مهمونیم تموم شد...
طبق گفته آقاهه سعی کردم همونطور که باید عمل کنم...یه نوع غذا درست کنم...مخلفات زیاد نذارم...هر چند خیلی برام سخت بود!چون عادت کردم پذیرایی از مهمون با یه مدل غذا نباشه! ( اصرارهای آقاهه علت داشت! یه تصوراتی ایجاد شده بود که داشت به ضررمون تموم میشد! ما هم عطای زیادی مهمون داری و پذیرایی رو به لقایش بخشیدیم! البته در مورد فامیل های آقاهه!)یه روز با مادر آقاهه و خواهرش رفتیم خرید و میشه گفت ساعات خوبی بود...یه شب جاری جان و برادرش اومدن...و روز یه شنبه هم همگی رفتیم هتل گ ا ج ر ه بالاتر از دیزین...که معرکه بود..که جای همه خالی...که سکوتش عاشقم کرد...که دلم میخواد بازم برم هر چند از روز آخرش زیاد خاطرات خوشی ندارم! ولی سوئیتی که داشتیم ، نصفه شب رفتن به قهوه خانه سنتی و یه قل حسابی دود کردن و تا ساعت ۳ بیلیارد بازی کردن و خلاصه تا ۵ با جاری که هم اتاقم بود صحبت کردن خیلی بهم حس مثبت داد! اما گفتم که ، اصولا به من حس خوب نیومده! فرداش انرژی بدی ازم گرفته شد...و باعث شد تا همین الان بی حس و حال باشم! نمیخوام بگم چی شد یا نه...ولی از خودم شاکیم که توقعات همه رو در مورد خودم بالا بردم به حدی که هیچ کسی انتظار جواب دادن حتی به صورت بسیار بسیار ملایم رو از من نداره!!! خیلی خیلی از خودم بیزار شدم!!! و توی این سفر بیشتر دلم ماشین خواست...وقتی دست فرمون فوق العاده آقاهه گلم رو توی اون جاده های پرپیچ و خم و شیبهای تند دیدم بیشتر هوس این به سرم زد که کاش میشد ماشین بخریم! دلم هم یه ذره گرفت! اما فعلا شرایط داره برخلاف آرزوهای ما ( آرزوهای صرفا مادی ) می چرخه...بازم دمت گرم خدا...اگه فقط سلامتیمونو نگه داری این چیزا رو میشه ازش گذشت!اما خیلی سخته برای من...برای سیندختی که ۴ ساله دفتر و کتاب دستشه و هی قیمت یه نفس کشیدنشونو هم حساب میکنه ، که مجبور باشه به بعضی سوالا در مورد مسائل مادی زندگیش جواب بده...که مطمئنا توی ذهن بعضی افراد متهم بشه به ولخرج بودن یا اقتصادی نبودن! مهم نیست...خدا بالاتر از هر چیزی و شاهد بر همه چیزه...دلم دستته خدا ، مراقبش باشیا!
---------------------------------------------
عمه آقاهه که از ولایت خارجه اومده یه پیراهن خواب گیگیلی جینقیلی عروسانه برام آورده که دلمو برده! اما خساستم اجازه نمیده بپوشمش!!! ![]()
---------------------------------------------
خانواده آقاهه درس خوندن براشون زیادی مهمه! از حالا دارن به آقاهه اصرار میکنن که بلافاصله بعد از دفاع ، اقدام کنه برای دکترا...آقاهه هم کم و بیش اذیتشون میکنه که نه و این حرفا! اون روز به منم هی گفتن که بخون! همیشه از اینکه کسی بهم بگه یه کاری رو بکن بدم می اومد! هیچ وقت توی دوران تحصیلم نشد که مامان وبابام بهم بگن درس بخون!چون خودجوش بودم...چون عاشق درس بودم اما نمی خوندم! بلکه همه چی رو میفهمیدم! هیچ وقت معنی درس خوندن روزی فلان ساعتو نفهمیدم چون برای کنکور که شاخ غول بود من هیچ زحمتی نکشیدم...چون مایه ای نذاشتم و بنا به دانسته هام نتیجه گرفتم...اما الان...خودم عاشق اینم که پیشرفت کنم...دلم میخواد به همه ثابت کنم که من داشته هام بیشتر از اونه که شما فکر کنید! خودمم می دونم که الان وقتشه...وقت اثبات...اما...اما با هزار و یه دغدغه ای که توی کله ام دارم چیکار کنم که اجازه نمیده کتابو باز نگه دارم...که اجازه نمیده من خودم باشم...خدایا کمکم کن!
---------------------------------------------
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

همیشه به دو علت عینک آفتابی رو دوست دارم...یکی اینکه چشمام برخلاف علاقه زیادی که به نور دارم شدیدا به آفتاب حساسه و دومی اینکه میشه راحت از پشت اون همه رو نگاه کرد بدون اینکه متوجه بشن!!
----------------------------------
چند روز سخت رو پشت سر گذاشتیم...مهمونداری کم و بیش سخته! اونم وعده های غذایی متناوب به صورتی که مجبور باشی مرتب هم در جمع حضور داشته باشی...اما لذت بخش هم هست...مخصوصا اگه بفهمی که اعمالت رضایت بخش بوده...خدا رو شکر...هر چند این چند روز به اصرار آقاهه هر بار یه مدل غذا درست کردم به همراه سوپ و سالاد و اینها ولی خب کمی چشمام سخت باز میشن!
الانم مهمونام نیستن...خونه برادر آقاهه هستن و احتمالا از شب بازم میان...باید تجدید قوای حسابی بکنم...
----------------------------------
خدایا...نمیدونم چرا دوست نداری من ازت گله کنم!هر بار یه شکایتی میکنم حتی کوچولو بدجور حالمو میگیری...شاید زیادی دوستم داری یا زیادی ازم متنفری!از این دو حالت که خارج نیست! ولی خواستم بگم هرکاری کنی بازم سرورمی! بازم منم که دنبالت میدوم...حتی اگه یه هفته تصمیم گرفته باشم باهات قهر باشم که توی این یه هفته : آقاهه گلم با موتور تصادف کرده و دستش آش و لاش شده...لوله آب متصل یه پذیرایی و دستشویی در حال انهدامه و بلکاها بالکل زرد شدن و احتمالا ۲۰۰-۳۰۰ تومنی توی خرج افتادیم توی این هفته...چند بار لیوان و بشقاب به صورت ناگهانی افتادن روی پا و دستام و شکستن...خدایا...خودت ببین این یه هفته که خواستم برای گله و شکایت نکردن کمتر باهات حرف بزنم چیکار کردی؟! بازم دمت گرم...بازم من شاکرم...به خدا این دوره ماهانه(!) طی بشه بندگیتو میکنم! لااقل سعی میکنم که اینکارو بکنم...خداجون من فهمیدم...فهمیدم که تو هر کاری بخوای میکنی...دوستت دارم...
-----------------------------------
هیچ وقت توی عمرم اینقدر با استرس و موشکافانه نماز جمعه رو گوش نکرده بودم! و البته : لذت نبرده بودم!
-----------------------------------
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست...
حضرت حافظ
بعضی وقتا که زیادی احساس خوشی میکنم و به قول قانون جذب در مسیر انرژیهای مثبت قرار دارم یهو یه اتفاق می افته...یه اتفاق نگفتنی که همه ی اون حسهای ناب رو برای خودش لگدمال میکنه و به تو میگه چندان هم خوشحال نباش! این جور وقتا زیاد با خودم حرف میزنم...هی میگم سیندخت تو باید قوی باشی...تو باید به خودت دلداری بدی مثل یه سنگ صبور...و احساس میکنم همزمان با خم شدن در این زمانا ، ریشه هام چقدر محکم تر شدن! اما خدایا...یه چیز درگوشی...هر چند باهات یه کوچولو قهرم! اما خواهش میکنم دیگه از این بلاها سر من و دلم نیار...خب؟
------------------------------------------
آدرس همه دوستان رو توی گوگل ریدر داشتم اما یهو همه نابود شد...بعضیها توی هیستوری مونده بود و تونستم بازیابی کنم اما بعضی دیگه از دستم رفت و دقیقا از همون وقت ازشون خبر ندارم و از منم خبر نمیگیرن! شاید خیال میکنن بی معرفت شدم ولی گاهی اوقات این مشکلات پیش میاد دیگه...پس آدرساتونو برام بذارید...به خدا ذهن من گنجایش حفظ کردن این همه آدرسو نداره!
-------------------------------------------
دلم برای پتینه تنگه...بدیه خونه های نقلی اینه که چون جا کم داری مجبوری خیلی چیزارو از جلوی چشم برداری و تبعید کنی به انباری و خب یه ذره برای آدم تنبلی مثل من سخته که ۱۰ تا پله رو بره پایین و اون در آهنی رو به زور باز کنه و از بین اون همه خرت و پرت(!) وسایلشو پیدا کنه...حالا پیدا کرد...بیاره توی هال و پذیرایی و اتاق خواب بذاره؟ خب ناراحت کنندست دیگه! خدایا به خاطر عشق من به پتینه هم که شده خونمون یه کم بزرگتر بشه!!!!
--------------------------------------------
اونقدر خوبید که گاهی پیش مهربونیتون کم میارم...یه عالم دعای خوب براتون می فرستم در خونه خدا...به خدا!
---------------------------------------------
از امشب مهمون دارم...اگه بهتون سر نزدم بدونید که عین مرغ سرکنده و پرکنده و اینا شدم! اما به محض پیدا کردن محیط خالی از سکنه حتما میام سراغتون ... باشه؟!
---------------------------------------------
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن...
حضرت عشق...حافظ
تازه بساط شام رو جمع کردم...نشستم روی مبل و تو قرآن رو بستی و چیزی که خدا بهت گفته بود رو عنوان کردی...بعد وضو گرفتی تا اول وقت باهاش حرف بزنی...تسبیح آبی فیروزه ایتو که به همه اماکن متبرکه رفته برمیداری و کنار جانمازت می ذاری...میگی اشکال داره الان نماز بخونم؟ تعجب میکنم و میگم نه! قبل از اینکه شروع کنی میگم : یادته آرزو داشتی نماز خوندن منو ببینی ؟ میگی آره...خیلی بامزه بود! اولین بار توی درکه دیدم! یادم میره به اون روز...یه مسجد توی درکه...قبل از ناهار خرردن و بالا رفتن...یه مسجد کوچولو که مردونه زنونه نداره توی میدون...اول من خوندم بعد تو خوندی...خیلی لذت بردیم...یادم میاد به این روزا...با خودم حسرت میخورم...چقدر آرزوهامون کوچیک بودن و وقتی بهشون می رسیدیم کیف میکردیم...خدایا از این آرزوهای کوچولو بازم به ما بده...
--------------------------------------------
خروس جنگی رو هم دیدیم...برای تنوع روحیه فیلم خوبی بود...میشه گفت : خوشمان آمد!
--------------------------------------------
چند وقته که هر شب اگه خدا بخواد یه فیلم می بینیم...این خیلی حس خوبی بهمون میده...البته قبلا هم همینطور بود ولی برنامه خاصی نداشت...بعد از Taken و Before Sunrise و pi از cast away هم خیلی خوشمون اومد...البته نمیشه انکار کرد که V for Vendetta معرکه بود...
--------------------------------------------
از چهارشنبه به مدت نمی دونم چند روز خانواده آقاهه میان! و من باید یه عروس کدبانو و مهربون و مهمانپذیر نمونه باشم!
--------------------------------------------
اینم دستور رولت خامه ای...
--------------------------------------------
کامنت فرزانه جونو خوندم و ازتون میخوام که دست به دعا بشین برای:
براي بچه دوستش که امروز بايد بره تهران براي عمل قلب. . آخه بچه مشكلش حاده. فقط 2 سال و خورده اي داره. تو رو خدا براش دعا كنين.
---------------------------------------------
پ.ن: همای نازنین هم کامنت گذاشتن و خواستن برای دختر کوچولوشون دعا کنید...این روزا که هممون داریم متصل میشیم خیلی خوبه که از خدا سلامتیشو بخوایم...
---------------------------------------------
زمان
زندگی را سخت می گیرد
به کسانی که قصد کشتن آن را دارند...
ژاک پرور
| ۱ | ریحان | ۱۰۰۰ |
| ۲ | مری | ۱۰۰۰ |
| ۳ | شهرزاد | ۱۰۰۰ |
| ۴ | افسون | ۱۰۰۰ |
| ۵ | رها(خانه سبز ما) | ۱۰۰۰ |
| ۶ | خاله ریزه | ۱۰۰۰ |
| ۷ | ثنا-رها | ۱۰۰۰ |
| ۸ | شیوا | ۱۰۰۰ |
| ۹ | ترانه | ۱۰۰۰ |
| ۱۰ | خواهر ترانه | ۱۰۰۰ |
| ۱۱ | سبرینا | ۱۰۰۰ |
| ۱۲ | خانوم گل | ۲۰۰ |
| ۱۳ | یه کارمند | ۵۰۰ |
| ۱۴ | گلدونه | ۱۲۰ |
| ۱۵ | آهو | ۵۰۰ |
| ۱۶ | یاسی | ۵۰۰ |
| ۱۷ | می می | ۲۰۰ |
| ۱۸ | خانوم گلی | ۲۰۰ |
| ۱۹ | آقاگلی | ۲۰۰ |
| ۲۰ | خواهر سیندخت و مامان خانومی | ۲۰۰ |
| ۲۱ | رامک | ۱۲۰ |
| ۲۲ | نیکو | ۱۲۰ |
| ۲۳ | تداعی | ۱۰۰ |
| ۲۴ | شایلین | ۱۲۰ |
| ۲۵ | مهر | ۱۲۰ |
| ۲۶ | بانوی شمالی | ۱۲۰ |
| ۲۷ | سرندپیتی | ۱۲۰ |
| ۲۸ | محبوبه | ۱۲۰ |
| ۲۹ | گلامور | ۱۲۰ |
| ۳۰ | مجی | ۱۰۰ |
| ۳۱ | هما | ۱۲۰ |
| ۳۲ | فائزه(دل نوشته) | ۱۰۰ |
| ۳۳ | الهام | ۱۰۰ |
| ۳۴ | ما | ۱۰۰ |
| ۳۵ | سارا(بابایی) | ۱۰۰ |
| ۳۶ | دخملی | ۱۲۰ |
| ۳۷ | سمیر | ۱۲۰ |
| ۳۸ | مریم مسافره دره سبز | ۱۰۰ |
| ۳۹ | هنگامه | ۱۰۰ |
| ۴۰ | آقاهه سیندخت و سیندخت | ۲۲۰ |
این بارم روسفیدم کردین...خیلی خیلی ممنونم...خیلی زیاد اشک توی چشمام جمع شده...خیلی زیاد از بنده خدا بودن و دوست شما بودن خوشحالم...الهی که به همه آرزوهای سبز و قشنگتون برسین...الهی درهای رحمت خدا روز به روز بیشتر به روتون باز بشه...الهی خدا هر روز صبح قشنگتر بهتون لبخند بزنه...انشاالله سلامتی همیشه مهمون وجودتون باشه...سعی کردم همه دوستان سهیم باشن و خب اونایی که تعداد مشخص کردن در اولویت بودن...به همین خاطر برای بقیه تعداد کمتری در نظر گرفته شد که خب مهم این نیست...اهمیت در نفس عمله...در دونه های تسبیح که به نیتهای زیبای دلهای مهربون شما هی می رقصن...
اجرتون با امام علی...
-----------------------------
پ.ن:
هیوا جون ۴۰ تا تونستم برات جور کنم! شرمنده دیگه!
گلدونه جون نوشته بود که توی ماه رجب خیلی خوبه که ۱۶۰۰۰ تا صلوات فرستاده بشه...هر چی حساب کردم دیدم تنهایی از پسش برنمیام...آقاهه هم اضافه بشه بازم نمیشه...گفتم اگه بشه بازم شریک بشیم...به نیت رسیدن به خواسته های هممون...اونایی که قصد همراهی دارن بگن یا علی و تا شنبه اعلام کنن...یه شنبه نتایجو می زنیم و تعداد مربوط به هر فرد مشخص میشه...
منتظرم...
خب کم و بیش کارم کم شده...مامان فقط یه ذره اونم به اندازه گز گز کردن مثل وقتی که دست و پا خواب می رن انگشتاش حس پیدا کرده...این برای ما خیلی خوشحال کنندست و امیدواریم روز به روز بهتر بشه...البته نگرانی عمده تر گردن مامان هست که دکتر گفته اونم عمل میخواد ولی هیچ کدوممون راضی نیستیم و امیدواریم نیاز پیدا نکنه...
دیروز از صبح مشغول درست کردن رولت خامه ای شدم...البته بار دوم بود و دفعه اول برای سالگرد عقدمون اینکارو کردم...دفعه اول خیلی ظرف کثیف شد و حرص من بسیار زیاد در اومد اما تعریفای آقاهه و اینکه نصف بیشترشو برد اداره تا به همکاراش پز بده(!) باعث شد رغبتم برای تجدید این خاطره(!) بیشتر بشه...و دیروز بهونه ای بود برای این کار...هم روز پدر بود و هم تولد مامان...و ما شب خونه مامان دعوت بودیم و گفته بود که نیازی به کمک ما نداره چون میخواد غذا از بیرون بگیره...برای همین سر فرصت رولتمو درست کردم...اینم عکس...البته این مال رولت اوله چون شاهکار دیشبم فرصت عکس انداختن پیدا نکرد!
---------------------------------------------
دیروز وقتی گفتن تعطیل کلی خوشحال شدم و بالا و پایین پریدم...دلم می خواست یه روز باشه و من باشم و آقاهه و با هم بریم توی خیابونایی که بوی تعطیلی جمعه نمیدن! صبح با هم راهی شدیم ولی...خلاصه بگم...اونقدر حرفای بد بد زدیم که کوفت جفتمون شد( ببخشید!) بعدشم در حالیکه مثل کوره آتشفشان بودیم و می خواستیم بریم خونه مامان من تا یه ذره حرف بزنیم بلکه آروممون کنن وقتی که من زار و خسته نشسته بودم روی پله ی یه ساختمون و آقاهه رفته بود آب معدنی بخره ، آقاهه اومد و هی خواست به من که فکر میکرد حالم بده به زور آب بده اما من نخوردم و اونم ریخت روم! این شد که من خندیدم و آقاهه قهقهه زد ! این شد که گفتم چیه خوشحال شدی؟! گفت آره می خندی بهشتو به من میدن! از بس اخم کردی توی جهنم بودم و هی من خندیدم هی آقاهه خندید! و این شد که به کلی فراموشمون شد می خواستیم بریم خونه مامان تا تکلیفمون معلوم بشه!!!!
البته وقتی ظهر اومدیم یه کم بخوابیم تا استراحت کنیم ، خاله زنگ زد که فردا هم تعطیل شد و دلمون خواست باز شادی کنیم اما یه تماس با اداره به ما فهموند که اصلا امروزم تعطیل نبوده و از مرخصی آقاهه کم شد! و این باعث شد کلی به زمین و زمان فحش بدیم!!!!!! ولی با لبخند!!!
----------------------------------------------
از ب ل ا گ ف ا به شدت بدم اومده! باید هزار بار صفحه رو باز کنم تا بتونم وبلاگمو چک کنم یا کامنتا رو تایید...دلم میخواد از اینجا کوچ کنم اما دیگه از تغییر آدرس خسته شدم! شاید یه خونه دیگه ساختم اما مطمئن باشید که قایمکی نخواهد بود!!
----------------------------------------------
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
سعدی
مامان عمل شد...
قرار بود به خاطر اینکه مامان دیابتی هست بی حسی موضعی داشته باشه اما نشد و من بعد از عمل وقتی که توی ریکاوری بود فهمیدم که بیهوشش کردن! خواهری از من پنهون کرده بود و البته خب همونجوریشم کلی استرس داشتم چه برسه به اینکه این موضوعو می فهمیدم! خدا رو شکر بعدش زیاد اذیت نشد و فقط یکی دو روز نوسان فشار خون داشت...منم مثل یه دختر خوب هر روز صبح زود می رفتم خونشون و ناهار می پختم به تمیزی منزل می پرداختم(!) و ظرف می شستم و دختر خواهری رو نگهداری می کردم و مهمان هم پذیرایی می نمودم!! چیزی که این وسط خستگی های زیاد رو از تنم بیرون میکرد دعای خالصانه بابا و مامان بود و هست...
از دوستای گلم هم که اینقدر مهربونن یه دنیا ممنونم...خیلی خیلی از داشتنتون خوشحالم...
----------------------------------------
چشمتون روز بد نبینه...امروز توی باشگاه به شدت حالم بد شد...یهو احساس کردم دریچه چشمام داره هی تنگ تر میشه...گلوم بهش فشار میاد و کل صورت و سرم یهو یخ کرد...گفتم حتما قندم افتاده...کمی نفس کشیدم و رفتم آب خوردم و دراز کشیدم روی یکی از دستگاها و پاهامو بالا بردم...دیدم دیگه جای موندن و کار کردن نیست...سریع اومدم خونه...با توصیه های آقاهه یه کمی بهترم...ولی خیلی خیلی حال بدی بود...
-----------------------------------------
به عروس خانومای گل وبلاگی تبریک میگم...انشاالله که خوشبخت باشید همیشه...
------------------------------------------
از اونجایی که هنوز کمی گنگ و منگم بیشتر از این نمی تونم بنویسم...گفتم یه پست بذارم تا لطف دوستای نازنینم بی جواب نمونه...
سعی می کنم زود زود بنویسم...
-------------------------------------------
هر کس به کسی نازد ما هم به علی نازیم...
چند شبه توی خوابهام همش صدای تیر میاد...صدای رگبار...گلوله...ترس...مخفی شدن...سیاهی...خدایا ببین چه به روزمون آوردن؟
------------------------------------------
از ۵-۶ سال پیش دکتر گفته بود که مامان باید دستشو عمل کنه...از همون وقتی که یهو قابلمه از دستش می افتاد...بارها کیف پولشو در آورده بود و به گمان اینکه هنوز توی دستشه، ولی کیف با محتویاتش افتاده بود و متوجه نشده بود...از همون وقتی که بعضی انگشتهاش موقع خم و راست گیر میکردن...اما گوش نکرد حرف دکترو...حالا...دو تا دستش به این مصیبت دچار شدن...ضمن اینکه دست راستش تغییر شکل هم داده!دیگه حرف دکترو گوش بکنه یا نه مهم نیست، به قول خواهری فقط برای فرم گرفتنشه که باید عمل بشه...حرف هیچ کدوممونو گوش نداد چون فقط نگران این بود که کی به زندگیش برسه...به مادر و پدرش که حالا دیگه ۶-۷ ماهه نیستن...به ناهار و شام من که اون موقع مجرد بودم...به خیلی چیزا...و فردا ، مامان عمل داره...اولین باره که مامانمو می فرستیم اتاق عمل...کلی دلشوره دارم براش...هرچند خیلی ساده و سریع هست ولی خب جلوی تپش قلبمو که نمیشه گرفت...من رو هم مامور نگهداری از دختر خواهری کردن...باید بمونم خونه و توی التهاب خودم دست و پا بزنم...خدایا ، توکل به خودت...
--------------------------------------------
دوست جونم هم نامزد کرد...خدا می دونه چقدر براش خوشحالم...آخه خیلی اذیت شده بود...سه سال به کسی علاقه مند بود و ظواهر نشون میداد که اونا هم تمایل دارن ولی...توی جشن عروسی اون آقا،کلی غصه خورده بود...ولی من همش دلداریش میدادم که اون دیپلم داشت و تو فوق لیسانس...ارزشهاتو دست کم نگیر...منتظر بودم از یه جایی یه کسی بیاد که لیاقتشو داشته باشه...و ظاهرا اومده...ندیدمش...یعنی این مدت و درگیریها و دغدغه ها اجازه نداده هنوز دوستمو ببینم...الان دوران خوش نامزدی رو می گذرونن...بهش میگم : قدر این روزا رو بدونا...میگه سیندخت همه همینو میگن...آخه چرا؟ میگم آخه این روزا که خیلی محدود با هم هستین ، یه مزه ای داره که هیچ وقت تکرار نمیشه...توی همه نگرانیاتون برای فردا،توی برنامه ریزیهاتون،توی از هم دور موندناتون و از همه بی مسئولیتی که فقط تا قبل از با هم شدنتون دارین خیلی لذتها خوابیده که بعدا می فهمی...میگه یعنی زندگی رو شروع کنیم اوضاع بدتر میشه؟ میگم نه دیوونه...اتفاقا خیلی بهتر میشه...علاقه ها بیشتر میشه...شناختها...آرامشتون...همه چی رنگ بهتری به خودش میگیره ولی خب این دوران از نظر من مثل یه پیتزای گنده می مونه که همه جور پنیر روش پاشیدن و هی کش میاد و تو هی کیف میکنی! البته اگه مثل من عاشق پنیر باشی!!!!! میخنده...کاش همیشه بخندی دوست من...
---------------------------------------------
دارم "دزیره"رو می خونم...شاید خیلی زودتر از اینا باید می خوندمش...ولی هیچ وقت برای انجام کارای خوب دیر نیست...
---------------------------------------------
آقاهه این شبا شعرای شفیعی کدکنی رو میخونه...بعضی اوقات همچین می خنده و کیف میکنه و داد می زنه سیندخت ببین چه کرده! و منم با خوانش قشنگ خودش در لذت بردن سهیم میکنه...چقدر دلم برای اون روزا که غزلها رو می بلعیدم تنگ شده...
---------------------------------------------
چه سکوت سرد سیاهی! چه سکوت سرد سیاهی!
نه فراغ ریزش اشکی نه فروغ شعله آهی
همه دیده بسته ز وحشت همه لب گزیده ز حسرت
نه بشارتی به کلامی نه اشارتی به نگاهی
من و بانگ نفرت و نفرین که نمانده چاره به جز این
تو و همنوایی "آمین " چون فغان کنم که "الاهی..."
سیمین بهبهانی...

اول تابستون...
اول تیر...
اول گرما...
اول عشق...
امروز سه سالگی هم شناسنامه شدن من و توئه...روزی که من و تو فهمیدیم که با یه "بله" گفتن زندگی چقدر دستخوش تغییر میشه...اصلا بزرگ شدن ما به همین یه کلمه بستگی داشت...انگار شونه هامون از همون لحظه،از همون ساعت ۷ و بیست دقیقه عصر بار مسئولیت خیلی بزرگِ خانوم و آقا بودن رو حس کرد...من و تو پا گذاشتیم توی یه جاده که فقط می دونستیم هر کسی باهامون نباشه خودمون هستیم و یه مهربونتر از همه که همیشه حضور قشنگشو حس کردیم...
امروز ، در سه سالگی اول تیرمان ، جای شادمانی نیست...یعنی دلمان نمی آید وقتی از سر و صورت شهرمان سیاهی می بارد بالا و پایین بپریم...اما برای خودمان دوباره غزل عشق می خوانیم و محبت را زمزمه میکنیم...صبح...مثل همیشه قبل از رفتنت با خواندن وان یکاد و آیه الکرسی بدرقه ات کردم و به خودم بیشتر از تو مزه داد ، زمزمه آرام ِ سالگردمون مبارکی که در گوشت گفتم! و تو که از همون لحظه برق خوشحالی توی چشمات درخشید و تا همین الان کم و بیش با هم مرور کردیم که سه سال پیش این موقع چه می کردیم و ساعاتی بعد چه...
زندگی با تو اینقدر برام لذت بخشه که هیچ چیزی از خدا نمیخوام...هیچ چیز...
----------------------------------------------
دختر دایی کوچیکه - تازه وارد ۱۰ سالگی شده - مدتی بود میگفت با من بیا استخر...همیشه بهونه می آوردم اما دیشب دیگه نتونستم روی بچه رو زمین بندازم! آقاهه گفت آخه گناه داره...باهاش برو حتما...منم قبول کردم...مشکلی وسط نبود جز حس مسئولیت پذیری...آخه دایی کوچیکه خیلی حساسه! واسه همین یه کم برام سخت بود...رفتیم و برگشتیم...در مجموع خوب بود...ولی خب خسته ام خیلی زیاد...
-----------------------------------------------
سعی میکنم قلممو به سمت روزمره هام برگردونم...کاش بشه...کاش دلم آروم بگیره...کاش هی نرم توی نت و در به در با ف ی ل ت ر ش ک ن دنبال خبرهایی بگردم که خوندنشون دلمو می سوزونه...بهتره بگم تمام انسان بودنمو آتیش میکشه...
------------------------------------------------
شرابی تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش(شر و شورش)...

