سیندخت 87+ پی نوشت مهم
آمدم شاید که بتوانم دلیلی برای ماندن پیدا کنم...شاید...
ساعت ۲ نیمه شب...۵شنبه...بیمارستان ا...خواهری تازه کلاس سومه...اما ۸ سال و ۴۵ روزگی خودش رو تازه تموم کرده...من برای اولین بار در زندگی ام گریه میکنم...
شاید قرار بود من معلم بشم با همه ی ذوق و شوقی که به تخته ی کوچک سیاه خودم داشتم و گچهای رنگارنگی که دنیایم را میساختند...شاید قرار بود پزشک بشم با دفترچه بیمه های تاریخ گذشته ای که دست خط ناخوانای طبابت منو به تن خودشون می دیدن...شاید قرار بود پلیس بشم وقتی بچه های کوچه را در تنها تفریح بیرون از خانه و کوچه ایم ، با دوچرخه هاشان ردیف میکردم و با کارتهای رنگی سبز و زرد و قرمز چراغ راهنمایی درست کرده بودم...شاید...
اما هیچ کدام اینها من نشدم!امروز همسری هستم که بزرگترین دغدغه ام حفاظت و نگهداری از کلبه ی کوچک ۵۰ متری ام است...همسری هستم که به بوی عطر عشق مَردم تمام تنم را آغشته کرده ام...و هنوز مادری نشده ام که سخت دلم برای این اتفاق می ترسد...
فرزندی هستم مثل ۲۵ سال گذشته که هنوز همان گونه برای پدر و مادرم میمیرم...و شاید اینروزها بیشتر...شاید این وقتها بیشتر قدرشان را میدانم...شاید با هر چروک کوچک زیر چشم مادرم ساعتها مچاله میشوم و فکر میکنم...شاید با هر خط ریز روی پیشانی پدرم لحظه های بسیاری بغض میکنم...شاید دلم میخواهد برایشان در هر دقیقه ۶۰ بار بمیرم...
خواهری هستم که هنوز خودم را وام دار محبتهای بزرگ منشانه ی خواهری میدانم که برایم همه چیز بوده...و از خدا عمر میخواهم و ثروت تا بتوانم معنویات و مادیات هدیه شده از جانبش را جبران کنم...
اما هنوز بنده ای نشده ام که باید...خدایا دستهای سبز قنوتم را بالا و بالاتر می آورم...میخواهم از عطر ملکوتت سیرابم کنی...مرا به کعبه ات دعوت کن یا رب العالمین...در این روز که بزرگترین نعمت را به من کادو دادی چیزی نمیخواهم جز بنده شدنت را...همین وبس...
--------------------------------------------
از غذاهای مهمونیم بازم نتونستم عکس بگیرم! فقط از ژله گرفتم اونم به خاطر اینکه سرم خلوت بود و مهمونامم نبودن!
اینم عکس ساعتم ...دوباره ساعتم!
هدیه ی خواهری و مامان و خاله رو هم هنوز عکس نگرفتم!با کلی عکس دیگه بازم میام!
--------------------------------------------
خام بمگذار مرا...
-------------------------------------------
پ.ن: ناراحتم...برای بابای ساره ی عزیزم دعا کنید...میدونم که دستهای سبز دعاتون از همین حالا رو به خداست...

