ببخشید که دیر شد...چند روز بود که درگیر بودم و نمی رسیدم بنویسم و یه روزم که بلاگفا اذیت کرد...ممنون از حضور گرمتون...
راستی دوست جونا،اگه لطف کنید هر بار که وبلاگمو باز می کنید روی لوگوی گمشدگان یه کلیک کنید خیلی محبت می کنید...راستش می خوام بیشتر از هر چیزی ببنیم این حرفا راسته یا نه!پس یادتون نره ها...
شبای قدر هم یاد تک تکتون بودم...الهی به همه ی آرزوهای قشنگتون برسید...
پاییز محبوب منم اومد...من دیگه غمی ندارم...پاییز...نرگس...شعر...عشق...
و اما ادامه :
تصميم گرفته شد و ديگه كاري نمونده بود جز اينكه بريم پيش خياطم…داشتيم آماده مي شديم و به آژانس هم زنگ زده بوديم كه ماشين بياد ، يهو مامان تلفن زد و گفت به خواهري گفتي بياد باهات؟! منم از بس گيج شده بودم تازه يادم افتاد كه اي دل غافل! سريع تماس گرفتم با خواهري و بهش گفتم حاضر بشه و بياد سر كوچه ي بنگاه…اون بنده ي خدا هم با اون وضعيت تند تند آماده شد و ماشين هم اومده بود و بعد از مدتي من و آقاهه و خواهري و مامان آقاهه رفتيم…
تا رسيديم به خياطي ، خانوم خياط شروع كرد به بوسيدن من و كلي تعريف كردن…اول فكر كردم شايد اشتباه گرفته اما وقتي نشوني هاي لباسمو كه براي عروسي و پاتختي خواهري برام دوخته بود رو داد فهميدم نه درسته! اينقدر از من به خوبي گفت كه ديگه شرمنده شده بودم آخه من فقط همون دو تالباسو داده بودم برام بدوزه و اون مي گفت مگه ميشه كسي رو كه قدمش خير بوده در زندگيم يادم بره؟! ميگفت از بعد از اينكه براي من لباس مي دوزه بلافاصله شرايط براش طوري جور ميشه كه كارگاه مي خره و خونه و اين حرفا…خيلي خيلي پيش مادرشوهر منو شرمنده كرد! پارچه رو خودم برده بودم…مدل رو هم از اينترنت انتخاب كرده بودم(لباسم دقیقا همین شکلی شد منتها رنگش طلایی مایل به بژ بود...)…گفت 75 تومن مي دوزه كه اونم قرار شد آقاهه اينا بپردازن…خلاصه…قرار شد براي اينكه لباسم خيلي باز بود يه شنل خوشگل هم براش بدوزه…از اونجا اومديم و ديگه هر كي رفت خونه ي خودش…اما خواهري كلي بعد از رفتن ما گريه كرده بود…مامان مي گفت انتظار داشته وقتي خونش روبه روي همون خونه ايه كه ما ديديم من مي بردمش ببينه…اينم گذشت…
رفتيم دنبال بقيه ي خريدا…كت و شلوار آقاهه رو سورمه اي گرفتيم…هنوزم به نظرم قشنگترين كت و شلوارشه و بيشتر از همه ي لباساش بهش مياد! اون موقع پيراهن كالباسي مد شده بود كراوات هم كالباسي و سورمه اي گرفتيم…كفشش رو هم خريديم و ديگه تقريبا آماده شد…منم مانتو رفتم از مينياتور بگيرم چون هميشه از مانتوهاي عجق وجق خوشم مياد اما واقعا ديگه خيلي خيلي عجق وجق بودن و از قائم دو تا مانتو خريدم و كفش و كيف و خلاصه بقيه ي مايحتاج!
جواب رتبه هاي كارشناسي ارشد هم اومد…آقاهه ي من توي رشته ي خودش رتبش 900 شده بود و نمي تونست كاري بكنه اما توي ايرانشناسي 28 شد و اين به احتمال 90 درصد موفقيتشو نشون مي داد…خيلي خوشحال بودم…خيلي…من تونسته بودم كاري كنم كه آقاهه قبول بشه هر چند هنوز مشخص نبود!
هنوز در بحبحه ي خريدامون بوديم كه بايد مي رفتيم محضر و وقت مي گرفتيم…هيچ وقت اون روزو يادم نميره…من يه مانتوي كوتاه صورتي با روسري صورتي تنم بود و رفتيم محضر حاج آقا… كه خواهري و دايي كوچيكه رو هم عقد كرده بود…يادمون نبود كه بايد شناسنامه ببريم!! تو رو خدا ببين…رفتيم وقت بگيريم براي عقدمون اونوقت شناسنامه نبرديم! البته آقاهه همراهش بود ولي من نه…همون اول كار هم نشستم روي صندلي بدون اينكه ببينم عينك آفتابي آقاهه روشه! و جيرينگ! شكستمش و آقاهه طفلي هم ناراحت شد چون خيلي دوستش داشت! حاج آقا از اول به ما بد نگاه مي كرد وقتي هم كه ديد شناسنامه نداريم بدتر شد! عكس هم مي خواست…گفتيم حاج آقا الان مي ريم مياريم عيب نداره!؟ با اكراه گفت نه…خيلي سريع رفتيم خونه ي ما و بدتر اينكه مامان اينا نبودن…آقاهه رو براي جلوگيري از حرفهاي احتمالي مامان بزرگ و بابابزرگ گذاشتم توي كوچه و دويدم توي خونه دنبال شناسنامه و برگشتيم محضر و حاج آقا برگه ي آزمايشگاه رو بهمون داد…اون روز قرار بود بريم بازم خريد بكنيم اما آقاهه اينكه دوبار رفتيم محضر رو بهونه قرار داد و گفت درس دارم و منم ناراحت شدم و هر كدوم رفتيم سوي خودمون!
ديگه دل توي دلم نبود كه نكنه جواب آزمايشامون به هم نخوره…داشتم ديووونه مي شدم از فكر…از خيال…از نگراني…آقاهه مي گفت نخورد هم نخورد ، ما كاري به جواب نداريم…اما مي دونستم كه نميشه…اينو ما مي گفتيم اما بزرگترا ديگه سر اين مورد كوتاه نمي اومدن...
روز آزمايش رسيد و آقاهه اومد خونمون دنبال من ِرنگ و رو پريده ! رفتيم و وقتي فهميدم كه من نبايد خون بدم كلي شادان شدم! هرچند از آمپول و اين چيزا نمي ترسم! بعدشم آقاهه ي طفلي نمي تونست اون يكي آزمايشو بده! يه جورايي از اينكه يكي داشت نگاهش مي كرد دچار استرس شده بود و هر چي تلاش مي كرد موفق نميشد…رفتيم تا سوپر ماركت و كلي نوشيدني خريديم و خورد و بالاخره موفق شد…بعدشم گفتن بريد سر كلاس كه يه كلاس مسخره بود با حرفايي كه همشو توي كلاس تنظيم خانواده شنيده بوديم! بعد از كلاس هم جواب آماده بود…ديگه حالم داشت از استرس به هم مي خورد…وقتي آقاهه جوابو گرفت ديديم داره با اخم مي خوندش! بعد يه نگاهي كرد به من…سيندخت به هم نمي خوريم!جفتمون تالاسمي داريم! منم داشتم پس مي افتادم اما ديدم كه اذيتم كرده! خلاصه اون لحظه براي من از همه ي لحظه ها آرامش بخش تر بود…رفتيم يه جگركي بود همونجا و كلي جگر و قلوه خورديم و خوشحال برگشتيم…يه ماه وقت داشتيم عقد كنيم…بايد جوابو مي برديم پيش حاج آقا و اينكارو كرديم و حاج آقا وقت برامون گذاشت: اول تير ساعت 7 بعد از ظهر…سالن رو هم 24 تير ماه گرفته بوديم…ديگه بايد منتظر مي مونديم تا روز موعود…
اين وسط همه در وضعيت آماده شدن به سر مي بردن…يه روز مامان آقاهه با هواپيما اومد و عصر رفت به خاطر كار خونه و يه ساعت هم مهمون ما شد و خريدا رو ديد…برام چادر مشكي هم آورده بودن…
تولد آقاهه شد و براش يه پيراهن خوشگل آستين كوتاه خريدم كه هنوز كه هنوزه با اينكه خيلي پوشيده اما نو مونده…پارچه ي شلواري هم داشت و اونم دادم براش دوختن…
از روز و شبا مي پريديم…تا اينكه شب موعود رسيد…به آقاهه اس ام زدم كه مطمئني مي خواي با من ازدواج كني؟! جواب اون اس ام اسو هنوز دارم كه گفت مطمئنم كه تو همه ي وجودمي و هميشه دوستت دارم و خواهم داشت…يادش بخير…شب پرالتهابي بود…همش نگران بودم كسي خراب نكنه! قرار بود خاله و شوهر خاله بيان…بابابزرگم هم از اومدن سرباز زد و دايي بزرگه هم همچنين…
شايد باور كسي نشه كه من دو ساعت قبل از عقدم به اندازه ي هزار سال گريه كردم كه هيچ كسي دوست نداشت بياد محضر! البته بهونه هم مياوردن كه ديگه حوصله ندارم به اون فكر كنم!
محضر نزديك خونه ي خواهري بود و رفتيم اونجا و آقاهه هم اومد…مامانش اينا هم بعدا مي اومدن اونجا و با هم مي رفتيم…موهام خيلي بلند شده بود شايد تنها باري بود كه اونقدر مو داشتم…تا نزديك كمرم!مشكيه مشكي…با ابروهاي پهني كه مامان هميشه برام مرتبشون مي كرد…يه مانتوي سفيد با شلوار سفيد و شال سفيد مشكي و صندل نقره اي…آماده بودم…خانواده ي آقاهه با خاله بزرگش اومدن و خاله كوچيكه يه سره مي اومد محضر…
من و آقاهه با هم راهي شديم…ديگه لحظات آخر بود…آقاهه خنده از روي لباش نمي افتاد…يه سره داشتم دعا مي كردم…همون دخترداييم كه با هم يه سال قهر كرديم برام اس ام اس زد…ديگه با هم شده بوديم مثل قبل…دوست جونم…همه در انتظار بودن…يكي از دلايلي كه خانواده و فاميل من روز بله برون ناراحت بودن اين بود كه مي گفتن همونجور كه توي بله برون خواهري ، خانواده ي داماد خودشون مهريه رو اضافه كردن ، خانواده ي آقاهه هم طور نميشد اگه اينكارو مي كردن يا به هر حال يه چيزي اضافه مي كردن به خاطر حسن نيتي كه خانواده ي ما براي مهريه نشون داده…وقتي حاج آقا داشت مهريه و شروط ضمن عقد رو مي خوند آقاهه گفت حاج آقا يه حج تمتع هم اضافه كنيد…برام ارزش مادي مطرح نبود اما از اينكه آقاهه اينكارو كرد خوشحال شدم…ساعت 7 و 20 دقيقه من مهم ترين بله ي زندگيمو به آقاترين آقاهه ي دنيا گفتم…خواهري بهم پول داد خاله هاي آقاهه سكه دادن و خاله ي خودمم پول…البته ديگه اونجا لازم به اين كارا نبود چون ما عقد تشريفاتي هم مي گرفتيم…آقاهه هم زيرلفظي بهم سكه داد! از قبل بهش گفته بودم يادت نره اينكارو بكنيا! توي فيلممون معلومه كه دارم بهش مي گم بده ديگه!!!!! واي خيلي خنده داره!
مامان فشارش بالا رفته بود و رنگ قرمز صورتش اينو داد مي زد…اينقدردعا كردم كه حد نداره…بعد از عقد و مال هم شدن هميشگي ما ، مامان اينا و خانواده ي آقاهه ما رو رها كردن و خودشون رفتن ، چون خانواده ي آقاهه كه مسافر بودن و مامان اينا هم گفتن برين خوش باشيد…ما هم يه راست رفتيم دربند…احساس سبكبالي مي كردم…احساس پيروزي…
ادامه دارد...
پ.ن: دوست گلی سوال کرده بود راجع به قسمتهای ۱ و ۲ و۳ آشناییمون...عزیزان اگه توی آرشیو موضوعی ، گزینه ی از آشنایی تا با هم شدن رو بزنید همه ی مظالب میاد...