سیندخت 124
خواستم بنویسم گفتم از چی؟ خواستم بنویسم موندم که چی رو این بار توضیح بدم؟ از روزمرگی نوشتن خودمم خسته شدم! آخه آدم روزمره نویسی نبودم از ابتدای وبلاگ نویسیم...اما...این پست مستانه همه حرفای دل من بود...اینکه روحمونو فروختیم ( بهتره بگم فروختم!) به یه مانیتور به یه صفحه با یه عالمه کلید که روز اولی که دیدمش با خودم گفتم چه جوری می تونم حفظ کنم جای این همه حروف کجاست؟! و حالا بدون نگاه کردن به سرعت برق و باد می تونم تایپ کنم! خیلی خودمونو درگیر کردیم...یعنی این همه وقت هست ولی استفاده ای نمیشه...دلم تازگی میخواد...این بدبختی بزرگیه که دیگه از دلخوشیامون نمی تونیم لذت ببریم...این بیچارگی عظیمیه که با ترس و لرز توی این دنیای بی در و پیکر اشتباهات همدیگه رو به راحتی پیدا میکنیم...این مصیبت وحشتناکیه که به جای رفتن و دو قدم پیاده راه رفتن و چند برگ سبزی گرفتن چسبیدم به اینجا! و به نظرم هیچ کار دیگه ای ندارم...به استثنای درس خوندن که شده خودمو کتک هم بزنم اینکارو میکنم و از روی این صندلی بلند میشم! ولی ... دورمون رفته روی تند...متاسفانه قدرت برگشت هم نداریم...
--------------------------------------------
دیروز چیزی حدود ۱۰ قسمت prison break دیدیم! هی میگفتیم این قسمتو ببینیم دیگه بسه اما نمیشد! از خیر اون همه هیجان نمی تونستیم بگذریم!!! ولی آخر سر فکر کنم ساعت ۱۲ گذشته بود که مجبووووووووووووور شدیم رضایت بدیم و دکمه آف دی وی دی رو بزنیم!!!!
---------------------------------------------
توی لحظه هام غم بزرگی موج می زنه برات ساره گلم...کاش میتونستم کاری بکنم...کاش اینجا بودی و می تونستم لااقل خودمو آروم کنم...کاش...خدایا به حرمت اون همه دعا یه بغل آسمونی صبر بهش هدیه بده...
---------------------------------------------
در راستای رسیدگی به اندام تصمیم گرفتیم از این حلقه های تن زیب بخریم! و خریدیم! یادش بخیر بچگیامون! خیلی خوب می تونستم از اینا استفاده کنم ... اون زمانا اسمش قر کمر بود!!!!!!!!! فکر نمیکردم بتونم حالا هم تند تند برم! اما تونستم و کلی آقاهه بهم خندید!! و از این بابت خوشحالم!!!
----------------------------------------------
به خاطر قسمت اول نیاین بگین افسرده شدما! چون عصبانی میشم!!
---------------------------------------------
صبورا!
تپه ای سکوت ، نصیب دوردست می کنی
گنج پنهانی ، نصیب خاک.
سکوت و ستاره نصیب دشت می کنی
سیب و سایه نصیب باغ.
گریه ی کودکان و زخم آدمی
فقر دشت و راههای بی نشان ،
نصیب من.
رحیما!
چه دوست ترم می داری!
هیوا مسیح...









