به نتایج خوبی در باب پلوپز رسیدم...ممنونم...به محض اینکه با پلوپز جان دست همکاری دادم نتیجه رو اعلام میکنم...
---------------------------------------------
پریزن بریک هم تموم شد...از دیشب ، من و آقاهه توی یه بهت یه شوک یه ناراحتی بسیار عمیقیم...جوری که هر از گاهی یا من یا آقاهه همدیگه رو اینجوری مخاطب قرار دادیم : سییییییییندخت؟
آقااااااااااااااااهه؟
( مجبور به استفاده از شکلک بودم تا عمق فاجعه درک شود!!) انگار یه رابطه خویشاوندی داشتیم با اعضای این سریال و مخصوصا قهرمانش! اما خب تموم شد و حالا باید چشمامونو از دیدن دی وی دی های بسیار زیادی که توی میز تلویزیونی روی هم قرار گرفتن و اسم سریال "۲۴" رو دارن درویش کنیم! اصلا نباید نیم نگاهی هم به اون طرف بندازیم! آخه ما درس داریم ناسلامتی! اگه شروع کنیم دیگه نمیشه از اعتیادش جلوگیری کرد هرچند این سریال اونقدر جذاب بود که قسمتهای هفته به هفته ی لاست رو داریم ولی رغبت و تمایل دیدنشو از ما گرفته بود...آخی...حیف شد!
---------------------------------------------

یه خواب دیدم...یه خواب که خودم اینجور تعبیرش کردم : من توی زندگیم یه راهی رو که احتمالا رو به صعودمه از طریق بد و سخت ترش دارم جلو میرم...جوری که باعث میشه خودم هی خودمو از صعود باز بدارم! ( جمله بندی رو کاری نداشته باشین دیگه!!) هی فکرمو مشغول کرده...دارم زوایای زندگیمو می جورم( شپشی نبود!!) اما جز درس خوندنم که به ساده ترین راه دارم اجراش میکنم هیچ نقطه ای که بخواد منو به صعود برسونه پیدا نمیکنم! کاش که جرقه ای توی ذهنم ایجاد بشه...
---------------------------------------------
امروز قراره یه دوست خوب رو ببینم...دوستی که بارها قبل از آشنایی بیشتر،کمکم کرد...توی ریز و درشت و من ممنونشم...دوستی که با " من " ثابت قدم بود و این برام از هر چیزی اهمیتش بیشتره...و بعد از اون با آقاهه میریم یه محفل شعر...مدتهاست دلم زیاد این محافلو طلب نمیکنه...چون جمع قدیمی از هم پراکنده شدن و این غربت سخته...
---------------------------------------------
آن دل که مچاله بیشتر می ماند
در داخل چاله بیشتر می ماند
عاشق نشود خداوکیلی دل نیست
به سطل زباله بیشتر می ماند
جلیل صفربیگی
تصمیمات جدید همیشه نیاز به بازبینی های چندباره دارن...تا ببینی خوبه به اجرا در بیان یا نه...و ما دیروز برای اینکه به نتیجه برسیم ۱۲ ایستگاه رو پیاده اومدیم تا خونه و همه مدت حرف زدیم...به موارد خوبی برخوردیم...به نکات مورد توجهی رسیدیم...و تصمیمات جدیدی گرفتیم...باشد که به بهتر شدن اوضاع کمک کند!نه در وضعیت کنونی که در تمام عرصه ها!!اینم میدونید که ربطی به رابطه دونفره ما نداره!
------------------------------------------

یه سوال...من خیلی ها رو دیدم که برنج رو توی پلوپز عاااااااااااااالی در میارن...یکی از اینا بابابزرگ آقاهست! جوری که من که اصلا شکمو نیستم و زیاد به پلو علاقه ای ندارم یه بار وقتی برامون درست کرده بودن هی میرفتم توی آشپزخونه و ناخنک می زدم به برنجهای خوش قواره و از همه مهمتر خوشمزه! اما متاسفانه چند بار که از پلوپز استفاده کردم نتونستم خوب در بیارم! علتشم پلوپزم نیست که به گواه همه پارس خزر از خیلی مارکا بهتره و بابابزرگ جان هم پلوپز مصرفیشون همین بود! اما مهم نحوه استفاده منه که حتما اشکال داره! دوست دارم اونایی که حسابی واردن کمکم کنن...زود تند سریع!از ب بسم ال...تا ت تمت رو بگیدا!(درست نوشتم!؟)
-------------------------------------------
چند تا از همسایه های ساختمون ما ، البته چند تا از خانوما منظورمه به شدت خانه دارن! گاهی بهشون حسودیم میشه! گاهی با خودم فکر میکنم چه جوری این همه انرژی دارن و از همه مهمتر براشون در راس امور رسیدگی به مواردیه که باعث میشه خونه زندگیشون برق بزنه و برن قدم بزنن و خرید کنن و به هزار و یک کار برسن! تازه بعضا کارای همسراشونم انجام میدن! اونوقت...نمیدونم بودن بین دو حالت خیلی سخته...خانه داری مطلق و شاغل بودن! وقتی دلت بخواد هر دوش باشی نمیدونم چی از آب در میاد! یکی مثل من حتما! که هیچ کدومشم نمیشی!!!
-------------------------------------------
از نظراتتون در مورد پس انداز یه دنیا ممنونم...
-------------------------------------------
گردوی زیر گلوم که فندق شده بود حالا تبدیل شده به یه انجیر خشک! دردش کمتره! البته اینا همه به مدد آنتی بیوتیک بود وگرنه فکر کنم حالا حالاها در خدمتش بودم...
-------------------------------------------
چرا گرفته دلت
مثل آنکه تنهایی؟
چقدر هم تنها...
خیال میکنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد...
سهراب همیشه عزیز...
بعضی اوقات از یه چیزی ناراحت میشی...اجبارا کارایی رو برخلاف میلت انجام میدی برای بهبود اوضاع...ظاهرا مسائل حل میشه اما تو توی دلت می فهمی که نه تو راضی هستی از کارایی که کردی و نه از دلت رفتن بیرون! بعد مدتی میگذره...دوباره یه چیزایی پیش میاد شبیه همون قبلیا و تو این بار خیلی بیشتر ناراحت میشی...از دست خودت عصبانی میشی که چرا بارهای پیش به راحتی با اوضاع کنار اومدی...بازم بهت پیشنهاد میشه که صبر کن درست میشه...اما...نتیجش این میشه که شب تا صبح رو نمی تونی بخوابی...فکرات درهم میشه...و تنها تفاوت این بار جدید با بارهای قبل این میشه که تو کمی منطقی تر شدی و تن صدات پایین تر اومده!
موضوع اینه که بعضی آدما خیال میکنن خیلی می فهمن...فکر میکنن درست ترین رفتارو دارن در عین نادرست ترین! گمان میکنن که بهترینن و هر چی میگن اعوذبالله کلام اللهه...ولی...ولی نمیدونن که تو روز به روز بیشتر فهمیدی که قبلا چقدر در موردشون اشتباه میکردی...و بیشتر متوجه شدی که دلت میخواد خودتو عوض کنی تا انتظارات بیاد پایین اما...اما متاسفانه با همون رفتارایی که برای بهینه کردن اوضاع انجام دادی ،به این " توهم " که بی نقصترین گفتار و رفتار و کردار مال اوناست دامن زدی...و اینه که تا صبح نمیخوابی!!و بعد از صبح هم مثل الان معلوم نیست چه حالی داشته باشی!
آقاهه گلم...فقط به خاطر تو با بغض از روی پله های زمان می پرم...فقط به خاطر تو...
----------------------------------------------

رژیمم رو آقاهه از روی درهای کمد دیواری با خوشحالی کند و انداخت توی سطل آشغال و این یعنی من دیگه در رژیم نیستم! نمیدونم چرا اما آقاهه خیلی دوست نداشت این کارو بکنم! مامان هم مرتب با اس ام اساش منو تهدید کرد که اگه معده دردم شروع بشه وای به حالم!و داماد و مادرزن با هم دست به یکی کردن و بعد از موفقیتشون با هم دست پیروزی دادن!
دیروز یه روز خوب بود...از صبح با هم حرف زدیم...صبحانه مفصلی خوردیم(!) و راهی خونه مامان شدیم...اونجا هم مامان که هنوز نفهمیده بود من دیگه رژیم ندارم کلی غذاهای خوشگل پخته بود تا دل منو به ضعف بندازه ولی خب...عصرش هم چهارتایی رفتیم نمایشگاه گل و گیاه...نمیدونم چرا ولی اصلا دوستش نداشتم! از جایی که با این همه مشقت و ترافیک بری ولی مجبور بشی دست خالی برگردی همیشه بدم اومده! ولی قدم زدن توی گیشا و خرید شلوار لی و خوردن بسکین رابینز پرتقال خونی رو دوست داشتم! بعدشم که اومدیم خونمون...اما خب همیشه خوشی ها یه جاشون باید بلنگه دیگه! آره حرفای اول پست همون دیشب به وقوع پیوستن! و اینکه...هیچی...
توی این چند روز ۲ کیلو کم شدم که میخوام نگهش دارم!
---------------------------------------------
قبلنا خیلی راحت اینجا از زیر و بم ناراحتیام می نوشتم اما نمیدونم چرا موانع نامرئی می بینمو دیگه نمی تونم اینکارو بکنم و به همین خاطر شدیدا تحت عذابم!
---------------------------------------------
![]()
به نظر شما روشهای درست پس انداز چیه؟ برای دو تا آدم شدیدا ولخرج! خیلی خیلی توصیه می پذیریم!
---------------------------------------------
پ.ن : اینم رژیم که دوست خوبم ترنج از توی نت پیدا کرد...من فقط فایل پی دی افشو داشتم:
---------------------------------------------
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک*
حضرت حافظ
* هر چند یه زبانی شدیدا وصف الحالم بود اما الان!نمیدونم!
اول:
از تبریکاتون...نگرانیاتون...یه دنیا ممنونم...
-------------------------------------
از اونجایی که زیادی چاقم(این حرف مامان و آقاهست که به خاطر ناراحتی و به مسخره به من میگن!) یه رژیم پیدا کردم و از دیروز خودمو سپردم به این رژیمه!! کم و بیش سخت نیست!!! اما خب در عرض همین یه روز ۱ کیلو و ۴۰۰ گرم کم شدم! خودم کلی خوشحالم اما همون دو نفر مذکور در خطوط بالا نه! هی بهم غر میزنن و هی ایراد میگیرن! اما من دوست دارم اینکارو بکنم! چاق شدن که کاری نداره اگه خوشم نیومد دوباره برمیگردم مگه نه؟!!
--------------------------------------
گردوی زیر چونم تبدیل شده به یه فندق درشت!شایدم یه زردآلوی نرسیده! چه میدونم! فعلا آنتی بیوتیک میخورم...باشد که خوب شود!
--------------------------------------
راستی روز خاطره هامون ما رفتیم اینجا...پیشنهاد میکنم بهتون...
--------------------------------------
دوسال پیش این موقع ما توی فرودگاه بودیم...خون خونمونو میخورد!!! یعنی داشتیم شدیدا حرص میخوردیم! احتمالا الانا من مجله اولو تموم کرده بودم و آقاهه هم از این ماساژای برقی استفاده کرده بود و اومده بود پیشم روی صندلی های کمر درد آورد فلزی نشسته بودیم! به امید اینکه شاید به پرواز ساعت ۲ و نیم برسیم! یادتونه که؟ ماه عسلمون به شیراز؟ که پروازمون کنسل شده بود و به ما نگفته بودن و منم از لج ۶ ساعت نشستم توی فرودگاه!!!! ولی خودمونیم آقاهه...اون ناهار نون داغ کباب داغ توی فرودگاه چه حالی دادا!!! کیف کردیم مگه نه؟! ساعت ۳ و نیم هم که رسیدیم شیراز و دایی بزرگه بلافاصله زنگ زد و به خیالش ما خواب بعداز ظهرمونم تموم شده و داشت احوالپرسی میکرد و ما نمیخواستیم سوتی بدیم که تازه رسیدیم! ای روزگار...چه زود گذشتا...اما ببین ... یه چیز میگم دعوام نکنیا! خیلی دلم شیراز میخواد!!!
---------------------------------------
میخوام به زور پاشم و خودمو بفرستم بیرون خونه! یه کم قدم بزنم...یه ذره چیز میز بخرم! دهه...این که نشد!من رفتم!
----------------------------------------
به علت نگارش سریع و یهویی(!) از گذاشتن هر گونه شعر یا نثر ادبی معذورم!
پابه پای برگهای تقویم با هم قدم زدیم پیاده روی زندگی را تا آقا و بانوی همدیگر بودن برایمان افتخار باشد...که هست...که خوشحالم حالا ۲ سال از عروس شما بودنم میگذرد آقا...برای همه مهربانیهایتان سپاس...برای همه خوب بودنتان سپاس...
خدایا باز هم میخواهم :
ما را با هم بمیران...
مرسی از این همه لطفتون...از این همه قشنگی معرفتتون...
به روال سال گذشته امسال هم لباس عروسیمو پوشیدم...عکس گرفتیم و بازم خوشحال از اینکه انتخاب خوبی داشتیم...که چه خوب که راه عشق را باز گذاشتیم...
برای آقاهه یه پیراهن از گراد خریدم...آقاهه هم برام از پرشه یه مانتو سارافن با شال گرفته بود...ممنون عزیزم...
دیشبم یه کیک گرفتیم و راهی خونه مامان شدیم...خیلی مزه داد ۴ نفری کنار هم...مامان که فهمیده بود میخوام یه قوری کتری جدید بخرم کارمو راحت کرد و بهم کادو داد همراه با وجه نقد...خیلیا یادشون رفته بود اتفاق بزرگ زندگی ما رو...خیلیا که انتظارشو نداشتم...خیلیا که من کوچکترین اتفاقای زندگیشونو به یادم می سپرم اما...ناراحت نشدم چون شاید من زیاده روی میکنم در به خاطر سپاری همه چیز...!!
--------------------------------------
از دیروز عصر به صورت کاملا یهویی(!) غده لنفاوری زیر فکم ورم بدی کرده و درد میکنه...نمیدونم شاید اثر عفونت باشه...راستی اینو گفتم که ناگهانی یه بشقاب توی دستم شکست و داشت رگمو می برید؟! چندین روز دستم پانسمان بود! شاید به خاطر اون باشه!! نمیدونم...
--------------------------------------
حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی روضه امید تویی...
خیلی اذیتم کردی...از جون من چی میخوای تو؟! الان دو سه هفتست که هر از گاهی مزاحمم میشی!تا خونمو توی شیشه وجودت نکشی راحت نمی شی و رهام نمیکنی...هر چقدرم دنبالت بگردم انگار نیست شدی ولی اثراتت همیشه هویداست! دیشب هم مثل این چند سری...خدا نابودت کنه که نذاشتی یه دل سیر بخوابم و چشمام با آرامش بسته باشن! از صدات که فقط وقتی نزدیکم میشی میشنومش متنفرم! حیف که هنوز پیدات نکردم ولی اینو بدون به محض یافتنت له و لوردت میکنم...خدایا...اصلا پشه رو برای چی آفریدی؟!!!

-------------------------------------------
خیلی دلم میخواد این روزا...در آستانه دو سالگیمون...الهام شعریم دوباره زنده بشه...کاش کاش میشد برات شعر میگفتم عزیزدلم...مثل همون روزا...
-------------------------------------------
سریال پریزن بریک به پایانش نزدیک شده...خیلی از لحاظ روحی با این داستان خو گرفتم...طوری که دیشب...بعد از مدتها برای یه سریال یا یه فیلم و شخصیتهایی که میدونم حقیقی نیستن بدجوری گریه کردم! بهت آقاهه این وسط دیدنی بود و دلداریاش دیدنی تر!
-------------------------------------------
نمایشگاه کتاب عزیز! خیلی دلم میخوادت! اما کاش تو هم مهربون بودی و یه چند تا تراول به من هدیه میکردی تا بیشتر دوستت داشته باشم!!!آخه علاقه یه طرفه که به درد نمیخوره!
-------------------------------------------
ای پادشه خوبان ...
وقت است که بازآیی...

نمیدونم چرا توی این چندین ساعت روز ، لحظه ها برای من اینقدر زود میگذرن! واقعا گاهی که نگاه میکنم به ساعت چوبی اتاق خواب، ساعت پاندول دار توی پذیرایی،ساعت یه روز قبل از عروسیمون توی پذیرایی(!)، ساعت آینه شمعدونم توی اتاق خواب(!) و حتی به ساعت کامپیوتر و موبایل این احساسو دارم! زیاد تعجب نکنید ما بیشترین شیء موجود در خونمون ساعته! که به علت تعدد اون ، یکی هم توی راهرو کنار در ورودیمون زدیم! جز یکیش که خاله آقاهه برامون آورده بقیه همه مال خودمونه! یکی مال دوران پسرانگی(!) آقاهه یکی مال دخترانگی من و بقایا هم هر کدوم به همین صورت دیگه! آره میگفتم...مخصوصا برای کارایی که دوست دارم انجام بدم...یه هل عجیبی توی رفتارم دارم که خیلی دلم میخواد کنارش بذارم...هیچ کسی شاید از اعمالم متوجهش نشه...ولی خودم حس میکنم...دارم وبلاگ میخونم حواسم به اینه که زود باشم برم سر درسم!* دارم درس میخونم هی میاد توی ذهنم که برم چند تا پیراهن برای آقاهه اتو کنم که طفلکی مجبور نباشه صبحها قبل از رفتن اینکارو انجام بده! دارم اتو میکنم به فکر اینم که مدتیه قدرت کتابخوانیم کم شده بهتره برم سراغ بیوتن که خدا روزه شروعش کردم!!! دارم بیوتن می خونم میگم سیندختی یادت باشه باید زبانتو تقویت کنی! ای بابا...دور تسلسل پیدا کردم چون وقتی زبان می خونم دلم وبلاگ خوانی میخواد!! دوست دارم یه کم چاشنی آرامش توی وجودم ریخته بشه! فقط یه کم! شتابزدگی داره اذیتم میکنه...
----------------------------------------

مدتها بود دندونم...دندونی که سالها پیش به خاطر اینکه شیری بود و نیفتاده بود و مجبور بودم پر بکنمش درد میکرد...مخصوصا با خوردن نوشیدنی های سرد و گرم! به گفته ی دندانپزشکان محترم سنسوداین رو انتخاب کردم...نمیشه انکار کرد که برام بهتر بود! ولی چند روزی میشه که شدیدا چای خوردن برام مثل زهرهلاهل خوردن شده! از بس بعدش درد دارم...یه ماه پیش به آقاهه گفتم برگه دندون پزشکی رو از اداره بگیر که برم اونجا...بنده خدا برام گرفت...دیروز داشتم با دقت به درسهام میرسیدم و توی بحر تفکر غوطه ور بودم(!) که زنگ زد و کلی منو دعوا کرد که پس کی میری دندونپزشکی؟ منم گفتم میرم...یه ذره به خودم اومدم و ۱۰ دقیقه دیگه دم در بودم! آقاهه بین راه گفت منم میام...با هم رفتیم و پرونده تشکیل دادیمو عکس گرفتیم...خدا به دادم برسه فکر کنم دندون مصنوعی بذارم بهتره!!! از بس این دندونهای من موزین! هیچ به روی خودشون نمیارن که دارن منو بیچاره میکنن! منم از هیچ دکتری نترسم و از هیچ مطبی خوف توی دلم نیاد از دندونپزشکی به شدت واهمه دارم که خب به خاطر تجربه های شدیدا وحشتناکیه که دارم! اگه فرصت شد بعدها براتون میگم! حالا پس فردا باید برم و اگه خدا بخواد یه کاری برای این مرواریدا بکنم!!!!!! دعا بفرمایید لطفا!!
----------------------------------------
راستی یادم نرفته اینم سمبل من!
----------------------------------------
* : فکر نکنید درسهای من محدود به همین چندتا دونه هستا! نه بابا یه قطره ای از اون کتابخونست!!!!
----------------------------------------
در کنفرانس دلشدگان صدر نام هاست
نام بزرگوار تو در انتخاب حُسن
" ابوالقاسم لاهوتی"

تله پاتی همیشه برای من قشنگ بوده...حس خوبی رو بهم منتقل کرده...و منو به معنوی بودن یه رابطه یا عمیق بودن یه احساس بیشتر مطمئن ساخته...
شاید بشه گفت حدودا ۸ سال پیش بود که به خاطر علاقه مندی زیادم به تله پاتی و قیافه شناسی و NLP یه سری کلاس رفتم...اون موقع ها اعتقادم باعث میشد به صورت مصنوعی هم در لحظاتی که تمایل دارم تله پاتی رو برقرار کنم...اما حالا بعد از گذشت این مدت خود به خود دارم توی لحظه هام حسش میکنم...
تله پاتی یا همون دل به دل راه داره خودمون! یادمه وقتی خواهری ازدواج کرد فضای خونمون خیلی سنگین بود ، کل خونه همیشه از شلوغی اون لبریز بود و حالا از نبودش یه جورایی سکوت تلخی حاکم بود...سیندخت هم که همیشه خدا آرام بود...آرام...مدتی که گذشت به محض اینکه مامان میخواست دست به تلفن ببره صدای زنگ می اومد و آی دی کالر میگفت که خواهریه! و یا زمانهای دیگه ، تا صدای تلفن می اومد مامان میگفت خواهریه و من و بابا می خندیدیم ولی با اولین سلام خنده هامون می خشکید! مامان میگفت تله پاتیه دیگه! و بعدها به من گفت من با خواهری بعد از ازدواجش بیشتر نزدیک شدیم و دلامون به هم نزدیک تر شده منتظرم ببینم تو بری سر زندگیت چی میشه! این برای من ، برای منی که سنجاق سینه مامان بودم و همه جا - بدون استثناء همه جا - همراهش بودم یه جورایی درگیری ذهنی ایجاد کرد که نکنه خلاف این برای مامان ثابت بشه! و غصه میخوردم که خدایا خودت می دونی که من توی همه دقایقم به مامان فکر میکنم پس یه وقت برعکس نشه!! وقتی آقاهه اومد توی زندگیم گاهی اوقات اس ام اسهای در یک زمان واحد برای هم می فرستادیم که مضموناشون متفاوت بود و نمی تونست جواب همدیگه باشه و خودمون خوشمون می اومد!! زمان گذشت و من خونه کوچیکمو انتخاب کردم...۲ سال هم گذشت...حالا...خوشحالم که مامان بعضی وقتا که تلفن میزنم میگه : الهی قربونت برم که دستم روی گوشی بود تا شمارتو بگیرم! و خوشحالتر میشم زمانی که تا میام دکمه talk تلفنو بزنم میبینم یکی اونور میگه : خانومه؟! سیندخت؟ و من می فهمم که دل به دل راه داره من و آقاهه داره روز به روز بیشتر میشه...و این همه ی خستگیمو از قدم زدن توی پیاده روی قانون و لغات سخت و به دل نچسب اون در میاره...
------------------------------------
مهمونی خواهری هم به بهترین وجه تموم شد...با یه عالم غذای اضافه مثل همیشه! که برای من شادی زیادی به ارمغان آورد!! آخه کلی غذای متنوع توی یخچالم دارم و این بهم نوید میده که لااقل یکی دو روز از آشپزی فارغم! میدونم که الان میگید تو که عاشق آشپزی هستی! آره...اما بعضی وقتا مثل الان که یه طرف گنده ی مغزمو درسها تشکیل دادن کمی بیشتر دوست دارم که مطبخ رو نیمه تعطیل کنم!!
-------------------------------------
مدتیه بدجنس شدم! و از این بدجنسی ناراحتم! دلم می خواد روی اخلاقم کار کنم! دوست دارم برگردم به همون وقتایی که همه چی به راحتی از یادم می رفت...
-------------------------------------
در اندرون تو کسی ست
دنیایی ست
و ترا یاری خواهد داد که خواستن را
به شدن بدل کنی
و نیرویی نهفته ، که گامهایت را
پیوسته براه تواند برد
پس خویشتن را آنگونه که می پسندی ترسیم کن
و دست به کار آنچه باید.
" دونا لوین"

اردیبهشت عزیز...تو پارسال و پیارسال اصلا این شکلی نبودیا! بوی خوبی میدادی ! یه بوی ناز بهارانه...عطر بهارنارنجو از شیراز محبوب می کشوندی تو دل دودآلود شهر ما...اردیبهشت محترم...خواهش میکنم اصالتتو حفظ کن!
------------------------------------
دیر نوشتن دلیل بر ننوشتن نیست!!! یادمون بمونه که گاهی اوقات حرفا کمند گاهی اوقات بی مزه و گاهی اوقات نزدنی!! مگه نه؟
این روزا هم خونه دارم هم به فکر روزای طلایی آینده...هی دارم خودمو تصور میکنم توی ردای وکالت! هی قانون جذبو نیشگون میگیرم که مبادا یادش بره منو! هی با کائنات سر و سری دارم...این ور و اون ور هم سرک میکشم اما مثل همیشه فقط دلم دنجی خونه کوچولومونو دوست داره!
-------------------------------------
ای آقاهه از دست تو...یه سره پای کامپیوتر من ( آره من! خودت همیشه میگی اینو خریدم برای کامیت! اینو گرفتم برای کامیت!! بعد میگی آخه من که صبح تا شب اداره ام این ماله توئه عزییییزم!!) برنامه عوض میکنی و ویندوز جدید و قدیم و هزارتا چیز نصب میکنی...منم هی هر روز صبح منتظر یه اتفاق جدید باید باشم و امروز اون اتفاق اینه که بعد از مدتها اون کیبورد قدیمیه که یه عالمه صدا میده رو گذاشتی برای من و رفتی! هر چند اون سیاه برزنگیه خودمم هست ولی حس عوض کردنشونو که ندارم! میدونی که؟
--------------------------------------

دلم دلمه میخواد! دلمه بادمجون و فلفل! اگه خدا قسمت کنه امروز برم ببینم چه خبره! ولی نه...مهمونی خواهری برگزار میشه...احتمالا یکی از غذاهاش دلمه هست! ای بابا...دیدی نشد برای اولین بار این غذا رو بپزم؟! شانسه دیگه...
--------------------------------------
ساره نازنینم دوست نداشتم اولین دیدارم با تو چشمهای نازت گریون و پف آلود باشه...از خدا برات آرامش میخوام....
---------------------------------------
پازلمو در حدود ۷ ساعت البته نه مستمر تموم کردم...قابش هم کردیم...عکسشم گرفتم اما نمی دونم چرا کابل دوربین خراب شده! کامپیوتر جانم نمی شناسدش!! در اسرع وقت اگه این دو تا همدیگه رو به یاد آوردن براتون میذارم!!
پ.ن: اینم پازلم!

--------------------------------------
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است...
محمد علی بهمنی
![]()
میخوام باهات حرف بزنم!
خیلی دلم برات تنگ شده...خیلی زیاد...اما نمی دونم چرا هر چی میام سمتت لذتی رو که قبلا می بردم نمی بینیم...شاید خیلی بد شدم...شاید توی حرفام صداقت نیست...اصلا شاید حرفامو با عشق بهت نمی زنم...خیلی دلم برای اون روزای عاشقی سال ۸۰-۸۱ گرفته! اون روزا که هر جا می رفتم می دیدمت...اون وقتا که موقع صحبت کردن دلم بود که گرفته بودم توی دستم و بهت می دادم و الحق که چقدر خوب بهم توجه میکردی و حالم دگرگون میشد...اشتباه نشه ها...الانم بهم توجه داری و من خیلی ممنونتم اما...اما خودم حس خوبی ندارم...برای حرف زدن باهات تپش قلب نمی گیرم...اون موقع ها وقت کنکورم بود یادته؟خب معلومه که یادته! چقدر توی لحظه هام بودی و بهم کمک کردی...چقدر می دونستم که موفق میشم...اصلا توی اون سالها به هر چیزی که مطمئن بودم منو رسوندی...اعتماد به نفسم رو اونقدر بالا بردی که حتی نصفه شبا هم دوست داشتم مرتب باهات حرف بزنم...
نمیدونم...
آره عزیزم...سرورم...خدای من...
قبل از کنکور ازت خواسته بودم وقتی از جلسه میام بیرون یه حسی بندازی توی دلم که بفهمم چیکارم...می دونستی خودتم که بنده ای ساختی که طاقت نداره تا یه ماه و نیم دیگه!نشستم سر جلسه و سوالا حالمو گرفتن...با خودم گفتم : سیندخت ! دیگه تموم شد! یه دفعه یادت افتادم...یاد حرفام...انگار یه موجی راه افتاد توی وجودم و هی علامت زدم...هی...بعد از جلسه باید می رفتیم عروسی!کجا؟ جاده کرج! قرار بود بیان دنبالم و توی ماشین لباس عوض کنم! هر کاری کردم قبول نکردن زودتر جلسه رو ترک کنم...اونا نمی دونستن که من دیگه مرور نمیکنم دفترچه رو ! چون این یه عادت قدیمی بود و اگه مرور میکردم همه رو غلط میزدم!!!برای همینم گرفتم خوابیدم!!! از جلسه که اومدم بیرون دنبال اون حس بودم...هی دلم داشت مثل سرکه می جوشید! از پیچ کوچه که پیچیدم ماشینو دیدم...بابا و شوهرخواهری پیاده شده بودن و تا منو دیدن از دور برام دست تکون دادن...اون حس توی کل وجودم خزید...یهو اشکام پریدن بیرون و من بدون هیچ چیز دیگه ای فقط با هق هق گفتم ممنونتم...شکرت...و دیگه به هیچ چیزی فکر نکردم!حتی نرفتم پای نت! می دونستم که تو خواستی و اجابتم کردی...و کردی...
خدایا...خدایا...خدایا...
فکر نکن دارم پاچه خواری میکنم و چیزی ازت میخوام! من فقط حس اون روزا رو میخوام...حس قشنگ بندگی...اون عشقی که توی همه اندامم جاری بود...تو رو به خودت قسم بهم برش گردون...بهش نیاز دارم...توی زندگیم کمش دارم...توی زندگیم هستی...توی همه وجودم هستی...ولی اون حس که دیوونه ام میکرد رو میخوام...خواهش میکنم...خواهش میکنم...
---------------------------------------
به لطف خدا مهمونی عالی برگزار شد...یه پیتزای گنده(!) درست کردم کنار بقیه غذاها که با استقبال شدیدی مواجه شد...
---------------------------------------
از دخملی عزیزم ممنونم که منو به بازی دعوت کرده...اما قوانین ما گاهی بازنگری میشن...بهتره که ناگفته بمونن!!
---------------------------------------
بیا نقشهایمان را عوض کنیم
حالا من جای تو بازی میکنم
و تو جای من...
و هر کس نقش خود را نپذیرد
به بهای جانش تمام می شود ...
بیا
من تو می شوم
و تو من...
" فدریکو گارسیا لورکا"
![]()
وقتی صفحه باز میشه و روزشمارو می بینم خیلی باهام حرف می زنه...زود می بندمش...کلی فکر میکنم و این یادم میاد که چند روز دیگه وقتی ازمون بپرسن چند سالتونه عین دختر خواهر گلم ولی نه به شیرینی لحن اون بایدبگیم : ۲ سال! انگشتامونم با هم بیاریم بالا...آره داریم ۲ ساله میشیم...برای سیندخت رویایی و خیالپرداز و همیشه مسافر گذشته ها ، باور کردنی نیست...امسال میخوام خیلی کارا بکنم...میخوام غرق بشم توی خاطره های قشنگ اون روز...حالا تا اون روز!
-------------------------------------
![]()
مهمانی بزرگ هر سال من فردا برگزار میشه...و این وسط یه سیندخت مونده با دو تا پا(!) که عضلات جفتشون در ناحیه ساق به شدت گرفته به حدی که نمی تونه حرکت کنه! و این دلیلی نداره جز پیاده روی بسیار زیاد دیروز به همراه خواهری...که خیلی خوش گذشت...که خیلی حرف زدیم...که خیلی با هم بودن رو نیاز داشتیم...که به نیازمون پاسخی عالی داده شد...
دیروز با آقاهه رفتیم محفل شعر...دانشگاه تهران...به مناسبت زادروز قیصر نازنین...بعد از یه سال و نیم دوباره دلم برای شعر و شعر و شعر پر کشید...از بابای ساره گلم هم یاد شد...
-------------------------------------
چقدر بازار تره بار تجریشو دوست دارم...فکر کنم این بازارم نسبت به من این حسو داره! چون هر موقع یه دور می چرخم اونجا ، حالم کلی خوب میشه! به همه سبزیها سلام میکنم و از میوه ها لذت می برم...اون زیتون پرورده های معروفو که دیگه نگو!!هوووووووووووووووم!
-------------------------------------
![]()
یه پازل ۵۰۰ تکه خریدم...هر چند دلم با خیلی دیگه از پازلها هم بود ولی به خاطر اینکه درسهای محترم روی هم انبار هستن و من به قول شرف خودم التزام دارم(حقوقی گفتما!!!!) نخریدمشون و به همین یکی فعلا اکتفا کردم...با آقاهه دیشب کلی نقشه کشیدیم که بعد از مهمونی دخلشو بیاریم!!! حالا خوبه جفتمون شدیدا باید کتابامونو بخوریم!!!!
--------------------------------------
نمیدونم تا حالا آش سوزمه خوردین یا نه! یه آش فوق العاده ساده هست که ما زمانهای خیلی دور یه همسایه سبزواری داشتیم که اونا اینو درست میکردن و من و خواهری خیلی دوستش می داشتیم! ترکیبی ازماست و مرزه و رشته و آبه!!! همین! در واقع دوغ داغ!!!! دیروز وسط محفل شعر یهو دلم بدجوری خواست! سریع به مامان اس ام اس زدم که اگه سوپ نپخته برام اونو درست کنه(شب اونجا بودیم!) اونم زد باشه...رفتیم و تا چشمم به گاز افتاد و دیدم داره می غله(!) کلی خوش خوشانم شد...اما حیف که مامان من سوپ هم گذاشته بود! از جفتشون خوردم تا مردم!! حالا هم یه قابلمه از این آش توی یخچال دارم! به به!!!!!برای عصرها خیلی مزه داره...
---------------------------------------
به نظرم زیادی حرف زدم!
---------------------------------------
از که می توانم بپرسم
درین دنیا به ایجاد چه اتفاقی آمده ام؟
چرا حرکت می کنم بی آنکه بخواهم
چرا قادر نیستم آرام بگیرم؟
چرا غلتان می روم بدون چرخ
می پرم بدون بال؟
پابلو نرودا...

