تبليغاتX
دو لقمه خاطره ی سبز!







دو لقمه خاطره ی سبز!

سیندخت 87+ پی نوشت مهم

آمدم شاید که بتوانم دلیلی برای ماندن پیدا کنم...شاید...

ساعت ۲ نیمه شب...۵شنبه...بیمارستان ا...خواهری تازه کلاس سومه...اما ۸ سال و ۴۵ روزگی خودش رو تازه تموم کرده...من برای اولین بار در زندگی ام گریه میکنم...

شاید قرار بود من معلم بشم با همه ی ذوق و شوقی که به تخته ی کوچک سیاه خودم داشتم و گچهای رنگارنگی که دنیایم را میساختند...شاید قرار بود پزشک بشم با دفترچه بیمه های تاریخ گذشته ای که دست خط ناخوانای طبابت منو به تن خودشون می دیدن...شاید قرار بود پلیس بشم وقتی بچه های کوچه را در تنها تفریح بیرون از خانه و کوچه ایم ، با دوچرخه هاشان ردیف میکردم و با کارتهای رنگی سبز و زرد و قرمز چراغ راهنمایی درست کرده بودم...شاید...

اما هیچ کدام اینها من نشدم!امروز همسری هستم که بزرگترین دغدغه ام حفاظت و نگهداری از کلبه ی کوچک ۵۰ متری ام است...همسری هستم که به بوی عطر عشق مَردم تمام تنم را آغشته کرده ام...و هنوز مادری نشده ام که سخت دلم برای این اتفاق می ترسد...

فرزندی هستم مثل ۲۵ سال گذشته که هنوز همان گونه برای پدر و مادرم میمیرم...و شاید اینروزها بیشتر...شاید این وقتها بیشتر قدرشان را میدانم...شاید با هر چروک کوچک زیر چشم مادرم ساعتها مچاله میشوم و فکر میکنم...شاید با هر خط ریز روی پیشانی پدرم لحظه های بسیاری بغض میکنم...شاید دلم میخواهد برایشان در هر دقیقه ۶۰ بار بمیرم...

خواهری هستم که هنوز خودم را وام دار محبتهای بزرگ منشانه ی خواهری میدانم که برایم همه چیز بوده...و از خدا عمر میخواهم و ثروت تا بتوانم معنویات و مادیات هدیه شده از جانبش را جبران کنم...

اما هنوز بنده ای نشده ام که باید...خدایا دستهای سبز قنوتم را بالا و بالاتر می آورم...میخواهم از عطر ملکوتت سیرابم کنی...مرا به کعبه ات دعوت کن یا رب العالمین...در این روز که بزرگترین نعمت را به من کادو دادی چیزی نمیخواهم جز بنده شدنت را...همین وبس...

--------------------------------------------

از غذاهای مهمونیم بازم نتونستم عکس بگیرم! فقط از ژله گرفتم اونم به خاطر اینکه سرم خلوت بود و مهمونامم نبودن!

اینم عکس ساعتم ...دوباره ساعتم!

هدیه ی خواهری و مامان و خاله رو هم هنوز عکس نگرفتم!با کلی عکس دیگه بازم میام!

--------------------------------------------

خام بمگذار مرا...

 -------------------------------------------

پ.ن: ناراحتم...برای بابای ساره ی عزیزم دعا کنید...میدونم که دستهای سبز دعاتون از همین حالا رو به خداست...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 9:37 توسط سیندخت |

سیندخت 86

خیلی حس قشنگیه که تو سرکار باشی و بدونی که مادر و پدرت خونه ی تو رو انتخاب کردن و دو شب مهمونتن! خیلی مزه داره که مامانت اینجوری، یعنی با در کنار تو بودن و در منزل تو اقامت داشتن میتونه به تموم حسهای منفیش پشت پا بزنه...خیلی خوبه که مامانتو مهمون میکنی و اون اخم میکنه و میگه من مهمون نیستم و در تمام لحظه های با هم بودنتون چهره ی غمگینشو پنهون می کنه و به نظر میاد که خیلی حالش بهتره...

۵شنبه: صبح بعد از رفتن آقاهه کمی جمع و جور میکنم و میرم سمت تجریش...بازار قائم...وینتون...وسایل مورد نیازمو میخرم...برمیگردم...نا ندارم ناهار بذارم...اما فیله های مرغو سرخ میکنم...کمی هم نخودفرنگی...میذارم بپزه...آقاهه میاد...کمی حرف میزنیم...میخوابیم...میریم برای خرید...دو تا مانتو برای محل کار میخرم( اگه هم بخوام استعفا بدم بازم لازم میشه!) یه ژیله برای آقاهه...دوتا پکیج زبان فرانسه برای من و یه زبان انگلیسی هم برای آقاهه ی عزیزم...شام تن ماهی رو با خیلی افزودنیهای دیگه آماده میکنم...سرکه بالزامیک خوشمزه ترش میکنه...

چهارشنبه: با اتمام وقت اداری میرم دنبال آقاهه...میریم خونه ی خواهری...مامان و بابا هم اونجان...سر راه یه شال هم میخرم...خوش میگذره...مامان برای اولین بار ساعت ۱۰ کمی میخوابه...این یعنی مامان آرامش پیدا کرده...آقاهه از دوران دانشجویی و خوابگاهش تعریف میکنه...من و خواهری ریسه میریم از خنده...برمیگردیم خونه بی توجه به اصرارهای خواهری و مامان که شب بمونیم...میخوام ۵شنبه ی محبوبمو تمام وقت در اختیار داشته باشم...

جمعه: کم کم بیدار میشم...آقاهه هنوز غلت میزنه و میدونم بیداره...سالادمو درست میکنم...چقدر از خودم تشکر میکنم که از تره بار تجریش کلم برگ آماده و خرد شده خریدم!تزیینش میکنم...سلفون میکشم و میذارم توی یخچال...ماست رو با کدوی رنده شده مخلوط میکنم و بهش ادویه های خاص سیندختی می زنم و اونم سلفون کشیده میذارم توی یخچال....آقاهه سلام میده...میگم نون ندارم...تخم مرغ هم...میره بخره...تصمیم میگیرم ژله دو-سه رنگ درست کنم...یه ظرف بزرگ کافیه...اول طعم توت فرنگی رو آماده میکنم با نارنگی هایی که توش میذارم...آقاهه میاد...سوسیس تخم مرغ میخوریم...مامان باید رفته باشه بهشت زهرا...حرف میزنم...به آقاهه میگم نظرت چیه که خالم اینا رو هم دعوت کنیم؟ استقبال میکنه...به مامان میگم اونم موافقه...خواهری هم میگه آره ، خوبه ، خاله دل گرفتست...خاله نه جواب موبایل میده نه تلفن خونه...بازم به مامان...خاله قبول میکنه...زود با آقاهه شال و کلاه میکنیم و میوه و کمی مایحتاج دیگه میخریم...کیک رو هم سفارش میدیم...ساعت ۴ آمادست...

کارامو میکنم...ژله طعم دومش موزه...با قطعات موز...کمی به خودم میرسم...طعم سوم ژله تمشکه...زنگ میزنن...مامان و بابان...با یه جعبه شیرینی...خواهری اینا هم میرسن...منتظر خاله ایم...خواهری برام یه هدیه ی خیلی ناز آورده...کار خاصی ندارم...آب برنجو میذارم...خاله میاد...همه از کارای هنریم تعریف میکنن...ته چین مرغ آمادست...لازانیاها هم از فر میان بیرون...کروکت سیب زمینی هم توی مایکروفر داغ شده...میز چیده میشه...بازم سلف سرویس...خاله خیلی تشکر میکنه...همه به نوبت همین کارو میکنن...پسرخاله جان با دوستانش قرار رستوران داشته...خاله میگه بهش گفتم قرارتو بهم بزن که غذاهای سیندختی خیلی بهتره...ذوق همه ی وجودمو میگیره...ظرفها میره توی ماشین...بقیه رو مامان میشوره...حضرت یوسف رو میبینم...کیک رو میاریم...۲۵ سالگی رو سه روز جلوتر فوت میکنم...خاله یه فلاسک بزرگ خیلی خوشگل برام آورده...مامان هم که قبلا پالتو داده بود ، وجه نقد هم اضافه میکنه و من دوبار ازش کادوی تولد میگیرم...هدیه ی آقاهه ی گلم...مورد استقبال عظیمی واقع میشه...خیلی خیلی دوستش دارم...یه ساعت خیلی ناز اسپریت...کیک می خوریم و ساعت نزدیک ۱۲ هست که همه میرن به جز مامان و بابا...

تولد من سه روز جلوتر برگزار شد...اما من حس متولد شدن رو همون ۲۵ آذر خواهم داشت...همون یه هفته مونده به زمستون...خوشحالم که تونستم خاله و مامانو از فضای غم و درد و رنج برای ساعاتی بیارم بیرون...اصلا احساس خستگی نمیکنم...احساس مفید بودن دارم...اینکه مامان صبح قبل از بیدار شدن من،توی خونه ی من،برام چای آماده کرده و باهام همکلام شد انرژیمو مضاعف کرده...اینکه با آقاهه تا نصف مسیرو اومدم شادابی خاصی بهم بخشیده...خدایا شکرت...

مامان و بابا الان باید رفته باشن دنبال کارای گذرنامه...یعنی میشه بعد از چهلم مامانی ، برن سوریه؟ ای خدا ازت میخوام همه چی به سرعت و سلامت براشون جور بشه...

از دوست جونم ناراحتم...دوست جونم که ۶ ساله با همیم...توی همه ی شادیها تنهام نذاشته اما...نه برای بابادو اومد مسجد نه مامانی...بهونه ی اولیش خب کمی قابل قبول بود اما دومی رو چیزی نگفت...نمیدونم شاید فکر میکنه دوستی برای مواقع شادیه!اما من خیلی به حضورش نیاز داشتم...احساس کردم خیلی با هم فاصله داریم...بعضی لحظه ها هم به ذهنم رسید که اصلا با هم دوست نیستیم!!در گیرودار خواستگارش بود...اما من اصلا ازش نمی پرسم چی شده و در چه وضعیه!به نظرم باید بفهمه که همه چی متقابله...مخصوصا وضعیت کاملا خاص من باید درک میشد...باید...

-----------------------------------------

پ.ن: عکسهای تمامی موارد رو فردا میذارم!

-----------------------------------------

خداوندا مرا آن ده که آن به...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 10:50 توسط سیندخت |

سیندخت 85

میشینم توی اتوبوس...توی قسمت آقایون هم در همون لحظه یه نفر میشینه رو به من...نمی دونم چرا نمی تونم چشم ازش بردارم...نگاهم عمیق میشه...خوشبختانه حواسش نیست...همینجوری توی ذهنم بهش فکر می کنم...به صورت اتفاقی چشم در چشم میشیم...انگار یه نفر بهم میگه براش زبون در بیار!یه کوچولو شیطنت میکنم و اونم جوابمو با زبون در آوردن کوچولو میده...با خودم میگم عجب جلف شدی دختر! اگه کسی ببیندت ، نمیگه این دختره با حلقه توی دستش خجالت نمیکشه به یه مرد زبون درازی میکنه؟ اما نه خجالت نمیکشم! دوباره نگاهش میکنم...بهش میخندم...چشماش گرد میشه...لباشو جمع میکنه...میخواد بخنده مثلا...اما انگار حیا میگیردش!نگاهشو برمیگردونه...اما من خیره سرانه زل زدم بهش!اخم میکنم ، ادا در میارم...اونم کم وبیش اینکارارو میکنه...زمان هم همینجور داره میگذره و من همچنان به کارهام می پردازم...نزدیک به مقصدم...هی نگاهش میکنم...هی...بلند میشم...بلند میشه...با هم پیاده میشیم...دستشو میگیرم...خدا میدونه فقط چقدر دوستش دارم...

-----------------------------------------

سعی می کنم خوب باشم...دیروز نوعید بود...تا حالا توی عمرم اینقدر مهمون ندیده بودم!خسته شدم دیگه...کسایی اومده بودن که به من میگفتن " تو سیندختی؟! واااااای چقدر بزرگ شدی!!" دیگه بقیشو حدس بزنین دیگه! شب هم همه رفتن...ما قرار بود بمونیم...اما ما هم اومدیم خونمون...با خواهری به این نتیجه رسیدیم که بهتره مامان کم و بیش با شرایط خودشو وفق بده...تصمیمم گرفتم...تا آخر آذر بیشتر توی این شرکت نمی مونم...به نظرم باید به فکر خودم باشم...

-----------------------------------------

   تو منو از نو بنا کن...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:46 توسط سیندخت |

سیندخت 84

شاید من از رفتن این دو تا نعمت بزرگ زندگی ناراحتم...گریه میکنم...بی تابم...اما...اونقدر روحیه ام خستست که جسممو درگیر کرده...تمام بدنم درد داره...چشمام میسوزه...همکارم میگه تو بازم دیشب نخوابیدی؟ این در حالیه که من چند شبه زودتر از ۱۰ و نیم به رختخواب رفتم! آقاهه از دستم کفری شد دیشب...دست خودم نیست...محیط کارمم اونقدر بهم انگیزه نمیده که بهش دلمو خوش کنم...دیشب با آقاهه کلی دعوا کردم...توی اتاق بابادو...هروقت از شغلم ابراز نارضایتی میکنم عصبانی میشه...میگه تو از هیچ جا راضی نیستی...مگه مجبوری سرکار بری؟بیا بیرون...حالم بده...اونقدر بد که میتونم هر کی یه کلمه حرف بزنه ، بکوبم توی گوشش...خسته ام از حرفای تکراری ای که هم اینجا میزنم هم توی خونه ولی به نتیجه ای نمیرسه...

گناه من چیه خدا؟ بگو دیگه...

------------------------------------------

خیلی خیلی خیلی ازت دلگیرم...

------------------------------------------

منو به حال خودم بگذارید و بگذرید...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:57 توسط سیندخت |

سیندخت 83

  حالمان بد نیست ، غم کم می خوریم

  کم که نه ، هر روز کم کم می خوریم...

بدم میاد دیگه اینقدر دارم از غصه می نویسم...از بوی ماتم و لباس سیاه و چشمای گریون...اما خب دست خودم نیست که...

بهتره دیگه نگم که الان حیاط مامان اینا پر از تاج گله...تاج گلهایی که اجازه نمی دن بدون تنه زدن بهشون رد بشی!بهتره نگم که عید قربون قرار بود مامان و خاله و دایی ها از سیاه پوشی دربیان اما خب نشد!

جمعه: با خواهری میریم برای مامان نوار و سوزن دستگاه قندشو بخریم...یادش رفته بگه تموم شده...یادش رفته اصلا توی هفته ی پیش قرصاشو بخوره...آقاهه با ما میاد و میره خونمون تا کمی اونجا بمونه!خیلی با خواهری حرف میزنیم...خیلی زیاد...قرصا و نوارارو میخریم...یه نگاه به مانتوهای هفت تیر میندازیم...یه سر میریم ولیعصر...باید لباس بخریم برای عید...بدم میاد از مشکی خریدن...من کلا یه دونه بلوز مشکی دارم!چون اصلا دوست ندارم داشته باشم!یه جا یه بافت قشنگ زیر و رو پیدا میکنیم...بازم دلم نمیخواد مشکی باشه اما مجبورم!ولی نه...لباس روییه قهوه ای میشه و تاپ زیرش مشکی...حالا خوشحالترم!شال میخرم...سنجاق...دوتا شونه هم برای مامان...میخواست موهاشو جمع کنه چیزی در دسترس نداشت! خواهری مجبورم میکنه ناهار بیرون بخوریم...ساندویچ فیله مرغ با پنیر میخورم...فکرم پیش آقاهست...کمی مونده به آخرش خودمو میزنم به سیری! دلم نمیاد آقاهه نخوره!میذارمش توی کیفم!

خواهری برای گلش کلی لباس میخره...خیلی سرزنشش میکنم اما خب فایده ای نداره!

آقاهه رفته خونه ی مامان...ناهارم خورده...ما دیر میرسیم...آقاهه توی اتاق بابادو گرفته خوابیده...بیدارش میکنم!باید لباسمو ببینه...

مامان دورش شلوغه خوبه...دو تا عمه هستن همچنان...شاید تا چهلم بابادو بمونن...اینجوری بهتره...

به مامان میگیم: تو مادرتو از دست دادی اما ما "مامان دار" شدیم!لبخند میزنه...خودشم خوب قبول داره که توی همه ی این سالها کم داشتیمش...

چهارشنبه: دایی وسطی میاد دنبالم...دختردایی محل کارش کوچه روبه روی شرکت ماست...میریم به سمت خونه...ماشین دختردایی بزرگه مشکل پیدا کرده...میریم پیشش...من با اون میام...آقاهه یه ساعته خونه ی مامانه...خیلی دیر میرسم و خسته...برمیگردیم خونمون...خواهری ازم دلخوره...ولی مجبورم...همه ی وسایلم خونست...

۵شنبه : صبح زود با آقاهه از در میزنم بیرون...اول کلی بهم غر میزنه که شلوارت کوتاهه و چاک داره و جورابت کوتاه...قول میدم یه جوراب بلند بخرم...مامان اینا رفتن بهشت زهرا...میرسم خونه همه خوابن جز بابا...آقاهه بنر سفارش داده برای تسلیت...میوه ها رو میشوریم...دستام یخ زده...خشک میکنیم...کمرم درد گرفته...بسته بندی میکنیم با دستمال کاغذی و چاقو و نمک!خرماها و حلواها رو آماده گرفتیم...

آقاهه میاد...ناهار میخوریم...حاضر میشیم...جلوی در می ایستم...باید خوش آمد بگم...مامان گریه...من چشمم به مامان...شام میخوریم...تاج گلها رو آقاهه با دایی میاره...همه میان...یکی از آشناها به نیت بابادو رفته مکه...همه گریه میکنیم...من و خواهری بیشتر...شب توی اتاق مامانی میخوابم...با مامان وبابا...

جمعه عصر: میخوایم آماده بشیم بریم خونه...همه ی فامیل دوباره میان...نمیتونیم بریم...ساعت ۹ دایی میبردمون...ساندویچی که برای آقاهه نگه داشته بودم از کیفم درمیارم...حتما خراب شده دیگه!!

چشمام میسوزه...خوابم میاد...کاش فردا بتونم مرخصی بگیرم...هفتم مامانیه...

----------------------------------------------

شما خیلی مهربونید...من کم آوردم دیگه...

 

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 8:55 توسط سیندخت |

سیندخت 82

زنگ میزنم خونه ، طبق عادت هر روزم، بعد از ناهار...فقط صدای جیغ میشنوم...نه "بله"ای ، نه "الو"یی...میفهمم چی شده اما خودمو میزنم به اون راه...گاهی وقتها خیلی مزه میده! بالاخره یکی میگه بله...صداشو نمیشنوم و باعث میشه خودمو گول بزنم که اشتباه گرفتم...میگم مامانم...بدون هیچ حرفی...میگه من نمیدونم شما کی هستی...اما مادربزرگتون به رحمت خدا  رفتن...دوباره میگم مامانم ، اما اینبار یه نارنگی گنده ته گلوم سبز شده...خاله میاد...کار سختی نیست تشخیص دادن اینکه چی شده...فقط جیغ میزنه : تو کی هستی؟ میگم خاله منم ،سیندخت...باز جیغ میکشه : تو کی هستی...باز میگم...چندبار تکرار میشه...میگه سیندخت جونم ، دیدی مامانی هم رفت...میزنم زیر گریه...گوشی افتاده روی دستگاه...دستام چرا دارن اینقدر می لرزن؟بدنم یخ کرده...صدام در نمیاد...نه...همکارم اتفاقی از جلوی اتاق رد میشه...می فهمه...همون موقع با آقاهه حرف میزنم...دلداریم میده...آب میخورم...خواهری زنگ میزنه...میگه برگشته که...زنگ میزنم...مامان میگه سیندخت جونم،مامانم برگشت...گریه میکنه اما خوشحاله...با آقاهه حرف میزنم...همزمان که حرف میزنیم ،شوهرخواهریه که به آقاهه میزنگه...همه چی دستم میاد...گریه...همکارم منو میبره توی حیاط...زیر بارون...برام مرخصی میگیره...میام خونه...از طولانی ترین راه برمیگردم!آقاهه خونست...از صبح نرفته که برای پایان نامش درس بخونه...هی فکر می کنم...هی...هی...یاد قدیما می افتم...یاد وقتی که داشتیم می رفتیم شیراز و مامانی ناراحت بود...اومد نشست پیش من و خواهری و برامون شعر خوند،آوازای قدیمی...نه اینکه بلند بخونه...شمرده شمرده...: راه شیراز برای تو دوره...هیکل نازنینت بلوره...غم نخور که میرم برمیگردم...طوق کشکول به گردن میبندم...ما میخندیدیم...:مامانی ، آخه مگه چند روزه میریم؟ چشمای سبزآبیش پراشک شده بودن...حالا چشمای من...

میرسم خونه...آقاهه کت و شلوار و پیراهن مشکی تنشه...درو باز میکنه...بغلم میکنه...تسلام می ده..برام یه متن نوشته...میخونمش و اشکام میپرن بیرون...پالتو مشکیمو آماده میکنم...شال مشکی...پیراهن...وای خدا...همه چی چه زود داره تکرار میشه...خونه مرتبه و میریم...نگرانم...نگران مامان...همه هستن...دایی کوچیکه بدجور چسبیده به تخت...مامانی آروم خوابه و روشو با ترمه پوشوندن...قراره تا صبح بمونه...اما به خاطر دایی شب میان و میبرنش...شام میخوریم...یهو صدای خواهری میاد : وااااااااااااااای خدا مامانم...میبینم که هی میزنه تو صورت مامانم...همه هیکلم بی حس میشه...میدوم توی حیاط...پای برهنه...کف پاهام خیس میشه...می فهمم که دخترداییا زیربغلمو گرفتن و می برنم توی اتاق...میفهمم که دختردایی کوچیکه میزنه توی صورتم...زبونم حرکت نمیکنه...بوسه های دخترداییمو حس می کنم...اما نمیتونم هیچ کاری بکنم...دخترداییا هل شدن...گریه میکنن...هی صدام میکنن...آقاهه میاد...میزنه تو صورتم...پاهامو میگیرن بالا...توی ذهنم فقط مامانمه...هی میخوام بپرسم که چطوره؟نمیتونم...میگن مامانت داره حرف میزنه...پاشو...توروخدا...آب میپاشن توی صورتم...آب قند میریزن توی دهنم...همه رو می فهمم اما اصلا نمیتونم کاری بکنم...یهو یه درد کشنده همه ستون مهره هامو درگیر میکنه...جیغم درمیاد...یخ یخم...

مامانی رو میذاریم توی خونه ی ابدیش...کنار بابادو...هنوز سنگ بابادو آماده نشده! آقاهه مسئول حفاظت از مامانه...جوری مامانو گرفته توی بغلش که هیچ جوری امکان افتادنش نیست! به مامان میگم فقط استغفار براش بگو...گوش میکنه...مامانی میره زیر یه عالمه خاک...دیگه چشمای خوشگلشو نمیبینیم...دیگه صبح به صبح با مداد مشکی ابروهاشو تاتو نمیکنه...دیگه موهاشو حنا نمیذاره...دیگه نمیگه بیا برام شماره بگیر...دلم تنگشه...تنگ...تنگ...

حالا مامانی و بابادو راحت ، آروم کنار هم خوابیدن...فقط ماییم که دیگه خواب نداریم...

گفتن از غم کار سختی نیست اما تکرار واژه ها به فاصله ی نزدیک حالمو بد میکنه...ببخشید...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 9:26 توسط سیندخت |

سیندخت 81

 دیروز حوالی صبح ، ظهر ، شب ، نیمه شب!: حس خوبی دارم...به همه ی کارهام میرسم...با سازمان ثبت تماس میگیرم ببینم نتیجه آزمون سردفتری خانوما چی شد؟ هنوز حرف از دهنم در نیومده میگه : اعلام نشده! دیگه اهمیتی نداره که بگه معلوم نیست کی...

آزمون کانون وکلای مرکز اونقدر اعصابمو خورد میکنه که قیدشو میزنم چون فکر میکنم نمیرسم بخونم...قرار بود ۹ آذر باشه...بعد شد ۲۹آذر...حالا میگن به تعویق افتاده...حس میکنم از همه چی دارم عقب می افتم...از همه چی...

 امروز همین حوالی! :ا حـــــــــ ــــمدی نــــــ ـــژاد میگه : همه توی زندگیاشون دنبال کارن!دنبال خونه و ماشینن...اینا نباید اهمیتی داشته باشه!اینقدر مادی نباشید...سر ِ پا توی اتوبوس ایستادم و تحت فشار بغل دستیامم و نایلونی هم که به زور آقاهه چترمو داده دستم توشه!همراه با نون خرمایی...هوای اتوبوسم خرابه...زیر لب فحشش میدم و میگم بیخود کردی مرتیکه ی...مملــــ ـــــکتی ساختی که اگه توی خانواده همه با هم کار کنن بازم پای آرزوها میلنگه...یاد چـــراغ خاموش دیشب می افتم که مجریه می گفت با حقوق ۳۰۰ تومن( یه حقوق معمول و متوسط ) ، یه فرد در صورتی که حتی یه ریال از درآمدشو خرج نکنه ، ۱۶ سال و نیم دیگه میتونه یه خونه ی ۶۰ متری ۵۰ سال ساخت توی شهرری بخره!در صورتی که اون خونه ، ۱۶ سال و نیم بعد همون قیمت بمونه!! ( خونه رو هم نشون داد!!)حالم خراب تر میشه...

مردم ما از پول همدیگه رو خوردن،حق همدیگه رو ضایع کردن،و هزار و یک چیز دیگه نمیترسن اما از قطره های معصوم بارون بدجوری خوف دارن! تا دو سه تا قطره می چکه،خیابونا مسدود میشه...آدما دیووونه میشن...ولی چتر من یکی از بی استفاده ترین وسایلمه!

اینجور که معلومه ، حقوقهای ما در صورتی پرداخت میشه که درخواستشو بنویسیم!تازشم ، اون درخواست اصلا به دستشون نمیرسه!یا اگه برسه بازم حقوقه به دست ما نمیرسه...یکی از علل پژمردگیم همینه...چیکار کنم؟ بیام بیرون؟بمونم؟ خداااااااا...

دیشب : من دیرتر از آقاهه میرسم...یا نه، اون زودتر از من میرسه...برام گل خریده...مریم...کادوی تولد...سورپرایز میشم...جیغ میکشم...بغلش میکنم...۱۵ روز جلوتر تولد میگیره برام...منم ۱۵ روز دیگه میگم چی گرفتم!!

شام پلو و کباب تابه ای می خوریم...یادم می مونه اینبار که بگم : از این تابه های هپی کال بگیرین...من خیلی راضیم...مخصوصا برای کباب تابه ای!

وقتی کابینتامونو نصب کردیم به علت در نظر گرفتن مسائل مالی ، فقط درهاشونو عوض کردیم و شدن ام دی اف! اما بدنه ها فلزی موند!معلوم هم نبود به غیر از اولین کابینت که بدنش پیدا بود!دیشب کارشو ساختیم! پتینش کردیم رفت...به نظر خودمون خیلی خوب شد ... شما چی میگین؟

همین الان : مامان نگران مامانیه...دیگه زبونش به سختی حرکت میکنه...مامانی دیر یا زود پر میزنه...من توی دریای فکر دارم غرق میشم...میخواستم با ذوق بهش بگم شب میایم اونجا...مامان صداش غم داره...حرفمو قورت میدم...

-------------------------------------

نوشته ی امروزم چینش زمانی نداره...به روش فیلم ۲۱ گرم بخونیدش!!

-------------------------------------

 این شعر قیصر...

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 9:13 توسط سیندخت |

سیندخت 80

 

خیلی وقته دلمون میخواد بریم " آواز گنجشکها " ... دروغ چرا،آقاهه مرتب میگه بریم ، اما من توی مود فیلمهای مجیدی نیستم! نوشته های لیلا رو میخونم...همون موقع دست منه که میره سمت گوشی موبایلم: موافقی بریم آواز گنجیشک؟! -همزمان توی دلم میگم چه خوبه که میشه پیامک فارسی نوشت!کُنه حرفتو میتونی بهتر برسونی!- هنوز دقیقه ای نگذشته که اسم آقاهه میاد روی صفحه : آره،تو بپرس...به منم بگو...ساعت ۷ قرار میذاریم...

توی اتوبان مدرسم...با همکارجان کلام رد وبدل میکنیم...دوست جون زنگ میزنه...۱۵ دقیقه حرف میزنیم...در مورد خواستگارش...حالا هفت تیرم! توی میدون فلسطین میبینمش...دلم یهو قیلی ویلی میره...

: با دو تا پچ یچ چطوری؟

 : خیلی خوبم!!

توی سالنیم...: ازت ناراحتم...این دومین باره که نفهمیدی من رفتم آرایشگاه...زبونمو گاز میگیرم...حق داره...اما واقعا متوجه نشدم...توی همون چند ثانیه با خودم فکر میکنم که چرا؟و بدون اینکه بخوام توجیه کنم بهترین دلیلو پیدا میکنم:  آخه تو چندماهه خیلی بیشتر به خودت میرسی...دقیقا از وقتی بهت گفتم از مردایی که خیلی به خودشون میرسن خوشم میاد! میدونم هنوز ناراحته اما سعی میکنم قانعش کنم...فیلم بی پیرایه و خیلی قشنگه...افسوس میخورم که چرا تا حالا نیومدیم!و با خودم میگم اگه نمیدیدیمش حیف میشدا!

توی خونه ایم...دلمون چای میخواد...کتری رو پر میکنم...شعله رو زیاد...دراز میکشیم و از هر دری حرف میزنیم...چای رو دم میکنم...شعله رو کم! : نیم ساعت بخوابیم؟ -: اوهوم! زنگ موبایل میگه که ساعت ۶ وبیست دقیقست! و این یعنی ما چای نخوردیم! آقاهه میگه ساعت ۲ یه دفعه پریدم...کتری داشت میسوخت! -: خدا رحم کرد...

شروع یه روز دیگه...

--------------------------------------------------

ماهی کوچیکه،ماهی ریزه رو می خوره

ماهی گنده هه هم ماهی کوچیکه رو می خوره-

پس فقط ماهی ای که از همه بزرگتره چاق می شه.

لابد بین مردم هم همچین کسایی هستن دیگه؟

                                                                   " شل سیلور استاین "

---------------------------------------------------------------

 پ.ن : اگه دقت کنید ارمنی پلو توی پست قبلی لینک شده...دستورش باز میشه...

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 9:22 توسط سیندخت |

سیندخت 79

 از لحظه هام یکی در میون هم بدم میاد،هم خوشم!

 ۵شنبه و جمعه کاملا مال خودم بودم...مال خودمون...یه بوم که سفارش مادرشوهریه رو ( عکس رهبر) با آقاهه آماده کردیم...آقاهه خیلی بااستعدادتر از منه...فقط اگه یه کم از تعجیلش در امور کم کنه دیگه نورعلی نور میشه!

---------------------------------------

 مامان هی میگه نیومدی...منم میگم نمیام!نمیخوام هیچ کسی حتی مامان که عزیز عزیزانه ازم این روزو بگیره! شام...دو سه تا دستور پرینت گرفتم...با مشورت با آقاهه تصمیم میگیرم " ارمنی پلو " رو بپزم! البته توی دستورش از بال مرغ استفاده شده ولی من به دلیل فقدانش(!)سینه ی مرغ به کار میبرم!اینم عکسش!خوشمزه تر از اون چیزی میشه که انتظار داریم!

جمعه...نیمه های شب به دلیل خوابهایی که آقاهه میبینه میپریم...خواب دزدی از محله ی مادرش اینا...نگرانه...ساعت شیشه و اس ام اس میزنه...مامانش میگه خوبیم...دزد هم نشانه ی مهمونه! می خوابیم...ساعت ۱۰ گذشته که بیدار میشیم...صبحانه...تصمیم میگیریم که هیچ جا نریم!البته آقاهه طالبه که بریم پیش مامان اینا اما من نه...میخوام استراحت کنم!

یه بوم دیگه رو هم آماده میکنیم...به خونه زندگیمون میرسیم!دو-سه قسمت سریال فرندز رو میبینیم...با هم شوخی میکنیم ... میگیم... می خندیم...یه برنامه ی اقتصادی جدی هم تهیه می کنیم!باید حسابی حواسمون به جیبمون باشه تا بتونیم به اهداف ۲-۳ سالمون دست پیدا کنیم...

یوسف که تموم میشه ، جمعه ی منم با تمام خوبیهاش ورق میخوره و من به استقبال خواب میرم...

----------------------------------------

  خدایا ...

  اگر ما بد کنیم ، تو را بندگان خوب بسیار است

  اما تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست؟

                                                                    دکتر شریعتی

+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 9:44 توسط سیندخت |

سیندخت 78

هر کاری می کنم نمیشه مطلبم پست بشه...این حرف مال دیروزه نه امروز! قریب ۶ دفعه می نویسم و هر بار بلاگفای بی مزه و حریص قورتش میده...شاید صلاح نیست حرفام جایی ثبت بشه...حتما...

دنبال آقاهه میرم...با هم طی مسیر می کنیم و دو تا بوم می خریم...آقاهه قبلا عکسهایی که سفارش شده رو پلات و پرینت رنگی گرفته...به سمت خونه ی مامان راه رو کج می کنیم...آقاهه حرف از زمین هایی می زنه که فرهنگیان به مامانش میده...مامانش هم گفته من الان موقعیت گرفتنشو ندارم و از بچه هاش خواسته اگه می تونن کمک کنن و به ازای هر کمکی که بکنن ۲ دانگ به نامشون میشه...میگه بیا اینکارو بکنیم...جاری جان قول داده طلاهاشو هم شده بفروشه...من میگم این یه کارو برای این مورد نمیکنم!...آقاهه داره بحث می کنه که من گفتم اگه اونا سه سال دیگه همچین زمینی رو گرفتن نگی چرا! میگم منو تهدید نکن ، باید به شرایط نگاه بندازی...سعی می کنم خیلی منطقی قانعش کنم که شرایط زمینها چندان هم تاپ نیست! بهش می گم ۳۰ ماه دیگه ساخته میشه - البته اگه بشه - و ما می تونیم همون مقداری که از اون خونه دستمون میاد رو وام مسکن بگیریم و همین خونه رو بزرگ کنیم...براش حساب کتاب می کنم...نمی خوام عجول باشیم...به هوای سرکار رفتن من - همون ۴ ماه قبلی که اومدم بیرون ـ یه وام سه میلیونی گرفتیم که دور از جون شما بعد از بیکار شدن بنده مثل فلان توی گل موندیم! گفتم نمیشه دیگه ریسک کنیم...باید عاقلانه جلو بریم...بحثمون با خیر و خوشی پایان می پذیره...

می رسیم توی کوچه مامان اینا...آقاهست که داره تلفنی به مامانش میگه برای ما جور نمیشه همچین کاری...خوشحال میشم...خیلی...شاید چیز خوشحال کننده ای به نظر نرسه اما من میشم! علت داره...سر وام ۳ میلیونی که ما از مامان اینای آقاهه گرفتیم ـ وامشون ۷ میلیون بود ما ۳ تومنشو گرفتیم ـ قرار بود ما مبلغی رو هر ماه قسط بدیم که بهمون لطمه ای وارد نشه...چون قسطهای دیگه ای هم داریم...اما عملا چیز دیگه ای شد...هر چی به آقاهه  گفتم جوابی نداد...قراری بود که با مامانش گذاشته بود! و متاسفانه آقاهه ی من اگه حرفی رو به خانوادش بگه سخت میتونه عوضش کنه! اما دیشب...برام شادی آور بود...

گل ِ خواهری اونجاست...داله داله می کنه و منو میکشه...هی ازم می پرسه : دوسم دالی؟! منم میگم عاااااااااااااااااااااشقتم کوچولوی من...با خودم میگم نکنه معنی عاشق بودنو نفهمه! میگم آره دوستت دارم اندازه ی همه ی دنیااااااااااا...همینجور قربون صدقش می رم و با لبخندی به پهنای کل صورت نگام می کنه و توی چشماش یه چیزی میگه : ادامه بده داله...ادامه بده...براش اسب میشم!- به قول خودش -و دور تا دور خونه می چرخونمش! می بوسمش...می بوسمش...سیر نمیشم!

پسرخاله جانمان رفته بودن تایلند...تفریحی...برای من این و برای آقاهه این رو آوردن! دستش درد نکنه اصلا ازش توقع نداشتم...فوق العاده صندلمو دوست دارم! سری قبل هم که رفت دوبی برای من فقط سوغاتی آورد توی کل فامیل و یه صندل سفید با نگین های نقره ای که خیلی خیلی خیلی دوستش دارم بود!

امروز اولین ۵شنبه ی آرامش من بعد از سرکار رفتنمه انشاالله! هر چند می خوام هزار تا کار بکنم...هر چند از ساعت ۷ و ۲۰ دقیقه بیدار بودم! هر چند کلی کار کردم تا همین الان...هر چند می خوام برم آرایشگاه...و هر چند باید کاری که سفارش گرفتم رو شروع کنم!

-------------------------------------

   دنیارو بی تو نمی خوام، من تو رو دنیا می بینم...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:17 توسط سیندخت |

سيندخت 77

ادامه ي چهارمين روز آذر!

کمر شلوارم کمي سفته و هر از گاهي اذيتم مي کنه...ولي مي دونم که بايد تحمل کنم تا اندازه بشه!موقع خوردن ناهار حرفايي ميشنوم که ناراحتيم بيشتر ميشه...بچه ها از حقوقهاي شش ماه به تاخير افتاده حرف مي زنن...خونم به جوش مياد...بعد حس مي کنم مقدار حقوقم رو کم گفتم...البته نگفتم!با خودم ميگم بايد ۱۰ روز بعد که يه ماه آزمايشيم تموم ميشه حتما سنگ خيلي از مسائلو وا بکنم! يکيش همين حقوقه که نمي تونم بپذيرم اينقدر عقب بيفته و ديگري افزايش مقدار حقوقمه!با آقاهه هم حرف مي زنم و اونم تاکيد ميکنه بر اين موضوع... روزو به سختي به تاريکي مي رسونم...راهي خونه ميشم و آقاهه هم قراره زودتر بياد که بريم واکسن بزنيم...ميرسم...بلبشويي که توي خونه هست اعصابمو به هم مي ريزه...همزمان که شماره ي مامانو ميگيرم به جمع و جور مي پردازم...هنوز دست و صورتمو نشستم! مامان مشغوله و بازم دست به کار ميشم...فقط کمي استکان ها رو جمع کردم که آقاهه ميرسه و موفق ميشم با مامان حرف بزنم...از دعوايي که با پرستار ماما*ني داشته ميگه...دلم براي کم رويي خودم مي سوزه و از پررويي اون حرصي ميشم! مامان زنگ زده به شرکتهاي خدماتي و تقاضاي يه نيروي ديگه کرده...سريع راه مي افتيم...خانومه بدجوري دست آقاهه رو سوراخ ميکنه...ماشاالله عضلاتش سفت بودن و سوزن داخل نمي رفت! از داروخانه کرم دست آلوئه وراي کريستال رو مي خرم...اولين بارمه اما توي کلاس پتينه يه بار يکي از بچه ها داشت و خيلي خوشم اومده بود...سر راه يه چيپس سرکه نمکي براي چيپس و پنير...آقاهه ميگه دلم نميخواد! سريع شروع به کار مي کنم...گوشت چرخکرده رو ميذارم توي مايکروفر تا يخ زدايي بشه...به آقاهه ميگم يه کم کمکم کن...ميگه خيلي خسته ام ... دلم ميگيره ميگم منم با تو اومدم خب...ميگه عيب نداره هيچ کاري نمي کنيم...تعجب مي کنم که گشنه اش نيست اما يادم مي افته که روزه بوده و سر افطار غذا خورده! با اينهمه قورباغه ي توي دلم ميگه نه...بايد به فکر خودت باشي! آقاهه ميگه ظرفا رو بذار توي ماشين خب...بهش ميگم خب تو بذار! بازم قبول نميکنه! آقاهه خيلي خستست و اينو مي فهمم...همه ي کارا رو مي کنم اما دلم نمياد که نگم بستني مي خوام! اونم نسکافه اي ... و دقيقه اي بعد آقاهه بيرون از خونست! فتوچيني رو به روش ماکاروني درست ميکنم اما دم نمي ذارم...سفره ي غذا آمادست و آقاهه مي رسه...با هم شام مي خوريم...ميريم سر کامپيوتر و يه سري عکس انتخاب مي کنيم براي بوم و آنتيک کاري...راجع به اين کار صحبت مي کنيم...دوره ي پيشرفته ي پتينه که همين استادم تدريس ميکنه حدود ۱ ميليون و سيصد تومنه...آقاهه ميگه ميخوام اسمتو بنويسم بري...اما من قبول نمي کنم...دلم نمياد اين همه هزينه کنم...اما آقاهه مصّره...مامان هم حرف منو قبول داره و ميگه بذار يه کم کار کني اونوقت...سعي مي کنم آقاهه رو راضي کنم...ميگه بعد از عيد برو...حالا ببينيم! کمي دراز ميکشيم...خستگيم در اومده...خوابم نمياد...آقاهه رو مجاب ميکنم که نيم ساعت بخوابه تا سرحال بشه...قرار مي ذاريم ساعت ۱۰ و بيست دقيقه بيدارش کنم...ميام سراغ کتاب " هزار خورشيد تابان " مشغول ميشم حسابي...از ساعت مذکور دقايقي گذشته و آقاهه رو بيدار ميکنم...شادابه...چاي مي ريزم و با شکلاتي که زن*دا*يي جان از مالزي آوردن مي خوريم...آقاهه نود مي بينه و من کتاب مي خونم...با مامان حرف مي زنم...گريه مي کنه...دلش براي باباش تنگ شده...ميگه نکنه اين پَرستاره کم کاري کرده بابام مرد؟! هي دلداريش ميدم...آقاهه سر تکون مي ده و براي مامان ناراحته...پَرستار پررو ديگه رفت...همون بهتر... ديگه بايد بخوابيم وگرنه صبح سخت بيدار ميشم...

-------------------------------------------------

و امروز ۵ آذر ماهه...از صبح سرحالي محسوسي دارم...از همه چيز لذت بردم...حتي از ايستادن توي اتوبوس!نميدونم به خاطر اين خوشحالم که فردا آخر هفته است يا نميدونم چي! توي ايستگاه دختري رو ديدم که بکوب داشت عربي دبيرستان رو مي خوند ياد خودم افتادم که چقدر شاگرد داشتم...امشب قراره بريم سينما...چارچنگولي...خواهري مي گفت خيلي بامزست...بعدشم يه شام و ديگه ميايم خونه...بايد فردا شب حتما بريم خونه ي مامان...بايد برم از بابا ورق طلاها رو بگيرم...دوست دارم کارامو ببرم ببينن...

-------------------------------------------------

شايد بازم تا عصر اينجا رو ادامه بدم...

 ------------------------------------------------

     باید تو رو پیدا کنم ، شاید هنوزم دیر نیست...

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 8:45 توسط سیندخت |

سیندخت 76

آلارم موبایل آقاهه به صدا در میاد...با خودم میگم کاش ساعت ۶ و نیم نباشه! نگاه به موبایلم میندازم...نه...فکر کنم ساعت چهاره! یادم می افته امروز دحوالارضه و آقاهه تصمیم گرفته روزه بگیره...خوش به حالش...به من میگه تو بخواب باید بری سرکار و من بی رحمانه می خوابم!

آلارم موبایلم آروم و ملایم می نوازه! مجبورم بلند شم اما نه ، یه ده دقیقه دیگه هم وقت دارم! تاخیرو می زنم و می خوابم...این بار دیگه باید بیدار بشم و میشم! سخته...سعی می کنم صدایی ایجاد نشه آقاهه از خواب نپره...آروم آروم به صورتم از کرم مرطوب کننده ای که دو هفته پیش خریدم و راضیم می زنم...سوييس فرمولا...بعد يه لايه ي ديگه نيوآ! يادم مي افته همکارم مي پرسيد : براي پوستت از چيز خاصي استفاده مي کني؟! و من گفتم نه ، اما قصدشو دارم ... و قصدم هم به خاطر راهنمايي هايي بود که از آزي جون گرفتم...اما هنوز نرفتم سراغ ماسک هايي که بهم معرفي کرد...شلوار لي واکسي که خيلي خيلي دنبالش گشتم و بالاخره از اصفهان خريدم رو مي پوشم...ژاکت شکلاتي رنگمو که خيلي دوستش دارم و مادرشوهري توي دوران عقدمون وقتي اومد خونه ي مامان اينا برام آورد و مي گفت از هند آوردن رو تنم مي کنم...هر کاري مي کنم نمي تونم روسري يا شال سر کنم...چون شب برمي گردم نگران ماشينهايي هستم که توي اتوبان مدرس بايد سوار بشم و به خاطر همين مي گم هر چي ساده تر بهتر ، برخلاف بقيه ي همکارا! مقنعه مشکي روي سرم خوابيده و مانتو پاييزه ي سياه رنگمو مي پوشم...آقاهه هميشه با بوي عطرم بيدار ميشه و ميگه خانومه ؟ نگفتم اينقدر بيرون مي ري عطر نزن؟! و من اين صدا توي گوشم زنگ مي زنه و بالاجبار مي رم سراغ جيوانچي هات و فقط کمي از اون به دست و گردن مي زنم...آقاهه بيدار نشده چون بوي اين عطر براش ناآشناتر از بقيست!آماده ام...اما هنوز وقت دارم...ميشينم روي مبل...به خودم فکر مي کنم...به خونه و زندگي...به اينکه سرکار مي رم...به همه چي...به اينکه چرا اينقدر امروز کسلم؟! دلم نميخواد از خونه دل بکنم...احساس مي کنم کمش دارم!بعد هزارتا سوال مياد توي ذهنم...مگه تو خودت نبودي که قبل از اينکه براي اولين بار بري سرکار حاضر بودي هر کاري باشه اما از اين رخوت در بياي؟ مگه گريه ها نمي کردي براي اينکه از خونه نشيني بدت مياد و طالب استقلالي؟ پس حالا چي شده که بدت مياد از کار کردن؟! دوست داري فقط مستقل باشي اما نري زحمت بکشي؟!! اين وجدانمه که هي به خودم نهيب مي زنه اما " خودم " هنوز خوابه...آقاهه خواب آلود میاد منو می بوسه و برام "وان یکاد" و "فالله خیر حافظا..." می خونه و برام دست تکون میده...ميام از خونه بيرون...يکي از خانوماي همسايه که توي اتوبوس با هم هستيم رو مي بينم البته اون منو نمي بينه و زودتر از من توي کوچه گم ميشه...مي دوم دنبال اتوبوس و خدا رو شکر مي کنم که براي اولين بار جا هست بشينم و نيازي نيست ۴۵ دقيقه سرپا بايستم!! خوابم گرفته...دو سه تا دختر هم سن و سال خودم بدجوري دارن شيطنت مي کنن...همه به اونا نگاه مي کنن...من به خودم که خموده شدم...آهنگ گذاشتن و دارن گوش مي دن...يادم مي افته آقاهه ام پي تري پلير رو گذاشته توي کيفم که راه طولانيه گوش بدم...آهنگ محبوب اين روزهام اولين موسيقيه...: تقدير شادمهر...گوش مي دم...گوش ميدم...و مثل هميشه که همراه شنيدن موسيقي به چيزاي خوب فکر مي کنم مشغول ميشم! مي رسم به ايستگاه آخر...پياده ميشم و ۱۰ دقيقه اي راه ميرم...سعي مي کنم شکممو بدم داخل تا ورزش شکم هم کرده باشم! يه ون ايستاده و بين اون همه جمعيت موفق ميشم سوار بشم...مي رسم سر کوچه محل کارم...با ديدن وسايل بدنسازي توي پارک و خانومايي که دارن ورزش مي کنن بازم به خودم ميگم خب تو که زود ميرسي معمولا،ده دقيقه هم از اينا استفاده کن...اما امروزم مثل بقيه ي روزا اينکارو نمي کنم! ميرم داخل...بسم الله مي گم تا روز خوبي داشته باشم...هنوز کارتم صادر نشده و مثل اين چند روز امضا مي زنم...همکارم اومده و کمي با هم حرف مي زنيم...اونم مي فهمه که چقدر امروز گرفته ام...ميام سراغ کارام...حوصله ي هيچ کاري ندارم و ياد ديروز که مي افتم خستگي مي افته توي جونم...آخه ديروز اصلا وقت خالي نداشتم...يه سره کار کردم...ميگذره زمان و ميشه الان! کم و بيش کار داشتم...آقاهه فهميده که بي حس و حالم...هي زنگ مي زنه ميگه شاداب باش! راستي ، يه سفارش هم گرفتم براي کار...اون آنتيک کاري فرشته که ديدين...اين بار براي مدرسه ي مادرشوهري...ميخواد هم تبليغ کارم بشه بين معلما و هم يه کار خوب بالاي سرش باشه...بابا الان بهم زنگ زد...رفته بازار بزرگ برام ورق طلا بخره...اميدوارم هموني باشه که استفاده مي کنم...دستش درد نکنه...دلم براش تنگ شد!

دستام خشک شده...کرم دستم تموم شده و يادم ميره بخرم...هر روز صبح به خاطرم مي آد که اونم ديگه ديره! تازه يادمون رفت واکسن مرحله ي آخر هپاتيت آقاهه رو هم بزنيم...سپرده توي موبايلم که امشب حتما بريم...راستي ، ما ۴ قسمت از سريال friends رو دیدیم...خیلی بامزه و خنده داره...باید بازم آقاهه دانلودش کنه...

خوابم میاد...چشمام سنگینه...

-----------------------------------------

کامنت آخر پست قبلیم خیلی بامزه است: شما اول تابستون سال آینده حا*مله میشید!! یعنی چی اونوقت؟!

-----------------------------------------

    تو تموم سختیا ، ببین چه آسون با توام...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:59 توسط سیندخت |

سیندخت 75+ عکس آثار سیندختی اضافه شد

مهمونی هم برگزار شد...شاید به نحو عالی...نمی دونم ولی تعریفات زیادی شنیدم!سینه ی مرغ پیچیده در نان تست خیلی خوشمزه شد ولی بسیار سخت حاضر شد! پختنش زمان و مخصوصا اعصاب زیادی می خواد! خورش مسما بادمجونو از روی دستور خاله خانم پختم و کلش تموم شد! همه به به و چه چه کردن!

بدن درد و کوفتگی شدید حاصل میزبان بودن ما بود! ولی با همه ی این حرفا ، صبح جمعه به پیشنهاد آقاهه رفتیم درکه! فکر کن...دیگه جنازم مونده بود برسه خونه از خستگی...اینم سیندختی خانم... و این ناهار رستورانی که ما از دوران آشنایی، وقتی رفتیم درکه ، فقط و فقط اونجا غذا خوردیم...و البته سرد نبود ولی سرمای ملسی داشت که با این گرمتر شدیم!به سرعت برق و باد اومدیم خونمون و من جزوه ی کلاس پتینمو برداشتم و رفتیم خونه ی مامان...

دیروز آخرین روز کلاسم بود...تنها کلاسی که تا پایانش بدون اینکه غیبت کنم ادامه دادم...دلم گرفت از اینکه تموم شد و بیشتر دلم گرفت از اینکه نمی تونم پروژه ی عملیمو انجام بدم...چون مستلزم چندین روز تمام وقت کارکردن روی محیطیه که توی خود آموزشگاه در اختیارمون گذاشتن و من دیگه نمی تونم این همه مرخصی بگیرم! خیلی غصه خوردم چون وقتی پروژه رو ارائه ندی مدرک هم نمیگیری! مدرکی که معادل فوق دیپلمه و مورد تایید برای ویزا!!! بگذریم از غصه های من بابت کلاسم پتینم! فعلا در حال سفارش گرفتنم! بابای آقاهه دیشب اومد خونمون و خیلی خیلی از کارام که همه رو آورده بودم خونه خوشش اومد...آقاهه که دیگه نگو! به قول خودش من نمی دونستم اینقدر با عکسشون فرق دارن! و خیلی خیلی ازم تعریف کرد! اولین سفارشو مامان آقاهه داده برای مدرسشون! امیدوارم بتونم خیلی خوب ادامه بدم...

امروز خیلی سرم شلوغه ... از صبح اومدم توی بلاگفا تا بنویسم اما کار ریخت روی سرم و فقط ثبت موقت زدم و الان که ساعت ۱ هست گفتم قبل از رفتن به ناهار بیام و یه چند خطی بنویسم...

اضافه شد:

این عکس دو تا از کارامه :
عکس فرشته زیبا رو  که رو بوم کار شد با ورق طلا و نقره که میتونه به جاش عکس خودتون با همسر-بی همسر- عکس بچتون و یا هر کسی که بخواین میتونه باشه.این تکنیک آنتیک کاری و ترکه...سفارشم قبول میکنیم.

عکس منظره که اینم هر منظره ای رو میتونم براتون کار کنم.اینم سفارش قبول می کنم.

سیندختی کاسب می شود

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 12:11 توسط سیندخت |