تبليغاتX
دو لقمه خاطره ی سبز!







دو لقمه خاطره ی سبز!

سیندخت74

  دستور نون سیردار اضافه شده است!!

با توجه به نظرات دوستان و صحبت با سرور سروران ، آقاهه ی گلم ، رای رو به سوپ شیر می دهیم! البته من خودمم عاشق سوپ شیرم اما خب خواستم یه کم شیک و پیک تر باشه...

------------------------------------

از امشب کدبانوگری را شروع می کنیم...به نظر شما من گناه ندارم آیا؟! از وقتی اومدم سر این کار جدیدم،خوشحال بودم که ۵شنبه ها تعطیلم! اما از هفته ی اول نتونستم تعطیلی ۵شنبه هامو اونجوری که دوست دارم حس کنم! اما بازم خدا رو شکر می کنم و امیدوارم اگه هم نمی تونم استفاده ی شخصی بکنم،به شادی بگذره و سلامتی...

------------------------------------

دیروز که نت گردی می کردم یه سری غذاهای خوشمل و خوشمزه و سیندخت کش پیدا کردم! یه نون سیردار هم بود که خیلی دلم می خواست درستش کنم و برای همین دیشب سر راهم به خونه وسایلش رو که اصلنم زیاد نیست تهیه کردم و نون سیردار عزیز رو آماده نمودم...به نظرم اشتها برانگیز خوبیه ضمن اینکه خیلی راحت هم هست و سریع درست میشه...گفتم بذارمش شما هم ببینید...: نون سیر دار!

------------------------------------

 در راستای راهنمایی های دوستای نازم مبنی بر اینکه دیگه ق ر ص نخورم ، و منم یه ماه نخوردم ( نگران نشید چیزی نشده هنوز!!!) و بازم با توجه به اینکه من همیشه در دوران م ا ه ی ا ن ه از درد زمین و زمان رو گاز می گرفتم!! و بازم با عنایت به اینکه دیشب یکی از همون شبا بود و من بعد از یه سال و نیم رجعت کرده بودم به دوران ما قبل ازدواج (!) دیشب رسما پدرم در اومد! آقاهه تا به حال منو اینجوری ندیده بود و خیلی نگرانم بود و هر چی بهش می گفتم این برای من یه عادت چند سالست بازم آروم نمیشد و هی می گفت سیندختی بیا بازم قرص بخور! نمیشه از همین الان بخوری ؟ می گفتم نه عزیزم نگران نباش...هیچیم نمیشه...و خدا بازم عمر بده به سازنده ی ش ی ا ف دیکلوفناک! یه ساعته آروم شدم و خوابیدم! هر چند هیچی از خونه بودنم نفهمیدم! و نتونستم در کمد دیواری رو تکمیل کنم...اما عکس سینی استیل کهنه و به درد نخوری رو که طرح چوب زدم رو براتون می ذارم علی الحساب داشته باشید...:سینی طرح چوب خورده!البته من قصدم این بود که دکوپاژش کنم اما یه سری مسائل و اشکالات به وجود اومد و این مدلی درآوردمش! زیرش همه ورق طلاست...نظرتونو بی رودربایستی بهم بگید...دوست دارم بدونم...ممنون...

---------------------------------------

دلم می خواد قدرت کتاب خونیم اونقدر بالا بره که بشم همون سیندخت قبل از ازدواج...اونی که کتابارو می بلعید و هنوز یکی رو نخونده دومی رو گاز می زد!! خیلی دلم می خواد...خیلی زیاد...

---------------------------------------

از یاس عزیزم که خیلی خیلی توی زحمت افتاد و برام کلی دستور غذا میل کرد یه دنیا ممنونم...دوست گلم حتما ازشون استفاده می کن...

نان سیردار:

نان باگت : به مقدار لازم

کره : مقداری

سس مایونز : به اندازه ی دلخواه

سیر : چند حبه

پنیر پیتزا : هر چی بیشتر بهتر!

طرز تهیه:

نان های باگت رو به اندازه های دلخواه می بریم و هر کدام را از قسمت عمودی برش می زنیم...روی قسمت داخلی هر قسمت ، کره می مالیم ... روی کره سس مایونز...بعد سیر رنده شده می ریزیم...( به نظر من میشه از پودر سیر هم استفاده کرد ) در آخر پنیر پیتزا باید کل سطح نان رو بگیره...بعد نانهای آماده شده را توی سینی چیده و در فر می گذاریم...فقط و فقط از گریل با آخرین درجه آن استفاده می کنیم...من توی مایکروفر هم امتحان کردم اما خوب در نیومد...وقتی پنیرها طلایی و قهوه ای ( مانند عکس ) شدن آماده است...به قول ساره ی عزیزم می تونیم روش آویشن هم بپاشیم...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 8:30 توسط سیندخت |

سیندخت 73

می رم و می آم...کمی خواب آلودم کمی سرحال...دارم به هدفهای بزرگتری فکر می کنم و می خوام خودمو بالاتر بکشم...

-----------------------------------------------------------------------------------

دیشب مهمون خاله ی آقاهه بودیم...بابابزرگ آقاهه تا چند روز دیگه هم تهران هستن و به همین مناسبت اونجا دور هم بودیم...بگذریم از اینکه خیلی سخت رسیدیم به خونشون!ترافیک دیگه اعصاب منو داغون کرده...کدوم عقل سلیمی می تونه باور کنه که ۴۰ دقیقه توی صف تاکسی (!) بایستی ؟ تازه صفی که بعد از تو حدود ۱۰۰ نفر آدم دیگه رو هم در برداره؟! چرا باید مسیر جردن تا دولت ۲ ساعت و نیم طول بکشه؟! این جوری زندگی کردن به خدا آدمو بیزار می کنه از هر چی لذته...نتیجه ی این همه خستگی این بود که من از ساعت ۸ و نیم چرت می زدم! خب حق داشتم! در راستای رسیدگی به بابابزرگ آقاهه (!) و خانومشون ۵ شنبه شب همه رو دعوت کردم...تا دیشب به آقاهه گفتم نمی تونم اینکارو بکنم...سختمه...اما اون می گفت آخه زشته خالمو نگیم...و من اذیت می شدم از این حرف...آخه من یه ماه و نیم پیش دعوتشون کردم!دلم می سوخت که خب من خالمو از عید تا حالا دعوت نکردم...یه جورایی عذاب وجدان گرفته بودم! اما خب دیشب در دقایق آخر ،به خاطر آقاهه ، جاری جان اینا و خاله اینای آقاهه و بابابزرگش اینارو دعوت کردم...بگذریم که خیلی تعارف کردن اما مهمون دارم!آقاهه خیلی ازم تشکر کرد...گفت خیلی خوشحالش کردم!و من از این کارم راضی ام! از حالا هم توی فکرم که چی کار بکنم...می خوام خورش مسمی بادمجون و گوشت با مرغ با نون تست که چند روز پیش توی سایت آشپزآنلاین پیدا کردم بذارم با پتاژ قارچ و سالاد کلم و جوانه...البه بین پتاژ قارچ با سوپ شیر شک کردم اگه تونستین نظر بدین...دنبال یه دسر خوب هم هستم...خانوم بابابزرگ برای اولین باره که میاد خونمون...

-----------------------------------------------------------------------------------

دیشب خواب بابادو رو دیدم...خیلی براش گریه کردم...خیلی...

-----------------------------------------------------------------------------------

پتینه رو هم اگه بتونم امشب روی در کمد حسابی کار کنم خوبه...دلم می خواد تا ۵شنبه بتونم تکمیلش کنم...البته خیلی از وسایلم توی کلاسمونه ولی باز میشه یه کارایی کرد! ممنون از تعاریفتون که هنوز ندیده ، منو هنرمند خطاب کردین! بهم وقت بدین عکس خیلی چیزا رو براتون میذارم!

-----------------------------------------------------------------------------------

انتهای ماه دوم از فصل من...پاییز کم کم دارد می رود و من هیچ برگ نارنجی خشکی را حس نکردم...ندیدم...با آن زندگی نکردم...من پاییزم را گم کرده ام...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:34 توسط سیندخت |

سیندخت72

با توجه به جوابهایی که گرفتم به این نتیجه می رسیم که اکثر خانومها با رضایت صد در صد کار نمی کنن بلکه بعضی شرایط هست که اونها رو سوق می ده به سمت مستقل شدن...راست می گین هیچ کسی نیست که بدش بیاد صبحها راحت بخوابه و مجبور نباشه توی ترافیک دنبال این ماشین و اون ماشین بدوه...هممون دوست داریم آرامش داشته باشیم مخصوصا که خانومها علاوه بر کار بیرون ، به محض رسیدن به خونه شیفت دومشون شروع میشه! امیدوارم روزی برسه که همه بتونیم برای خودمون کار کنیم و از کارت زدن و حساب کردن ثانیه ثانیه تاخیر ، خلاص بشیم!

کمی تا قسمتی روحیه گرفتم و این مرهون محبتهای  شماست...

دیروز به روال همه ی شنبه ها رفتم سرکلاس...کلاس پتینه ی عزیزم که یه جلسه دیگه بیشتر باقی نمونده! تنها کلاسی که اگه بزنم به تخته از بعد از عروسی ، تا آخرش رو رفتم! و از معدود کلاسهایی که در طول عمرم به این نتیجه ی مثبت رسیده! واقعا من چقدر دیر خودمو شناختم!! کاش از ابتدا سراغ همچین رشته هایی می رفتم! به قول آقاهه غصه نخور سیندختی ، تو الان یه پا هنرمندی و می تونی برای خودت کار کنی و لذت هنرتو ببری...راست میگه اصلا برام خسته کننده نیست...با اینکه از ساعت ۹ و نیم تا ۳ و نیم یه سره سر پا هستیم( اصلا نمیشه حین کار نشست! نه اینکه اجازه نداشته باشی!!! بلکه روند کار طوریه که مرتب ایستاده ای) و فقطم یه نیم ساعت وقت ناهار داریم که اونم همزمان با کار کردن طی میشه ولی خیلی بهم مزه میده...دیروز بعد از کلاس یه سری از وسایلمو زدم زیر بغلم و راهی خونه شدم...گفتم طفلی آقاهه ی من دلش پر می زنه برای اینکه یه ذره از کارای منو ببینه یا براش توضیح عملی بدم اما چون وسایل رو هر هفته نیاز داریم هیچ وقت نمیشد ببرم بیارم...اما دیروز بالاخره اینکارو کردم و سختی حمل و نقلشو به جون خریدم...یه خوراک لوبیاسبز و گوشت هم گذاشتم توی زودپز برقی عزیزم * که بپزه و کمی به خودمو خونه رسیدم و آماده ی اومدن آقاهه شدم...شب ، با همدیگه اول یه کم روی در کمد دیواری کار کردیم که آقاهه خیلی خوشش اومد و بعدش یه سینی استیل درب و داغون که کارایی نداشت از خونه ی مامان اینا کش رفته بودم و اونو طرح چوب زدیم...خیلی کیف داره که وسایل بدون کاربرد رو تبدیل به یه دکوری زیبا بکنی...حالا عکسشو براتون میذارم یادم رفت بگیرم...

* من زودپز لاوسانگ توی جهیزیه ام داشتم که خیلی خوبه اما خب من با در این زودپزا مشکل دارم و سختمه...ضمن اینکه روی گازه و حواست باید باشه...تا اینکه مامان آقاهه یه زودپز برقی (سمت راست عکسه! خیلی گشتم فقط این عکسو ازش پیدا کردم!!)خریده بودن از ب ا ن ه که خیلی تعریفشو می کردن...این بار که رفتیم پیششون یه دونه دیگه هم خریده بودن که خب به عنوان هدیه ی تولد دریافت نمودم! واقعا کار راه اندازه...یه خورش گوشتی رو در نهایت یه ساعت می پزه...مرغ رو ۴۰ دقیقه...و خوبیش اینکه هر چقدر می خوای خورشتت آب داشته باشه به همون میزان از ابتدا آب می ریزی و اصلا آبش کم نمیشه...خیلی راحت استفاده میشه...دوستش می داریم! اسمش هم jeepas (جیپاس) هست! اگه اشتباه ننوشته باشم...به درد خانومای کارمند خیلی می خوره!تازه پلوپز هم هست!!!چقدر تبلیغشو کردما!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 9:50 توسط سیندخت |

سیندخت 71

همیشه وقتی کار جدیدی رو شروع می کنم ، مخصوصا صبحها که باید زود بیدار بشم ، کلی به خودم بد و بیراه می گم ! : " آخه بیچاره ، بیکار بودی این همه خودتو اسیر کردی؟! از خواب بیدار شدن حالا هیچی...خانوم خودت بودی...هر موقع می خواستی کاراتو انجام می دادی...وقتت برای زندگیت کامل بود...از تفریحت لذت می بردی...آخه چرا خودتو محدود کردی؟ اینجوری می خواستی پیشرفت کنی؟ " و...و...و...معمولا هم وقتی به آقاهه میگم کمی نصیحتم می کنه و از مزایای کارم می گه و من سریع خوب میشم! اما این یه روال هفتگیه! سیکله...هی دوباره از اول شروع میشه و دفعات بعدی من دیگه روم نمیشه به آقاهه بگم! الانم توی اون سیکلم! خانومای کارمند شما همتون اینجوری هستین؟! تو رو خدا بهم راستشو بگین می خوام ببینم چند درصد از خانومای شاغل با رضایت خاطر کار می کنن؟ ضمن اینکه اینم بگین که آیا توی رشته ی تحصیلی خودتون فعالیت می کنین؟ از محل کارتون راضی هستین؟ موقعیت اجتماعی ای که کارتون براتون ایجاد می کنه و وجهه ای که به دست می آرین براتون رضایت مند هست؟ بگین ... می خوام بدونم ... هممون اینجوری به نتایج خوبی شاید برسیم!

دیشب رفتیم مهمونی جاری جان...دستش درد نکنه زحمت کشیده بود...

فیلم کنعان رو هم دیدیم...با چه بیچارگی ای! اگه بگم براتون خنده که هیچ گریتون می گیره! ما چون مدتها بود می خواستیم این فیلمهای در حال اکران رو ببینیم اما شرایط برامون جوری فراهم شد که اصلا نتونستیم به تفریح بپردازیم ، این باعث شد که خیلی از سینماهای خوب رو از دست بدیم...اولم دوست داشتیم کنعان رو ببینیم...همه جا رو گشتیم اما نشد...سینما آزادی هم تلفنش جواب نمی داد که بفهمیم این فیلمو داره یا نه و اگه آره چه ساعتی...برای همین متوسل شدیم به سینما گلریز ! رفتیم...چشمتون روز بد نبینه ! مثل این کلاسای ورزشی یا هنری هست که می گن در صورت رسیدن به حد نصاب تشکیل می شه، به ما گفتن اگه به حد نصاب رسید بلیط می فروشیم! یا للعجب! ساعت ۴ بود و ۴ و ربع سانس بود...اعصابمون خورد شد ... به آقائه می گم خب پای تلفن هم اینو بگین...تفریح چند تا آدم رو به هم می زنین که چی بشه؟ شونه هاشو میندازه بالا! نشستیم توی لابی تا ببینیم چی میشه...پاهای منو آقاهه به تناوب هی تکون می خورد و این نشونه ی استرس و عصبانیتمون بود...دو نفر آدم دیگه اومدن و این باعث شد به حد نصاب برسیم! تو رو خدا وضع ما رو می بینین؟! رفتیم توی سالن...عین پذیرایی یه خونه می موند! کلا ۱۵ نفر بودیم توی یه سالن ۱۰۰ نفره! خیلی خنده دار بود...تازه برامون وقت استراحت هم گذاشتن!!این دیگه جالب انگیزناک تر بود...خلاصه تفریحی شد برای خودش...یادم نره اینم بگم که " از فیلم هم بدمون نیومد...جالب بود..."

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 7:42 توسط سیندخت |

سیندخت70

زندگیه دیگه ، بالا و پایین داره...گاهی توی سراشیبی هستی گاهی توی سربالایی...مهم اینه که بتونی توی دست اندازا کنترل خودتو حفظ کنی...

حرفای پست قبل ، تموم دغدغه های این روزای منه...حالا یه ساعتی از شبانه روز کمتر بهش فکر می کنم و یه ساعاتی بیشتر...بازم توی این فکر کردنا اهمیت با اون نتیجه ایه که حاصل میشه...یعنی اگه واکنش مثبتی نداشته باشم که به درد نمی خوره...

اونقدر حرفاتون روحیه بخش بود که می تونم بگم الان خیلی خوبم...این جمله وصف حال واقعیه این لحظه ی منه و امیدوارم استمرار داشته باشه...

قبلنا که گله می کردم از زندگی و حوصله ی دقایقمو نداشتم خواهری می گفت : " سیندختی ، این حالات تو به خاطر اینه که خیلی در آرامشی...این یعنی که اوضاع همه جوره رو به راهه و مشکلی نداری...وگرنه گیر به زمین و زمون نمی دادی..." وقتی این اتفاقات در عرض این یه هفته افتاد به عمق حرف خواهری پی بردم...راست میگفت...من مدتی بود از آرامش زیاد ناآروم بودم! نمیدونم تجربه کردید یا نه؟ و صدالبته ناشکر اون لحظات...حالا هم خدا رو شکر می کنم و از داده و نداده اش ممنونم...من وقتی بابا دو سکته کرد یه خواب دیدم...یه خواب عجیب...البته یه دو سه ماهی از اون سکته اش می گذشت...خواب دیدم که بابا دو توی تابوت خوابیده...اما نمی ذارنش توی قبر...یه صدایی می اومد که می گفت : تا خودش نخواد نمیشه! تا مدتها پیش خودم نگهش داشتم...به هیچ کسی نگفتم...تا اینکه بابا دو بهتر شد و بعد از مدتی دوباره حالش بد شد...اون موقع گفتم...همه در بهت بودن...مامان گریه کرد...گفت خوابت راسته ، بابام زندگیو دوست داره... تا اینکه بابا دو پر کشید و رفت...مامان می گفت دو روز آخر همش می گفته : راضی ام...راضی ام... همه حالا دارن خواب منو عنوان می کنن و میگن حالا خودش خواست که رفت...این منو آروم می کنه...دلتنگیم از رفتنش نیست که خب خودش دوست داشت ، دلتنگیم مال برگای افتاده ی تقویمه...

با خودم گفتم بعد از ثبت نام ارشد ، هر روز توی اداره یه کم درس می خونم چون اتاقم ساکت و آرومه و وقت هم دارم...اما وقتی دیروز رفتم سر کتابام تا یکی رو بردارم بیارم شرکت ، دیدم عین خنگولا همه ی کتابای درسیمو آوردم به جز اونایی که مربوط به کنکوره ارشده!! تو رو خدا نابغه تر از من دیدین؟ حالا باید فردا که رفتم خونه ی مامان خانومی اینا بیارم...

 پریشب جاری جان برام یه عالم زرشک تازه آورد...دستش درد نکنه...هر شب جاتون خالی با آقاهه دلی از عزا در میاریم! الانم زنگ زده که : بابابزرگ ( بابابزرگ آقاهه دیشب اومده تهران) اومده تهران ، خواستم دعوتشون کنم گفتم شما رو هم بگم!! 

 پ.ن: توی پیوندهای روزانه یه لینک هست که یه فیلمه مربوط به تزیین هندوانه! خیلی راحت یاد میده...اگه دوست داشتید ببینید...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 12:47 توسط سیندخت |

سیندخت69

 

اوضاعم زیاد خوب نیست اما به روی خودم نمیارم...یعنی مجبورم که نیارم...وگرنه داغون تر میشم...مانتو پاییزه ای که خریده بودم و عکسشم گذاشتم یادتونه؟ دیروز داشتم با خودم فکر می کردم چرا هر چی کمربندشم سفت تر می بندم بازم گشاده! آقاهه گفت سیندختی این یعنی لاغر شدی! اما عقل خودم نرسیده بود!

دیشب خونه ی مامان بودیم...امروز مراسم هفت بابا دوئه...البته مسجد رو ۵شنبه گرفتیم...امروز همه می رن ملاقاتش...ولی من نمی تونم برم...یه هفته هست میام سرکار و دو روز مرخصی گرفتم ، راستش روم نمیشد دیگه چیزی بگم...برای همین دیشب تا ۱۲ کار کردم...خرماها رو تزیین کردم...حلواها رو شکل دادم...وقتی توی جمع هستیم شادم و عین خیالم نیست ، مخصوصا اینکه آقاهه ی عزیزم برای بهتر شدن روحیه ها خیلی کارا می کنه و جو رو عوض می کنه که خب توی حالات مامان هم بی تاثیر نیست...ولی همین میایم خونه هجوم افکاره که یهو پا می ذاره توی مغزم و می خواد داغونش کنه...این میشه که در سکوت گریه می کنم و شونه های آقاهه می شه تسکینم...دخترخاله جان که مدتها بود ازش دلگیر بودم این روزا فقط به من دلخوشه...هی بهم زنگ میزنه که کی می رم خونه ی مامان تا اونم بیاد...هی دوستم می داره! و دیشب یکسره می گفت تو نمیای بهشت زهرا من چیکار کنم؟ امیدم به تو بود...دختردایی بزرگام با مامانشون رفته بودن م ا ل ز ی و اصلا خبر نداشتن چه بلایی سر خاندانمون اومده! دیروز رسیدن...دیشب فهمیدن...نمی دونم در چه وضعی هستن...

از بس راه محل کارم طولانیه زمان زیادی دارم برای فکر کردن...برای دوباره همون سیندختی بشم که برگشت به گذشته داره...دلم خونه از این که هممون داریم دچار روزمرگی میشیم...از اینکه داریم محو میشیم و لای غبار لحظه ها گم شدیم...هر نشونه ای منو سوق میده به هزار و یک خاطره  ی ریز و درشت...اسم یه آژانس هواپیمایی منو فرستاد به روزی که تور کیش رو برای اولین بار به نیت تولد مامان ، گرفتیم...سه تایی رفتیم و کلی کیف کردیم...یادم افتاد توی سوئیتمون مامان با آهنگهایی که تلویزیون پخش می کرد ( طنز بود ) به طرز خنده آوری می رقصید...دلم پکید یه دفعه! یادم افتاد اون موقع من و آقاهه یه سال بود همو می شناختیم...یادم افتاد که من برای آقاهه سوغاتی نیاوردم و همه دعوام کردن! اما من اصلا به نظرم کار اشتباهی نبود!! فکر کردم که چقدر اون موقع ها سخت بود اما دغدغه هامون کوچیک...بزرگ شدن خیلی بده و این بزرگترین دردیه که من دوست نداشتم دچارش بشم...دیگه از اون همه لذت کوچیک که برای خودم دست و پا کرده بودم خوشحال که نمیشم هیچ ، حتی بهشون فکر نمیکنم! ماههاست لای دیوان حافظمو باز نکردم...کتابای شعرم دارن خاک می خورن...رمانهام دست نخورده باقی موندن...حالم داره از خودم به هم می خوره که این قدر بیخود شدم! دیروز آخرین روز ثبت نام ارشد بود...چون درگیر بودیم نتونسته بودم ثبت نام کنم...آقاهه طفلی رفت برام بخره اما گفتن ندارن و فرستادنش پست مرکزی...بهش گفتم نرو...اما رفت...گفت می خوام لااقل خیال نکنی از جانب من کوتاهی ای بوده...من کی می خوام دست از سهل انگاری بردارم؟ کمک می خوام...احساس می کنم اونقدر وقت برای زندگی کم دارم که به هیچ کارم نمیرسم...به اون همه آرمانی که داشتم...آره واقعا اسمشون آرمان بود نه آرزو...چون خیلی بزرگ بودن اما در نظر من کوچیک و دست یافتنی...ولی الان از هر کار کوچیکی می ترسم...اعتماد به نفسم زیر صفره...من حالم بده...بد...

منو ببخشید...دست خودم نیست...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 8:12 توسط سیندخت |

سیندخت 68

گذشت...دیشب مراسم داشتیم در مسجد و همه اومدن...قبل از مراسم ما ، یه مراسم دیگه بود که مربوط بود به یکی از اقوام رویا نونهالی...خانوم بازیگره که دیگه همه میشناسن...خیلیا رو دیدیم...شهرام ناظری...رضا کیانیان...محمد رضا گلزار...و...حیف که دل و دماغ نداشتم! البته اگه هم داشتم کار خاصی نمی کردم!

مدتها بود که برام سوال بود که چرا اینقدر زود خسته میشم؟ چرا درجه ی انرژی من اینقدر رو به پایینه؟! ببخشید مدت زیادی هم هست که خیلی خیلی زیاد wc میرم! تا اینکه وقتی توی قطار اصفهان به تهران بودیم خواهری دیگه کفرش در اومد!به زبون اومد که ای بابا از دستت خسته شدم چقدر می ری اونجا؟! بعد گفت باید آزمایش قند بدی! صبح جمعه که از خواب بیدار شدم مامان گفت قبل از صبحانه خوردن حتما قندتو چک کن...الهی قربونش برم که توی اون وضعیتم فکر من بود...از قضا دستگاه مامان آب شده بود رفته بود توی زمین! در صورتی که دیشبش مامان تست گرفته بود...خلاصه عمه ها هم می خواستن چک کنن ، آقاهه هم...اما وقتی دیدن پیدا نمیشه شروع کردن به خوردن! اما من مقاومت کردم! تا پیدا شد...اما نتیجه بد بود...اعصابمو به هم ریخت...قند ناشتای من ۱۴۵ بود! در صورتی که باید زیر ۱۱۰ می بود...شوهر خواهری گفت خوب صبحانه بخور ، ۲ ساعت بعد دوباره بگیر...توی این مدت دل توی دلم نبود...همش ناراحت بودم...احساس افسردگی می کردم...آقاهه هم با دایی هام رفت دنبال کارای بیرون برای مراسم و من تنها شدم...هی دلداریم می دادن که اگه هم اینجور باشه با قرص حل میشه و از این حرفا...۲ ساعت گذشت...مهمون اومده بود دیدن مامان...بازم گفت سیندختی برو چک کن...بازم حواسش بود...رفتم...گل از گلم شکفت...۱۱۱ بود...شوهر خواهری یه " خدا رو شکر " بلند بالا گفت! گفتم پس جواب صبح چی بود؟ گفت اشتباه شده! گفتم اگه این اشتباه باشه چی؟ گفت نه ، نیست! الان خیالم راحته ولی کم وبیش میگم اگه دومیه اشتباه باشه چی؟ قرار شده باز دو هفته بعد تست کنم...اصلا دلم نمیخواد قندی بشم!!!

مامان بزرگ فهمیده! یعنی بروز داد...اونم نه اونجور که انتظار داشتیم...به پرستارش گفته : این لباس منو چرا عوض نمیکنی؟ اونم گفته دیشب عوض کردم...گفته نه ، کسی که شوهرش می میره این لباسو می پوشه؟!! ما توی بهتیم...

اونقدر پیاماتون آرومم کرد که زبونم قاصره...از همتون ممنونم...روی گل تک تکتونو می بوسم و شرمنده ی محبت شراره ی گلمم که وبلاگشو به خاطر بابا دو ننوشت...خدا بردیای نازنین رو برات حفظ کنه الهی...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:45 توسط سیندخت |

سیندخت67

"بابا دو" رفت...خیلی آروم...خیلی راحت...به اون حدی که من نرسیدم ببینمش...اون قدر که همه دنبال تابوتش می دویدن...هیچ کسی به گرد پاش نمی رسید..."بابا دو" خسته شده بود...

دیگه "بابا دو" نیست...مامانی توی اتاق روی تخت خوابیده اما دیگه تختی رو به روش نیست...مامانی به گفته ی همه هنوز نفهمیده! اما من می گم می دونه...مگه میشه این همه آدم که سالی یه بارم شاید نمی اومدن ، هی بیان و برن و لباسهای مشکی بیداد بکنه و نفهمه؟! مامانی در مرحله ی انکاره...بهش گفتیم "بابا دو" توی اتاق بغلی خوابیده...بهش گفتیم حالش بد شده و دکتر اومده بالا سرش و برای همین بردیمش اون ور...مامانی توی چشماش ترسه...مامانی می دونه که همراه ۶۶-۶۷ ساله ی زندگیش دیگه نیست...

به من نگفتن...روز چهارشنبه آقاهه هی به من می گفت برو نهار بخور! من می گفتم هنوز ناهار آماده نیست ساعت ۱ میرم...رفتم...کلی با همکارام آشناتر شدم و گفتیم و خندیدیم...اومدیم بالا...به نماز ایستادیم...موبایلم هی زنگ می زد و دل من هی شور...آقاهه بود...گفت عصر کی تعطیل میشی؟ گفتم مگه تو نمی دونی؟ گفت چرا همینجوری پرسیدم...گفت بیا دنبالم بریم خونه ی مامان اینا! گفتم چرا؟ گفت خب حال "بابا دو" بد شده بریم یه سر اونجا...صداش مکث داشت...گفتم چی شده آقاهه ؟ هیچی نگفت...گفتم تو رو خدا به من بگو...سکوت کرد...اشکام چیکه چیکه ریخت روی میز...گفت خدا بهت صبر بده عزیزم...راحت شد...من نیازی به این حرفا نداشتم...من اصلا نمی شنیدم...من توی ذهنم فقط و فقط "بابا دویی" بود که صبح به صبح برای صبحانش ۲۰ تا لقمه می پیچید و می ذاشت دور تا دور بشقابش...بعد یه ساعت طول می کشید که بخوردشون! من "بابا دویی" توی خیالم می اومد که تا اذان صبح بیدار بود و بعد از نماز تازه می خوابید...من بابادویی یادم می اومد که تا پایان راهنمایی بعد از ظهرا می اومد دنبالم و از مدرسه منو می آورد...من اصلا "بابا دویی" توی ذهنم نمی اومد که یه ساله سکته کرده و زمینگیر شده...

سخته...خیلی سخته...سخته ببینی مامانت توی بهشت زهرا از بس توی شوکه نمی تونه گریه کنه و مرتب فشارش می ره بالا...سخته ببینی مامانت جیغ می زنه اما می گه نمی تونم گریه کنم...سخته ببینی مامانت بیهوش می شه و هی می افته...سخته...ما شاید نوه های خوبی براش نبودیم اما همه متاثر بودن از گریه هامون...من،خواهری،دخترخاله،دختر دایی کوچیکه ،حتی...من اشک بابامو ندیده بودم...

خیلیا اومده بودن...خیلیا که من به عمرم شاید ندیده بودمشون..."بابا دو" رفت...آروم بگیر "بابا دو"ی عزیزم...چقدر زود دلم برای " الحمدالله " گفتنات تنگ شد...چقدر زود...چقدر زود هوای " چطوری دخترم " گفتنات به سرم زد...چقدر زود دلم خواست سر به سرم بذاری...اذیتم کنی...بهم بگی تو آخه از وکالت چیزی سرت میشه؟! به خواهری بگی " دکتر بعد از این" ... "بابا دو" چرا یادم نبود که یه ساله اینا رو نمیگی؟! چرا یادم نبود؟ چرا...

ببخشید ناراحتتون کردم...باید آروم می گرفتم...نمی تونم باور کنم...اعلامیه رو می بینم اما وقتی اسمو می خونم باورم نمیشه...از محبتاتون ممنونم...ساره ی گلم از اینکه اینقدر مهربونی واقعا ممنونتم...محبتات خیلی قشنگه عزیزم...

الهی همیشه سلامت باشید...

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 9:22 توسط سیندخت |

سیندخت 66

امروز تنها اومدم...هر روز با آقاهه با هم از خونه در می اومدیم!( این هر روز که میگم در حیطه ی این دو روز نمی گنجه! قبلنا اینجور بود!!) اما خب این دو روز خودم بودم و خودم...من به علت دوری راه مجبورم زودتر راه بیفتم...گاهی توی ماشین خوابم می گیره...چرت می زنم...اما خب خودمو دلداری میدم که محیط کارمو دوست دارم...همکارام خوبن...هر چند کارم بازم در حیطه ی رشته ام نیست! و این  دیگه جا افتاده که هیچ کسی سر جای خودش نیست...امروز قرارداد یه ماهه ی آزمایشیمو هم بستم...از این همه سر وقت بودن خوشم میاد...

اما حالم گرفته است...وقتی به روال همیشه زنگ زدم به مامان دیدم بابا که گوشی رو برداشته صداش داره می لرزه...گفت حال بابابزرگم بده...مامان اومد با یه عالمه بغض سنگین...گفت به سختی نفس می کشه یادم رفت بپرسم اکسیژن وصل کردین؟ گفت ناخناش کبود شده...می گفت آخه بابامه! من اما مجبور بودم دلداریش بدم...با حرفایی که همیشه ازشون بدم میاد! خدایا خودت به خیر بگردون...

اوباما شد رئیس جمهور...آقاهه دو ساعتی دیر رفت سر کار برای اینکه حرفای این آقا رو گوش کنه...برای من اما فرقی نمی کنه...من آرامش می خوام! هر چند اون ور دنیا به من ربطی ندره اما آرامش من درگیر مرزهاست این روزها...آرامش من نه فقط ، آرامش ما...و این خیلی دردناکه...

گاهی گریزی که می زنم به سیاست حالم بد میشه...همون بهتر از اخبار دور بمونم...

فردا تعطیلم...و این خیلی برام لذت بخشه! در جواب ساره ی گلمم بگم که کلاسم رو از اول بهشون گفتم...گفتم چند تا شنبه ی دیگه هم نمی تونم بیام و قبول کردن...توی سرم هزارتا راهکاره برای بهتر استفاده کردن از کلاسی که دارم میرم...می خوام حتما فعالیت حرفه ای کنم...عکس کارامو می ذارم تو وبلاگ وقتی که تموم شد...شاید مشتری هم پیدا کردن!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9:36 توسط سیندخت |

سیندخت 65

بر مهربونیتون سلام!

خوشبختانه دسترسی به اینترنت هم وجود داره و تونستم در تنهایی روز اول خودم که تا نیم روز طول کشید از لطف زیادتون بهره مند بشم...

الانم جاتون خالی از ناهار و نماز برگشتم و متاسفانه حین خوندن نماز آرنجم با میز برخورد کرده و کلی درد دارم!  اما خدا خواست و یه دوست خوب توی بخش خودمون پیدا کردم...یه خانوم که عین خودم ساده است و ۱ سال و سه ماهه که عروس شده! وجه اشتراک زیادی داریم با هم و از این بابت خوشحالم چون توی بخشمون همه آقا هستند!

در مورد کارم هم بگم که بازم اصلا به رشته ام مرتبط نیست ولی محیطش خوبه! پس بازم رشته ی خودم چییییییی؟ نشد!

می خوام کارشناسی ارشد شرکت کنم و از خدا می خوام کمکم کنه مثل ببخشید آدم(!!) بشینم درس بخونم!این ببخشیدش هیچ ربطی به اون آدمه نداشت بلکه به خاطر جنبه ی توهینی جمله گفته شد!!

دیشب توی قابلمه ی مسی عزیزم یه خورش قیمه ی جانانه پختم که خیلی خیلی خوب از آب در اومد...

دیگه دیگه...فعلا حرفی ندارم اما خب این پست فقط جنبه ی اطلاع رسانی داشت!با پستهای گرانبهاتری میام خدمتتون!

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 12:49 توسط سیندخت |

سیندخت 64

اول از همه یه کف مرتب! بزن ! میگم برای چی...

زدی؟ خب...

سیندخت خانوم گل و گلاب از فردا صبح باید بره سرکار...به افتخارش...

راستش خیلی اتفاقی جور شد اما واقعا جاییه که خیلی خیلی دلم می خواست...نه اینکه از قبل بشناسمش اما وقتی وارد شدم کلی خوشم اومد و خواست خدا بود که بلافاصله هم منو قبول کردن! قرار بود از امروز برم اما خودم نخواستم تا بلکه یه کم به زندگیم برسم!

امروز رفتم برای مصاحبه و بعدش که همه چی به خوبی تموم شد به مامان زنگ زدم و گفتم جور نشد و اونم دلداریم داد و چون خونه ی خواهری بود اصرار کرد که برم اونجا ام زیر بار نرفتم! ولی نقشه ی پلیدی توی ذهنم بود! رفتم و یه جعبه شیرینی خریدم به مقصد خونه ی خواهری!وقتی وارد شدم و بابا جعبه رو دستم دید کلی خوشحال شدن و برام شادی کردن...دو ساعتی پیششون بودم...

دستاتونو زدید؟ خب ...بریم سراغ حرفای دیگه...

مسابقه ی نامرئی بودن من هم دعوت شدم...اما راستش اصلا نمی دونم اگه نامرئی می شدم چیکار می کردم! آخه اگه اینجوری بود از همه چی با خبر می شدم و این باعث میشد اعصاب فولادینم(!) دستخوش تغییرات بدی بشه...پس بی خیالش میشیم!

دیروز توی وبلاگ لیلا جونم خوندم که یه نرم افزاری هست نی نی آدمو به آدم نشون میده! معلومه که این چیزا برای بازی و سرگرمیه اما من و آقاهه رو دپرس کرد! یه بچه داشتیم ( یکی که نه با هر عکسی هزار تا!!!) که هیچیش به مامان و باباش نرفته بود!بور و بلنگ آلمانی که بود! برعکس من و آقاهه...سفید از نوع شیت و شیر برنج هم بود! بازم برعکس من و آقاهه...کک و مک هم داشت این هوا!!!تازه چشماشم ریز بود مثل دونه های عدس!بازم برعکس ما! تازشم سندروم داون داشت فکر کنم!خدایا نصیب نکن!خلاصه بد چیزی بود اما وقتی با آقاهه نشستیم توی عکسای برنامه کندوکاو کردیم دیدیم یه سری عکس بدون چشم(!) هست که برای همه از همونا استفاده میشه...بی مزه ها! مردمو سر کار می ذارن!

اینم اعلام کنم که نمیدونم توی محل کارم اینترنت دارم یا نه! اگه داشتم که فبها! اگه هم نه شبها یا عصرها که میام خونه وبلاگمو می نویسم و به شما هم سر می زنم...پس چی؟ نگران نباشید...هستمتون! باشید!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 15:43 توسط سیندخت |

سیندخت 63

سیندخت آمد!

جاتون سبز دوستای گلم...

سفر خوبی بود...همش پیش مامان و خواهری بودم...با اینکه می شد سه تا اتاق دو تخته بگیریم که همه با آقایونشون باشن اما اینکارو نکردیم! دو تا سوییت ۴ تخته گرفتیم و من و مامان و خواهری با گل دخترخواهری یه جا و آقایونو فرستادیم با هم خوش باشن! و اینکار کمک زیادی به نزدیکی دوباره ی من به مامان و خواهری کرد...مامان خیلی شاد بود و حس می کرد من بازم پیششم و من لذت می بردم...هر چند روز آخر اونقدر از نظر احساسی نسبت به آقاهه دچار کمبود شده بودم که وقتی خواست با بابا و شوهر خواهری بره بیرون و یه گردش مردونه داشته باشن به محض رفتنش بغض اومد توی گلوم و نمی تونستم کاری بکنم...به موبایلش اس ام اس فرستادم نرسید...زنگ زدم نشد...با بابا تماس گرفتم گفت همین الان برگشت! گفتم چرا گفت نمی دونم گفته حالم بد شد یهو! گفتم پس چرا موبایلش جواب نمیده؟ گفت توی هتله ، شارژ نداشته! کلیدو برداشتم رفتم توی اتاقشون دیدم روی مبله! نگران شدم که چرا اومده؟ الان کجاست؟ شال و کلاه کردم و همین خواستم از آسانسور پیاده بشم در باز شد و آقاهه اومد تو...وای...دیگه بغضم ترکید و خوب شد کسی نیومد داخل آسانسور...احساسم فوران کرده بود و هی بغلش می کردم...اونم هی میگفت سیندختی به خدا منم این چند روز دلتنگت بودم...خیلی زیاد...درسته خیلی بهم خوش گذشته اما از تو دور بودن سختم بود...

رفتیم توی اتاق و البته آقاهه رفت کلیدو گرفت از مامان که منو با چشمای اشک آلود نبینه! مامان نگران شده بود که چی شده؟! رفتیم توی اتاق و کلی با هم حرف زدیم...یه کم تخلیه شدیم...و رفتیم پیش مامان اینا...طفلی آقاهه به بابا گفته بود مشکل داخلی پیدا کرده و باید برگرده هتل و مجبور بود یه کمی نقش بازی کنه!!! خیلی بامزه بود...اون شب مامان گفت سفر خوبی بود اما اشتباه کردیم که سه تا ۲ تخته نگرفتیم...ولی من و خواهری گفتیم نه و اینجوری بیشتر پیش هم بودیم...اما مامان قبول نکرد و گفت از سفر بعد همه باید دو تا دوتا باشن...البته ما در طول روز همه با هم بودیم و فقط موقع خواب ظهر و شب جدا می شدیم...یعنی برای چای و صحبت و میوه و اینا با هم توی یه سوییت بودیم...خلاصه این یه بخش از سفر بود...

اصفهان بارونی رو اصلا ندیده بودم...کلی قشنگتر شده بود...خیس می شدیم و لذت می بردیم...جاهای دیدنی رو برای بار چندم دیدیم...کلی هم خرج اومد روی دستمون...من بارهای قبل که رفته بودم اصفهان این قدر ارزونی اجناس رو ندیده بودم! خیلی خیلی قیمتها خوب بود...آقاهه ی گلم یه کت تک خیلی ناز خرید با شلوار کتون خیلی خوب...خودمم خیلی دلم می خواست یه روسری سه گوش ضخیم بخرم که خب اونجا با گشتنهای بسیار تونستم پیدا کنم که خیلی خیلی خوب بود...البته روز اول از هتل پرسیدیم که کدوم خیابون بهترین اجناس و مراکز خرید رو داره...و اونام گفتن خیابون نظر!و هتل ما هم دقیقا نزدیک همونجا بود...تولد خواهری هم روز آخر سفر بود و شوهر خواهری یه جشن کوچولو توی کافی شاپ هتل گرفت... من هم وقتی خواهری یه کفش برای خودش انتخاب کرد که بخره اونو براش خریدم به عنوان هدیه تولد و مامان خانومی هم یه پالتو براش خرید...منم یه پالتو اونجا انتخاب کردم که خیلی خوشگل بود و مامان گفت با اینکه تولد تو ماه آیندست اما برای اینکه فرقی در هدایاتون نباشه جفتشو من حساب می کنم !که خب خوش خوشانمون شد!تازه توی میدون نقش جهان ،کلی از این قابلمه مسی ها دلم خواست که خب مامان خانومی اونجا هم برای ما سوغاتی خرید!!!و من و خواهری صاحب قابلمه مسی شدیم! البته نمی دونستم اینقدر گرونه و هم پای بهترین تفلونهاست!

از اونجایی که اتاق خواب ما فوق العاده سرده و جای بخاری گازی هم نداره باید یه بخاری برقی می خریدیم که اونم تو اصفهان خریدیم!!! چون قیمتش خوب بود و کم مصرف...البته مسلما تهران پیدا می کردیم ولی با توجه به سردی هوا و کار آقاهه که تا شب نیست بهترین راه همین بود که خریدیم...و چه خوب شد که خریدیم چون از لحظه ای که رسیدیم خونه روشنش کردم تا شب که آقاهه بیاد و بخاری گازی نصب کنه!دلتون نخواد گز کرمانی هم گرفتیم ( شرر جونم کامنتتو وقتی خوندم دیدم درست عمل کردم!!) اما خب چون با قطار می اومدیم دیگه جا برامون کم اومده بود...چمدون من و آقاهه هم که ماشاالله اصلا انعظاف پذیری نداره و به زور تونستیم مرتبش کنیم وبالای تختها جا بدیم...

دیروزم با اجازتون من کلاس پتینه داشتم که طبق قرار و گفته ی رئیس قطار ، باید ساعت ۶ و نیم حداکثر می رسیدیم تهران که با این حساب هم آقاهه به کارش می رسید و هم من به کلاسم...اما ساعت ۹ رسیدیم! تند تند اومدیم خونه و آقاهه دوش گرفت و منم حاضر شدم و رفتیم...البته خدا خواست و به سرعت به کلاسم رسیدم...اما از خستگی داشتم می مردم و هنوزم سر درد دارم...

پ.ن : گلی جونم پرسیده بود برادر آقاهه و خانومش چند سالشونه؟ باید بگم جفتشون متولد ۶۴ هستن!عروسی هم نگرفتن و الان یه ساله با هم زندگی می کنن ولی جاری جان ۴ ماهه که جهازشو آورده!

از همتون که به یادم بودین ممنونم...راستش فکر می کردم به خاطر داستان زندگیمون این مدت اینقدر دوستان بهم توجه دارن ولی خب عکسش بهم ثابت شد و من واقعا شرمنده ی همه ی مهربونیاتونم...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 11:10 توسط سیندخت |

پاتختی...

بعد از خوردن صبحانه ، مامان شاباشایی که دیشب برام جمع شده بود رو داد و من کلی خوش خوشانم شد...البته من و آقاهه اونقدر حساب کتابمون قوی بود که تا شب عروسی و دکتر و بیمارستانی که رفتم فقط پول داشتیم!دیگه ول معطل! و همه ی چشم امیدمون به پاتختی بود! ( چه پررو!) قبلا یه س و ت ی ن برای لباسم گذاشته بودم کنار که چون یقه اش خیلییییییی بازه بتونم از اون که دکلته بود استفاده کنم...اما هر چی گشتم پیداش نکردم! خلاصه راهی خونه خواهری شدیم بدون س و ت ی ن...اونجا هم کلی خنده و شادی و خواهری بنده ی خدا کل خونه رو صندلی چیده بود و تمیز تمیز و آماده...رفتم دور و بر خونشون بلکه جنس گمشدمو بخرم دوباره اما هیچ مغازه ای محض رضای خدا باز نبود!!برگشتم و اصلا نمی دونستم چیکار کنم! بهترین راه این بود که به دخترخاله جان زنگ بزنم که توی راه برام بخره و اون بنده ی خدا هم قبول کرد...

اصلا حس و حال هیچ کاری نداشتم بس که خوابم می اومد! با خودم می گفتم که یعنی چی که پاتختی می ذارن؟! عروس و داماد بیچاره خسته و داغون بازم باید یه جشن دیگه برگزار کنن!اونوقت تا به اون روز خودم بیشتر از عروسیا ، پاتختیا رو دوست داشتم!! من دست به صورتم که نزده بودم هیچ ، لباس تو خونه هم تنم بود که خاله اینا رسیدن! خیلی ضایع بود دیگه! خوشبختانه چیزی که برام خریده بودن اندازه ی اندازه بود و فوق العاده عالی...شروع کردم به آرایش و هر چی همه گفتن برو آرایشگاه نرفتم!خب حالشو نداشتم چیه مگه!؟ موهامم مامان خانومی تماما بابلیس کشیدن و گوگولیه گوگولی شدم با موهای فرفرکی! خیلی موی فرفری به من میاد! لباسمم پوشیدم و دیگه آقاهه و شوهر خواهری و بابا رفته بودن خونه ی مامان اینا...آماده بودم و دیگه مهمونا یکی یکی اومدن که اولیاش خانواده ی آقاهه ی گلم بودن...مادر شوهری و جاری جان و خواهر شوهری و خاله ی آقاهه...بعدم که خب همه اومدن دیگه!نمی دونم چرا همه عروس بیچاره رو یه جور خاصی نگاه می کنن! من که کلی خجالت کشیدم! مخصوصا اینکه نمی دونستن دیشبش هیچ خبری نبوده!!(بی ادب شدما نه؟!! )

خلاصه...همه جمع شدن و بنده بازم باید می رقصیدم! ای بابا...

تازه درخواست عربی هم داده شد و بازم مجبور شدم اون کارم انجام بدم...مامان و خاله هی می گفتن بسه بسه...نگران چیز دیگه ای بودن بنده های خدا...

رسیدیم به بخش خوش هدایا!

مامان و بابای آقاهه از قبل گفته بودن یه قالیچه دستباف هدیه می دن و ما اصلا فکر پول نقد نکرده بودیم...اما خب وجه نقد دادن که دستشون درد نکنه و خیلی کارساز بود...خاله خانومی من و دایی هام هم از قبل گفته بودن که پول بهتره و اینکارو کردن...دیگه تقریبا همه ی مهمونا ریالی برخورد کردن که کلی خوش خوشان ما شد! برای من برعکس خیلی از عروسا توی کمدی جمع نشد...یه سری چیزا مثل تابلوی عکس فوق العاده خوشگلی که دوست جونم برام گرفته بود و خیلی خیلی تناسب رنگ با خونمون داشت و یه تابلوی دیگه هم که " وان یکاد..." بود و واقعا نیاز بود و دیگه دیگه...آره یه همزن که خب من داشتم ولی با مخلوط کنم یه سره بود و بازم به دردم خورد...از همه مهمترم کادوی خواهری گلم و شوهرش بود...خواهری از قبل به ما گفته بود که می خوام سفر ماه عسلتونو من هدیه بدم...گفته بود خودتون بگید کجا...من و آقاهه بین کیش و شیراز مردد بودیم...چون بودجمون کاملا برنامه ریزی شده بود و می دونستیم که کم میاریم و نمی تونیم بریم کیش حسابی خرید کنیم و اصلنم فکر پاتختی نبودیم و همچنین به این دلیل که کیش اگه می رفتیم چون با تور بود نهایتا سه روز میشد قید کیش رو زدیم...اما...من همیشه دلم می خواست که توی اردیبهشت که فصل بهارنارنج هست برم شیراز اما هیچ وقت پیش نیومده بود! به آقاهه هم گفتم من و تو ارتباطمون با شعر شروع شد...بهتره که چون هر جفتمون عاشق حضرت حافظ و سعدی هستیم بریم زیارتشون...و اونم شدیدا قبول کرد!و خواهری هم قبول زحمت کرد و هزینه ی رفت و برگشت هواپیما و ۵ شب اقامت در یکی از بهترین هتلای شیرازو به ما هدیه داد...واقعا لطف بزرگی در حق ما کرد...

ما از اونجایی که خودمون برگزار کننده ی مراسممون بودیم از این ور اون ور وامو اینا گرفته بودیم...یه وام یه میلیونی هم آقاهه از اداره گرفته بود( آقاهه ی گلم الان بعد از یه سال و نیم بهت می گم که من می دونم که تو اونو از اداره نگرفتی و از شوهر خواهری گرفته بودی اما برای اینکه من ناراحت نشم گفتی از اداره!! دیدی چه خانومه ی کارآگاهی داری!!!) که گفته بود در دو قسمت که حداکثر تا تیرماه طول میکشه می پردازه...اما وقتی دیدیم که وجوه نقدی زیادی دریافت کردیم قلمبه یه میلیون رو دادیم که دیگه راحت باشیم و با خیال راحت بریم سفر...

مهمونا که رفتن...خاله ی مامان آقاهه می خواسته خونه ی ما رو ببینه که گفتن شب حدودای ساعت ۱۰ میان و زود میرن...ما هم ساعت ۸ به بعد بود رفتیم خونمون اما خب نیومدن!

فرداش هم مادرزن سلام بود و ما از قبل هدایایی برای مامان خانومی خریده بودیم که تقدیمشون کردیم...لباس و کیف خریدیم! مامان خانومی هم به آقاهه یه ساعت خوشگل دادن و به منم چایساز...

اینجا قسمت آخر ماجراست...پس فردای عروسی ما ساعت ۱۰ و نیم صبح پرواز داشتیم به شیراز...اما...نشسته بودیم توی فرودگاه و من به آقاهه گفتم ببین مونیتورا هیچ کدوم اسم شیرازو نداره...برو یه سوال بکن...سوال کردن همانا و بیچاره شدن همانا! گفتن پروزا کنسل شده!! و به مسافرای این ساعت اطلاع داده شده که با پرواز ۸ صبح برن! اما از آژانس کسی به ما خبر نداده بود!بیچارگی عظیمی بود...بهمون گفتن پرواز بعدی ساعت ۲ و نیمه! تازه اونم اگه بتونن برامون کاری کنن...طفلی خواهری کلی غصه خورد...آژانس با صحبتهایی که باهاشون داشتیم بالاخره قبول کرد که سهل انگاری کرده و منم گفتم تحت هیچ شرایطی نمی رم خونه و تا ۲ میمونم! آقاهه گفت آخه چیکار کنیم این همه ساعت؟!و موندیم! روزنامه ، مجله ، کتاب و هر چی شما بگید خوندیم! و بهتر شد که نرفتیم! چون یه عده دیگه هم بودن که می خواستن اون ساعت برن و اگه ما دو دقیقه زودتر نرفته بودیم سر وقت مسئولان جامونو به راحتی میدادن به کسی دیگه و می گفتن نشد! ناهار هم در رستوران سنتی توی فرودگاه خوردیم و ساعت ۲ و ربع بود که به ما گفتن بیاید کارت پرواز بگیرید! یعنی یه ربع قبل از پرواز! ما ۵ ساعت و نیم توی فرودگاه مونده بودیم!!!خاطره ی خیلی جالبی برامون به وجود اومد...اونم روز اول ماه عسل...

                                                   تمام شد!

دوستای گلم اینم از خاطرات سیندختی...بالاخره من و آقاهه ی گلم که روزشماری می کردیم بیایم زیر یه سقف با هم شدیم و الان یه سال و پنج ماه و دوهفته و چهار روزه که توی یه خونه با هم نفس می کشیم...خیلی سختیا کشیدیم اما خب می ارزید...بعد از عروسی هم خیلی اذیت شدیم چون خانواده ها توقعاتشون در بدو ازدواج بچه هاشون زیاده و ما بازم تحمل کردیم...

آقاهه ی گلم با دنیا دنیا عوضت نمی کنم...دوستت دارم و از خدا می خوام که همون جور که دست ما رو گرفت همه ی دوستای گلی که می خوان به هم برسن و احساس می کنن راه پر سنگلاخی دارن رو هم همیاری کنه...

خدا جون خیلی دوستت دارم...

با اجازتون ما امشب می ریم اصفهان...با مامان اینا و خواهری اینا...برای اولین بار با هم می ریم سفر...هم من هم آقاهه تا به حال ۴ دفعه رفتیم اصفهان اما خب این بار فرق می کنه چون اولین باره که با هم میریم...هر چند سرماخوردم و حال و روزم خوش نیست ولی از خدا می خوام کمکم کنه که بهمون خوش بگذره...

دیگه از این به بعد با روزمره هام در خدمتتونم!!

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 8:23 توسط سیندخت |

عررررروسی!"26

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 11:26 توسط سیندخت |