تبليغاتX
دو لقمه خاطره ی سبز!







دو لقمه خاطره ی سبز!

سیندخت 108+ پی نوشت!

بیدار میشم با خستگی تن...باید برم کلاس...سرماخوردگی مزمن توی وجودم بالا و پایین میشه...لباسامو می پوشم و راهی میشم...همیشه از یاد گرفتن چیزهای جدید حس خوبی بهم دست داده...سوار ماشین می شم اما این بار مقصد خونه مامانه...ناهار جوجه کباب با دستپخت مامان خانومی...خورده و نخورده راهی بازار میشیم...خستگی بیداد میکنه ... مامان باید خریداشو انجام بده قبل از سفر...منم فقط دو روز هستم که می تونم کمکش باشم...کم و بیش به خواسته هامون می رسیم! توی فکرم کولاکه! نا ندارم ولی امشب سپندارمزگانه و اصلا هم نمیتونم هیچ توجیهی رو از اندامم بپذیرم که تنبلی کنم! هنوز لباسامو عوض نکرده دست به کار میشم...با هر کار کوچیک یه بار میگم " حالم چقدر بده! " یادم می افته که نباید انرژی منفی بدم...هی انکار میکنم...وسایل شمع آکولادی رو آماده می کنم...یه چای میذارم شاید حالم خوب بشه...تخم مرغ ها رو در می آرم و وسایل کیک رو اندازه می کنم...هی توی ذهنم با خودم میگم خب اینکارارو میکنم ولی به آقاهه میگم شام رو بیخیال بیا حاضری بخوریم!! ولی خودم جواب میدم که آخه دختر میخوای زحمتاتو هدر بدی؟! شام واجب تره یا شمع؟! منطقی میشم ولی دوست دارم حتما شمع رو آقاهه ببینه...یه بسته گوشت در میارم...نشستم وسط آشپزخونه و دارم پارافینهای شنی رو به دقت روی هم قرار میدم...تلفن زنگ میخوره...تا بیام بلند شم و گوشی رو از روی کانتر بردارم گیلاس شمع میریزه و خودمو لعنت میکنم! دوباره از اول...مواد کیک رو آماده میکنم و توی فر داره می پزه...مایه لازانیا هم آمادست...از بس مشغولم پارافین ژله ای سه بار آب میشه و می بنده و یادم میره استفاده کنم!!

...

شمع آمادست...خامه کیک رو آماده میکنم و کیک میره توی یخچال...آقاهه گفته یه کم دیر میاد! چرا؟! جمع و جور خونه هم تموم میشه...لازانیا رو هم می ذارم توی فر...می پرم توی حموم...روی تخت کجکی دراز به دراز افتادم که زنگو می زنه...از پشت اف اف میگه در واحدو باز کن برو بشین روی مبل چشماتم ببند تا نگفتم باز نکن!! چرا؟!

میام میشینم...باز کنم؟ نه...باز کنم؟ نه...باز کن! چقدر حس خوبیه سورپرایز شدن...مخصوصا وقتی که قرار گذاشته بودیم کاری نکنیم و فقط عشق باشه که مانور میده...از هدیه هات ممنونم آقاهه گلم...از اینکه راهتو دور تر کردی و رفتی گل فروشی زعیم تا این خوشگلا رو برام بخری...مخصوصا نرگس عزیزم که همیشه منتظری به محض گرفتنش ببوسمشون...از اینکه رفتی انقلاب و کتاب فروشی محبوبمون " جیحون " و منو یاد دوران کتابخونیم انداختی...از اینکه هستی...بمون برام...

---------------------------------------------------

نسترن عزیزم از راهنماییت یه دنیا ممنونم...گلم بارها از این خانوم خرید کرده بودم ولی توی جمعه بازار! و مدتها بود که نبودن! و مرسی از اینکه آدرسشو برام گذاشتی و لازمه بگم که رفتم و یه مانتوی بسیار ناز هم خریدم...ممنون گلم...

---------------------------------------------------

پ.ن : تارا خانوم که سوال کردین عزیزم آدرس مانتو فروشی : مرزداران...بین حکیم و اشرفی اصفهانی...شیرین بانو...(اسم پاساژ رو هم نمیدونم!!!!)من نمی دونم شما چرا نظر خصوصی میذاری! اگه هم هی رفرش میکنی که من آدرس بذارم نمی دونم چرا آدرسو از صبح تا حالا ندیدین!! من نمیدونم چه جوری باید جواب سوال شما رو بدم دیگه!!!!!!

---------------------------------------------------

مثل سیب سرخ قصه ها

عشق را

از میان

         دو نیمه

                     می کنیم

نیمه ای از آن برای تو

نیمه ی دگر برای من

بعد...

نیمه ها هم از میان ، دوپاره می شوند

پاره ای از آن برای روح

پاره ی دگر

              برای تن...

                                 مرحوم حسین منزوی عزیز...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 10:38 توسط سیندخت |

سیندخت107

سرماخوردگی افتاده توی جونم اما شدتی نداره...فقط می دونم که حضور داره!!!

صبح زود با آقاهه راهی محل آزمون میشیم! سر خیابون میگم خیلیا امروز جشن میگیرن چون تعطیله! ولنتاینت مبارک عزیزم!!! و می خندم به شدت!! آقاهه هم پشت سر من صبح اول صبحی قهقهه می زنه! دلمون نمیخواد این روزو جشن بگیریم...به این فکر میکنیم که اگه ما نخوایم ایرانی بمونیم ازمون میگیرنش! و سعی میکنیم چند روز صبر کنیم و وقتی هیچ کس عشقی نداشت که به دیگری کادو بده ما باشیم و کائنات و سپندار مزگان!!!!

میرسیم به محل...کم و بیش هستن افرادی که حتی کتاب دستشونه! می خندیم...نه به اونا...بلکه به اینکه مطمئنیم اینم یه آزمون فرمالیته ی دیگست و فقط برای عذاب وجدان نگرفتن ؛ من شرکت کردم!

سوالات بیشتر از اینکه بخواد سخت باشه یا آسون یه جورایی موجبات شادی آدمو فراهم میکرد...دستورزبان در طرح سوالات به طرز مسخره ای رعایت نشده بود...فعل و فاعل ها پس و پیش...خلاصه برای خودش جالب انگیزناک بود! از طریق بلندگو هم اعلام کردن در صورت قبولی از طرف دیوان عدالت بهمون زنگ میزنن!!!!! جل الخالق! یه دختره بود که ۴ سال سابقه کار توی قوه قضاییه داشت...گفت نمیخوام ناامیدتون کنم اما نیروهاشونو قبلا انتخاب کردن و الانم در حال جذبن!! مجبورن آزمون بگیرن! و اینکه اون اونجا چیکار میکرد این بود: قراردادی هستیم و برای اینکه پیمانی بشیم گفتن باید آزمون بدیم!!!!

-------------------------------------------------

بازی استقلال - پیروزی باعث شد مقداری به استقلالی بودن سابق خودم برگردم و مقادیر زیادی حرص بخورم!!

-------------------------------------------------

امروز شاید با خواهری برم سروگوشی در پاساژها به آب بدم!

-------------------------------------------------

بابای آقاهه مهمونمون بود دیشب...بعد از شام هم جاری جان و برادر آقاهه اومدن...یه ساعتی بودن و حرف زدیم و رفتن...و من که خوابم نمی اومد مجبور شدم در سکوت خونه به خواب برم!!

-------------------------------------------------

این سریال ی و س ف دیگه اعصابمو خورد کرده...گریم هیچ کدوم از افراد با زمان پیش نمیره...آقای سلحــــ شــ ور کاش این همه سال رو بیخودی صرف این کار نمی کردی!

-------------------------------------------------

در راستای سپندارمزگان ======>> بخونید !

-------------------------------------------------

با صدای بلند و با لحنی گرم از همه کسانی که راهنمایی های لازم رو در مورد مشکل دوستم رسوندن تشکر میکنم...واقعا احساس قشنگیه اینکه تعداد زیادی دوست نادیده دارم با مهربونی هایی به وسعت دریا...

-------------------------------------------------

جهانیان همه گر منع من کنند از عشق

من آن کنم که خداوندگار فرماید...

                                                            حضرت حافظ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 8:26 توسط سیندخت |

سیندخت106

اول بگم : اینجا خونه همیشگی سیندخته!

-----------------------------------------

آقاهه میای دومین تیک رو هم شروع کنیم؟! باز چه خوابی برامون دیدی خانوم؟! این " خانوم " گفتن آقاهه گاهی اوقات حرص منو در میاره! خودشم میدونه!!!! هیچی بابا وسایلم بی سر و سامون موندن! خیلی از میوه خوری ها و دیس ها و اردورخوری ها و اینا هنوز یا توی انباری هستن یا بین لباسام توی کمد قایم شدن! اصلا نمی دونم چی دارم چی نه! باشه...راهی میشیم به سمت کابینت سازی ها و قصدمون رو عنوان میکنیم...قیمت کم و بیش بد نیست و به نظر میاد می تونیم اقدام کنیم...البته سه تا کابینت دیواری بیشتر نیاز نداریم و یه دونه هم تخته ام دی اف که بیاد روی لباسشویی و بتونیم ظرفشویی رو بذاریم روش! اما...لعنت به این اداره جات که همه ی مزایا و عیدیها و اینا رو میذارن دقیقا توی اسفند میدن! نمیگن شاید کسی خواست کاری بکنه که هزینه بر باشه!؟ خیلی از تیک ها بعد از دادن حقوق و عیدی و اینا مجبورن زده بشن و من کمی غصه دارم که فعلا کاری برای انجام دادن ندارم!!

-----------------------------------------

نشستم توی کلاس شمع سازی و سه چهار نفر دیگه هم هستن و دور میز مستطیل جمع شدیم که یهو جاری جان میاد...ذوق زده میشم! خب دوست دارم ارتباطاتمون با هم بیشتر باشه و اونم خارج از خونه ای ! منتها اون زیاد تمایلی نداره ! با این همه می بینم که با دوستش اومده ولی فقط یه دست دادن ساده و یه ورق و خودکاری که من بهش میدم و بعدشم خداحافظ! رفتن به کلاس باعث میشه لااقل هر سری نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه پیاده روی کنم و از این موضوع خوشحالم...به آقاهه میگم که مامانت باید ببینه که کدوم عروسش شمع قشنگتری درست میکنه! می خنده و میگه خیلی باحاله ها!!!

------------------------------------------

یه کلاه برای خودم بافتم...از روی آموزش این شماره زندگی ایده آل! خیلی بامزه شده...من همیشه عاشق کلاه فرانسوی بودم! امشب شاید کلاه بذارم سر خودم!!!

------------------------------------------

آزمون ارشد رو هم نرفتم ! وقتی نخوندم چی برم بگم؟! ناراحتم از خودم که همیشه موقع ثبت نام دارم خودمو گول می زنم! ولی فردا...آزمون استخدامی دیوان عدالت اداریه...کم و بیش خوندم...امیدوارم یه جایی که رشته ی من به درد میخوره دیگه دست رد نخورم! ضمن اینکه بابای آقاهه هم شب فردا مهمونمونه...

------------------------------------------

اینم پیراشکی گوشت غذای چند شب پیش ما که خیلی نازنازی بود!آقاهه عاشق اون تخم مرغای اطرافش شده بود!

------------------------------------------

شدیدا دلم امسال عید مانتوی خانومانه میخواد...مرسی از هیچ کدومتون که بهم مدل کت و شلوار ندادین! به غیر از یاسی نازم که ممنونشم و اصلا باعث شد نظرم به سمت کت و دامن بیشتر جلب بشه!لطفا این بار اگه مدل مانتوی خانومانه دارید سریع رو کنید یا اگه مانتو فروشی ای میشناسید که مانتوهای جالب و تک داره بگید...منظورم از خانومانه این کرپ ها و گل و بته دارا که مامانا می پوشن نیستا!! خیلی جنتلمنانه باشه لطفا!!!!!

------------------------------------------

آدمی زاد هر چه انسان تر می شود

چشم به راه تر می شود

این حقیقت زیبایی است که همواره می درخشد...

                                                                           دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 12:28 توسط سیندخت |

سیندخت105+ تصویر اضافه شد!!!

تیک زدن رو شروع میکنم:

آقاهه: با دو سه قسمت سریال چطوری؟! صدام بالا میره! اااااا یعنی چی؟ یا سریال یا درس؟! - چشمای آقاهه گرد شده!- عزیزم؟ میشه بیای بشینیم دو دقیقه حرف جدی بزنیم؟! من لیست بالابلندی نوشتم برای عید! آقاهه : یااااا ابوالفضل! بگو ببینم!! ببین کارامون زمان زیادی میبرن...- اول یه کم دارم توجیه میکنم که درسته وقت زیادی مونده اما ما یه هفته مسافرتیم و بعدش مامان اینا میان و درگیر کارا و خلاصه زمان برای ما کوتاه میشه!- آقاهه می پذیره و یهویی سر از چهارراه مولوی در میاریم برای خریدن طبقه به منظور مرتب سازی انباری!! آوردنشون خیلی سخت بود و نصبش خیلی خیلی سخت تر! یه جورایی پدرمون در اومد!! از ساعت ۱ و نیم تا ۵ و نیم توی انباری بودیم ولی به نظرم مرتب ترین و منظم ترین انباری ایران مال ماست! هر کسی بعد از ما ساکن این خونه بشه کلی دعا به جونمون میکنه با این همه طبقه زرد رنگ! همه چیمون دیگه حساب کتاب داره !

ساعت حدود ۶:

من ولو شدم روی زمین کنار بخاری...آقاهه رفته دوش بگیره تا از اون همه گرد و خاک ناشی از دریل کاری بیاد بیرون...هی میگه: سیندخت؟ سیندخت؟ سیندخت؟ و منی که نا ندارم جواب بدم! باید تازه راهی بشیم بریم خونه مامان...با همه خستگیم خوشحالم که تیک اولین کار لیستمو زدم...

این هم تصویر مردی در پارکینگ در حالی که طبقه ای از طبقات آماده شده برای انباری در دستانش موجود می باشد!!

-----------------------------------------

خیلی تنبلی بد دردیه ... خدا دچارتون نکنه! اینکه بانک سر کوچتون باشه و حوصلت نیاد بری قسط وام ازدواجتونو بدی! آقاهه هم دو ماهه سپرده دست تو تا یه کم از خمودگی بیای بیرون و بری هوا بخوری! حالا چه جوری روم بشه برم دو ماهو یه جا بپردازم؟!( امان از تنبلی!)

-----------------------------------------

میخوام یه کت و شلوار با طرح ساده و معمولی برای عید بدوزم...اگه مدل دارین حداکثر تا فردا رو کنین!پارچمم صورتیه ...

-----------------------------------------

چرا یادم رفته بود تا حالا بگم؟! دعای " شدیدالقوی " رو از توی مفاتیح قسمت اعمال ماه صفر هر روز بخونید..

-----------------------------------------

دارم فکر میکنم و بعد از فکر کردن هم به آقاهه میگم : می بینی من و تو بچگی کردیم...قدر وسایلمونو ندونستیم! الان این همه گرون شدن اگه خرابتر از این بشن هم دیگه نمیتونیم بخریم! یا باید خیلی معمولی ترشو داشته باشیم! چرا؟ مثلا چی؟! خب ببین فرش کرم و صورتی رو بعد از یه مدت دیگه بی خیالش شدیم و کثیفش کردیم! یه بار تو آب زرشک ریخی روش...یه بار نوشابه...یه بار من...مبلامون داغون شدن! خب می شوریمش؟ چی رو؟ مبلا رو؟! نمیشه که پارچش مخملی جیره...دیگه بدرد نخور میشه! نه بابا میندازیم توی ماشین لباسشویی بعدشم اتو میکنیم و توشو پر میکنیم به همین راحتی!! و سیندختی که چشماش داره از تعجب در میاد و ادامه بحثو متوقف میکنه!!!

-----------------------------------------

چی میشد این بلاگفا هم بلد بود یادداشت خصوصی راه بندازه؟!!اه!

-----------------------------------------

ای انسان ، تو آفریده شده ای که به آسمانها پرواز کنی،برای همین با وزش بادی ضعیف سرنگون می شوی.

                                                                      دانته

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 10:58 توسط سیندخت |

سیندخت104

خیلی لذت بخشه وقتی صبح انگیزه داشته باشی که میخوای مامانتو ببری سونوگرافی و باید زود بیدار بشی و سریع آماده بشی چون تا ۸ و ربع می رسه...اما با خودت بگی مامان بدقوله! مطمئنا سروقت از خونه نمیاد بیرون و به همین هوا لباسهای آی کی دوی آقاهه رو بریزی توی ماشین و بذاری ۳۰ دقیقه ای شسته بشه و در همین حین زنگ بزنی خونه مامان و بره روی پیغام گیر و صدای ناز دخترک خواهرت که خودت به عنوان منشی تلفنی ضبط کردی و فقط هم خودتون ۶نفر می فهمید که گفته پیغامتونو بفرمایید - پخش بشه...با خودت میگی حتما باز این مامان توی اتاق مامانی و بابا دو هست و یه آن یاد خواب دیشبت بیفتی که مامانی بود...مامانی نشسته بود با همون روسری حریرش که همییییشه سرش بود...تو میدونستی مرده و داشت با همون کلام شیرینش برای تو و آقاهه خاطره تعریف میکرد و تو زل زده بودی توی چشمای سبزآبیش و بهش گفتی : مامانی میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟ و اون از اون خنده های بانمکش بکنه و دیگه هیچی نگه و تو هم دیگه هیچی یادت نیاد! بعد تا میای دو تا خط به چشمات بکشی زنگ درو بزنن و ببینی به به...مامانت اومده...مامانی که بالاخره موهاشو رنگ کرده و لباس مشکیشو درآورده و شادی داره دوباره توی صورتش جوونه میزنه...حالا تکلیف لباسا چی میشه؟! یه ربع مامانو نگه میداری!!!

خیلی لذت بخش تره که جواب سونوگرافی و ماموگرافی مشکلی نداره...الحمدالله...خدایا شکرت...و تویی که همون موقع نذر تسبیح حضرت فاطمه و صلواتتو ادا میکنی...

خیلی لذت بخشه که با هم ناهار نون داغ کباب داغ بخورید و مامان بگه هیییییییچ وقت اینقدر بهم مزه نداده بود...بارون هم که زینت بخش میشه...

-----------------------------------------

دیشب حالم زیاد خوب نبود...هرکاری کردم خوب نشدم...مجبور بودم سرمو گرم کنم که نتیجش شد این!! جالبیش اینه که برای دو نفر بود!!!

اینم عکس دونات هایی که جمعه درست کردم!

-----------------------------------------

کارای قبل از عیدمو لیست کردم! چیزی در حدود ۴۰ مورد شده فعلا!!!!!

-----------------------------------------

این شعرو همیشه آقاهه برای من میخونه...

تو را بانو نامیده ام

بسیارند از تو بلندتر ، بلند تر

بسیارند از تو زلال تر ، زلال تر

بسیارند از تو زیباتر ، زیباتر

اما

بانو تویی...

از خیابان که می گذری

نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی

کسی تاج بلورینت را نمی بیند

کسی بر فرش سرخ زرین زیر پایت

نگاهی نمی افکند.

و زمانی که پدیدار می شوی

تمامی رودخانه ها به نغمه در می آیند

در تن من،

زنگ ها آسمان ها را می لرزانند

و سرودی جهان را پر میکند

تنها تو و من ،

تنها تو و من ، عشق من

به آن گوش می سپریم...

                                                پابلو نرودا...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 16:0 توسط سیندخت |

سیندخت 103

دیگه اینجا برام مثل یه دفترچه خاطرات نیست...گاهی دلم میگه این دفترچه رو بایگانی کن و برو یه دونه تازه بخر...یه صورتی یا نه یاسی رنگ با برگای سفیدتر! با چند تا خودکار رنگی و اکلیلی...اما...یه قفل محکم هم بهش بزن...اونجا نیاز هم نیست خیلی چیزا رو مخفی کنی...نمیدونم در مقابله با دلم تا کی میتونم مقاومت کنم! به هرحال اگه قرار شد دفتر جدیدی بخرم خیلی از دوستام هم یادم نمیرن!

----------------------------------------

بارون قشنگه اما اگه تو حسش نکنی بارون نیست! توی زندگی آپارتمان نشینی اونم با پنجره هایی که بازنبودنشون بهتر از بودنشونه گاهی از همه چی بی خبر میمونی...از لطف خدا...از نعمت آسمان...اما دیروز بوشو اونقدر حس کردم که شب توی همین خیسی زمین و زمان رفتم دنبال آقاهه و با هم تا خونه پیاد اومدیم...یه مسیری که حدود ۱۲ ایستگاه اتوبوسه...یه چتر آبی کوچولو هم توی کیفم بود اما به روی خودم نیاوردم...حتی به آقاهه طفلکی هم فکر نکردم که کلاهشو نیاورده بود! ولی خودمونیم خیلی مزه داد حتی با اینکه تمام بدنمون درد گرفت...نه به خاطر پیاده روی طولانی که کاری خیلی از اوقاتمونه بلکه به خاطر اینکه خرید هم کرده بودیم و این همه مسیر پدر دست و شونه هامونو درآورد...ولی یه گردش خوب دونفره شد!یه بارونی شدن قشنگ!

----------------------------------------

هر روز برنامه همون روزمو توی ورد می نویسم و وقتی تموم شدن مشخص میکنم...من عاشق تیک زدنم!حالا توی برنامه هام یه عالمه کار هست...امیدوارم بتونم...شبا از ساعت ۱۰  تا ۱۱ با آقاهه درسخونی داریم( نمیدونم اینو گفته بودم یا نه! حوصله مرور پستهای قبلو هم ندارم!) کم و بیش موثر بوده و داره مثل یه عادت در میاد! اونم وقتی توی داستان مهیج سریال prison break غرق شدی و هیچگونه حسی برای بیرون اومدن نداری و دلت میخواد هی ببینی ولی آقاهه محکم دکمه ی پاور دستگاهو میزنه و ملودی آروم خاموش شدن تلویزیون هم باعث نمیشه تو از گیجی در بیای و بهت میگه: اگه به ساعت نگاه کنی می فهمی چرا اینکارو کردم! و تو میبینی که یه دقیقه مونده به ۱۰! من که برای درس خوندن فرصت دارم ولی آقاهه باید شهریور از پایان نامش دفاع کنه و من باید همراهش باشم...این یه حکم قطعیست و قابل تجدیدنظر نمی باشد!!

-----------------------------------------

خواهری میگه وقتی مامان اینا رفتن سوریه منم میخوام توی اون مدت برم ارمنستان فقط نباید به مامان بگیم چون باز استرس میگیره و سفر خودش براش مزه نمیده!!میگم اولا مگه حالا جا قحطه؟! دوما من تنهایی نمیتونم برم به خونه مامان اینا که جای خالیه مامانی و بابا دو هم هست سر بزنم! سوما  مامااااااااان!!!

فعلا که کنسل شده!!

-----------------------------------------

میخواستم بگویم:

                         " گفتن نمی توانم"

آیا همین که گفتم

یعنی

        همین که

                      گفتم؟

                                                  " قیصر امین پور عزیز..."

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 9:9 توسط سیندخت |

سیندخت 102

چشمامو باز میکنم و از لای پلکهام نیم نگاهی به ساعت دیواری کوچولوی محبوبم که یادآور روزهای مجردی آقاهه توی خونشونه میندازم و می بینم هنوز مونده تا ۱۰! و این یعنی من دارم خواب آلود میشم کم کم! حتی با اینکه خیلی خوابم میاد به اینکه چند روزه زیادی میخوابم فکر میکنم ولی میل به زیر پتو موندن همه افکارمو رد میکنه! از۱۰ که میگذره دیگه نمیتونم توی این باور بمونم و پتو رو کنار میزنم و به خودم که نشسته ام روی تخت و توی آینه ی دراور موهای پریشونم خنده دارم کردن نگاه میکنم و سلام میدم و میگم : خدایا ازت یه روز خوب ، سرشار از سلامتی و اتفاقات قشنگ میخوام...هر وقت که این جمله رو میگم یادم می افته به تاریخی که این کارو شروع کردم...شاید حدود ۵ سالی میشه که هر روز صبحها اینجوری با گفتن این عبارت بیدار میشم...بعضی روزا که یادم رفته بگم به نظرم خیلی کسل بودم!! خونه کم و بیش به هم ریخته هست و تبعات شیرینی پزی دیروز عصر هنوز باقیه! خب نشد تمیزش کنم و سریع رفتیم خونه مامان! یه لیوان شیر میذارم توی مایکروفر تا به عادت صبحها یه نسکافه ای بخورم اما شیر می بره و می فهمم فاسد شده...به ناچار کتری رو پر آب میکنم...چند تا لقمه پنیر و گردو برای خودم درست میکنم و روتختی رو صاف کرده میام پای نت! با خودم میگم باید با برنامه پیش برم و به کارام برسم...آره...بوم رو فردا باید بفرستم...بطری آنتیک شده هم ۳شنبه باید با پیک بره! پس این کارا باید امروز انجام بشن...ضمن اینکه خونه شدیدا جارو میخواد...دیروز آقاهه سر ظهر رفت غذا بخره( جمعه ها باید مطبخ تعطیل باشه دیگه! نه؟!) وقتی اومد گفت میدونی کیو دیدم؟! نه! سر کوچه فلانی بود...( از دوستای دانشگاهش) با دوست دخترش...باورت میشه؟ خندیدم...گفت تعارفش کردم خیلی اما دختره نذاشت! یه آن فکر کردم اگه اومده بودن چی؟ خونه کمی تا قسمتی نامرتب بود! به ذهنم رسید مهمون سرزده اینه دیگه...تا حالا بهش فکر نکرده بودم و باعث شده از امروز کمی جدی تر به امر خونه و تمیزیش برسم!!

با خودم تصمیم گرفتم هر روز تقریبا یه نیم ساعتی پیاده روی بکنم...همین اطراف خونه هم برم خودش کلیه...آره...

از حالا دارم فکر میکنم که سفره هفت سین چه جوری باشه؟ ایده اگر دارین رو کنین!

ماه دیگه این موقع مامان و بابا انشاالله سوریه هستن...خیلی خوشحالم براشون مخصوصا بعد از اون همه غصه و درگیری...

چقدر دلم میخواد سبزی کوکو داشته باشم و درست کنم! اصلا نمی دونم این همه سبزی توی فریزر من چیه؟! ۵شنبه داشتم کشوهای کابینت رو تمیز میکردم و برخوردم به چندتا شیشه سبزی خشک! مامان؟ جونم؟ این سبزیا چیه من دارم؟! کدوما؟! اینا که توی شیشن!! من چه میدونم مامان جون! آخه تو بهم دادی! از کجا بفهمم گشنیزه یا جعفری یا شنبلیله؟!!! خب معلومه! اگه زردتره اینه اگه سبزتره فلانه اصلا از  بوش مشخصه! من که تشخیص نمیدم بوهاشونو! ببین مامان؟ جانم؟ یه سری چوبهای کوچولو هم توش داره!!! ای بابا دختر خب همه سبزی ها ساقه دارن این چه حرفیه!!!! میام بهت میگم مگه الان میخوای؟! نه می خواستم بدونم!!!!

-------------------------------------------

خیلی دلم یه جایی مثل عکس بالا رو میخواد!!

-------------------------------------------

هوا...عجیب

میل مگوی باران دارد

اما ابری نیست

بالادست باد ، بالادست برهنه ی باد

باید منزل کسی باشد...

                                              سید علی صالحی-دعای زنی در راه که تنها می رفت

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 11:46 توسط سیندخت |

شماره ۱۰۰ برای روزنامه ها خیلی خاصه...معمولا جشن میگیرن...مطالبی در باب این صد شماره می نویسن و...سیندخت به ۱۰۱ رسید و من هر چی فکر کردم به ذهنم نرسید چه کنم! بذارید به پای کسالت زمستانی!

*************************

نمیدونم ما آدما چی از زندگیمون میخوایم...روزایی بود که دلم لک میزد برای اینکه فقط کتاب بخونم...بزرگترین تفریح من همین بود و لذت بخش ترین کار زندگیم...این که روی تخت کوچیک یه نفره خودم دراز به دراز بیفتم و کتاب ورق بزنم و واژه هاشو قورت بدم! بعد یه دور توی نت بچرخم...کمی تلویزیون ببینم و اصلا هم دلم نخواد از خونه بیرون برم! من دختری بودم که هیچ وقت از بی حوصلگی نمی نالیدم و همه ی دختران فامیل براشون عجیب بود که چرا من اینقدر کار برای انجام دادن دارم!البته رفتار اونا از نظر من سوال برانگیز بود که چرا اینقدر میرن این ور اون ور خسته نمیشن! کتاب میخوندم...عشق میکردم و صفا...شبها تا ۱ و ۲ گاهی بیدار می موندم به خاطر همین ... بعدها یه نظریه فنگ شویی و روانشناسی خوندم که گفت از هر وسیله ای باید به عنوان خاصیت اصلی اون استفاده کنید وگرنه هنگام استفاده از اون برای کاری که تهیه شده نمی تونه مثبت باشه!راست میگه ... من همیشه روی تختم کتاب میخوندم و به همین خاطر دیگه روی اون خوابم نمی برد!برعکس الان که تا مجله یا کتاب دستم میگیرم در صورتی که روی تخت باشم فی الفور میخوابم!!! اون روزا وقتی می اومدم خونه ی خواهری که هنوز بچه نداشتم کلی کیف میکردم...میگفتم چه حالی داره آدم توی خونه خودش تنها باشه و بشینه در آرامش و تمیزی و سکوت کتاب بخونه...آی بخونه...اما...من کم کم حس خوندنمو از دست دادم و فقط خاطره های خوبش برام مونده! یه عالم حسرت توی دلم که بخونمشون اما تنبلی بزرگترین دشمن شده اینروزا! خونمونو با خونه اون روزای خواهری که قیاس میکنم میبینم هیچ تشابهی نیست البته سکوت و آرامش و اینا هستا! ولی اون حسی که اون روزا توی اون خونه با من بود نیست!(منظورم همون مطالعست!)یشم!

**************************

دوسه روزه در پی تصمیمی که با خودم گرفتم صبحها بعد از رفتن آقاهه میخوابم! حدود ۱۰ بیدار میشم! و البته انکار نشدنیه که همه ی این روزا سردرد داشتم!! و حسی فاقد انرژی!

**************************

دیشب یه غذای جدید و یه سوپ جدیدتر درست کردم! خیلی خوب بود...خیلی...

کرم مرغ

سوپ کلم و هویج

دستورشو اینجا بخونید ...

**************************

دوهفتاد بار خندیدم- دو هشتادبار گریستم- به روزها و روزنامه های تا غروب،-که آنچه نیافتم- راهی بود که به کودکی های ما می رفت...

                                   هیوا مسیح-شبانی که دستهای خدا را میشست

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 11:19 توسط سیندخت |

سیندخت100

 

دارم به تغییرات خودم کم وبیش فکر میکنم...کاری به اینکه بهتر شدم یا بدتر ندارم!اما قبلنا وقتی توی اتوبوس مینشستم اونم از اول خط ، کلی کیف میکردم و از اینکه به فکرهام می تونم سروسامون بدم لذت میبردم!اما حالا اصلا از یه لحظه سکون خوشم نمیاد...انگار یکی دنبالم کرده که به هزارتا کار انجام نداده برسم که مطمئنم نمیرسم!!

حالم دیگه داره از تلویزیونمون به هم میخوره...نمیدونیم ما مردم غـــــ ـــزه رو مسخره کردیم یا داریم مردم خودمونو دربند میکنیم تا به هزار و یک چیز فکر نکنن؟! دیشب گزارشگر اخبار میگه : مردم غــــ ـزه صبورانه مقاومت میکنن و آفرین بر این همه تحمل...به آقاهه میگم به نظرت وقتی مرزها بسته میشه چاره ای هست جز تحمل؟ کار دیگه ای میشه کرد؟یا اصلا چرا گاهی اوقات با مطرح کردن بعضی مسائل انگشت اشاره رو بیشتر به سمت خودمون میگیریم؟ چرا هنگام گفتن این جملات یادمون نمی افته که مردم خرمشهر عزیزمون وقتی ارتش عراق برای مدتی اونجا رو به تصرف خودش درآورد شهرو ول کردن و رفتن؟ اینقدر از غزه دفاع کردن زیرسوال بردن خودمون نیست؟ اصلا برای چی این همه داریم خودمونو به آب و آتیش میزنیم؟ فکر میکنیم بدبختی فقط برای کسانیه که بمب روی سرشون ریخته بشه؟ گلوله تنشونو پاره کنه؟ مردمی که از فقر و درد و هزار بیماری که قابل درمانه و توان درمانش رو ندارن بدبخت نیستن؟ این جور آدما خیلی زیادتر از جمعیت غـــ ـزه هستن اونم توی جای جای کشور خودمون...همیشه بلدیم دایه مهربانتر از مادر بشیم...اما برای خودمون: زن بابا!!

دلم میخواد زودتر خونه تکونی کنم! اما نه الان...اسفند عزیز زودتر بیا لطفا!!

پ.ن: سیندخت ۱۰۰ هم امروز خاطره شد...شاید از ۱۰۱ روشی...راهی...تغییری...نمیدونم...باید فکرمو قلقلک بدم!

اینم دستور رولت گوشت

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:2 توسط سیندخت |

سیندخت99

گفتنی ها انگار ته کشیدن! شایدم من کمی سخت گیر شدم ! به هر حال...

سوغاتی ها خیلی دلنشین بود...یاد سفر قشم خودم افتادم...تنها باری که بعد از عقد بدون آقاهه رفتم مسافرت...خودش مجبورم کرد از بس بی حس و حال شده بودم...قسمم داد و من با مامان و بابا راهی شدم...و چه خریدهای خوبی هم داشتم...اون روز تا شب موندم پیش خواهری با یه اضطراب نهفته توی دلم که خب تا همین دیروز با خودم حملش کردم و از دیروز نفس راحتی کشیدم-یم!

این عکس سوغاتی های من : ۱ --- ۲

دیروز برای هم کلی حرف زدیم...حرفهای به ظاهر شاید تکراری ولی در باطن امیدوارم که محرک بوده باشن! برای همدیگه در ازای عمل نکردن به برنامه ای که چیدیم تنبیه قرار دادیم! باشد که موثر افتد!!

راستی موهای کاموایی مش کرده هم قشنگ میشنا!! در راستای توجه به ابعاد سریال جمعه ها!( فکر نکنید من همش در پی ایراد گرفتنما! نه...اتفاقا این سریال در حال حاضر محبوب ترین سریال منه! لاست عزیز رو هم که قسمت یک و دو رو دریافت کردیم...باشد که وقت کنیم و ببینیم!)

کلاس شمع سازی ثبت نام کردم! دارم به در و دیوار میزنم که هنرمند بشم!!!

اینم غذای ۵شنبه ی ما که خیلی خیلی خوشمزه شد...رولت گوشت هست...دستورشم بعدا میذارم...با اجازه باید برم...

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 9:42 توسط سیندخت |

سیندخت 98

مصی من رو به یه بازی دعوت کرده...مدتیه دارم در موردش فکر میکنم...اما واقعا چیزی به ذهنم نمیرسه...یعنی نمیدونم اگه می فهمیدم بیشتر از سه ماه تا پایان زندگیم باقی نمونده چه حالی بهم دست میداد...اینو خوب میدونم که مدتهاست از مرگ می ترسم...ولی قبل از این " مدتها " اصلا اینجوری نبودم! احساس میکنم علت این ترس چند تا چیز میتونه باشه که نگران کننده ترینش کمی ایمانه...و یکی دیگه هم دلبستگی...دلبسته ی دنیا نیستم که خدا شاهده برام ارزشی نداره بلکه دلبسته ی اونایی هستم که دوستشون دارم و دوست ندارم ناراحتشون کنم!با همه ی این حرفا به نظرم فکر کردن به این موضوع خیلی اهمیت داره و بی دلیل نیست که در دین ما سفارش شده به مرگ فکر کنید...باعث میشه ذهنیتت نسبت به خیلی چیزا تغییر کنه...چند سال پیش یه داستان یا نمیدونم یه خاطره بود خوندم که راوی میگفت روز مرگ پدرش با اون دعوا کرده بوده و بدون خداحافظی ازش جدا شده و همون روز پدرش...همیشه توی ذهنم بود که از کسی جدا میشم با خوشرویی باشه...اگه قهر یا ناراحت هم هستم سعی کنم اونو زود تموم کنم چون لحظه ها مثل ابرهای بهاری می مونن و برای کسی ایست نمیکنن...نمیدونم چقدر موفق بودم در این که بتونم به دیگران محبت کنم...مهربون باشم...اینو من نمیتونم بگم اما در اون سه ماه باقیمونده به پایان زندگیم دوست دارم دل هر کسی رو شکستم به دست بیارم...نذارم ذهنیت بدی ازم بمونه...مسلما هم روز اول از این سه ماه( و شایدم روزهای بیشتری!) رو غصه می خورم! و روحیه ی خودمو از دست میدم مگر اینکه تا اون موقع ایمانم کامل شده باشه!به این هم فکر میکنم که به همسرم چه توصیه ای بکنم! خیلی سخته به کسی که عاشقانه دوستش داری بگی بعد از تو ازدواج کنه! سخته اما مطمئنا به این موضوع هم خیلی زیاد فکر خواهم کرد! مال و ملک و این چیزا هم ندارم! اما اگه تا اون موقع( کدوم موقع!!! ریه هامون پر اکسیژن مرگه!!) داشتم همه رو مرتب میکنم و اگه دلم خواست به نام کسی بکنم اینکارو انجام میدم!! سعی میکنم وصیت نامه درست و درمونی هم آماده کنم تا بعد از من اطرافیانم درگیر نشن...پول نماز و روزه های قضامو کنار می ذارم و قید میکنم که چقدر بود!بعد روزای آخر با خانواده و همسرم میرم و خوش میگذرونم! دوست ندارم منتظرش باشم تا بیاد بلکه میخوام یهویی بیاد و ... بگذریم!

نگید باز افسرده شدما! به خدا این یه بازی بود!!

عکسای ماه عسلمونو نگاه میکردم! وای چقدر بچه تر بودما!!! : دارم حسرت میخورم! حسرت چی؟! حسرت اون روزا! چرا؟!!! آخه لاغرتر بودم!! به!همه حسرت میخورن به این علت که تاجم چرا اون جوری شد؟ آرایشم چرا فلان شد؟! غذا چرا اینجوری بود؟! اون وقت خانوم ما رو ببین!!

دیشب کلی با هم بالا و پایین پریدیم...ادا در آوردیم! خدا رحم کرده به همسایه ها که ما طبقه اولیم!!!

پست جدید گلپرو خیلی دوست داشتم!

خواهری دیشب از قشم اومده...امروز مهمونشم! دلم برای سوغاتی لک زده!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 9:30 توسط سیندخت |