سیندخت 108+ پی نوشت!

بیدار میشم با خستگی تن...باید برم کلاس...سرماخوردگی مزمن توی وجودم بالا و پایین میشه...لباسامو می پوشم و راهی میشم...همیشه از یاد گرفتن چیزهای جدید حس خوبی بهم دست داده...سوار ماشین می شم اما این بار مقصد خونه مامانه...ناهار جوجه کباب با دستپخت مامان خانومی...خورده و نخورده راهی بازار میشیم...خستگی بیداد میکنه ... مامان باید خریداشو انجام بده قبل از سفر...منم فقط دو روز هستم که می تونم کمکش باشم...کم و بیش به خواسته هامون می رسیم! توی فکرم کولاکه! نا ندارم ولی امشب سپندارمزگانه و اصلا هم نمیتونم هیچ توجیهی رو از اندامم بپذیرم که تنبلی کنم! هنوز لباسامو عوض نکرده دست به کار میشم...با هر کار کوچیک یه بار میگم " حالم چقدر بده! " یادم می افته که نباید انرژی منفی بدم...هی انکار میکنم...وسایل شمع آکولادی رو آماده می کنم...یه چای میذارم شاید حالم خوب بشه...تخم مرغ ها رو در می آرم و وسایل کیک رو اندازه می کنم...هی توی ذهنم با خودم میگم خب اینکارارو میکنم ولی به آقاهه میگم شام رو بیخیال بیا حاضری بخوریم!! ولی خودم جواب میدم که آخه دختر میخوای زحمتاتو هدر بدی؟! شام واجب تره یا شمع؟! منطقی میشم ولی دوست دارم حتما شمع رو آقاهه ببینه...یه بسته گوشت در میارم...نشستم وسط آشپزخونه و دارم پارافینهای شنی رو به دقت روی هم قرار میدم...تلفن زنگ میخوره...تا بیام بلند شم و گوشی رو از روی کانتر بردارم گیلاس شمع میریزه و خودمو لعنت میکنم! دوباره از اول...مواد کیک رو آماده میکنم و توی فر داره می پزه...مایه لازانیا هم آمادست...از بس مشغولم پارافین ژله ای سه بار آب میشه و می بنده و یادم میره استفاده کنم!!
...
شمع آمادست...خامه کیک رو آماده میکنم و کیک میره توی یخچال...آقاهه گفته یه کم دیر میاد! چرا؟! جمع و جور خونه هم تموم میشه...لازانیا رو هم می ذارم توی فر...می پرم توی حموم...روی تخت کجکی دراز به دراز افتادم که زنگو می زنه...از پشت اف اف میگه در واحدو باز کن برو بشین روی مبل چشماتم ببند تا نگفتم باز نکن!! چرا؟!
میام میشینم...باز کنم؟ نه...باز کنم؟ نه...باز کن! چقدر حس خوبیه سورپرایز شدن...مخصوصا وقتی که قرار گذاشته بودیم کاری نکنیم و فقط عشق باشه که مانور میده...از هدیه هات ممنونم آقاهه گلم...از اینکه راهتو دور تر کردی و رفتی گل فروشی زعیم تا این خوشگلا رو برام بخری...مخصوصا نرگس عزیزم که همیشه منتظری به محض گرفتنش ببوسمشون...از اینکه رفتی انقلاب و کتاب فروشی محبوبمون " جیحون " و منو یاد دوران کتابخونیم انداختی...از اینکه هستی...بمون برام...
---------------------------------------------------
نسترن عزیزم از راهنماییت یه دنیا ممنونم...گلم بارها از این خانوم خرید کرده بودم ولی توی جمعه بازار! و مدتها بود که نبودن! و مرسی از اینکه آدرسشو برام گذاشتی و لازمه بگم که رفتم و یه مانتوی بسیار ناز هم خریدم...ممنون گلم...
---------------------------------------------------
پ.ن : تارا خانوم که سوال کردین عزیزم آدرس مانتو فروشی : مرزداران...بین حکیم و اشرفی اصفهانی...شیرین بانو...(اسم پاساژ رو هم نمیدونم!!!!)من نمی دونم شما چرا نظر خصوصی میذاری! اگه هم هی رفرش میکنی که من آدرس بذارم نمی دونم چرا آدرسو از صبح تا حالا ندیدین!! من نمیدونم چه جوری باید جواب سوال شما رو بدم دیگه!!!!!!
---------------------------------------------------
مثل سیب سرخ قصه ها
عشق را
از میان
دو نیمه
می کنیم
نیمه ای از آن برای تو
نیمه ی دگر برای من
بعد...
نیمه ها هم از میان ، دوپاره می شوند
پاره ای از آن برای روح
پاره ی دگر
برای تن...
مرحوم حسین منزوی عزیز...







