تبليغاتX
دو لقمه خاطره ی سبز!







دو لقمه خاطره ی سبز!

...

باید قسمت عروسی رو بنویسم اما اجازه میدید بعد از امروز؟!یه جورایی دوست دارم این قسمتو با دقت تر بنویسم و الان نمی تونم...

با اجازتون فردا صبح علی الطلوع!من و آقاهه مسافریم به دیار همسر جون گل و گلابم...الانم بنده شدیدا باید آماده بشم چون کلاس پتینه دارم...کلاسی که خیلی خیلی دوستش دارم و فوق العاده از کارهایی که انجام می دم لذت می برم...می خوام بعد از اتمام دوره حتما کار کنم! چیه مگه؟! این همه دنبال کار گشتم بیخودی بود! باید برای خودم کار می کردم که خب اینم راهش!

۵شنبه پس از مدتها که می خواستیم اینکارو انجام بدیم ، رفتیم انجمن ترانه...اما اصلا خوشمون نیومد...مخصوصا اینکه یه عده آدم نقاد (!) به قول خودشون اونجا هستن که از زمین و زمان ایرادای بنی اسراییلی می گیرن...جوشونو دوست نداشتم...اصلا...

دیروز صبح بعد از اوووووووووووووووووووووووووووه سال(!) رفتیم جمعه بازار...خیلی بهم چسبید...یه مانتو از این نازنازیا که فقط اونجا پیدا میشه خریدم...خیلی دوستش می دارم...شب هم که رفته بودیم خونه ی مامان خانومی اینا ، همه کلی ابراز خشنودی کردن و بیشتر خوشم اومد...راستی دیشب چقدر شب خوبی بود...خیلی وقت بود مامان اینقدر نخندیده بود و من روی ابرا بودم...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 8:26 توسط سیندخت |

دوران عقد-جهازبرون "24"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 9:56 توسط سیندخت |

دوران عقد-جهازبرون "23"

اول این عکس لباسم برای جشن برادر آقاهه...البته توی عکس خیلی بد افتاده ها...توی تن خیلی نازه...

خیلی حال بابابزرگم بد بود...نگرانی توی چهره ی همه داد می زد...تقریبا همه با اینکه خیلی دوستش داشتیم می خواستیم با این باور کنار بیایم که امکان هر جور اتفاقی هست! اما...اگه خدای نکرده طوری می شد این وسط تکلیف عروسی ما با اون همه هزینه که دیگه اصلا برامون مقدور نبود دوباره انجام بدیم چی می شد؟! یه روز این موضوع با من و من توسط من و خواهری پیش مامان مطرح شد...خودش از ما دو تا نگران تر بود...اما من حرف آخرو زدم : اگه اتفاقی بیفته ما دیگه نمی تونیم عروسی بگیریم...همه چی تموم میشه و ... دیگه بقیشو نتونستم بگم...قورت دادم! مامان خیلی غصه می خورد و شب و روز دعا می کردیم...

مثلا عید بود! نه خوشی ای نه شادی ای و البته اینا طبیعی بود چون مادر من و خانوادش داغدار خالشون بودن و دید و بازدید معنایی نداشت...اما آقاهه یه سره به من غر میزد! هی می گفت من نرفتم پیش خانوادم که پیش شما باشم اما اصلا انگار نه انگار که عیده! دلم گرفت...دلم پوسید...اوایل حق رو بهش می دادم اما مگه دست من بود؟ من می تونستم تنهایی پاشم بگم باید بریم خونه ی این خونه ی اون!؟ نه نمی شد...رفتن به خونه ی خاله و دایی هام اصلا به عزادار بودن ربط نداشت بلکه به خاطر مریضی بابابزرگم بود که خیلی حالش بد بود...کسی حوصله نداشت خب...

یه روز با هم رفتیم درکه...ما زیاد درکه می رفتیم اما الان از اون روز تا به حال نرفتیم!!! ناهار خوردیم و کلی کیف کردیم و یهو دلم بدجور شور افتاد...هی تلفن زدم خونه کسی جواب نداد تا اینکه موبایلم شارژ خالی کرد و نشستیم توی ماشین و موبایل آقاهه به دست به خواهری زنگ زدم که گفت بابابزرگ بیمارستانه...زنگ زدم به دایی بزرگه و برام توضیح داد که چی شده...خلاصه هل و ولای عظیمی بود!

تو این هاگیر واگیر ما باید به کارامونم می رسیدیم...دنبال کفش برای من و سفارش کارت و غیره...یادم رفت بگم که سر کارتای عقدمون که خیلی هم ناز بود و چون دو تکه اش کردم و چسبوندم توی آلبوم نمی تونم عکسشو بگیرم بذارم ، آقای کارت فروش یه اشتباه بسیار بزرگ کرد و اونم این که اسم آقاهه رو اول نوشته بود بعد اسم من! همیشه توی همه ی کارتا اول اسم عروس هست! من توی کارت فروشی بودم منتظر که آقاهه بیاد و دیدم اینجور شده و کلی اعصابم خورد شد و به مامان زنگ زدم و گفت باید دوباره چاپ بشه و آقاهه هی می گفت خب مگه چه ایرادی داره!؟ با همه ی اینا بالاخره دوباره چاپشون کردیم و الان یه عالم کارت خونه ی مامان از عقد ما مونده که همه اشتباهیه!!داشتم می گفتم...

پرو لباسم هم زمانش رسید...اولین پرو...استرس عجیبی داشتم...با خواهری و مامان و آقاهه و شوهر خواهری راه افتادیم! البته دو تا آقایون برای این اومدن که ما رو برسونن! رسیدم در مزون دیدم بسته است! خون خونمو می خورد و زنگ زدم به موبایل یکیشون و گفت دیر اومدی! در حالی که به ما گفته بود ۳ بیاین و من یه ربع به ۳ اونجا بودم...به دلیل استرسها و اضطرابهایی که ناخودآگاهم دچارش بود اونقدر داد سر زنه زدم و اونقدر عصبی باهاش برخورد کردم که هیچ کسی جلودارم نبود! ۲۰ دقیقه بعد جلوی مزون بودن! مامان می گفت نباید با اینا لج کنی لباست دستشونه و این حرفا! رفتیم بالا و لباسو آورد و سو*تینی که من خریده بودم رو رد کرد و راست هم می گفت س ی ن ه ه ا م و عین متکا نشون میداد!!!!!!با س و ت ی ن خودشون امتحان کردم عالی بود...کارای دستش همه مونده بود اما دوخت بدنه ی لباس بی عیب و نقص بود و اندازه ی اندازه...کلی کیفور شدم! بعدشم آقایونو راهی کردیم که برن و خودمون یه کم شروع به گشتن کردیم...یه صندل ساده ی سبز خریدم برای لباسی که می خواستم جهاربزون بپوشم...لباسمم فوق العاده ساده بود...یه پیراهن حلقه ای از جنس کتون نرم که سبز یشمی بود دو تا جیب هم بغلاش داشت و دیده نمیشد...بلند بود و یه چاک گنده هم داشت! از بازار رضا خریده بودم و خیلی دوستش داشتم و هنوزم دارم! اومدیم خونه و دیگه منتظر روزها بودیم که بگذرن...من توی یه دفترچه برای خودم روزشمار درست کرده بودم اگه یادتون باشه اون موقع ها من کامپیوترم خراب بود و اصلا هم میل به درست کردنش نداشتم و عادت کرده بودم به نداشتنش! و کاش که درستش می کردم تا التهاب های اون روزا رو برای خودم ثبت کنم...

قرار مهمونی جهازبرون رو هم گذاشتیم...عروسی ۲۰ اردبیهشت بود وجهازبرون ۷ اردیبهشت! به همه هم اعلام کردیم...مامان به مامان آقاهه زنگ زد و گفت هر مهمونی رو دوست داره دعوت کنه و مامان آقاهه هم گفت نه کسی نیست فقط خودمم و ... ( اسم جاری جان!) چند روز مونده به جهاز برون و خواهری یه مهمونی گرفته بود برای دوستاش و منم باید می رفتم...از صبح اونجا بودم و همون روز آقاهه به من گفت خودت زنگ بزن به جاری جان و دعوتش کن! داشتم منفجر می شدم! گفتم به من چه؟ مگه مهمونی مال منه؟ مال مادرمه...و اون هم جزو مهمونای مامان تو هست و خودش باید بگه...دلیلی نداره و اونم هی اصرار و اصرار که آره اگه نزنی میگن سیندخت مشکل داره و اینا...هی با این حرفا منو ترسوند این آقاهه! من نه اینکه بترسم بلکه از بس دیگه اعصابم خورد شده بود و این بحث هی داشت به تناوب تکرار میشد دیگه حوصله نداشتم حرف بزنم و دلیل بیارم...گفتم اینا به من مربوطه خواهشا بی خیال شو...تلفنو قطع کردم و هی فکر کردم اگه می خواستم به خواهری بگم صددرصد نمیذاشت بزنگم...اما...بازم به خاطر آقاهه...اس ام اس زدم به برادر آقاهه و ازش شماره ی خانومشو گرفتم...هر چی زنگ زدم برنداشت...آخر سر اس ام اس زدم و اینجوری دعوتش کردم!

یه روز مامان،خانومی که خونشون کار می کردو آورد خونه ی ما و اون تمیز کرد و موند سرامیکای هال...که اونم دو تایی با مامان حسابی شستیمشون!

وسایل بزرگ من مثل یخچال فریزر و گاز و ماشین لباسشویی و مایکروفر و اینا از قبل وقتی خریداری شدن یه سره اومدن به خونه دوتاییمون! سرویس تخت و کمد و مبلمان هم که یه سره اومده بود اونجا و مونده بود وسایل دیگه...یه روز قرار شد ماشین بگیریم و همه رو با هم ببریم که شوهر خواهری گفت ۱۰ بارم شده با ماشین من می بریم برای چی آقاهه پول بار بده؟! و من و خواهری رو بردن گذاشتن خونه تا دیگه جا توی ماشین نگیریم (!) و خودشون هی رفتن و اومدن! البته یه سری قبلش بابا نیسان گرفته بود و فرش و میز مبلم که بعدا آورده بودن و چیزای گنده تر رو برده بودیم...وای چه حالی میداد همه ی وسایل نو...تند و تند هم از جعبه ها در می آوردیم و اشتباهات بزرگی هم مرتکب شدیم! مامان خانومی مونده بود خونه و دختر خواهری رو نگه می داشت برای همینم ما که تجربه نداشتیم همه ی کارتنها رو انداختیم بیرون! ضمن اینکه یادمون رفت ضمانت نامه ی مایکروویو روی کارتنش بود! و خیلی اشتباهات دیگه! خونه داشت شکل می گرفت و فقط یه نظم آخر سر می خواست!

یه روزم پرده ها رو که از قبل با مامان سفارش داده بودیم آوردن و بابا خودش به روال همیشه که پرده هامونو نصب می کنه خواست اینکارو بکنه اما مگه میشد؟! تمام دیوارها و حتی سقفهای اطراف پنجره آهن بود! هیچ جوری نمیشد که میل پرده نصب بشه...هنوزم که هنوزه نمی دونم بابا چطوری بعد از چند ساعت پرده ی اتاق خوابو نصب کرد! البته وقتی بخوام بشورمش برای عید (آخه هنوز کثیف نشده!!) می فهمم!

رسید روز جهازبرون و خواهری آقاهه هم نیومد به این بهونه که سرماخورده اما همون روز رفته بود تولد و من این موضوع هیچ وقت یادم نمیره!

مامان کلی ساندویچ الویه درست کرد و ظرفهای یه بار مصرف رنگی و خوشگل هم خریدیم...میوه و شیرینی هم آماده بود...

مهمونا یکی یکی اومدن...

                                                                                           ادامه دارد...

(آقاهه میگه خوب از جاریت بد میگیا! و بعدش می خنده...اینو وقتی میگه که از اداره تا خونمون داریم پیاده می ریم و یهو گشنمون میشه و می ریم سراغ مرغ بریون و در حین خوردن بهش می گم خدا وکیلی تو ببین من اغراق کردم؟ اصلا قصدم بدگویی بوده یا واقعیت رو فقط بازگو کردم؟ سرشو تکون میده که آره راست میگی...

یادتونه روزی که مامان اینا اومدن گفتم می خوام غذای مخصوص شهر آقاهه رو هم بپزم؟! از صبح زود کلی براش زحمت کشیدم...حتی آقاهه هم زودتر از سرکار اومد که ناظر این غذا باشه...عالی شده بود...اما نیم ساعت مونده که سفره بیندازم می دونین چی شد؟! در ظرف نمک باز شد و یه خروار نمک ریخت توش! و تا من بخوام همه رو در بیارم حل شد و حال به هم زن ترین غذا شد! داشتم می ترکیدم از ناراحتی...مامان و خواهری سریع سیب زمینی نصف کردن انداختن توی غذا اما نشد...آخر مامان یه کم آبشو کم کرد و آبلیمو و اینچیزا زد که بهتر شد...البته آقاهه خواست بره از بیرون بخره ولی مامان و خواهری نذاشتن...خدارحم کرد به من در چند مورد:یکی اینکه غذاهای دیگه هم پخته بودم مثل ته چین مرغ و بادمجون شکم پر و دو اینکه برنجم رو کم نمک پخته بودم!البته همه خوردن و بابا حتی نمک هم زد!!!! کروکت سیب زمینی و اون کوکو رو هم نپختم! دستورشونو ولی براتون میذارم...)

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 9:23 توسط سیندخت |

دوران عقد "22"

بالاخره اون روز هم گذشت با همه ی ناراحتیاش! آقاهه به مامانش گفت که فلانی اینجور برخورد کرده و مامانش هم گفته بود به مرور رفتار همدیگه دستشون میاد!

ما برای اول فروردین بلیط داشتیم به طرف م ش ه د...طبق معمول همه ی عیدها ، دایی ها و خاله و برو بچه ها خونه ی ما بودن...به خاطر مامان بزرگ و بابابزرگ...اما اونا هنوز بودن و ما باید می رفتیم فرودگاه...شب رسیدیم هتلی که از قبل رزرو کرده بودیم و آقاهه هم از تهران به من گفته بود که دیگه شب پیش شما نمی مونم بلکه می رم پیش مامانم اینا...فردا هم که روز جشنه و باید در خدمتشون باشم! در نتیجه بیرون سالن می بینمت! منم قبول کرده بودم...آقاهه بعد از جاگیر شدن ما با گرفتن کت و شلوار و پیراهنش رفت...

ما هم خیلی خسته بودیم و سریع وسایلو جابه جا کردیم و تقریبا بی هوش شدیم!

صبح زود بیدار شدم چون از تهران وقت برای آرایشگاه گرفته بودم! آرایشگاه رو هم اینترنتی پیدا کرده بودم ولی چند روز قبل از سفرمون مامان آقاهه زنگ زد که سیندخت آرایشگاه رو چه می کنی؟ منم گفتم رزرو کردم و گفت یکی هست نزدیک تالاره برای من و خواهری آقاهه گرفتن می خوای بیای اونجا؟ منم وقتی دیدم همین دو نفرن و شاید اگه بگم نه ناراحت بشه گفتم باشه من و خواهریم هستیم...و قرار شد با مامان آقاهه بریم...صبح حمام رفتم و به آقاهه زنگ زدم که خب ما کی باید بریم آرایشگاه؟ آقاهه از مامانش سوال کرد و گفته بود ۹! خیلی زود بود چون من و خواهری از اون یکی آرایشگاه برای ۱۱ و نیم وقت داشتیم اما خب اگه می خواستیم با اونا بریم باید همون موقع راه می افتادیم تازه فهمیدم که مامان جاری جان اینا هم هستن و به آقاهه گفتم نه پس ما خودمون میریم و اونجا نمیایم و اونم قبول کرد...با خواهری راهی شدیم و کمی در بازارها گشت زدیم...یه چادر نماز برای مامان خریدم و یه ساق دست هم برای خودم! آخه مانتوم تا روی آرنج آستین داشت و زیرش هم که لباسم حلقه ای بود و مراسم عقد هم که مختلط بود و آقاهه اگه اونجوری منو می دید می کشت!

رسیدیم هتل و وسایلمونو برداشتیم و آژانس گرفتیم برای آرایشگاه...مامان خانومی و بابا نمی اومدن تالار به خاطر خاله ی مامان و همین که ما رفتیم خیلی بود...البته مامان انتظار داشت که اگه خانواده ی آقاهه اینکارو نمی کنه لااقل خود آقاهه یه تماس بگیره و عذرخواهی بکنه که در عین عزادار بودن مامان دارن جشن میگیرن! اما...با اینکه به آقاهه هم گفته بودم بازم یادش رفت!!

توی آرایشگاه با خانومه سر قیمت بحثم شد...آخه تلفنی به من گفته بود که یه آرایش کامل خلیجی با شینیون حداکثر ۲۰ تومن میشه اما اونجا می گفت ۵۰ تومن!برام خیلی زور داشت خیلی خیلی زیاد...آخرشم سر ۴۵ به توافق رسیدیم!اما خدایی کارش خوب بود...من توی اتاقی بودم که عروساشو درست می کرد...آقاهه زنگ زد دیدم حال و روزش زاره! گفت بنده های خدا خودشون همه کارشونو کرده بودن و نیاز به ما نبود( نیست برای ما خانواده ی آقاهه کاری کردن!) منم رفتم حرم و بعدش دیدم انتقال خون اونجا هست رفتم خون دادم و پدرمو درآوردن چون رگمو پیدا نمی کردن و حالم به هم خورد و ...بهش گفتم آخه دیوونه جان توی همچین روزی تو باید اینکارو می کردی؟اونم تویی که فرتی قند خونت می افته؟! خلاصه کلی راهنماییش کردم و به کارم رسیدم...من دیگه حاضر شده بودم و لباسمم پوشیده بودم و چند تا هم عکس گرفتم و منتظر خواهری بودم...این عکس موهام!...بنده خدا خواهری رو اصلا خوب درست نکردن و با توجه به اینکه زمان کم بود( کم نبود آقاهه هی منو هل می کرد که اول مجلس برسم! انگار چه خبر بود!) نمیشد کاری کرد...تازه اون موقع که اومده بودم پیش خواهری از تلفنهایی که می زد فهمیدم که خبراییه...بابابزرگم باز هم سکته کرده بود و خواهری داشته توی اون مدت مرتب تلفنی راهنمایی می کرده...داشتم می ترکیدم از ترس...خلاصه ماشین اومد از این آژانسهای بانوان و ما رو برد به تالار...

جلوی در بابای آقاهه و آقاهه بودن...باباش تا منو دید گفت به به شما سوفیالورنید خانوم؟ کلی تعریف کرد و آقاهه هم...دیگه باید می رفتیم داخل تالار...میز جلوی سالن مامان آقاهه و خواهریش بودن و با دوتا دیگه خانوم که موقع معرفی فهمیدم مادر عروس خانوم و دخترخالشونن...یه آن مامان آقاهه رو نشناختم! اصلا باورش برام سخت بود که رفته آرایشگاه و اونهمه به خودش رسیده اصلا قابل شناخت نبود برام...خیلی ناراحت شدم از اینکه پس چرا عقد ما از اینکارا نکرد؟! حتی یه سشوار ساده هم نکشیده بود! خواهری که ماشاالله همیشه بلبل زبونه گفت حاج خانوم جینگیل مستون کردین!؟ مامان آقاهه هم ریسه رفت از خنده که آره منو به زور بردن و از این حرفا...منم با نهایت ناراحتی گفتم نشناختمتون مامان ، فقط کافیه عروسی ما از اینکارا نکنید! خندید و گفت آقاهه کلی بهم تشر زده و تهدیدم کرده ،مطمئن باش برای شمام همینجوریه و اینا...اما چیزی از ناراحتی من کم نشد...گفتم مگه جشن ما رو دست کم گرفته بود که به خودش نرسیده بود؟ یا شاید اینا رو از ما بالاتر می بینه که والله چه عرض کنم!!خلاصه با ناراحتی رفتیم یه میز رو انتخاب کردیم که وسط باشه و بتونیم همه رو ببینیم...هیچ کسی هنوز نیومده بود...

خاله های آقاهه اومدن و خاله بزرگش کلی از من تعریف کرد و هی گفت ببینم آرایشتو ، چیکار کردن این جوری شدی و خلاصه ... منم که توی مانتو پیچیده بودم تا مردا بیان و  برن...عروس و داماد اومدن و بدون اینکه به میز ما برسن و سلام علیک کنن رفتن پیش خانواده هاشون! ما رو دیدن اما...داشت خون خونمو می خورد مخصوصا اینکه تنها نبودم و خواهری هم بود و بی حرمتی به اون برام بدتر بود...برادر آقاهه در گوش خانومش چیزی گفت و اومدن سر میز ما و یه سلام سطحی بدون دست دادن کردن و رفتن( من خودم توی جشنهام با همه دست دادم !)لباس عروس دامن پف داری داشت و خودش که ماشاالله تپل بود تپل تر شده بود!ضمن اینکه اصلا توی اون سال یعنی پارسال دامنهای تور یا حریر مد نبود و همه دامنها ساتن آمریکایی بودن! لازم نیست دیگه بگم که از ساعت ۳ تا ساعت ۵ و نیم من توی مانتو پیچیده بودم! چون اتاق عقد جدا نبود و وسط سالن بود و عکاسها هم همش می خواستن عکس بگیرن! ضمن اینکه مراسم کادو دادن هم برگزار شد و ما دو تا سکه گرفته بودیم که یکی بدیم به برادر آقاهه یکی هم به جاری جان! این رسم ماست که به هر دو هدیه می دیم اما آقاهه از قبل بهم گفت مامانم اینا می گن اینا رسم ندارن و باید همه ی هدایا رو به عروس داد! گفتم به من چه اینا چه رسمی دارن؟! مگه ما خودمون رو باید نادیده بگیریم؟! بگذریم که سر این موضوع هم قبلا بارها بحث شده بود و برام جالب بود که سر مساله ی به این کوچیکی هم مامان آقاهه به رسم اونا نگاه می کرد اما انگار خانواده ی من رسم قابل احترامی نداشتن که به همه هم تاکید بشه!!موقع قند سابیدن خاله ی آقاهه بهم گفت سیندخت برو و من نرفتم ! چون باید مامان آقاهه می گفت! تااینکه مامانش اومد و گفت و منم رفتم و فقط یه ور سفره ی عقد که روی سر می گیرن رو به من دادن! خلاصه کنم که دقیقه ی آخر که رفته بودیم کادو رو بدیم آقاهه جفتشو از من گرفت و داد به عروس خانوم!خواهری هم مقداری پول داد که اصلا هم وظیفه نداشت...مامان آقاهه هم مثل سر عقد ما یه سرویس به عروس خانوم داد...اما خب اون سرویسو به نظرم فروخت! چون خودش یه جورایی بهم اینو رسوند...خانوادش هم یه سرویس دادن که همیشه اونو استفاده می کنه حتی توی عروسی ما!

داماد رفت و همه رفتن با عروس عکس گرفتن...در صورتی که توی عقد ما آقاهه تاکید کرده بود که هیچ کسی دوربین نیاره و اگه خانوادم ببینن می گیرن! و من از ترسم توی همه ی کارتها یه کارت کوچولوی پرینت شده گذاشته بودم که میگفت کسی دوربین نیاره و حتی با موبایل هم عکس نگیره و از اینا...که دختر داییام کلی از من رنجیدن و داشتن بازم با من قهر می کردن!!اما توی جشن اینا همه با دوربیناشون اومدن و عکس گرفتن! اما هیچ کسی به من یه تعارف نزد! منم اونقدر خودمو دست کم نگرفتم که پاشم برم عکس بگیرم! حالا خوبه پدر عروس خانوم آ خ و ن د بودن! کمی فقط در حد خیلی کم رقص داشتن چون از قبل بین جاری جان و خانوادش اختلاف بود سر اینکه آهنگ بذارن یا نه و یه عده ی زیادی از فامیلاشون که اومدن توی سالن تا دیدن آهنگ هست راهشونو کج کردن و رفتن بیرون!

دو سری بهشون شاباش دادم و بدی جشنشون این بود که تا ۷ توی تالار بود و برای شام باید می رفتیم رستوران! اونم مختلط...خیلی سخت بود...ولی با بدبختی رفتیم...شام هم جوجه کباب و کوبیده بود...من که از بس استرس بابابزرگمو داشتم یه قاشق هم نتونستم بخورم! یه چیز دیگه هم که ناراحتم کرد این بود که خواهری آقاهه هم رفته بود پیش دخترای خونواده ی عروس و حتی ۵ دقیقه هم نیومد پیش من! اما مامانش و خاله هاش با ما بودن...کلی هم حرف زدیم...عروس هم با شنل توی رستوران بود...

با شوهر خواهری یه ماشین گرفتیم و برگشتیم هتل...آقاهه قرار بود صبح بیاد پیشم...

خیلی خسته بودیم و فردا شبش هم بلیط برگشت داشتیم و من هنوز حرم نرفته بودم...صبح مامان و بابای آقاهه با آقاهه اومدن...نیم ساعت نشستن به عنوان عید دیدنی و رفتن...من و آقاهه هم رفتیم حرم و بازار و ناهار هم بیرون خوردیم و برگشتیم هتل...عصر مامان و بابا رفتن و ما چهارتا توی هتل بودیم...یه دو ساعتی خوابیدیم و راهی فرودگاه شدیم و مرتب هم از احوال بابابزرگم به ما خبر می دادن...دیگه داشتم نگران عروسی خودمون هم می شدم!

شب بدی بود و بالاخره رسیدیم خونه...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 9:44 توسط سیندخت |

دوران عقد"21"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:43 توسط سیندخت |

دوران عقد "20"

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 9:3 توسط سیندخت |

دوران عقد "19"

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 8:36 توسط سیندخت |

دوران عقد "18"

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 11:13 توسط سیندخت |

دوران عقد "17"

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 11:6 توسط سیندخت |

جشن عقد-دوران عقد "16"

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 9:22 توسط سیندخت |

عقد-جشن عقد "15"

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:18 توسط سیندخت |

نامزدی-عقد"14"

ببخشید که دیر شد...چند روز بود که درگیر بودم و نمی رسیدم بنویسم و یه روزم که بلاگفا اذیت کرد...ممنون از حضور گرمتون...

راستی دوست جونا،اگه لطف کنید هر بار که وبلاگمو باز می کنید روی لوگوی گمشدگان یه کلیک کنید خیلی محبت می کنید...راستش می خوام بیشتر از هر چیزی ببنیم این حرفا راسته یا نه!پس یادتون نره ها...

شبای قدر هم یاد تک تکتون بودم...الهی به همه ی آرزوهای قشنگتون برسید...

پاییز محبوب منم اومد...من دیگه غمی ندارم...پاییز...نرگس...شعر...عشق...

و اما ادامه :

تصميم گرفته شد و ديگه كاري نمونده بود جز اينكه بريم پيش خياطم…داشتيم آماده مي شديم و به آژانس هم زنگ زده بوديم كه ماشين بياد ، يهو مامان تلفن زد و گفت به خواهري گفتي بياد باهات؟! منم از بس گيج شده بودم تازه يادم افتاد كه اي دل غافل! سريع تماس گرفتم با خواهري و بهش گفتم حاضر بشه و بياد سر كوچه ي بنگاه…اون بنده ي خدا هم با اون وضعيت تند تند آماده شد و ماشين هم اومده بود و بعد از مدتي من و آقاهه و خواهري و مامان آقاهه رفتيم…

تا رسيديم به خياطي ، خانوم خياط شروع كرد به بوسيدن من و كلي تعريف كردن…اول فكر كردم شايد اشتباه گرفته اما وقتي نشوني هاي لباسمو كه براي عروسي و پاتختي خواهري برام دوخته بود رو داد فهميدم نه درسته! اينقدر از من به خوبي گفت كه ديگه شرمنده شده بودم آخه من فقط همون دو تالباسو داده بودم برام بدوزه و اون مي گفت مگه ميشه كسي رو كه قدمش خير بوده در زندگيم يادم بره؟! ميگفت از بعد از اينكه براي من لباس مي دوزه بلافاصله شرايط براش طوري جور ميشه كه كارگاه مي خره و خونه و اين حرفا…خيلي خيلي پيش مادرشوهر منو شرمنده كرد! پارچه رو خودم برده بودم…مدل رو هم از اينترنت انتخاب كرده بودم(لباسم دقیقا همین شکلی شد منتها رنگش طلایی مایل به بژ بود...)…گفت 75 تومن مي دوزه كه اونم قرار شد آقاهه اينا بپردازن…خلاصه…قرار شد براي اينكه لباسم خيلي باز بود يه شنل خوشگل هم براش بدوزه…از اونجا اومديم و ديگه هر كي رفت خونه ي خودش…اما خواهري كلي بعد از رفتن ما گريه كرده بود…مامان مي گفت انتظار داشته وقتي خونش روبه روي همون خونه ايه كه ما ديديم من مي بردمش ببينه…اينم گذشت…

رفتيم دنبال بقيه ي خريدا…كت و شلوار آقاهه رو سورمه اي گرفتيم…هنوزم به نظرم قشنگترين كت و شلوارشه و بيشتر از همه ي لباساش بهش مياد! اون موقع پيراهن كالباسي مد شده بود كراوات هم كالباسي و سورمه اي گرفتيم…كفشش رو هم خريديم و ديگه تقريبا آماده شد…منم مانتو رفتم از مينياتور بگيرم چون هميشه از مانتوهاي عجق وجق خوشم مياد اما واقعا ديگه خيلي خيلي عجق وجق بودن و از قائم دو تا مانتو خريدم و كفش و كيف و خلاصه بقيه ي مايحتاج!

جواب رتبه هاي كارشناسي ارشد هم اومد…آقاهه ي من توي رشته ي خودش رتبش 900 شده بود و نمي تونست كاري بكنه اما توي ايرانشناسي 28 شد و اين به احتمال 90 درصد موفقيتشو نشون مي داد…خيلي خوشحال بودم…خيلي…من تونسته بودم كاري كنم كه آقاهه قبول بشه هر چند هنوز مشخص نبود!

هنوز در بحبحه ي خريدامون بوديم كه بايد مي رفتيم محضر و وقت مي گرفتيم…هيچ وقت اون روزو يادم نميره…من يه مانتوي كوتاه صورتي با روسري صورتي تنم بود و رفتيم محضر حاج آقا… كه خواهري و دايي كوچيكه رو هم عقد كرده بود…يادمون نبود كه بايد شناسنامه ببريم!! تو رو خدا ببين…رفتيم وقت بگيريم براي عقدمون اونوقت شناسنامه نبرديم! البته آقاهه همراهش بود ولي من نه…همون اول كار هم نشستم روي صندلي بدون اينكه ببينم عينك آفتابي آقاهه روشه! و جيرينگ! شكستمش و آقاهه طفلي هم ناراحت شد چون خيلي دوستش داشت! حاج آقا از اول به ما بد نگاه مي كرد وقتي هم كه ديد شناسنامه نداريم بدتر شد! عكس هم مي خواست…گفتيم حاج آقا الان مي ريم مياريم عيب نداره!؟ با اكراه گفت نه…خيلي سريع رفتيم خونه ي ما و بدتر اينكه مامان اينا نبودن…آقاهه رو براي جلوگيري از حرفهاي احتمالي مامان بزرگ و بابابزرگ گذاشتم توي كوچه و دويدم توي خونه دنبال شناسنامه و برگشتيم محضر و حاج آقا برگه ي آزمايشگاه رو بهمون داد…اون روز قرار بود بريم بازم خريد بكنيم اما آقاهه اينكه دوبار رفتيم محضر رو بهونه قرار داد و گفت درس دارم و منم ناراحت شدم و هر كدوم رفتيم سوي خودمون!

ديگه دل توي دلم نبود كه نكنه جواب آزمايشامون به هم نخوره…داشتم ديووونه مي شدم از فكر…از خيال…از نگراني…آقاهه مي گفت نخورد هم نخورد ، ما كاري به جواب نداريم…اما مي دونستم كه نميشه…اينو ما مي گفتيم اما بزرگترا ديگه سر اين مورد كوتاه نمي اومدن...

روز آزمايش رسيد و آقاهه اومد خونمون دنبال من ِرنگ و رو پريده ! رفتيم و وقتي فهميدم كه من نبايد خون بدم كلي شادان شدم! هرچند از آمپول و اين چيزا نمي ترسم! بعدشم آقاهه ي طفلي نمي تونست اون يكي آزمايشو بده! يه جورايي از اينكه يكي داشت نگاهش مي كرد دچار استرس شده بود و هر چي تلاش مي كرد موفق نميشد…رفتيم تا سوپر ماركت و كلي نوشيدني خريديم و خورد و بالاخره موفق شد…بعدشم گفتن بريد سر كلاس كه يه كلاس مسخره بود با حرفايي كه همشو توي كلاس تنظيم خانواده شنيده بوديم! بعد از كلاس هم جواب آماده بود…ديگه حالم داشت از استرس به هم مي خورد…وقتي آقاهه جوابو گرفت ديديم داره با اخم مي خوندش! بعد يه نگاهي كرد به من…سيندخت به هم نمي خوريم!جفتمون تالاسمي داريم! منم داشتم پس مي افتادم اما ديدم كه اذيتم كرده! خلاصه اون لحظه براي من از همه ي لحظه ها آرامش بخش تر بود…رفتيم يه جگركي بود همونجا و كلي جگر و قلوه خورديم و خوشحال برگشتيم…يه ماه وقت داشتيم عقد كنيم…بايد جوابو مي برديم پيش حاج آقا و اينكارو كرديم و حاج آقا وقت برامون گذاشت: اول تير ساعت 7 بعد از ظهر…سالن رو هم 24 تير ماه گرفته بوديم…ديگه بايد منتظر مي مونديم تا روز موعود…

اين وسط همه در وضعيت آماده شدن به سر مي بردن…يه روز مامان آقاهه با هواپيما اومد و عصر رفت به خاطر كار خونه و يه ساعت هم مهمون ما شد و خريدا رو ديد…برام چادر مشكي هم آورده بودن…

تولد آقاهه شد و براش يه پيراهن خوشگل آستين كوتاه خريدم كه هنوز كه هنوزه با اينكه خيلي پوشيده اما نو مونده…پارچه ي شلواري هم داشت و اونم دادم براش دوختن…

از روز و شبا مي پريديم…تا اينكه شب موعود رسيد…به آقاهه اس ام زدم كه مطمئني مي خواي با من ازدواج كني؟! جواب اون اس ام اسو هنوز دارم كه گفت مطمئنم كه تو همه ي وجودمي و هميشه دوستت دارم و خواهم داشت…يادش بخير…شب پرالتهابي بود…همش نگران بودم كسي خراب نكنه! قرار بود خاله و شوهر خاله بيان…بابابزرگم هم از اومدن سرباز زد و دايي بزرگه هم همچنين…

شايد باور كسي نشه كه من دو ساعت قبل از عقدم به اندازه ي هزار سال گريه كردم كه هيچ كسي دوست نداشت بياد محضر! البته بهونه هم مياوردن كه ديگه حوصله ندارم به اون فكر كنم!

محضر نزديك خونه ي خواهري بود و رفتيم اونجا و آقاهه هم اومد…مامانش اينا هم بعدا مي اومدن اونجا و با هم مي رفتيم…موهام خيلي بلند شده بود شايد تنها باري بود كه اونقدر مو داشتم…تا نزديك كمرم!مشكيه مشكي…با ابروهاي پهني كه مامان هميشه برام مرتبشون مي كرد…يه مانتوي سفيد با شلوار سفيد و شال سفيد مشكي و صندل نقره اي…آماده بودم…خانواده ي آقاهه با خاله بزرگش اومدن و خاله كوچيكه يه سره مي اومد محضر…

من و آقاهه با هم راهي شديم…ديگه لحظات آخر بود…آقاهه خنده از روي لباش نمي افتاد…يه سره داشتم دعا مي كردم…همون دخترداييم كه با هم يه سال قهر كرديم برام اس ام اس زد…ديگه با هم شده بوديم مثل قبل…دوست جونم…همه در انتظار بودن…يكي از دلايلي كه خانواده و فاميل من روز بله برون ناراحت بودن اين بود كه مي گفتن همونجور كه توي بله برون خواهري ، خانواده ي داماد خودشون مهريه رو اضافه كردن ، خانواده ي آقاهه هم طور نميشد اگه اينكارو مي كردن يا به هر حال يه چيزي اضافه مي كردن به خاطر حسن نيتي كه خانواده ي ما براي مهريه نشون داده…وقتي حاج آقا داشت مهريه و شروط ضمن عقد رو مي خوند آقاهه گفت حاج آقا يه حج تمتع هم اضافه كنيد…برام ارزش مادي مطرح نبود اما از اينكه آقاهه اينكارو كرد خوشحال شدم…ساعت 7 و 20 دقيقه من مهم ترين بله ي زندگيمو به آقاترين آقاهه ي دنيا گفتم…خواهري بهم پول داد خاله هاي آقاهه سكه دادن و خاله ي خودمم پول…البته ديگه اونجا لازم به اين كارا نبود چون ما عقد تشريفاتي هم مي گرفتيم…آقاهه هم زيرلفظي بهم سكه داد! از قبل بهش گفته بودم يادت نره اينكارو بكنيا! توي فيلممون معلومه كه دارم بهش مي گم بده ديگه!!!!! واي خيلي خنده داره!

مامان فشارش بالا رفته بود و رنگ قرمز صورتش اينو داد مي زد…اينقدردعا كردم كه حد نداره…بعد از عقد و مال هم شدن هميشگي ما ، مامان اينا و خانواده ي آقاهه ما رو رها كردن و خودشون رفتن ، چون خانواده ي آقاهه كه مسافر بودن و مامان اينا هم گفتن برين خوش باشيد…ما هم يه راست رفتيم دربند…احساس سبكبالي مي كردم…احساس پيروزي…

                                           ادامه دارد...

پ.ن: دوست گلی سوال کرده بود راجع به قسمتهای ۱ و ۲ و۳ آشناییمون...عزیزان اگه توی آرشیو موضوعی ، گزینه ی از آشنایی تا با هم شدن رو بزنید همه ی مظالب میاد...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 15:20 توسط سیندخت |