سیندخت 135
به نتایج خوبی در باب پلوپز رسیدم...ممنونم...به محض اینکه با پلوپز جان دست همکاری دادم نتیجه رو اعلام میکنم...
---------------------------------------------
پریزن بریک هم تموم شد...از دیشب ، من و آقاهه توی یه بهت یه شوک یه ناراحتی بسیار عمیقیم...جوری که هر از گاهی یا من یا آقاهه همدیگه رو اینجوری مخاطب قرار دادیم : سییییییییندخت؟
آقااااااااااااااااهه؟
( مجبور به استفاده از شکلک بودم تا عمق فاجعه درک شود!!) انگار یه رابطه خویشاوندی داشتیم با اعضای این سریال و مخصوصا قهرمانش! اما خب تموم شد و حالا باید چشمامونو از دیدن دی وی دی های بسیار زیادی که توی میز تلویزیونی روی هم قرار گرفتن و اسم سریال "۲۴" رو دارن درویش کنیم! اصلا نباید نیم نگاهی هم به اون طرف بندازیم! آخه ما درس داریم ناسلامتی! اگه شروع کنیم دیگه نمیشه از اعتیادش جلوگیری کرد هرچند این سریال اونقدر جذاب بود که قسمتهای هفته به هفته ی لاست رو داریم ولی رغبت و تمایل دیدنشو از ما گرفته بود...آخی...حیف شد!
---------------------------------------------

یه خواب دیدم...یه خواب که خودم اینجور تعبیرش کردم : من توی زندگیم یه راهی رو که احتمالا رو به صعودمه از طریق بد و سخت ترش دارم جلو میرم...جوری که باعث میشه خودم هی خودمو از صعود باز بدارم! ( جمله بندی رو کاری نداشته باشین دیگه!!) هی فکرمو مشغول کرده...دارم زوایای زندگیمو می جورم( شپشی نبود!!) اما جز درس خوندنم که به ساده ترین راه دارم اجراش میکنم هیچ نقطه ای که بخواد منو به صعود برسونه پیدا نمیکنم! کاش که جرقه ای توی ذهنم ایجاد بشه...
---------------------------------------------
امروز قراره یه دوست خوب رو ببینم...دوستی که بارها قبل از آشنایی بیشتر،کمکم کرد...توی ریز و درشت و من ممنونشم...دوستی که با " من " ثابت قدم بود و این برام از هر چیزی اهمیتش بیشتره...و بعد از اون با آقاهه میریم یه محفل شعر...مدتهاست دلم زیاد این محافلو طلب نمیکنه...چون جمع قدیمی از هم پراکنده شدن و این غربت سخته...
---------------------------------------------
آن دل که مچاله بیشتر می ماند
در داخل چاله بیشتر می ماند
عاشق نشود خداوکیلی دل نیست
به سطل زباله بیشتر می ماند
جلیل صفربیگی










