نگاه نکرد!...اما نمی دونم چرا همیشه اینجور جاها هستن کسانی که ریز ریز زندگی من براشون اینقدر مهمه...اینقدر مهمه که حتی در حین انجام حرکات موزون(!) هم دست از کنجکاوی و احیانا تیکه انداختناشون برنمیدارن! ولی من زیاد سخت نمیگیرم...یعنی برای این موجودات خیلی دلم می سوزه و همیشه بهشون می خندم! برای همین اصلا ناراحت نشدم! اصلا ناراحت نشدم وقتی فامیلهای دور نشستن پیشم هی سوال پیچم کردن که چرا کار نمی کنم؟ چرا درسمو ادامه نمیدم؟ چرا قبلا اینقدر مشغول بودم و حالا نه؟! چرا تا ۸ شب تنها می مونم و نمی رم پی خوشگذرونی و هی نمیگردم برای خودم؟! من دلم برای این سوالا می سوزه! دلم برای خودمم می سوزه که چرا سوالی ندارم از این آدما بپرسم!
واقعا...هیچ دقت کردین حیاتی ترین سوالا که نیاز به نزدیکی زیاد آدما با هم داره رو معمولا کسانی می پرسن که خیلی ازت دورن؟!!
--------------------------------------------
جمعه روز تغییر دکور فصلی ما بود...دوباره بوفه و تلویزیون و این مخلفات رفتن یه سمت دیگه ی خونه که جا برای بخاری و اینا باز بشه...فعلا میز ناهارخوری از آشپزخونه اومده بیرون و جای بخاری رو گرفته! خیلی مزه داره اینجوری غذا خوردن!
--------------------------------------------
من که کاری نکرده ام
فقط یک چراغ برداشته ام
رفته ام کنار کوچه ای از این جا دور...
دارم به ماه خسته نگاه میکنم.
دیگر هیچ میلی به خواب ندارم
هیچ میلی به دیدن یک عده آدمی ندارم
دارم به آسمان خوش باور بی خبر می گویم
حال کبوتر خوب است...
سیدعلی صالحی عزیز...
اغتشا*شات ذهنی دارم...تکه پاره می نویسم!:
-
مدتیه ذهنم...فکرم مشغول اینجاست...گاهی صفحه رو باز میکنم و همینجوری نگاه میکنم...خدایا یه گوشه چشم کافیه ها...دعا کنید...شما رو به خدا...برای بهترین اتفاق دعا کنید...
به اینجا هم سر بزنید...
-
دومین روز مهره...پارسال این موقع درگیر کلاسهای پتینه بودم...تنها کلاسی توی عمرم که تا آخرش رو بدون اینکه بخوام در برم ، رفتم!!!
-
"بی پولی " قشنگ بود..."بی پولی" حرفای زیادی برای گفتن داشت..."بی پولی" رو با این فیلم میشه لمس کرد...
-
امروز تولد دعوتیم...دختر دایی جان تصمیم گرفته ۲۷ سالگیشو جشن بگیره...خوشحالم از حضور داشتن توی یه مراسم شاد...یه جورایی هم اعصابم خورده!۱ ماهی میشه تصمیم داشتم تولد امسالمو جشن بگیرم! نمی دونم چرا اما دلم میخواست اینکارو بکنم! توی خونه مامان تا همه جا بشن! اما حالا میگم اگه اینکارو بکنم نکنه بگن سیندختی حسادت کرد...یه جورایی ناراحتم خب!
-
وقتی گفت تولده فکرم پر زد به موهایی که باید رنگ بشه...به لباسی که باید خریده بشه...به کادویی که باید تهیه بشه...بعد از پولایی که باید خرج بشه عصبانی شدم!! ولی خدا خواست و وقتی رفتم توی مغازه با اینکه اصلا نشونه ای از حراج نزده بود گفتن آخرین روزشه و یه پیراهن ناز گوگولی خریدم که توی تنم شیطنت خاصی داره...خوشم میاد ازش مخصوصا به خاطر اینکه به جیبم زیاد ضرر نزد! خدا خواست و رفتم یه ست نایک هم ( تاپ و شلوار ) توی حراجش(!) برای متولد عزیز خریدم که خیلی نازه! و بازم جیبم بهم درود فرستاد! بعدترش هم...وقت آرایشگاه گرفتم اما طی تفکرات فراوان و نگاه های بسیار در آینه به این نتیجه رسیدم که تکلیف آرایشگر با موهای سه رنگ من چیه؟! و یه تماس با یه دوست بلد و صاحب نظر به من گفت که خودم دو تا رنگ رو با هم مخلوط کنم و فعلا یه رنگ بشم! و این شد که آقاهه به سان یک آرایشگر حرفه ای(!)موهای سیندختی رو رنگ کرد! و خوشحال از اینکه صرفه جویی عجب مزه ای داره ها!!
-
وبلاگ آشپزیم هم به روزه...
---------------------------------------------
چون عمر می رود همه در عاشقی بکوش
این یک - دو روزه بیهده مگذار بگذرد
مصطفی قمشه ای

