تبليغاتX
دو لقمه خاطره ی سبز!







دو لقمه خاطره ی سبز!

سیندخت 97 + پی نوشت مهم!

تموم شد...شرمنده خیلیا شدم اما خب سرعت عمل در این امر خیلی مهم بود...

دارم میرم نمایشگاه...آقاهه یه ساعتی هست که بهم زنگ نزده...فقط گفت ۲ و ۴۵ اینجا باش...منم به هوای اینکه سرش شلوغه راهی میشم...به خواهری از قبل گفتم که دارم میرم...موقع ناهار خوردن هم با مامان حرف زدم...میرسم به اطلاعات...راهی سالن و غرفه مورد نظرم میشم...سعی میکنم چشم بگردونم بلکه آقاهه دیده بشه...میبینم که گوشه ی یکی از اتاقای غرفه یه سجاده پهنه...آقاهه چشماش داره کندوکاو میکنه و منو که میبینه آروم میشه: تو که کشتی همه ما رو...مردم و زنده شدم...و من که نگاهم تعجب داره ...مامان و خواهری و همه ریختن به هم...بابا رفته خونمون دنبال تو! من ؟ آخه چرا؟! موبایلتو نگاه کن...دختر ۲ ساعته هیچ کسی از تو خبری نداره...یه زنگ هم خودت نزدی...در دسترس هم نیستی...و من که خیال میکردم به خاطر نمایشگاه و بد آنتن دهی اونجاست که نمیتونم آقاهه رو بگیرم...دست همو میگیرم...به خانومای همکارش معرفی میشم...میریم بیرون...دستمو می بوسه میگه رفتم بیرون کلی گریه کردم...کجا بودی آخه؟ فهمیدم که اگه یه لحظه نباشی واقعا دلیلی برای بودن ندارم...مرتب تکرار میشه...مرتب...و من ناراحت از دلهره ای که به جون همه انداختم...ناخواسته...

-----------------------------------

با دیدن این قسمت یوسف بیشتر از پیش به شباهت(!) احمـــــــ ـــدی نــژ ا د با یوزارسیف پی بردم! سفرهای استانی رو دقت کردین؟! الگو برداریش نمونه بوده!!!!

-----------------------------------

دیروز آقاهه نرفت...رفتیم بازار و کلی برای خودمون گشتیم...توی بازار بودیم که مامان زنگ زد و فهمیدیم اونا هم اونجا هستن...مشترکا گشتیم...شب هم مامان و بابا مهمونمون بودن...سوفله مرغ و قارچ رو که میدونستم باب طبع بابا هست درست کردم به اضافه خورش کدو حلوایی برای اولین بار که بد نشد!

داره لحظه ها میگذره...از گذشتنشون بی دلیل شادم...نمیدونم چرا!

----------------------------------

هر چه دلم خواست نه آن می شود       هر چه خدا خواست همان می شود...

 ---------------------------------

پ.ن : ملیحه جون هم برای بابای ساره عزیز ختم قرآن ترتیب دادن ... کسانی که تمایل دارن بسم ا...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 11:19 توسط سیندخت |

شروع ختم قرآن

اسامي اجزاء
آنيتا ۱ و ۲ و ۳ و ۴
مستانه ۵
دخملي ۶
ياس ۷
نباتي ۸
سبرينا ۹
ماريلا ۱۰
رها ۱۱
تربچه نقلي ۱۲
هاله ۱۳
ساناز ۱۴ و ۱۵
لوسي منگولا ۱۶
ليلا ۱۷
مهربون ۱۸
محيا ۱۹
مريم(مسافر دره سبز) ۲۰
فاطمه ۲۱
عسل ۲۲
نفس ۲۳
دريا ۲۴
مريم (appleme2) 25
بانوي سرزمينهاي شمالي ۲۶
زهرا ۲۷ و ۲۸
سيندخت ۲۹
هيوا ۳۰

خدايا به حق آيه هاي روشنت...به حرمت تك تك واژه هاي نازنينت...رو سفيدمون كن...

يا علي...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 10:51 توسط سیندخت |

...+_ پی نوشت!

 ( تا ساعت ۸:۵۰ امروز ( ۲۶ / ۱۰ / ۸۷ )  ۲۷ جزء ثبت نام شده...مرسی دوستای گلم...)

کار دارم و نمیتونم بیشتر از این چیزی بنویسم...دستم شدیدا بریده!

توی نظرات پست قبلی ، مستانه جان پیشنهاد خوبی داده بود...

علاوه بر دعا برای بابای ساره عزیز باید متوسل به نیروهای دیگه بشیم...باید خدا هم باهامون حرف بزنه...

از امروز تا جمعه هر کسی دوست داره در ختم قرآن شرکت کنه بگه...سعی میکنیم یا حزبی انجام بدیم یا جزئی...اگه هم شد دو بار ختم میکنیم...فقط سریعتر...ضمنا قید کنید که اگه حزبی باشه چند تا مایلید بخونید و اگه جزئی باشه چند تا...

یا خدا...

 پ.ن : بهتره جزئی برگزار کنیم...وقت کمه...هر کی بگه چند جزء میخواد؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:46 توسط سیندخت |

سیندخت 96

دیشب یه شب خاص بود برای من..شبی که تا نیمه های اون تنها بودم...برای اولین بار...نترسیدم اما خوف عجیبی دست و  پامو به هم گرده زده بود...هی خودمو دلداری می دادم که پس خیلی از دوستای دیگه چیکار میکنن که بعضا چندین شب تا صبح رو به خاطر شغل همسرشون تنها هستن...همین حرفا بهم دلداری میداد...نجواهای درونم...نذاشتم مامان بفهمه چون می دونستم خیلی ناراحت میشه و بالاخره نصفه شبی بابارو می فرسته خونمون! دوست دارم قوی باشم...هرچند آقاهه گفت پنهون کاری قشنگی نبوده!!کیک گورخری پختم! فیلم " دوزن " رو دیدم...و صدای زنگ برام فرحبخش ترین موسیقی بود اون لحظات...آقاهه خسته...تا جمعه نمایشگاه دارن و آقاهه بدجوری مشغوله...کت و شلوار و پیراهنی که براشون گرفتن رو آورده بود و صبح با حمد و قل هوالله و آیه الکرسی بدرقش کردم...خیلی هم از کیکم استقبال کرد...

با جاری جان راجع به مسائل مختلفی حرف می زنیم: سیندختی مامان بزرگ خوب میشه؟ آره عزیزم...انشاالله...خب خیالم راحت شد...

۲ ساعت بعد...

سیندختی مامان بزرگ جاری جان فوت کرد...نهههههه...کاش بهش دلداری نمیدادم...بهش نگیا...تا دوشنبه که امتحان داره نمیخوان بهش بگن...

سخته دونستن غم کسی که خودش خبر نداره...دیشب برادر آقاهه براش بلیط گرفته بود که بره...بهش نگفته بود بازم! گفته بود برو ببینش حالش بده...

سلام عزیزم...امتحانو خوب دادی؟ مرسی خوب بود...چیزی رو که نگفتی می دونم! چی رو نگفتم؟! اینکه مامان بزرگم برای همیشه رفته...من می مونم و تسلی دادن...سخت بود...این دردو خودم ۴۰ روز پیش دقیقا درک کردم...دلم چقد برای مامانی تنگ شد...چقد زیاد...

اینم دستور کوکوی پیتزا...

عکس پالتو رو هنوز نگرفتم...در اسرع وقت...

---------------------------------------

شرابی تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش...

---------------------------------------

 پ.ن: ضمنا پدر عزیز ساره مهربونمون هم هنوز در همون وضعیت هستن...دعای سبز لطفا...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10:57 توسط سیندخت |

سیندخت 95

من عاشق هنرهای مختلفم...همیشه سعی کردم گریزی توی هر کدوم بزنم! یه بار برای آقاهه شال گردن بافتم و امسال تصمیم گرفتم دوباره ببافم! البته این بار خیلی سخت بود! چون من دیگه خونه ی مامان اینا نبودم که برام سر بندازه و مرتب هدایتم کنه و کور کردن و ریشه زدن رو به عهده بگیره! مجبور شدم همه رو خودم یاد بگیرم! ولی در حین این کار متوجه شدم که واقعا دنیای اینترنت خیلی خیلی بزرگه و یه دانشگاه بین المللی هم هست!

دو سه شب پیش یه کوکوی خوشمزه هم درست کردم! خیلی راحت و ساده هست...بهش میگم کوکوی پیتزا! دوست داشتین براتون دستورشو میذارم!

جاتون خالی بازم پریشب یه پالتو هم خریدم! البته پالتوی من آستین نداره!! به نظرم جالبه!

شال آقاهه!

کوکوی پیتزا!

ته دیگ سیب زمینی جدید!!! ( اینم بگم که به جای حلقه کردن سیب زمینی باید با رنده ی درشت رنده کنید! همین! خیلی خوشمزه میشه مخصوصا برای ماکارونی...)

این پست رو اختصاص دادم به این موارد...امیدوارم دیگه لحنم ایجاد ذهنیت نکنه که من افسرده شدم و بی حالم...خب؟!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 9:19 توسط سیندخت |

سیندخت 94

آقاهه به نذرش عمل کرد و رفت هیئت...شب تاسوعا...منم طبق معمول مهمون خونه ی مامان و بابا!ولی متحدا تصمیم گرفتیم که بریم حرم حضرت عبدالعظیم! رفتیم و دلم پیش آقاهه بود: نکنه زیاد خودشو درگیر کنه و حالش بد بشه؟ نکنه مثل اون دفعه که تمام پلیور و اورکتش وقتی رسید خونه خیس خیس بود بشه و حالا هم که سرماخورده بدتر؟ نکنه ... هزارتا فکر منفی اما با جمله ی همیشگی آقاهه آروم شدم : اگه برای امام حسین گریه کنی و سینه بزنی هیچ وقت حالت بد نمیشه...گل دختر خواهری روی پاهای من نشسته...خاله جان نگاه کن دسته ها رو؟ دسته؟ چشمای سبزیشمیشو میدوزه به آدمایی که یا سینه می زنن یا زنجیر...از دسته ها رد شدیم و سکوته...: داله؟ بِدو دسته بیاد...دسته بیا!چاره ای ندارم جز اینکه توی بغلم بچلونمش!میرسیم حرم...یادمون رفته چادر بیاریم...میدونیم که یا در حرم رو بستن یا ازدحامه...از همونجا به آقا سلام میکنیم...دسته ها به ترتیب وارد صحن میشن...بعضی چیزا اشکمو در میاره...از یه مغازه که شال و روسری های جالبی داره یه شال گره ای لبنانی خریدم! آخه آقاهه من عاشق این شالهاست و همیشه دوست داره از اینا استفاده کنم!

دراز کشیدم توی رختخواب...ساعت از یک گذشته...دلهره دارم...موبایل آقاهه خاموشه...اس ام اس می زنم: کاش می فهمیدی چقدر نگرانتم...بابا میگه بخواب من بیدارم! اما نمیتونم...تا میام خودمو به فکرای خوب مشغول کنم صدای ریپورت اس ام اسم که الان به آقاهه رسیده میاد! این یعنی موبایلش روشن شده! سریع بهش زنگ میزنم...۱۰ تا بوق میخوره و جواب میده: الان اومدم بیرون...نفسم تازه میشه...منتظرش می شم...خیلی سریع یه تک زنگ میزنه و این یعنی درو باز کنم...حالش خوبه...صداش محکم...خوشحالم که خوشحال شده و شبی رو با اون چه دوست داشته سپری کرده...

نذرمونو می دیم...تک تک دوستی وبلاگی با چهره هاشون که هرگز ندیدم میان جلوی چشمام...چرا دروغ بگم؟ در راسشون ساره...ساره ای که عکسشو دیدم...عکس باباشو دیدم...تجسمشون میکنم...هم میزنم و اشک می ریزم و دعا میکنم...کاش پیش خدا حرمت داشته باشه دعام...بقیه بچه ها...اونایی که میخوان برن سر خونه زندگیشون...اونایی که مشکل دارن...اونایی که منتظر نی نی نازین که خدا بهشون هدیه کنه...همه همه همه...

راستی ... با شرکت تسویه کردم! خدا رو شکر اصلا اذیت نشدم...

اینم پتی بور شکلاتی به نقل از اینجا!:


كره=2 قاشق غذاخوري
آرد2 قاشق غذاخوري
بسكويت ساده (يا كاكائويي) پتي بور به مقدار لازم
شير=1 ليوان
پودر كاكائو4 قاشق سوپخوري
شكر=4 قاشق غذاخوري
وانيل=1 قاشق چايخوري
شكلات تخته اي به مقدار لازم
كره را روي حرارت ملايم مي زاريم تا آب بشه بعد ارد رو اضاف ميكنيم و تفت ميديم تا كمي طلايي بشه حالا شير، شكر، وانيل و پودر كاكائو رو اضاف ميكنم و هم مي زنيم تا كرم كمي غليظ بشه حالا بيسكويت ها را در ظرفي كنار هم به صورت مستطيل شكل مي چينم و از اين كرم روي آنها مي ماليم و رديف بعدي بيسكويت ها رو مي چينيم اين كار را اونقدر ادامه ميديم تا كرم تمام بشه و روي رديف آخر شكلات تخته اي آب شده مي ريزيم همينطور اطراف شيريني و با هر چي كه دوست داريد روي اونو تزئين ميكنيم و به مدت 2 ساعت در يخچال مي زاريم و بعد برش ميديم

-------------------------------------------

من درد تو را ز دست آسان ندهم...


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 10:27 توسط سیندخت |

سیندخت 93 + پی نوشت!

وقتی تو کسلی دنیا برام تنگ و تاریکه...وقتی از شدت بیحالی می خوابی هیچ کاری برام ارزش انجام دادن نداره...وقتی تو مریضی ثانبه ها برام زجرآور طی میشن...و خوشحالم که حالا کمی -فقط کمی-بهتری...صدای قوی تو و شیطنت همیشگی ات غذای روح منه عزیز...همیشه خوب باش...

شام پختم...خوردیم...جمع کردم و دارم ظرفهارو خالی میکنم تا باقیمونده ها رو بذارم توی یخچال...صدای انفجار میاد و بعدشم بلافاصله برقا قطع میشه...آقاهه؟ شنیدی؟ یا حسین...چی شد یعنی؟ نمیدونم...سریع زنگ میزنه به ۱۲۱ و اطلاعات رو میده...اونم ۵ دقیقه دیگه تماس میگیره و میگه مامورمون الان میاد دم خونتون...بیرون باشید لطفا...همه جا ساکته...آقاهه میاد...گربه چاقالوی کوچمون یادته؟ آره...همون که همش می اومد آشغالارو به هم میریخت!خب؟ رفته توی مخزن برق و ترکیده! بیچاره هزار تیکه شده و هر تکه روی یه دیوار! آخی...گربمون به رحمت خدا رفت و ما به خاطر اون سه ساعت برق نداشتیم! شمع زینت خونمون شده بود و چقدر قشنگ...

مهمون بودیم خونه ی خاله...کلی پتی بور شکلاتی درست کردم و بردم ! فکر کنم همه اونجور که گفتن خیلی خوششون اومد!

 هنوز تسویه نکردم و آقاهه رو مسئول کردم که یه روز در میون زنگ بزنه به شرکت...دیروز فهمیدیم هنوز حقوقارو ندادن! خوشحال شدم که تصمیم خوبی گرفته بودم هرچند مدتی بود داشتم فکر میکردم نکنه اشتباه کردم!!فردا باید برم و حق و حقوقمو بگیرم...امیدوارم...

دیروز تو نرفتی...نذاشتم بری...بهونه کردم سرماخوردگیتو اما دلم میخواست بیشتر پیشم باشی...تنهاییم زیاد شده باز...خیلی خوش گذشت هرچند صدای گرفته ی تو و سرفه های مدامت ناراحتم میکرد...ولی خوب بود...هرچند اول صبح یه تصادف دیدیم که دختربچه ی محصل راهنمایی معلوم نشد فوت کرد یا...خدا کنه دل مامانش الان خوش باشه...خوب بود دیروز وقتی رفتیم خونه ی مامان و چقدر شاد شد وقتی دید ما پشت دریم...

حرف خاصی نیست این روزا...کمبود واژه دارم شایدم آرامش داره بهم برمیگرده...خدایا در هر صورت من یکی خیلی ممنونتم که تو خدای منی...فقط تو...

---------------------------------------------

 پ.ن: به خدا من بیحال نیستم! من انرژی دارم...من ناراحت و افسرده نیستم! چرا اینجوری فکر میکنید؟! کم کم خودمم دارم به خودم شک میکنم دوست جونا!!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 9:34 توسط سیندخت |

سیندخت 92

 قانون مجازات می خونم به موردی برمیخورم که خیلی بامزست!  : اگه یه مردی یه مرد دیگه رو از روی شهوت ببوسه ۶۰ تا ضربه شلاق می خوره...برای آقاهه میگم...میگه ااااااااا؟! میگم ببین حالا تشخیص این چه جوریه؟! مثلا مردا معمولا مثل ما زنا نیستن که وقتی همو می بینن شترق شترق روبوسی کنن!( قبلا دو ور صورت بود حالا مدتیه سه تایی شده!) اما یه مرد رو در نظر بگیر یکی دیگه رو ببوسه و بعد مثلا یکی دو کلمه ی احساسی هم من بابش بگه!: آی بـــ ــــخــ ــورمت!!وااااای چه حالی داد!!یا از اینا دیگه! اونوقت کسی که ببینه و احیانا از این برادرانی باشه که برادر هممونن!اونوقت باید ۶۰ تا تازیانه بخوره حالشو ببره!

از دوره راهنمایی عاشق خوندن قانون بودم و اینکه از همه ی این چیزایی که بقیه نمی دونن سردر بیارم! اما دانشگاه با ما کاری کرد که حسرت میخورم چرا اگه از ما نخواستن خودمون نرفتیم دنبالش ؟! حالا تازه دارم از بعضی چیزا سر در میارم...از سنگسار و قذف...اگه این آقایون بی ادبی که وقتی دعواشون میشه راه به راه به هم فحش ناموسی از نوع بدشو میدن بدونن که در صورت شکایت اون فرد تا ۷۴ ضربه باید نوش جون کنن بازم اینکارو میکنن؟!

دارم فکر میکنم و میخونم...اگه مردم ما نسبت به حقوق خودشون مطلع بودن که وضعمون این نبود...کتابو می بندم!

--------------------------------------------

هر روز صبح بعد از رفتن آقاهه کتری رو پر آب میکنم و شعله رو کم...میام پای کامی...صدای خروشان آب کتری بهم میگه که جوش اومدم...منم یه قوری گنده درست میکنم و طفلی چاییا حروم میشن...اونقدم تنبلم که حاضر نیستم قوری کوچیکه رو در بیارم! این شد که امروز توی لیوان محبوبم(نمیدونم به اینا چی میگن! خودش جای چای داره...معمولا هم برای چای سبز استفاده میشه!) چای درست کردم و جاتون خالی با این پتی بور شکلاتی هایی که محصول دست خودمه نوش جان نمودم!( ذکر کنم که اینم از نی نی سایت یاد گرفتم!!ضمنا این عکس مال دیشبه ها!)

--------------------------------------------

دنبال یه سری سایه چشم خوبم...اگه نظری دارید بگید ممنون میشم...میخوام از این براقا باشه که خیلی خوب هم روی چشم می خوابه...

این برس سشوار چرخشیا خوبن؟ اونایی که نمی چرخن چی؟ توی کیش که بودیم فروشنده ها میگفتن چرخشیا خوب نیست مو لای برسش گیر میکنه...میخوام بخرم...راهنمایی لطفا!چه مارکی بهتره؟

--------------------------------------------

ساره جون امیدوارم بابای گلت تا روز عاشورا خوب ِ خوب باشن...اما یادت باشه که صبح عاشورا نذر نسکافه ای که دارم رو حتما با یاد پدرت و سلامتیشون عجین میکنم...امسال ما هم به نذری خواهری توی عاشورا اضافه کردیم...خواهری هر سال یه چیزی نذری میده...امسال قرعه افتاد به عدسی! گفتیم مردم بخورن و حالشو ببرن! ما هم اگه خدا بخواد سهیمیم...یا حسین...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 10:16 توسط سیندخت |

سیندخت 91

چقدر از روزای جنگ و خونریزی می ترسم...چقدر " غزه" حالمو بد میکنه...

نشسته ام پای کامپیوتر...نه حال دارم کار دیگه ای انجام بدم نه حوصله! فقط یه کم به کار پتینه می رسم...عکس عروسی مامان و بابا...یواشکی دزدیدمش!یادمه این عکسو خیلی دوست داشتن اما دختردایی کوچیکه قابشو شکست و چون اسمش بچه کوچیک بود ، عکسو پاره پوره هم کرد و کسی چیزی نگفت! مامان قایمش کرده بود اما نمی دونست یه بچه کوچیک دیگه هم هست که برش میداره!آقاهه ترمیمش کرد و در ابعاد بزرگتری حالا روی ورق طلاها و نقره های بوم من قرار گرفته و دارم آنتیکش میکنم! میخواستم برای سالگرد ازدواجشون هدیه کنم که خب به خاطر اتفاقات بسیاری که در دو ماه پیش افتاد نتونستم...

مامان و بابا نزدیک خونمونن...خیلی اصرار میکنم که بیان...میان و من قبلش گوشت و مرغ در آوردم...سرم به شدت درد میکنه و با اینکه دو ساعت خوابیدم تا بهتر بشم نشد!مامان و بابا دم از رفتن میزنن اما به زور نگهشون میدارم...به آقاهه ندا میدم...گوشتهارو می ریزم توی زودپز عزیزم به همراه پیاز و ادویه...درجشو ۲۵ دقیقه تنظیم میکنم...مرغ رو میذارم روی گاز...برنج خیس شده...سرم داره بدجور میکوبه...حال بدی دارم و هیچی نمی فهمم! الکی می خندم...مامان میگه شاید فشارت بالاست بیا بریم این بیمارستان ... نمیرم...یه استامینوفن میخورم...بلکه خوب بشم...میدونم که فشارم بالاست...علائمشو دارم اما نمیخوام به روی خودم بیارم...هی بخاری رو کم میکنم...در و پنجره باز میکنم...نخودفرنگی ها رو با رب می ریزم توی گوشت و ۲۵ دقیقه ی دیگه...مرغهارو سرخ میکنم...آب برنج رو میذارم...آقاهه میاد با میوه و ماست و نوشابه...کم کم دارم رو به راه میشم...خورش پخته و روی درجه ی گرم زودپز مونده...مرغها سرخ شده توی سس خوابیدن! برنج رو آبکش میکنم...از نی نی سایت یاد گرفتم ته دیگ با سیب زمینی رنده شده...همینکارو میکنم و برنج دم میکشه...غذا رو میخوریم...حرف میزنیم...مامان و بابا میرن...آقاهه با دوستش شراکتا شعر میگن...عاشورایی...یه مصراع اون میفرسته یه مصراع آقاهه...اس ام اسی! منم کمکش میکنم!بعضی جاها ایراد میگیرم...تعجب میکنه که من همیشه تعریف میکردم و حالا!

بدنم سسته...اندامم درگیر و خشک...نمیدونم مال چیه...مال روزمرگی توی خونه موندنه...دیروز فنگ شویی کردم و یه عالم شال و روسری انداختم بیرون! کاش میشد پوششهای مسخره ی ذهن و مغزمم بدم بره! اون چیزایی که اذیتم میکنه و نمیذاره از زندگی اونجور که باید لذت ببرم! خط قرمزایی که برای خودم ایجاد کردم...من چرا باید اینقدر برای دیگران زندگی کنم؟!اصلاح میکنم...من چرا باید اینقدر برای عزیزانم زندگی کنم؟! کارایی کنم که اونا ناراحت نشن؟ اما خودم...به قول مرحوم شکیبایی توی سریال خانه سبز : دلم رنگ روح زندگی میخواد...سبز...سبز...سبز...

-----------------------------------------

اینو توی نت خوندم...گفتم بگم برای شما هم هر چند یه روز دیر شده! برای اجابت خواسته و حاجتها از روز اول تا چهاردهم محرم هر روز سوره واقعه رو بخونید...به ازای هر روز یه دونه اضافه بشه...یعنی روز اول یک بار...روز دوم دو بار...تا چهاردهم که چهارده باره...

-----------------------------------------

خاله آقاهه خواب قشنگی دیده برام...یعنی اگه به تعبیر مامان آقاهه بسنده کنم باید از خودم بپرسم یعنی من اینقدر خوبم؟! خودم که فکر نمی کنم! بخاطر این خواب باید سفره حضرت رقیه برگزار کنم...نمیخوام بزرگ بشه...درحد خودمون و خودشون !همین!

-----------------------------------------

چقدر دلم می خواست حال داشتم و وقت تا بشینم و حماسه حسینی رو بخونم...چقدر...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 9:54 توسط سیندخت |

سیندخت 90 + دستور سوفله مرغ و قارچ

بعضی اوقات دلت میخواد اونقدر بنویسی تا همه بهت بگن بسه دیگه! برعکس مواقعی مثل الان...معلومه که دیگه...

جمعه خوابیدیم...ساعت باید نزدیک ۹ و نیم باشه...تلفن زنگ میخوره...آقاهه جواب میده...میفهمم مامانه...چرا؟ صدای آقاهه : باشه باشه به سیندخت بگم...باشه...چشم...سیندخت؟ پاشو مامانت داره میاد دنبالمون بریم کله پاچه بخوریم...پامیشم بی هیچ نوع اراده ای!! خاله و پسرخاله و مامان...رفته بودن بهشت زهرا...کله پاچه خیلی کیف میده! برمیگردیم خونه!

شنبه:ساعت نزدیک ۸ و ۱۵!

میرم خونه ی مامان...خواهری از قبل بهم گفته شنبه رو بی خیال درس و اینا...منم قبول میکنم...به خودم میگم پیاده برو تا خیلی چیزارو خوب درک کنی...نفس میکشم...نونوایی سنگکی منو به داخل هدایت میکنه...مامان باید برای دیابتی که داره فقط سنگک استفاده کنه...۵تا بزرگ میخرم...خواهری : کجایی؟ وسطای راه...خیلی بدی من نزدیک خونتونم! خب من چه می دونستم؟! می تونی چندتا دنت برای گل بخری؟ اگه باشه حتما...سوپری اول نداره...سوپری دوم هم...با این کاپشن ضخیم و اینهمه نون توی بغل دارم از گرما خفه میشم...(مکالمه سیندخت با خودش!: آقاهه کاش بشه ما خونه بخریم نه آپارتمان! من و تو جفتمون بچه ی خونه و حیاطیم!من اصلا نه رنگ آفتابو می بینم نه رخ مهتابو...دلم برای اون روزی که قرار شد دوتایی توی یه ساعت (۱ نیمه شب!) مهتابو ببینیم لک زده...یادش بخیر...رفتم بالای نرده بون...دختر بیا پایین می افتی...بابا میخوام مهتابو کامل ببینم!دلم نمیخواست بدقولی کرده باشم...از کجا رسیدم به کجا...ذهنم درگیره واسه خودش...زنگو می زنم...الهی بمیرم خواب بودی؟ نه...صداشم گرفته...بوسش می کنم...گل میدوه و میگه داله داله...مامان اینو بگیر من برم برای گل یه چیزی بخرم بیام...دستم بند بود نتونستم...میام سوپر سرکوچه...برمیگردم...مامان چرا خواب بودی؟!نه...می فهمم که چشماش قرمزه... : رفتم توی اتاق مامان...سر کمدش...بذر گلایی که نگه داشته بودو دیدم...آخه...می زنم به فاز خنده...نگاه کن توروخدا چی چیا نگه میداشت این...(اسم مامانی رو میگم...) می خندم...مامان می خنده...ببین مامان اصلا الان نه به تو فکر میکنه نه ۴تا بچه دیگش...خوشه برای خودش...باور کن...بوی عدسی میاد...دلم قیلی ویلی میره...خواهری میرسه...نون داغ و عدسی و گلپر...ای جان...چقدر دلم تنگ میشه برای روزای دخترانگیم...دیوانگیم...عاشقیم...یک دو سه میگیم و شروع میکنیم...به قصد فنگ شویی یه عالم از اسباب اثاثیه مامانو می ریزیم بیرون! این وسط دو سه تا کفش و صندلمو که شاید فقط یه بار پوشیده بودمشون پیدا میکنم...روسری های نوزدای خودم!مامان بنداز اینارو بره...نه...میخوام برای بچه ات...مامان آخه اینا به چه دردش میخوره!؟ بی خیال تو رو خدا...کارا تموم میشه...خسته ایم...ناهار از بیرون میارن...با خواهری راه می افتیم...میاد خونه ما...۲ ساعت میخوابیم...خواهری شبکاره...تنها میشم...فکر می کنم...فکر ... فکر...طبقات ذهنم خیلی آشفتس...باید فنگ شویی کنم!

--------------------------------------

تازگیا...اکثر خوابهام دارن تبدیل به واقعیت میشن...من می ترسم...

داریم با آقاهه فوتبال کامپیوتری بازی میکنیم! من : دقیقه ی ۴۱ بهت گل میزنم...آقاهه: هه هه!! دقیقه ۴۱ : گل میزنم!!! من : دقیقه ۵۷ بهت گل می زنم!آقاهه : یه بار اتفاقی درست در اومد جوگیر شدیا!! دقیقه ۵۷ داره تموم میشه و من گل میزنم!! آقاهه : من دیگه با تو بازی نمی کنم!چرا راز فرستادنت فقط توی این چیزا داره جواب میده؟! من : ...

--------------------------------------

چند شب پیش سوفله مرغ و قارچ رو که از توی نت برداشته بودم درست کردم...خیلی خیلی خیلی خوب شد...اینم عکسش!

--------------------------------------

بازم کار پتینه...این نمونه ی بطری آنتیک کاری شده با ترکه...ورق نقره کار شده با تکنیک ترانسفر...یه طرفشم عکس شخصیه که خب نمی تونم نشون بدم!عکس دوم...

--------------------------------------

ساره جونم برات سبد سبد دعا می فرستم به درگاه خدا...خدا کنه روسفید بشم...

--------------------------------------

پ.ن : طرز تهیه سوفله مرغ و قارچ رو از اینجا بخونید : سوفله مرغ و قارچ

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 9:38 توسط سیندخت |

سیندخت 89

قلم برام بازی در آورد گذاشتمش کنار...حالا چسبیدم به یه صفحه ی سیاه که به جای دو انگشت باید هر ۱۰ تا رو به کار بگیرم تا بتونم حرف دلمو بزنم!

-----------------------------------

کم وبیش و آهسته و پیوسته دارم درس میخونم...قانون ثبت رو باز میکنم و از حجم وسیعش تنم میلرزه...افسوس میخورم که چرا حقوق ثبت ما یه درس اختیاری ۱ واحدی بود و بدتر از اون چرا ذوق میکردیم از اینکه استادش اونقدر مهربون بود که هر ترم سوالای ترم قبل رو میداد!و من که فقط یه جلسه رفتم سرکلاسش!و ۲۰ شدم!!

از امور حسبی چیزی سر در نمیارم و توی دلم میگم کاش میشد با این طراحای سوال رو به رو میشدم و میپرسیدم خب آخه درسی که اصلا طی ۴ سال ما یه جمله هم ازش نخوندیم و واحدش رو هم نداشتیم رواست که امتحانش بدیم؟!

همینجور کم و بیش از روی ماده ها می پرم! آقاهه ساعت به ساعت دنبالمه...سلام های قوی و محکمی که میگه نشونه ی اینه که میخواد انرژی منو بیشتر تقویت کنه...مامان میگه میدونم درس داری اما اگه دلت خواست بیا خونمون،اگه دلت خواست! و میدونه که دل من صددرصد میخواد ولی پا میذارم روش!

آقاهه با یکی از دوستان قدیمش همکلام میشه...داره دکترای حقوق میخونه...۲ماه دیگه هم کارآموزی کانونش تموم میشه و حکم وکالت میگیره...اون بهم منابعو میگه...خیلی کارش درسته،توی شورای نگهبان همه ی لایحه های حقوقی رو باید تایید کنه...به آقاهه میگم : حیف نبود تو هم مثل من توی دوراهی انتخاب رشته ی دانشگاهت ،بدتره رو انتخاب کردی و حقوقو گذاشتی کنار؟ من مطمئنم تو وکیل خوبی می شدی...حرف میزنیم و به این نتیجه می رسیم که ما هر دو فقط پی دلمون بودیم...

جای جای خونه رو از شعرها و جملات تاکیدآمیز پر میکنم...

---------------------------------------

هاله ی گل و ناز و خوشگلم ، عذر زحمتا...دیدنت قشنگ بود...

جالب بود...یکی از چکمه هام خونه ی مامان بود...چکمه ی دوست داشتنیمو که پوشیدم ، اومدم بیرون پام گیر کردو...پاشنه اش از بیخ کنده شد!موندم چیکار کنم...باید می رفتم...یه چکمه ی دیگه پوشیدم که بدجوری با شلوارم همخونی نداشت!اما خب چاره ای نداشتم دیگه!!!ضایع!

---------------------------------------

رستوران دیدارو : سیدخندان...کوچه شقاقی...همه نوع غذایی داره...جوجه...بیف استراگانف...انواع ساندویچ...پیتزا و غیره...یه سالاد آنتی پاستا هم داره که خوشمزست...سوپش اما یه چیز دیگست...

---------------------------------------

  راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 9:14 توسط سیندخت |

سیندخت 88

۲۵ آذر: درگیر احساسات بد و دل غمگین ساره ام...ناراحتشم...غصشو میخورم...دعا میکنم...دعاااا...

توی شرکت مرتب در فکرم...نامه می نویسم...یه نامه یا بهتره بگم "خطابه"! بلند و طویل...به کمک آقاهه جونم!برام نوشته و ای میل کرده و منم تا مدیر نیومده تایپش میکنم و پرینت میگیرم و آماده میذارم روی میزش!دقیقه ای بعد احضارم میکنه...توضیح میدم که اینجوری نمیتونم دووم بیارم و فردا هم نمیام...میره بالا...پیش معاونت اجرایی...میگه میشه حالا فردارو بیاین؟ قبول میکنم...توی پوست خودم آروم و قرار ندارم...نمیدونم چرا! معاون اجرایی منو احضار میکنه...کلی براش حرف میزنم...بهش میگم که اینجوری امکان نداره بمونم...

سه شنبه: تولد مامان آقاهست...زنگ می زنم...منتظرم ببینم مدیر جان چرا خواهش کرده امروز بیام...گفت احتمالا خبرایی بشه...فردا عیده...مدیر و خیلی های دیگه سید هستن...حتی یه دوزاری هم عیدی نمیگیریم!اصلا بوی عید نمیاد!!میگم چی شد؟ میگه شنبه صددرصد حقوق شما پرداخت میشه...میگم خب؟میگه جواب اینکه آیا از ماههای دیگه هم حقوقتون مرتب پرداخت بشه یه شنبه معلوم میشه...و این یعنی من باید دو روز دیگه علاف بشم...خانواده ی آقاهه توی راهن...دارن میان تهران...

چهارشنبه : عیده...نمیتونم برم خونه مامان...دعوتیم خونه خاله آقاهه...راهی میشیم...خیلی سرده...اونجا بد نمیگذره اما مامان آقاهه خیلی توی همه...از جاری جان ناراحته...شاید بشه گفت عمده ی زمانی که اونجا هستیم رو تنهایی با آقاهه حرف میزنه...آقاهه میگه : خوشحالم که اینقدر تو رو دوست دارن ! برف سپید پوشمون میکنه...وسط راه برگشت به خونه ایم...یهو تصمیم میگیریم بریم خونه مامان...کلی ذوق میکنن...خیلی خیلی راضیم از اینکه اینقدر خوشحالشون کردیم...مادر شوهرجان زنگ میزنه:سیندخت جان فردا با ما میای بازار؟ لبیک میگم...

۵شنبه: کارای ناهارو انجام میدم و بقیه رو میسپارم دست آقاهه...راهی بازار میشم...اونجا خاله آقاهه و بچه هاشم هستن...میگردیم...کمی خرید...میایم خونه...آقاهه کراکت سیب زمینی هم پخته اما میگه سیندختی همه ی کارارو کرده بود...فیلم " زندگی زیباست " رو میبینیم و من برای بار دوم اسیر غم مبهم این فیلم میشم...میریم خونه مامان اینا...خانواده آقاهه میخوان مامانو ببینن...برمیگردیم و اونا میرن خونه جاری جان...با آقاهه کمی حرف میزنیم...به جاری جان نگفته بودن بیاد بازار...مامان آقاهه در جوابم که پرسیدم چرا بهش نگفتین ، گفت:گفتم شاید خواب باشه ...

شب بدی نیست...تموم میشه...

جمعه: از صبح به کارام می پردازم...حال و حوصله ی فردا رفتن رو ندارم اما میخوام حقوق بگیرم! کیک کاکائویی که آقاهه مدتهاست دلش خواسته می پزم...فیلم " شکسپیر عاشق " رو می بینیم و خوشمون میاد...مامان و خواهری اصرار میکنن بریم اونجا و آقاهه سر اینکه چرا من قبول نمیکنم با من دعوا میکنه...شب اونجاییم و قبل از یوسف برمیگردیم...

شنبه: تا نزدیک ۱۰ و نیم خبری از حقوق نیست! به مدیرمون میگم ،میگه شاید ،فکر کنم نمیدونم امروز پرداخت میشه یا نه!احساس میکنم منو ابله فرض کردن و به زور دارن نگهم میدارن...سریع بهش میگم که من دیگه نمیمونم!از صراحت لهجه ام شوکه میشه...میگه قرار این نبود...میگم مگه نامه ام مبنی بر استعفا نبود؟!دیگه نمی مونم...لطف کنید بگید تا ۱۲ بیشتر نیستم و کارای حقوقی منو انجام بدن...منتظر جواب نیستم میام بیرون...می دوه بالا!بدون جوابی به من می بینم که داره شال و کلاه میکنه میره جلسه توی یه شرکت دیگه! بهم برمیخوره!سریع نامه می نویسم خطاب به معاونت اجرایی...می برم بالا...حاضر و آماده ام...مدیر اداری صدام میکنه! براش همه چیو توضیح میدم...خیلی اصرار دارن بمونم...اما من نه...۱۲ می زنم بیرون...نفسم مزه خوبی داره!

خواهری زنگ میزنه میگه بیا ولیعصر من اون طرفام بریم بگردیم!قبول میکنم...یه کلاه برای آقاهه می خرم...میریم سیدخندان...یه رستوران مجله زندگی ایده آل معرفی کرده بود که سوپهاش معرکست...واقعا هم معرکه بود...یه کیف میخرم...برمیگردیم...اون میره خونه مامان منم میام خونمون...یه هندونه هم میخرم که تزیینش کنم!دارم نفس میکشم!آروم آروم که همکارم زنگ میزنه...میگه ببین گفتن شرایطتو قبول میکنیم بیا...میگم باید فکر کنم...ذهنم دوباره به هم میریزه...آقاهه میگه خوبه که...عصبانی میشم...دلم میخواد همه بگن نه...من از صبح عزممو جزم کردم که درس بخونم...۲ ماه دیگه آزمون مشاورست...اما...آقاهه میاد...کلی حرف میزنه برام...نمی تونم تصمیم بگیرم...میریم خونه مامان...اونجا تا ۱۰ ونیم همه از من حرف میزنن...همه میخوان تصمیم بگیرن که چیکار کنم بهتره...بابا حرف آخرو میزنه: توی کار پستی و بلندی زیاده...اگه حاضری تحمل کنی بمون...فکر می کنم درسته اما دلم هنوز با این تصمیم نیست...به همکارم زنگ میزنم...میگم فردا نمیام...ولی از پس فردا آره...میگم حقوقت چی شد؟ میگه قطعا فردا پرداخت میشه!! نیمه شبه...بساط هندونه و انار و فال حافظ...دلم می لرزه وقتی دیوان بنفش رنگمو دستم میگیرم...کتاب حافظی که بارها و بارها تصمیمات مهمی برام گرفته...آقاهه برای من میگیره ... بی نظیر در میاد...همه می فهمن که نیتم چی بوده...همه توی سکوتن...برای بقیه میگیره...نیت دومم: بازم همه می فهمن...حافظ اشکمو در میاره دیگه...آقاهه دستمو میگیره و میگه : من تو رو با حافظ دارم...پس تصمیمتو بگیر و مصمم باش و به حافظ گوش کن...

------------------------------------------------

من دیگه نرفتم سرکار...از امروز یه برنامه ی فوق جدی دارم...درس و درس و درس...توکل به خدا...

دیشب به همکارم اس ام اس زدم ببینم حقوقشو گرفته یا نه!خیلی عصبانی بود آخه یادش رفت جواب سلاممو هم بده!!

------------------------------------------------

اینم عکسهای کادوی تولدم از خواهری : یک  ---- دو

------------------------------------------------

ساره عزیزم میگه هنوز از علائم هشیاری بابای گلش خبری نیست...دعا کنید دعا...

------------------------------------------------

  قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند                   بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 9:8 توسط سیندخت |