تبليغاتX
دو لقمه خاطره ی سبز!







دو لقمه خاطره ی سبز!

سیندخت 144

"خرداد" خیال میکردم که سبزترین سرنوشت را برایمان می سازی...نمی دانستم سیاهی ها از دهانت می ریزند...

حرفای این روزامون همه از یه جنس و یه رنگند...گفتن شاید خسته کننده باشه...حال قشنگی ندارن اوقاتمون و هی تکرار این موضوع اذیت کنندست...چون واضح و مبرهنه...

جمعه تولد دوست آقاهه بود...یه ماه پیش عروسی کردن و ما به علت دوری مسافت نتونستیم بریم...جو خوبی بود...با آدمای خوب زیادی آشنا شدیم...ولی تنها حرفی که نزدیم "تولد" بود!!

دیروز مامان و بابا خواستن من و خواهری رو کمی از جو ذهنی و فکری دلخراش این روزها دور کنن...پیشنهاد دادن بریم حرم حضرت عبدالعظیم...مدتها بود که دخترای مامان و بابا نشده بودیم! و رفتن به زیارت می تونست سبکمون کنه...لبیک گفتیم و راهی شدیم...روز بدی نبود...عصر هم آقاهه که سرماخورده زودتر اومد خونه...بگذریم از شب که فیلم کشته شدن دختر جوون حالمونو بدجوری گرفت...

خدایا کمکمون کن...

-------------------------------------------

همقفس صبور من ، حوصله پر ریخت تورا

من ز تو پر کنده ترم ، صبر ولی پر نشود

                                                         محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:27 توسط سیندخت |

سیندخت143

خیلی ترسیدم...خیلی زیاد...

حتی اگه نه سبز باشی نه رنگ دیگه،این حال و احوال مملکت برات دل و دماغ نمی ذاره...حوصلتو میگیره و نایی برای اینکه بخوای به خوشیها فکر کنی برات نمیمونه...دیگه تفریحی هم نمیتونیم داشته باشیم چون همه راهها بستست...دیروز خیلی کسل بودم...طبق عادت همیشگی قرار شد برم دنبال آقاهه و با هم پیاده برگردیم خونه...لااقل یه ذره نفس بکشیم...

از خونه اومدم بیرون و یادم افتاد پول همرام نیاوردم...با خودم گفتم عیب نداره مسیر اتوبوسیه...آقاهه رو هم می بینم دیگه! تا نشستم توی اتوبوس فهمیدم موبایلا باز قطع شدن! باز گفتم اشکالی نداره...می رم تا در اداره...اما هی نزدیک تر که میشدم دلم بیشتر شور میزد...حال بدی داشتم...یه ایستگاه مونده راهو بسته بودن...مجبور شدم پیاده بشم...حالا سیر و سرکه ایه که توی جون من داره می جوشه! : کاش پول اورده بودم الان یه کارت می خریدم می زنگیدم به اداره بهش میگفتم نیا بیرون همو گم میکنیم...با خودم میگم شاید هنوز آدمای خیّر باشن!! از مغازه داره میخوام که اجازه بده تلفن کنم و با روی باز می پذیره...هی اشغاله...همکارش میگه همین الان الان الان اومد بیرون...خیالم راحت میشه...تا اداره یه ۱۵۰ متر فاصلست...میرم اما نیست! با خودم میگم نکنه من توی مغازه بودم رد شده...برمیگردم...نیست...سرچهارراهو میگردم نیست...وای خدایا چه جوری همو پیدا کنیم توی این هاگیر واگیر؟مرغ سر کنده شنیدین؟ من بودم!!! با خودم گفتم الان فکر میکنه راهو بستن و من دارم پیاده میام بالا راه می افته به سمت پایین که منو ببینه...خیلی حال بدی بود...قابل درک برای کسی نیست...هی رفتم این ور هی اون ور...مردم همه زل زده بودن به حرکات من! یهو دیدمش از دور...دادم زدم و اسمشو گفتم...همه برگشتن به سمت کسی که من صداش کردم...گفتم که زیر نظرم داشتن!! تا دیدمش اشکایی بود که می اومد...تقصیری نداشتم خیلی خیلی ترسیده بودم...اوضاع ناامنی بدجوری روحیاتمو تحت تاثیر قرار داده...

----------------------------------------

توی محلمون...مادر و دختر رفتن بالا پشت بوم الله اکبر بگن...با رگبار تیر هوایی جا در جا کشته شدن...کوچشون سراسر مشکیه...خیلی دلم گرفت...خیلی زیاد غصه خوردم...حال وخیمی پیدا کردم از اون لحظه...

-----------------------------------------

صبورا!

از انتظار این همه شب که به آفتاب فکر می کنند،

                                                                  بیشترم.

بیشترم از انتظار آدمی،برای نجات آدمی.

بیشترم از صبر زمین و کفر سنگ هایی که فرود آمدند

                                                                        بر سنگها و آدمی.

                                                       هیوا مسیح...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 10:32 توسط سیندخت |

سیندخت 142

بعضی اوقات عمق یه حادثه می تونه اونقدر زیاد باشه که زندگیتو به حالت رکود صد در صد در بیاره...می تونه اونقدر روی تو تاثیر بذاره که ۱۸۰ درجه عوض بشی...میتونه همه ی اون چیزایی که مدتها بود آزارت میداد و با تمرین و ممارست کنارشون گذاشته بودی رو دوباره بهت برگردونه...می تونه تو رو از زندگی سیر بکنه...می تونه امیدهاتو کور کنه و می تونه تو رو در مقابل خیلی چیزا قرار بده و از همه مهمتر ارزشهای تو رو دستخوش تغییر و تحولات خیلی اساسی بکنه...

در اتفاقاتی که افتاد همه این حالات برای من پیش اومد...بگذریم از انرژیهای فروخورده ای که بلد نبودم آزادشون کنم اما در فضای سبز قبل از جمعه همه زنده شدن...بگذریم از پازل ۵۰۰ تکه ای که آقاهه برام خرید و از صبح روز سرنوشت تا ساعت ۸ شبش مدام نشستم و یه سره تمومش کردم فقط برای اینکه مزه استرسو کمتر بچشم...بگذریم از اینکه...خیلی حس بدیه که خیال کنی همه رویاهات یتیم شدن!باشگاه رو که با جدیت و عشق شروع کرده بودم یه هفته و نیم رها کردم...نه حس کار بود نه حال خوابیدن حتی...دم و دقیقه اشکی بود که پهنای صورتمو می پوشوند و می پوشونه! این وسط تفاوت عقیده با خانوادم هم مزید بر علت شد که بیشتر توی این مود قرار بگیرم...اما هر چی بود به نظر من تموم شد...دیگه کتابای قانونمو که به زور میخواستم خودمو بهشون تحمیل کنم دوست ندارم...به نظرم جز یه سری خطوط سخت با واژه های گنده گنده چیزی نیست...به نظرم خیلی به درد نخور و مسخره و پوچه! از خودمم کم و بیش بدم میاد! برای چیش بماند!!!!!

زندگی ادامه داره...اما اینکه...ولش کن!

-------------------------------------------

دیشب قرار بود جشن ولادت حضرت فاطمه توسط اداره آقاهه اینا برگزار بشه و من باید تا دیروقت تنها می موندم...مامان و بابا قول دادن بیان پیشم...اما به خاطر همین شلوغیها جشن کنسل شد! به همین راحتی...ولی من بازم با داد و فریادهای زشت همیشگیم (!) تونستم مامان و بابا رو بکشونم خونمون...عصر با مامان یه سر رفتیم خونه دایی کوچیکه و یه ذره روحیم مضاعف شد...

--------------------------------------------

هر وقت به یه بن بست توی یکی از خواسته هام می رسم بقیه ی اون چیزایی که میخواستم و میخوام و نشدن و یا نمیشن سر بلند میکنن و منو که صاحبشون هستم رنج میدن...

فیلم فرشته نزدیک است رو از تلویزیون دیدم...بعد از این همه خبرهای سیاه و سفید و سبز و این همه درگیری های ذهنی اولین برنامه ای بود که تونست ذهنمو آزاد کنه...هر چند اشک توی مشت این روزهای من برای مادر توی فیلم هم روون شد...به مامان میگم : تو برای من دعا نمیکنی؟ میگه هر شب...آخه فرشتهه توی فیلم میگفت دعای مادراست که باعث اتفاقات خوب و بد برای بچه هاشونه...

---------------------------------------------

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت...

                                                            حضرت حافظ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 8:45 توسط سیندخت |

سیندخت 141

چند بار صفحه رو باز میکنم...می بندم...دستم به کیبورد نمیره...نمیدونم از چی باید بنویسم...خودمو گم کردم فقط همین...

شاید این حالات نتیجه ی بیداری نزدیک به ۳۲ ساعت باشه...از ۶ صبح دیروز تا الان بیدارم! دستام یخ کرده و از کولر متنفرم...احساس میکنم هویتم ، شخصیتم لگدمال شده و این برام زشت ترین توهینه...

خدایا...

---------------------------------------------

قیصر عزیز...شعرهاتو زیر و رو میکنم: دردهای من نگفتنی...دردهای من نهفتنی...دردهای من گرچه دردهای زمانه نیستند درد مردم زمانه است...

----------------------------------------------

تندیس سازم

دیوانه

از فریادهای دردم شعر می تراشم...

                                                 ولادیمیر مایاکوفسکی

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 14:17 توسط سیندخت |

سیندخت 140

نمیدونستم اینقدر زود خدا به یکی از کوچیکترین خواسته های من و در اون مقطع یکی از بزرگترینها جواب مثبت میده...

بعد از مناظره اعصاب خورد کن چهارشنبه شب که به جویدن تمامی ناخنهای آقاهه و گاز زدن کوسن های روی مبل توسط من و صد البته در انتها به بالا و پایین پریدنهامون از فرط شادی ختم شد و گشت زدن در نت و شادمان بودن از همفکری کلی روشنفکر با نتیجه گیری ما(!) حدودای ساعت ۳ خوابیدیم!و فردا صبحش که داشتیم مراسم سالگرد امام رو از تلویزیون می دیدیم تا بلکه ر ه ب ر حرفی به دفاع از مسائل شب قبلش بزنه و هی ناامیدتر شدیم خواهری زنگ زد و گفت اگه شمال بیا هستین بگید بسم ا... و تا ۲ ساعت دیگه آماده باشید...منم تا قبل از اینکه آقاهه بخواد نتیجه رو اعلام کنه سریع به تمیزی خونه پرداختم و جفتمون شروع کردیم به حاضر شدن و ساعت ۱ اول جاده چالوس بودیم که به طرز بدی شلوغ بود!

این ابتدای سفر ما بود...که مازندران و گیلان رو گشتیم...و هر شب توی یه شهر اقامت کردیم...خیلی به این مسافرت نیاز داشتم...دریا هم مثل همیشه قشنگ بود و کف بر لب! جواهرده رو هم برای اولین بار دیدم و از اون همه زیبایی و نعمت به وجد اومدم و خدا رو شکر کردم...

و دیروز ساعت ۴و نیم رسیدیم خونمون که یه ربع بعدش توی مسیر سبز بودیم! آره خیلی توان داریم ماشاالله!!!! تا حدودای ساعت ۹ و ربع توی امواج بالا و پایین رفتیم و تحت تاثیر فضای قشنگ وحدت اشک هم ریختم...و دیشب یکی از شبایی بود که از فرط خستگی بیهوش شدم...و تا الان حال درست و حسابی برام نمونده...

روزهای سرنوشت سازیه...خدایا خودمونو به خودت می سپارم...

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 15:13 توسط سیندخت |

سیندخت 139

از مدتها قبل - شاید بشه گفت حدودا یه سال!- ابر جادویی رو خریده بودم! اما نمیدونم چرا اصلا استفاده نکردم یعنی دروغ که حناق نیست(!) اصلا به ذهنم نرسید که به درد چه کارایی میخوره! فقط از اون اول نیتم این بود که اگه واقعا جادوییه باید بلکاهای کنار لوله بخاریمون که سیاه شده رو تمیز کنه که خب نکرد! و منم از همون روز انداختمش توی کشوی کابینت و دیگه محض رضای خدا نگاهشم نکردم! چند وقت پیش توی فکر کنم سایت هنرآشپزی بود دیدم همه به عنوان یه وسیله که حکم آچار فرانسه براشون داره ازش یاد میکنن! توی برنامه هام نوشتم که حتما این بار ازش استفاده کنم مخصوصا برای تمیز کردن مایکروفر و زودپز که بدنشون استیل هست حتما به کارش ببندم! امروز...فقط همین قدر بگم که میخوام تو این هفته برم و یه ۷-۸-۱۰ تایی ازش بخرم!  مخصوصا که ماشین ظرفشوییم به هیچ صراطی سفید نمیشد! یعنی یه قسمتاییش لک شده بود و با هر چی بگی امتحان کردم ولی تمیز نمیشد که نمیشد اما الان انگار تازه خریدیمش! کلی دوستش دارم حالا!

-----------------------------------------

نمیدونم تا حالا تجربه کردین که ناخن شست پاتون تا وسط بشکنه و ... بعدش هم  قابل تصوره دیگه!!من الان در چنین وضعی به سر میبرم!!

-----------------------------------------

باشگاه رفتن روحیه خوبی بهم داده...اصلا فکر نمیکردم اینقدر لذت ببرم...به گمان خودم اجبارا می رم و بعد از جلسه دوم دیگه قیدشو می زنم...اما نه...وابسته شدم به اون دستگاهها ، به اون جو شاد ، به اون موسیقی های محرک ، به آدمایی که سلامتی و تناسبشون براشون اهمیت داره...

------------------------------------------

دلم یه سفر میخواد...نمیدونم به کجا...فقط به یه مکان جدید...که تا حالا ندیده باشم...خیلی خیلی خیلی دلم سفر میخواد!

------------------------------------------

اینم ببینید!!

------------------------------------------

شبامون محدود شده به شام خوردن و دیدن مناظره ها ، مستندها و گفتگوهای انتخاباتی! خب کمی تا قسمتی طبیعیه ولی اینکه بنجامین باتن رو به خاطر این برنامه ها مجبور شدیم نصفه کاره رها کنیم حرصمو در آورده! یه کم باید تنوع توی تفریحاتمون ایجاد بشه...یه جورایی باید یه سری کار جدید به روزمرگی های دونفرمون اضافه کنیم...مخصوصا حالا که آقاهه برای دفاع از پایان نامش یه ترم دیگه هم مهلت داره و این ما رو دیروز خیلی خوشحال کرد!

-------------------------------------------

من و دلم هرگز نبوده ایم با هم تا یک بهار

و در زندگی من

نبوده است

جز یکصد نوبهار...

                                     ولادیمیر مایاکوفسکی

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12:17 توسط سیندخت |

سیندخت 138

 

خدا نخواست و نشد...هر چند اولش کلی به هم ریختم و هر جور دلم خواست با آقاهه طفلکی رفتار کردم اما اون بزرگ منشانه سعی کرد منو آروم کنه و این اتفاق در فاصله جاده کرج و میدون انقلاب افتاد!!! ساناز جون درست حدس زده بود...یه موقعیت شغلی خوب - یا نه بهتره بگم خیلی خوب - برام جور شد که همه شرایطش عالی بود به استثنای مکانش! جاده مخصوص کرج...البته اونم مساله ای نبود ولی از جاده باید منتهی میشد به یه خیابون خیلی خیلی پرت و طولانی که آقاهه به محض دیدنش گفت اگه سرویس نداشته باشه من نمیذارم بیای و متاسفانه سرویس نداشت و من این بار خودم یه موقعیت عالی رو رد کردم...با هیچ شرطی مخالفت نکردن و این خیلی برام جالب بود...اما خب...بازم میگم حتما قسمت نبود! از اونجا آقاهه داشت می رفت اداره که با کلی اداهای سیندختانه ازش خواستم نره! و اونم سریع تماس گرفت و گفت نمیاد! و کلی خوش خوشانم شد! رفتیم و انقلاب گردی کردیم..." خرده جنایت های زناشوهری" رو خیلی دوست داشتم بخونم و گرفتمش...شیرینی فرانسه هم میعادگاه همیشگی ما بود...و بعد از اون راهی خونه شدیم...

اما هنوز استراحت نکرده نگاه کردیم و دیدیم پشت در خونه مامان ایناییم! شب خوبی بود...هر چند معده درد لعنتی دوباره سر و کلش پیدا شده!

------------------------------------------------

حرفش هست که مامان و بابا دیگه توی اون خونه زندگی نکنن و برن جای دیگه...خیلی از این موضوع خوشحالم...اما...یه غم پنهان ته قلبمه و اون ندیدن اتاق دخترانگیهامه...اتاقی که در و دیوارش بوی سیندخت اون روزا رو میده لااقل برای من...اتاقی که شاهد درس خوندن های من ، شب بیداری ها و کتابخوانی ها ، نت گردی ها و پیدا کردن آقاهه و با هم شدنمون، حساب و کتابهامون قبل از عروسی و و و  بوده...اما خب هدف متعالی تر از اینه که من بخوام خاطره هامو اونجا نگه دارم! مامان داره روز به روز بیشتر توی خودش میره هر چند مرتب در حال خنده و شادیه...ولی جای خالی دو تا عزیز زندگیش مرتب بهش رو میاره...و البته رفتنشون هنوز ۵۰ درصدش طی شده و من از خدا می خوام قطعی شدنشو خودش امضا کنه...که اگه خدا بخواد دیگه می افته آخر تابستون...

-------------------------------------------------

اینم دستور مرغ کیک و گردو و اینم ژله

-------------------------------------------------

داشتم آرشیومو می خوندم...چقدر بزرگ شدم!!!

-------------------------------------------------

 همه ی جان و تنم...وطنم وطنم وطنم وطنم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:43 توسط سیندخت |

سیندخت 137

یه چند روز که ننویسی هم نوشتن برات غریبه میشه هم تو برای دوستات!!

------------------------------------------

تولد عزیزم بود...آقاهه گلم که هفتمین روز از آخرین ماه بهار برای اولین بار نفس کشید و من به یمن این روز مبارک ، ۴شنبه خانوادمو دعوت کردم...حیف که خانواده آقاهه نبودن...کیکی که قصد داشتم براش درست کنم طرحش کتاب بود اما نمیدونم چرا این بار خامه برخلاف همیشه لج کرد و فرم نگرفت! اما بد نشد و کلی تعریف شنیدم! کیک مرغ و گردو رو هم درست کردم و به گواه همه عالی بود...ژله طالبی هم همچنین...خلاصه شب خوبی بود...هر چند درد عضلانی بدنم به خاطر رفتن به باشگاه کم و بیش اذیتم می کرد...

دیروز هم کنار هم بودن دلنشینی بود...هرچند بهانه ها گاهی دست به دست هم میدن و از تو یه هاپو می سازن...ولی لطف بیشتر با هم بودن اینه که شاید شناختها وسیع تر میشه! دیشب هم با خواهری اینا رفتیم سرزمین عجایب برای دختر گلش و گشت زدن توی تیراژه...شب روشنی بود!!!

------------------------------------------

آدما...آدمای جدید...همیشه اونطور که تو دوست داری از آب در نمیان!!!! یعنی شاید اوایل ، اون روزایی که پیداشون میکنی اونی باشن که تو دوست داری...خیلی کارا براشون بکنی چون فکر میکنی این حس متقابله اما...رفته رفته می فهمی زهی خیال باطل! اینه که سیندخت در این مرحله به راحتی دست از این آدما میکشه!!!!

------------------------------------------

امروز شاید سرآغاز یه اتفاق بزرگ باشه...اتفاقی که ماههاست به خدا واگذارش کردم...یه روند جدید...( فکر بد نکنیدا....موضوعش اجتماعیه! ) اگه خیری باشه این اتفاق می افته اگه هم نه...نمیدونم!

------------------------------------------

موجیم که آسودگی ما عدم ماست
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم...

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:8 توسط سیندخت |

سیندخت 136

خب...

بعضی اوقات دلت میخواد هی بنویسی و بعضی وقتا اصلا یادت نمی مونه چند روزه خاطره هاتو گم کردی!

سه شنبه یه روز سرشلوغ بود...دوست گلمو دیدم...محفل شعر رفتیم...اونجا یکی از دوستان آقاهه جشن عروسیش که امروزه ما رو دعوت کرد با یه متن کارت قشنگ که به خط خودش بود و یه جمله دعوت زیبا...اما ما نمی تونیم بریم چون در واقع عروسی خارج از شهره و عذر ما متوجه! هر چند از ما نپذیرفت!! بعد از اون هم : سیندختی ! بریم سینما؟...بریم! حریم خوبه؟! عیب نداره !! و ما نیم ساعت بعد داشتیم فیلمی رو می دیدیم که مثلا ژانر وحشت بود ولی مونتاژ چندین فیلم خارجی...هر چند بعضی صحنه ها ترسیدم ولیکن این دلیل بر خوبی این فیلم نیست!!

--------------------------------------------

همکار آقاهه یه پسر داره که فکر کنم دوم دبستانه...معلم این آقاکوچولو بهشون کلمه داده تا جمله سازی کنن...و این شد مایه خنده ما و آقاهه فی الفور برام عکسشو ایمیل کرد تا شما هم ببینید!!! تو رو خدا ببین! بیا و بچه بزرگ کن عاقبتش هم بشه این!!! :

-------------------------------------------

مامان توی باغچه کوچیک خونشون سبزی کاشته...جعفری...شاهی...تربچه...و جعفریها از همه بزرگتر شدن!مزه خیلی خوبی دارن...تازه...ترد...ماه! این باعث شد که سه تا گلدون کوچیک ازش بگیرم که منم سبزی بکارم!البته هنوز خاکشو برام آماده نکرده بودن...توی نت هم خوندم که میشه توی آپارتمان اینکارو انجام داد! کلی برای خودم شادم...

-------------------------------------------

پلوپز هم شدیدا نتیجه داد...مرسی از دستوراتتون ، راهنماییهای قشنگتون...۲ بار استفاده کردم به روش تلفیق نظریات دوستان...دفعه دوم بهتر شد و از حق نگذریم آقاهه اصرار کرد که دمکنی بذارم! (نگویم جز به عدالت!!!!!!)

-------------------------------------------

اگه تنبلی دست از سر من برداره و من دامنشو رها کنم امروز میرم باشگاه و اسم می نویسم...ای...یعنی میشه؟!

-------------------------------------------

بخشی از کتاب "بیوتن"رضا امیرخانی :

از ایران زدیم بیرون دیگر...

چرا آخر؟

خ م ی ن ی به ما یاد داد که وسط جنگ ، هر روز صبح بلند شویم و دستمان را بگیریم به زانوی خودمان و بگوییم یاعلی...بگوییم یا خدا...بعد رسیدیم به جایی که صبح به صبح بایستی می گفتیم یا د و ل ت...مثل همین الان که باید برویم واشنگتن و دفتر حفاظت منافع و بگوییم یا د و ل ت...

آرمیتا نگاهی می کند به تپه های سبز اطراف های-وی نود و پنج و پوزخند می زند:

خب...توی آ م ر ی ک ا هم که نمی گویند یا علی...نمی گویند یا الله...حتی نمی گویند یا جی زز! این جا هم صبح به صبح می گویند یا...

آرمیتا نمی داند در آ م ر ی ک ا صبح به صبح چه می گویند.اما حاج مهدی می داند.جواب می دهد:

توی آ م ر ی ک ا صبح به صبح می گویند یا خودم! من فکر می کردم یا خودم بهتر باشد از یا د و ل ت ! یا خودم را یک جورهایی می شد تبدیلش کرد به یا علی..اما یا د و ل ت با هیچ سریشی نمی چسبد به یا علی...

 

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:51 توسط سیندخت |