۲۵ آذر: درگیر احساسات بد و دل غمگین ساره ام...ناراحتشم...غصشو میخورم...دعا میکنم...دعاااا...
توی شرکت مرتب در فکرم...نامه می نویسم...یه نامه یا بهتره بگم "خطابه"! بلند و طویل...به کمک آقاهه جونم!برام نوشته و ای میل کرده و منم تا مدیر نیومده تایپش میکنم و پرینت میگیرم و آماده میذارم روی میزش!دقیقه ای بعد احضارم میکنه...توضیح میدم که اینجوری نمیتونم دووم بیارم و فردا هم نمیام...میره بالا...پیش معاونت اجرایی...میگه میشه حالا فردارو بیاین؟ قبول میکنم...توی پوست خودم آروم و قرار ندارم...نمیدونم چرا! معاون اجرایی منو احضار میکنه...کلی براش حرف میزنم...بهش میگم که اینجوری امکان نداره بمونم...
سه شنبه: تولد مامان آقاهست...زنگ می زنم...منتظرم ببینم مدیر جان چرا خواهش کرده امروز بیام...گفت احتمالا خبرایی بشه...فردا عیده...مدیر و خیلی های دیگه سید هستن...حتی یه دوزاری هم عیدی نمیگیریم!اصلا بوی عید نمیاد!!میگم چی شد؟ میگه شنبه صددرصد حقوق شما پرداخت میشه...میگم خب؟میگه جواب اینکه آیا از ماههای دیگه هم حقوقتون مرتب پرداخت بشه یه شنبه معلوم میشه...و این یعنی من باید دو روز دیگه علاف بشم...خانواده ی آقاهه توی راهن...دارن میان تهران...
چهارشنبه : عیده...نمیتونم برم خونه مامان...دعوتیم خونه خاله آقاهه...راهی میشیم...خیلی سرده...اونجا بد نمیگذره اما مامان آقاهه خیلی توی همه...از جاری جان ناراحته...شاید بشه گفت عمده ی زمانی که اونجا هستیم رو تنهایی با آقاهه حرف میزنه...آقاهه میگه : خوشحالم که اینقدر تو رو دوست دارن ! برف سپید پوشمون میکنه...وسط راه برگشت به خونه ایم...یهو تصمیم میگیریم بریم خونه مامان...کلی ذوق میکنن...خیلی خیلی راضیم از اینکه اینقدر خوشحالشون کردیم...مادر شوهرجان زنگ میزنه:سیندخت جان فردا با ما میای بازار؟ لبیک میگم...
۵شنبه: کارای ناهارو انجام میدم و بقیه رو میسپارم دست آقاهه...راهی بازار میشم...اونجا خاله آقاهه و بچه هاشم هستن...میگردیم...کمی خرید...میایم خونه...آقاهه کراکت سیب زمینی هم پخته اما میگه سیندختی همه ی کارارو کرده بود...فیلم " زندگی زیباست " رو میبینیم و من برای بار دوم اسیر غم مبهم این فیلم میشم...میریم خونه مامان اینا...خانواده آقاهه میخوان مامانو ببینن...برمیگردیم و اونا میرن خونه جاری جان...با آقاهه کمی حرف میزنیم...به جاری جان نگفته بودن بیاد بازار...مامان آقاهه در جوابم که پرسیدم چرا بهش نگفتین ، گفت:گفتم شاید خواب باشه ...
شب بدی نیست...تموم میشه...
جمعه: از صبح به کارام می پردازم...حال و حوصله ی فردا رفتن رو ندارم اما میخوام حقوق بگیرم! کیک کاکائویی که آقاهه مدتهاست دلش خواسته می پزم...فیلم " شکسپیر عاشق " رو می بینیم و خوشمون میاد...مامان و خواهری اصرار میکنن بریم اونجا و آقاهه سر اینکه چرا من قبول نمیکنم با من دعوا میکنه...شب اونجاییم و قبل از یوسف برمیگردیم...
شنبه: تا نزدیک ۱۰ و نیم خبری از حقوق نیست! به مدیرمون میگم ،میگه شاید ،فکر کنم نمیدونم امروز پرداخت میشه یا نه!احساس میکنم منو ابله فرض کردن و به زور دارن نگهم میدارن...سریع بهش میگم که من دیگه نمیمونم!از صراحت لهجه ام شوکه میشه...میگه قرار این نبود...میگم مگه نامه ام مبنی بر استعفا نبود؟!دیگه نمی مونم...لطف کنید بگید تا ۱۲ بیشتر نیستم و کارای حقوقی منو انجام بدن...منتظر جواب نیستم میام بیرون...می دوه بالا!بدون جوابی به من می بینم که داره شال و کلاه میکنه میره جلسه توی یه شرکت دیگه! بهم برمیخوره!سریع نامه می نویسم خطاب به معاونت اجرایی...می برم بالا...حاضر و آماده ام...مدیر اداری صدام میکنه! براش همه چیو توضیح میدم...خیلی اصرار دارن بمونم...اما من نه...۱۲ می زنم بیرون...نفسم مزه خوبی داره!
خواهری زنگ میزنه میگه بیا ولیعصر من اون طرفام بریم بگردیم!قبول میکنم...یه کلاه برای آقاهه می خرم...میریم سیدخندان...یه رستوران مجله زندگی ایده آل معرفی کرده بود که سوپهاش معرکست...واقعا هم معرکه بود...یه کیف میخرم...برمیگردیم...اون میره خونه مامان منم میام خونمون...یه هندونه هم میخرم که تزیینش کنم!دارم نفس میکشم!آروم آروم که همکارم زنگ میزنه...میگه ببین گفتن شرایطتو قبول میکنیم بیا...میگم باید فکر کنم...ذهنم دوباره به هم میریزه...آقاهه میگه خوبه که...عصبانی میشم...دلم میخواد همه بگن نه...من از صبح عزممو جزم کردم که درس بخونم...۲ ماه دیگه آزمون مشاورست...اما...آقاهه میاد...کلی حرف میزنه برام...نمی تونم تصمیم بگیرم...میریم خونه مامان...اونجا تا ۱۰ ونیم همه از من حرف میزنن...همه میخوان تصمیم بگیرن که چیکار کنم بهتره...بابا حرف آخرو میزنه: توی کار پستی و بلندی زیاده...اگه حاضری تحمل کنی بمون...فکر می کنم درسته اما دلم هنوز با این تصمیم نیست...به همکارم زنگ میزنم...میگم فردا نمیام...ولی از پس فردا آره...میگم حقوقت چی شد؟ میگه قطعا فردا پرداخت میشه!! نیمه شبه...بساط هندونه و انار و فال حافظ...دلم می لرزه وقتی دیوان بنفش رنگمو دستم میگیرم...کتاب حافظی که بارها و بارها تصمیمات مهمی برام گرفته...آقاهه برای من میگیره ... بی نظیر در میاد...همه می فهمن که نیتم چی بوده...همه توی سکوتن...برای بقیه میگیره...نیت دومم: بازم همه می فهمن...حافظ اشکمو در میاره دیگه...آقاهه دستمو میگیره و میگه : من تو رو با حافظ دارم...پس تصمیمتو بگیر و مصمم باش و به حافظ گوش کن...
------------------------------------------------
من دیگه نرفتم سرکار...از امروز یه برنامه ی فوق جدی دارم...درس و درس و درس...توکل به خدا...
دیشب به همکارم اس ام اس زدم ببینم حقوقشو گرفته یا نه!خیلی عصبانی بود آخه یادش رفت جواب سلاممو هم بده!!
------------------------------------------------
اینم عکسهای کادوی تولدم از خواهری : یک ---- دو
------------------------------------------------
ساره عزیزم میگه هنوز از علائم هشیاری بابای گلش خبری نیست...دعا کنید دعا...
------------------------------------------------
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم...