تبليغاتX
دو لقمه خاطره ی سبز!







دو لقمه خاطره ی سبز!

سیندخت 118

 

خدایا...

با ما بمون و همراهی رو به ما یاد بده...با ما حرف بزن و همکلامی رو به یاد ما بیار...با ما مدارا کن و مرام رو به ما هدیه کن...

خدایا کمکمون کن که در سال جدید هم خدای ما باقی بمونی...

سال ۸۸ مبارکتون...یه دنیا آرزوی قشنگ برای دلهای سپیدتون...

-----------------------------------------

اینم عکس سفره هفت سین ما...داغ داغ داغ!

-----------------------------------------

خوب باشید لطفا...خوش باشید خواهشا...سلامت باشید عزیزان دلم...سفراتون بی خطر...تعطیلاتتون به کام...

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 16:22 توسط سیندخت |

آخرین پست سال پرهیاهوی 87...

خب...

دو روز مونده...فقط دو روز مونده که از سال قدیم بپریم و همه خاطره های بدشو جا بذاریم توی خونه خودش و با کوله باری سبک و ذهنی آزاد و دلی رها سوار قطار ۸۸ بشیم...ممکنه که توی واگن سختی زیاد کشیده باشیم...گاهی گرممون شده از داغی محبت و گهگاهی لرزیدیم از قندیل خانه ی زندگی! شاید صندلی های کوپه اذیتمون کرده و بالا و پایین پریدیم توی دست اندازها...شاید وقتایی که عجله داشتیم قطار زیادی توی ایستگاهها ایستاده و این عصبانیت ما رو در پی داشته و شایدم برخی اوقات می خواستیم بریم بیرون و هوایی بخوریم اما سوت "سوار شو " رو برامون خیلی زود به صدا در آوردن...شاید هم قطارها مزاحمت هایی برامون داشتن شاید صداشونو بالا بردن...درکمون نکردن...بحثمون شده...شاید...شاید لحظه هایی بوده که کیف کردیم از قدم زدن توی راهروها...شاید وقتایی خیلی قشنگ به طلوع خورشید نگاه کردیم و بعضی اوقات هم بی حوصله رفتیم و روی تخت دراز کشیدیم و هی به ساعت نگاه کردیم که کی تموم میشه؟

آره...قطار ۸۷ اینجوری به مقصد رسید...خوب یا بد سفرش تموم شد...باید پیاده بشیم...مسلما این یکی ترن خیلی لوکس تر خواهد بود...شاید امکانات بیشتری داشته باشه شایدم نه...حالا هر چی که هست...هر جور که باشه...باید دل بدیم بهش وگرنه به خودمون سخت میگذره...نمی تونیم وسط راه پیاده بشیم...نمی تونیم توی بیابونا تنها گز کنیم...فقط دعا کنیم...آره دعا کنیم که سلامت به مقصد بعدیمون برسیم...هم خودمون هم همسفرامون...آمین...

-------------------------------------------------

دیشب چهارشنبه سوری قشنگی داشتیم...توی خونه با صفای مامان اینا...با اون همه شکوفه و گل درخت شلیل...کلی بوته آماده کرده بودن...مامان مقدار خیلی خیلی زیادی تشکیلات فراهم کرده بود...جشن نور بود و نور و نور...فقط...بین اشکهای من و خواهری و مامان...توی آشپزخونه...جای مامانی و بابا دو خیلی خیلی خالی بود...یاد سبزشون...دستهای گرمشون که هر سال با هم از روی آتیش می پریدیم و اعتقاد عجیبی به این کار داشتن...خدایا...چراغ اتاقشون روشن بود...اما جاشون چقدر خالی...مامان با دایی کوچیکه که حرف می زد فقط و فقط هق هقی بود که از هر دو طرف سیم ارتباطی شنیده میشد...

کلی خندیدیم و جالبه که من از پیراهنی که آقاهه داشت خوشم نمی اومد و خودش بسیار دوستش داشت و یه کوچولو از آتیش فشفشه های هوایی پرید و پیراهنشو سوراخ کرد! حالا دیگه اون پیراهنو نداره!!!!

-------------------------------------------------

بعد از سال تحویل عکس سفره هفت سینمو میذارم...فقط چون بدقول نشم!

-------------------------------------------------

خوب باشید دوستان من...با من بودنتون خیلی قشنگ بود و از داشتن تک تکتون خدا رو شاکرم...سبزتزینها رو براتون آرزو میکنم...سر سفره های سبز هفت سینتون یادی هم از ما بکنید و نامی هم از ما ببرید...

-------------------------------------------------

بهار آن است که خود ببوید نه آنکه تقویم بگوید...

                                                               سلمان هراتی...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 9:44 توسط سیندخت |

سیندخت 117

دارم فکر میکنم...

فکر کردن رو همیشه دوست داشتم...همیشه خوشم می اومد که بخوابم روی تختم یا توی اتوبوس سرمو تکیه بدم به شیشه و فکر کنم...اینجور وقتا دوست داشتم تنها باشم و زمان کش بیاد و دیر به مقصد برسم! فکر کردن همیشه از من انرژی زیادی می گرفت - و می گیره - اما دوستش داشتم حتی اگه به نتیجه ای نمی رسیدم! گاهی هم به یه جوابهایی برای سوالهایی که فقط به دلیل علاقه به فکر کردن برای خودم ایجاد کرده بودم می رسیدم که ذهن هیچ جن بو داده ای هم به اون سمت نمی رفت! اما ... همیشه فکر کردن برام مفید بود تا... بگذریم که فکرم باعث شد به چه نتایجی برسم...به کجاها دست بندازم و چه چیزهایی رو کشف کنم...چیزهایی که کاش اصلا منشا اصلی فکرم رو نیست و نابود می کردم تا بهشون نرسم!

بازم دارم فکر میکنم...

یه سیندخت ۲۵ ساله...در آستانه عید ۸۸...سیندختی که دومین عید خانوم خونه بودنشو داره میگذرونه...سیندختی که بلد شده سبزه سبز کنه! مهمون داری کنه...کاشی ها رو بشوره...بالاخره به واسطه ی اومدن مامان و آموزشاش فهمیده که سبزی کوکو با سبزی پلو فرقی نداره!!! فهمیده که چه روزایی فقط به خاطر اینکه دلش کوکو می خواسته و خیال میکرده سبزیشو نداره پا رو دلش گذاشته! یاد گرفته که ماهی ای که از پارسال عید مونده توی فریزر دیگه نمیشه استفاده بشه حتی اگه تا حالا خیال میکرده فریزر همه چی رو سالم نگه میداره تا...!

یه سیندخت که سال ۸۷ پر از هیاهویی داشته...اتفاقات کوچولو و بزرگی که از دست دادن نعمتهای قشنگ زندگی یعنی مامانی و بابا دوش هم در اونها جا داشته...سیندختی که دوبار شاغل شده و کارشو از دست داده...سیندختی که تصمیم به درس خوندن گرفته و هی خونده و هی نخونده...سیندختی که میخواسته مثلا فرانسشو ادامه بده و نداده! سیندختی که بزرگ شده اما این بزرگ شدنش اصلا مطابق میلش نبوده ولی هزار و یک خصلت دیگه به خودش اضافه کرده که دوستشون داره!

آره...دارم فکر میکنم...

نشستیم جلوی تلویزیون...از ترسم دیگه روی فرش تمیز شده ی ناز و خوشگلم همش روفرشی میندازم...سفره پهنه و حدودا ۱۰ روزی میشه که غذا نپختم و داریم زرشک پلو با مرغی که مامان داده به همراه خوراک بادمجان بهروز رو می خوریم و صحبت میشه از سریالهای عید...به آقاهه میگم باورت میشه مرد هزار چهره و پیامک از دیار باقی یه ساله که تموم شدن!؟ نه...جفتمون باورمون نمیشه...

بازم فکر میکنم...

گاهی فکرامو اصلا دوست ندارم...مخصوصا توی این یه هفته اخیر...اونقدر حالمو بد میکنن که حتی توان حرف زدنمو می گیرن...هی دلم میخواد به روی خودم نیارمشون...هی دلم میخواد بندازمشون توی دره فراموشی...اما نمی تونم...چرا من در پس زدن این فکرا ناتوان شدم؟!

-------------------------------------

روزای قشنگیه...دلم میخواد همش توی خیابون باشم...بین مردم...رنگ روح زندگی رو میشه این روزا دید...لابه لای شلوغی ها...پشت چراغ قرمزای طولانی...و من که این چند روز رو هر روز به این بهونه می رم دنبال آقاهه تا مردم رو تماشا کنم...آخ که چقدر دوست دارم!

-------------------------------------

آقاهه مستند مربوط به سیاره زمین رو که بی بی سی ساخته خریده...۱۲ دی وی دیه...خیلی جالب...من اصلا مستند دوست ندارم ولی این میخکوب کنندست...شعار سازندگانشم اینه : خدا رو بهتر بشناسیم...

-------------------------------------

فیلم میلیونر زاغه نشین رو هم دیدیم...همون که اسکار رو برد...خیلی خوشم اومد...داستانی متفاوت و جالب...البته اینجور که معلومه تلویزیونمون ۶ فروردین پخش میکنه...

-------------------------------------

بهار بیش از آنکه حادثه ای در طبیعت باشد حادثه ایست در قلب آدمی...در بهاران گل نیست که باز می شود گره های روح انسان است...

                                                      شادروان نادر ابراهیمی همیشه عزیز....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 13:29 توسط سیندخت |

سیندخت 116

 

مرسی از با من بودنتون...

-------------------------------

لحظه ها بدون اینکه من و تو بخوایم دارن رد میشن...گاهی خیال میکنی زمان اسکیت بسته به پاهاش و داره همینجور از کنار ما میگذره و گاهی به اینکه ما در همراهی اون توانا نیستیم میخنده و برامون شکلک در میاره! به هرحال خوب و بد میگذره...یه وقتی فکر میکنی دنیا به آخر رسیده ولی خیلی چیزا قدرتشون از تو بیشتره...برای نگه داشتنت...برای اینکه باشی...برای خیلی چیزای دیگه...

--------------------------------

خونه داره تقریبا شبیه خونه میشه...و من فکر میکنم اگه مامان نمی اومد کمکم آیا سال تحویل خونه آماده و مرتب داشتم یا نه!؟

سبزه عدسم رو ریختم توی ظرف...سبزه گندم رو هم امروز ریختم توی آب...هنوز ولی سفره هفت سینم آماده نیست و مطمئنم که میشه!!!

---------------------------------

دارم ریز ریز وقایع سال ۸۷ رو می نویسم...خیلی سال هیجان انگیزی بود! خیلی هم زود به پایان رسید...اصلا این یکیش در باورم و باورمون نیست...

سررسید راز رو هم طمع کردم یا نه - خساست کردم و از مشهد نخریدم حالا هر جا می رم تموم شده! شاید قسمت نیست بخرمش!!!

----------------------------------

اینم سوغاتی های من از سوریه

----------------------------------

بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست...

                                                           فاضل نظری

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:30 توسط سیندخت |

سیندخت 115

زبونم الکنه...شایدم نه...به هر حال اونقدر داغونم که فقط خدا میدونه و لایه های ظریف قلبم...

حرفی نیست برای زدن...تنها باوری است که نمی تونم باورش داشته باشم...فقط همین!کاش خواب بود...کاش...

نپرسید...لطفا!

* فقط نوشتم تا مثل برگی از برگهای دیگه ی تقویم زندگیم جایی حک شده باشه که چه زمانی قلبم بیش از ظرفیتش لرزید!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 17:27 توسط سیندخت |

سیندخت 114

چند روزی بود همراهم بود...همه جا...زیاد جدیش نگرفتم...محلش نذاشتم...اما خیلی چیزای دیگه رو هم با خودش همدست کرد و حسابی حالمو گرفتن! تا اینکه دیشب ساعت حدودای ۳ و نیم بود از خواب بیدارم کرد...نا نداشتم تکون بخورم و حتی دلم نیومد آقاهه رو بیدار کنم...ترسیدم نگران بشه و صبح زودم باید بره سرکار...یه ساعتی بازم باهام بود و خوابم رفت! صبح موقع رفتن آقاهه یه جورایی فهمید...ناراحت شد...توی راه به خواهری گفته بود! مامان قرار بود بیاد به زندگیم سر و سامون بده! اما...با جستجوهایی که در نت کرده بودم تمام علامت ها رو حفظ بودم! آخه شبیه درد قلبی بود...نتیجش این شد که من جلسه آخر کلاسمو نرفتم و راهی دکتر شدم...و حالا هم مشکوک به زخم معده هستم و باید بلافاصله بعد از عید برم آندوسکوپی! هم از این کار می ترسم و هم کلی غصه دارم از حرفای دکتر! وقتی یه رژیم سفت و سخت بهم داد چیزی نگفتم اما  هنگامی که گفت پنیر پیتزا ممنوع دو سه تا قطره اشک بازیگوش اومدن پشت پلکام! من شکمو نیستم ولی به بعضی خوردنی ها مثل جونم وابسته ام! پنیر پیتزا و دیگر پنیرها( بوتوکیزه...پارمسان...گودای محبوبم!!...بلوچیز...)از اونا هستن...البته من دلم کمی خوشه که دکتر ترشیجات رو برام ممنوع نکرده!و اصلنم یه ذره فکر نمی کنم که شاید یادش رفته یا گمان برده من حالیم میشه!! به هر حال معده ام داغون شد و رفت!

---------------------------------------

در مورد هفت سین هم تصمیمو گرفتم...از این جامهای سفالی کوچولو گرفتم...میخوام آبی رنگشون کنم...یه سفره نازنازی فکر کنم از آب در بیاد...

---------------------------------------

اینو هر وقت می بینم احساس خوبی بهم دست میده که علتشو نمی دونم!!

---------------------------------------

مردم همه

              تو را به خدا

                           سوگند می دهند

اما برای من

                تو آن همیشه ای

                                   که خدا را به تو

                                                      سوگند می دهم!

                                                                             قیصر امین پور عزیز...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 16:37 توسط سیندخت |

سیندخت 113

فردا...: ۲۰/ اسفند / ۱۳۸۷

نمره بیست میدم به خودم و تو که فردا یادواره ی روزیه که بزرگترا ما رو به نام هم به همه معرفی کردن! سالروز قشنگ بله برونمون...سه سال گذشت...باورت میشه؟ باورت میشه آقاهه؟ عکس من در قالب لباس های سفید و صورتی با اون دستمال سر سفید زیر شال صورتی گل دار با ابروهای به نهایت توان پهن اما تمیز شده(!) کنار خواهری با اون کت و شلوار آبیش و آرایش ملیحش و یه نی نی گولوی ناز توی دلش که کنار هم نشسته بودیم هنوز توی قاب چوبی ، روی میز عسلی خونه مامان ایناست...و من که هر دفعه کلی بهش نگاه میکنم و هی یادم میره سه سال گذشته و حسرت ابروهامو می خورم!!! چه حیف نه؟!

نمره بیست میدم به بیستمین روز اسفند...که انگشتر نشون تو با چهارنگین ناز توی خونه انگشتام برای همیشه نشست...نمره بیست میدم به خودمون آقاهه...

                                                      امضاء : دخترک انگشت سیمی!

----------------------------------------

فردا آخرین روز کلاسمه...خوشحالم که امسال هر چقدر شکست شغلی و آزمونی داشتم لااقل دو تا هنر به صندوق خانه ی دلم و ذهنم اضافه شد...

----------------------------------------

دنبال یه سررسیدم...یه سررسید که بتونم توش تمام کارایی که باید انجام بدم رو بنویسم...کارایی که خجالت بکشم اگه انجامشون ندم...اهدافی که تعریفشون کنم و راه رسیدن بهشون رو مشخص...کروکی مقصدم رو بکشم...میخوام صاف و مستقیم برم در خونه آرمانهام...میخوام دست اندازارو نبینم...کاش بشه...سررسید میخوام!!

----------------------------------------

عکسای سوغاتیامو میذارم...چشم...ولی خدا شاهده و در و دیوارای خونمون که خیلی اوضاع خرابه! اوضاع خونه تکونیمون بدجوری نافرمه!! یه ذره خلوت تر بشیم اینکارو میکنم!!

----------------------------------------

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است...

                                                         محمد علی بهمنی...

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:23 توسط سیندخت |

سیندخت 112

گاهی که توی چشمات نگاه میکنم...گاهی که برام با هیجان حرف می زنی...گاهی که دعوامون میشه و داری توجیه میکنی یا نه ، با عصبانیت داری سرزنشم میکنی...در تمام این حالات...در تمام این لحظه ها...دوستت دارم...

----------------------------------------

دوستم زنگ زده...دوست دوران پیش دانشگاهی...همیشه اونه که بدون اعتراض تماس گیرنده و برقرار کننده همه ارتباطاتمونه! صداش گرفته...مشکلات زیادی سر راهشن...با سختی های زیادی دست و پنجه نرم میکنه...پسرش یه سال و نیمشه...دیگه صداش شاد نیست...غم دنیامو میگیره ...ساعتها به خاطرش فکر میکنم...میگه خبری از نی نی نیست؟ میگم واااااااااااااااااای نه! میگه همچین میگی وااااااااااااااااااای که انگار دو ماهه عروسی کردی! فکر میکنم...راست میگه...فکر میکنم...یه سال و نه ماه گذشته از زیر یه سقف بودنمون...پس چرا هنوز من توی رقص شب عروسی گیر کردم؟ چرا سردردی که به خاطر فرورفتن تاج بعد از نشستن توی ماشین برام ایجاد شد رو حس میکنم؟ چرا تقویم برای من ورق نخورده باقیمونده؟ می خندم...به خودم...به اینکه هنوز هم توی خیال زندگی ها دارم...

----------------------------------------

مامان و بابا اومدن...همین امروز صبح...ساعت ۷...اونقدر سفت بغلشون کردم که لرزش اندام مامانو حس کردم...این هیجان برای اولین بار برامون به وجود اومد...خیلی قشنگ بود...مخصوصا حس داشتن اون همه سوغاتی!!!

----------------------------------------

۲۰ و خرده ای سال پیش:

سیندخت ؟ بیا پایین از روی اون همه تشک و لحاف و پتو؟ میخوام رویه هاشونو بکشم؟ دختر بیا...کار دارم...سیندختی در حال بالا و پایین پریدن روی همه وسایل توی اتاقها! و خوشحال از این همه شلوغی...از این که همه جا اونقدر به هم ریخته هست که باید به هزار مصیبت بشینی و شام و ناهار بخوری کیف میکرد...

دیروز...امروز...:

واااااااااااااااای خدا...مردم از این همه شلوغی...مامااااااااااااان !

و سیندختی که نا نداره استکان و لیوان ها رو هم بشوره!!!

----------------------------------------

پاژن حراج کرده...خیلی مناسبه...من که کلی آتیش زدم به مالم!!

----------------------------------------

شرابی تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش...

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 10:36 توسط سیندخت |

سیندخت 111

به خیلی چیزا خیلی وقتا زیادی فکر میکنم! به اینکه آدما چرا با هم مشکل پیدا میکنن؟ چرا از هم می رنجن؟ چرا قطع رابطه میکنن؟ چرا بعضی ها از قطع رابطه هاشون هیچ احساسی ندارن ؟ بعضی ها خوشحال میشن؟ بعضی ها ناراحت هستن ولی باز هم اقدامی نمی کنن؟! به اینکه ما آدما چرا دنبال زبان مشترک می گردیم برای با هم بودنهامون؟ برای بعضی از این موارد جوابی پیدا نمی کنم...جواب بعضی دیگه هم که به ذهنم میرسه به نظرم خنده دار میاد...

ماها توقعمون از همدیگه خیلی بالاست...البته بیشتر این مشکلات مواقعی پیدا میشن که فرد جدیدی وارد یه خانواده میشه...همه این ناسازگاریها عمدتا بین فرد جدید و بقیه اعضا به وجود میاد...متاسفانه زمانه بدی شده...همه خودخواهیم...همه دوست داریم خودمون بمونیم و حتی ذره ای به جای دیگری فکر هم نکنیم...

----------------------------------------

خونه به هم ریخته ای رو که قرار نیست تمیزش بکنی و بهونه ی گنده ای هم به اسم " خونه تکونی " داری رو دوست دارم و اون حس تنبلی ای هم که باعث میشه کمتر تقلا کنی در این راستا رو بیشتر !!

-----------------------------------------

دیشب سه تا از برنامه هام انجام شد و کلی خوشحال شدم! من به ادویه جات خیلی علاقه مندم! امکان نداره جایی برم و ادویه جدیدی باشه و من نخرم! یه جورایی " خانوم ادویه " هستم و از همشونم استفاده میکنم! در نتیجه ادویه خوری های زیادی دارم! که خب جای زیادی لازم دارن...مدتها بود دنبال یه دیوارکوب جاادویه ای میگشتم و می دونستم باید بدم نجار بسازه!!! اما با توجه به قانون جذب ( خانوم خونه حالت خوبه؟!!) یکی از مغازه های اطراف خونمون از همین ها گذاشته بود می فروخت و فکر کنم ادویه خوریهاش داغون شده بود که فقط دیوارکوبشو می فروخت و منم شاد و شنگول خریدمش! چقدر؟ ۱۵۰۰ تومن!! تازه جنسشم از جنس چوبای آشپزخونمه! دیشب آقاهه نصبش کرد و فوق العاده خوب شد...یه عاااااااااالمه ادویه دارم حالا که همه کنار هم راحت نشستن! البته هنوز تعداد زیادی در مشمع های مختلف داخل کشوهای کابینت به سر می برن که باید فکری به حال اونا هم بکنم! دومی چی بود؟ در راستای اینکه میخواستم امسال حتما دستشوییمونو آبی رنگ کنم و همه چیش آبی باشه رفتم و یه جا صابونی آبی خریدم که آقاهه نصب کرد و دیوارای بالای کاشی رو هم پتینه آبی فیروزه ای کردم! حالا مونده طرح روی کاشی ها! به نظرم خیلی ناز بشه!!

-----------------------------------------

حبابها قربانی هوای درونشان می شوند...

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 14:18 توسط سیندخت |

سیندخت 110

توی صحنم...گنبدو که می بینم لبام چروکیده میشه...دندونام به هم فشار میآرن...اشکام بی اجازه صورتمو خیس میکنن...میخوام دعا کنم اما نمی تونم...میخوام فقط گریه کنم...دستم میره سمت گوشی...مامان؟ من جلوی حرمم...توی صحن...دعاهاتو بفرست...مامان میگه و میگه...سعی میکنم بغضمو و هق هقمو نشنوه...اما نمیشه...پا به پام گریه میکنه...آروم میگیرم...

خیلی خوب بود...خیلی زیادتر از انتظارم احساس نزدیکی به آقا کردم در مشهدی که ۶ میلیون زائر رو در خودش جا داده بود...بین اون همه مشت و لگد و آرنج و درد و جیغ و موهای پریشون ازش خواستم راهو برام باز کنه...و باز کرد...بدون زور بازو و تنه زدن رفتم و چسبیدم به ضریح...دعا..دعا...دعا...برای همتون...خدا شاهده و رضای خدا شاهدتر...

چندروز با خانواده آقاهه...سفر اولین...خوب بود و صمیمیت ها بیشتر از پیش شد...

برگشت هم برای اولین بار قطار پر*دیس تندرو...ما که راضی بودیم هم دقیق بود هم راحت و هم پذیرایی خوبی داشت...۸ ساعته تهران بودیم...

-----------------------------------------

مامان الان سوریه هست...با تاخیرهای همیشگی پروازهای ایران حدود ۴ ساعت دیرتر رسیدن به دمشق...ولی الان توی حرم حضرت زینبند...آی خوش به سعادتت مامان من...خوش به حالت بابای گلم...کاش قسمت ما هم بشه...

و من که دیروز وقتی مامان و بابا کارتو گرفتن و رفتن برای چک پاسپورت چه گریه ها کردم...اولین باره که مامان و بابا ما رو تنها میذارن و میرن سفر...خدایا به خودت میسپرمشون...

-----------------------------------------

خونه ی عزیز و نقلی و گلم! میخوام دستی به سرو صورتت بکشم! اما میدونی که خیلی خسته ام! چیکار کنم!؟ آخه تو از بس کثیفی و خودت (!) خودتو آلوده کردی من چیکارت می تونم بکنم؟! فکر نمی کنی من ظریفتر از اونم که اینهمه کار بکنم؟!!! ولی چیکار کنم باید آبرومو حفظ کنم! تو هم کمکم کن و زود تمیز بشو باشه؟!!!

-----------------------------------------

کتاب " آدم و حوا " نوشته محمد محمدعلی که گفتن علمی ترین کتاب در این زمینه هست رو توی راه مشهد به تهران خوندم...خیلی خوشم اومد...

-----------------------------------------

از این همه محبتتون ممنونم...دوستتون دارم و از امروز باز هم هستم...

-----------------------------------------

موجودات اعماق دریا هیچ گاه صدای امواج را نمی شنوند...چه ماجرای غم انگیزیست عادت کردن...

 

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:38 توسط سیندخت |

سیندخت 109

دارم میام...دارم میام تا بازم با دیدن گنبد طلات اشک توی چشمام حلقه بزنه و بدون هیچ ابایی از اینکه اطرافیانم نگاه میکنن هق هقمو رها کنم...دارم میام تا سبد سبد دعا برات بیارم و میدونم سخاوتت اونقدر زیاده که میتونم دعاهامو توی قفسه های خونت جا بدم شاید یه وقتی سعادت نصیبم شد و  با سبزترین عطرها برگشتن...دارم میام تا تلافی این چند سالو در بیارم...دارم میام...بی تابانه...بی قرار...

---------------------------------------

برام سخته دوری یه هفته ای...اما...به یاد همه هستم...به یادم باشید...

---------------------------------------

بعضیا ناخوناشونو مانیکور می‏کنن

بعضیا اونا رو به دقت تمیز و مرتب می‏کنن

بعضیام قشنگ سوهانشون میزنن

 اما من همشونو تا ته می‏جوم

 آره، عادت زشت و بدیه، می‏دونم

 ولی قبل از اینکه سرزنشم کنین،

 یادتون باشه، بدونین،

 که من هیچ وقت خدا، هیچ احدی رو چنگول نزده‏ام.

                                                                شل سیلور استاین

 

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 8:55 توسط سیندخت |