تبليغاتX
دو لقمه خاطره ی سبز!







دو لقمه خاطره ی سبز!

نامزدی "13"

(شبای قشنگیه...اونقدر قشنگ که حیفه نبینیمشون و سرمونو بذاریم روی بالشی که هر شب می تونیم ازش استفاده کنیم! دو شب دیگه بیشتر نمونده...قدر این شبا رو بدونیم تا قدرمون معلوم بشه...التماس دعا...)

قبل از اينكه بخوايم خريدها رو شروع كنيم بحث سر چگونگي برگزاري مراسم ها شد...اونم فقط از طريق من و آقاهه! كه آخر مامان و بابام گفتن بايد خانواده ها بيان وسط نه شما! كه باباش با بابام حرف زده بود كم و بيش توي شهرشون و تلفني هم ادامه دادن...اونا مي گفتن ما فقط يه مراسم مي گيريم...يا عقد و ديگه عروسي نه يا عروسي و عقد با شماست! ما هم اين رسمو نداشتيم...بالاخره با جارو جنجالاي من قرار شد عقد رو ما برگزار كنيم و عروسي با اونا! بگذريم كه همين عروسي هم...حالا مي رسيم!يه روز آقاهه اومد و با مامان و خواهري اينا رفتيم دنبال سالن...من نمي دونم چرا تمايل داشتم سمت شرق باشه...يه سالن خوب و خوشگل پيدا كرديمو همون جا قرار رو گذاشتيم و راهي شديم...فرداش هم با بابا رفتيم و دوباره ديديم و بيعانه رو پرداختيم...

دو روز بعدش هم با مامان و خواهري رفتيم همون سمت و دنبال آرايشگاه گشتيم! يه آرايشگاه هم پيدا كرديم كه هم قيمتش خوب بود هم كارش...اونجا رو هم قرار داد بستيم...آقاهه اون شب بهم گفت مامانش ناراحت شده...آخه ما رسم داريم آرايشگاه رو عروس با مادرشوهر مي ره انتخاب مي كنه...گفتم خب من حالا مامان تو رو از كجا پيدا مي كردم؟! اگه يه روز مي اومد و به اينكارا مي رسيد بد نبود اما حاضر نيست يه روز از كارش براي ما بزنه! گفت زنگ بزن و بگو ميدونم بايد با شما مي رفتم اما خب با اجازه ي شما اينكارو كرديم و ببخشيد و فلان و بهمان! منم از بس ترسيده بودم يه روز رفتم توي حياط و تلفن زدم و كم و بيش اين حرفا رو زدم! اما مامان شنيده بود و كلي نارحت بود...مي گفت آخه چرا سر هر چيزي اينقدر خودتو كوچيك مي كني؟! تو واقعا همون سيندختي هستي كه ما مي شناسيم!؟ راست مي گفت...مي گفت اگه براشون مهمه خب بيان به عروسشون سر بزنن و كارا رو هم راست و ريست كنن...

با آقاهه رفتيم دنبال فيلمبردار...مبالغ بالا بود...اما يه جا خيلي خوشمون اومد و انتخابش كرديم...البته آقاهه مي گفت گرونه بايد مقداريشو خودمون بديم! مي گفتم آخه ... تومان كجاش گرونه!؟ از كجا خودمون بديم؟! اما اون همش احساس مي كرد هر خرجي كه مي كنيم گرونه!!! گرون...گرون...

قرار بازار گذاشته شد...مامان از قبل به حساب من پول ريخته بود كه براي خريد از اون استفاده كنم...رفتم و اون پول رو گرفتم و اومدم خونه...آقاهه هم پول گرفته بود و خونمون بود...با خواهري راه افتاديم  و رفتيم سمت جمهوري...قبلا با مامان يه آينه شمعدون اونجا ديده بوديم با كنسول كه قشنگ بود...از خريد اون پشيمون شدم و از اونجايي كه بايد بيشتر از جيب مامان و بابام به جيب خانواده ي شوهرم توجه مي كردم يه دونه آينه شمعدون ساده كه البته جديد هم بود انتخاب كردم و متاسفانه مامان عقيده ي سختي داشت كه كنسول هم بخرم! و من دوست نداشتم چرا؟ چون خونمون كوچيك بود و مي دونستم اسباب اذيت مي شه! البته مامان درست مي گفت چون خواهري هم سر خريد كنسول نگرفت اما موقعي كه مي خواست جهاز برون بگيره همسرش رفت و خريد! چون لازم بود!خلاصه اون رو خريديم و گذاشتيم توي مغازه و رفتيم سمت لوازم آرايش...البته من مي خواستم حتما عطرمو از وزرا بگيرم و لوازم آرايشمو از هايلند يا قائم...اما خب بنا به دلايلي كه قبلا گفتم ديگه نسبت به اين موضوع سرد شده بودم! ولي در مورد عطر عقيده ام اين بود كه بايد يه عطر خوب بگيرم چون هميشه از عطراي عالي استفاده كرده بودم و نمي تونستم اين رقمو ناديده بگيرم! يه مغازه كه به نظر مي اومد اجناسش خوبه و انواع ماركها رو داشت توجهمونو جلب كرد...من دوست نداشتم همه ي لوازم آرايشم از يه مارك باشه چون معمولا بعضي محصولات بعضي ماركها حتي معروف؛خوب نيستند...خلاصه...خانوم فروشندهه خودش وارد بود...برامون همه چي گذاشت البته بعضي چيزارو فاكتور گرفتم و نخواستم مثل اپي ليدي و اتوي مو و اينجور چيزا و گفتم بعدا مي خرم! توي همون مغازه بوديم كه مامان آقاهه به من زنگ زد و گفت سيندخت جان خواستم بگم آينه شمعدونتو خيلي خوب بگيريا! آخه يه باره...منم هي تعارف كردم و نگفتم كه گرفتيم ديگه! دلم سوخت گفتم خب اگه ميشه من آينه شمعدون خيلي خوب بگيرم پس چرا اينقدر مبلغ به آقاهه پول دادن؟! به آقاهه گفتم ؛ گفت مامانم يه چيزي گفته واسه خودش!!!نمي دونه چنده! اينم سعي كردم از ذهنم ببرم...براي آقاهه هم هر چي خانومه گفت خريديم...دو تا چمدون هم گرفتيم با ست حوله ها و لباس خواب و لباس زير و اين چيزا...فاكتوراش هنوز هست! يادش بخير! توي همين حين كه خواهري داشت خريداي آقاهه رو حساب مي كرد از آقاهه پول گرفتم و دويدم مغازه ي بغل تا براي خواهري يه سرخريدي كه رسم داريم بگيرم...البته دوست داشتم براش طلا بگيرم ولي...يه شال مجلسي گرفتم و دويدم توي مغازه و خوشبختانه خواهري متوجه عدم حضورم نشده بود! ماشين گرفتيم و راهي خونه شديم...

قبل از اينكه مامان اينا خريدا رو ببينن اينقدر توي بوق و كرنا كردم و تعريف كردم كه يه وقت نكنه خوششون نياد يا ايرادي مد نظرشون باشه و بدونن كه 100% به همه ي اون خريدا علاقه دارم!

ناهار خورديم و اون خريدا رو هم گذاشتيم توي چمدونا و همه رو جمع كرديم...

بايد دو سه روز بعدش مي رفتيم براي طلا ، بازار...

دوباره با آقاهه و خواهري راهي شديم...آقاهه الا و بلا پلاتين مي خواست مي گفت طلا برام حرومه...اين شد كه ما يه حلقه ي ست كه پلاتين هم داشته باشه و منم از زنونش خوشم بياد و يا بشه مردونشو از پلاتين ساخت پيدا نكرديم! اول حلقه ي آقاهه رو خريديم كه قشنگ بود و سه تا نگين برليان تقريبا درشت گرد داشت...بعد رفتيم سراغ سرويس من...دل توي دلم نبود كه جلوي خواهري چه جوري قبل از اينكه از سرويس خوشم بياد بدونم قيمتش چنده! اما آقاهه راحت تر از من بود...مامان به من گفته بود يادت باشه هميشه كه طلا بيشتر از قيمتش بايد دهن پر كن باشه! و منم دنبال همچين چيزي بودم! اصلا خدا شاهده كه قيافه ي سرويسا برام مهم نبود...هر چي كه فكر مي كردم به پول ما مي خوره مي گفتم ببينيم چنده! و متاسفانه از اونجايي كه من خوش سليقم همه بالاتر از حد انتظار در مي اومد! تا اينكه...سرويسمو پيدا كرديم...يه سرويس دهن پر كن كه اون موقع تازه اومده بود(جای سرویسم خونه ی مامان ایناست!مجبور شدم روی میز پهنش کنم!!!!)...با قيمت فوق العاده ايده آل! ديگه صبر نكرديم...و في الفور خريديمش...هر چند همه ميگن قشنگه اما من دوستش ندارم! هنوزم دوستش ندارم و مي خواستم چندماه پيش عوضش كنم كه مامان و خواهري نذاشتن! گفتن كي سرويس عروسيشو مي فروشه!؟ يكي ديگه بخر...خب دوستش ندارم چيكار كنم!!! من عاشق طلاهايي هستم كه نگين دارن حتي اگه نگينش اتمي باشه! اما سرويس من يه سره طلاست! طلاي سفيد...

رفتيم سراغ حلقه براي من...در اين حين هم حلقه ي آقاهه رو داشتن يه مقداري بزرگ مي كردن!

اونم زياد نگشتيم! به همون دلايل قبلي...من بازم حلقه ي پرنگين دوست داشتم كه وحشتناك بدرخشه! اما خب نشد ديگه...نمي گم حلقمو دوست ندارم ، چرا دوستش دارم چون منو ياد آقاهه ي گلم ميندازه هميشه...ولي خب از اون يكيا بيشتر مي خواستم! توي بازار بوديم و خريداي من آماده بود البته حلقه ي منم يه سه شماره كوچيك كردن!چون امكان نداره انگشتر يا حلقه اي از ابتدا اندازه ي انگشتهاي من پيدا بشه!حلقه ي آقاهه هنوز آماده نبود و ما توي مغازه نشسته بوديم...آقاهه رفت نايب بازار تا ناهار بخره و ببريم خونه...كلي طول كشيد و خلاصه يه ماشين گرفتيم و رفتيم...مامان خوشش اومد از سليقه ي ما!و ناهار خورديم و بعد از يه چرت بعدازظهري آقاهه هم رفت خوابگاه...

ديگه عمده خريدا انجام شده بود ومونده بود لباس و كت و شلوار آقاهه و مانتو و كيف و كفش و اين چيزا...

اونا رو هم ديگه به خودمون سپردن كه كم كم بريم بخريم...

ارديبهشت ماه بود و فكر كنم سيزدهمين روزش كه خانواده ي آقاهه اومدن تهران و مامان براي چهاردهم شب دعوتشون كرد...بحث خريد خونه ي خواهري اينا داشت جدي مي شد و اونها هم ديگه توي همون ماه حتما بايد خونشونو مي فروختن چون مي خواستن تا قبل از زايمان خواهري حتما خونه ي جديدي  رو خريده و نقل مكان هم بكنن...

شبي كه خانواده ي آقاهه اومدن من سالادارو درست كردم به اضافه ي لازانيا و بيف استراگاف و ماست با زعفرون و كشمش! بقيه ي غذاها با مامان خانومي بود...همون سارافون صورتي جيغ رو كه با آقاهه خريده بودم پوشيدم با بلوز و شلوار سفيد و روسري صورتي...شب خوبي بود...خريدامون كه همون آينه شمعدون و طلاها و لوازم آرايش بود رو ديدن و كلي تعريف كردن! بعدشم مامان و باباي من براي فردا شب به صرف شام در دربند دعوتشون كردن كه به اجبار پذيرفتن...اونجا بيشتر حرف خونه ي خواهري شد و ديگه بنا شد همونو بخريم...من خونه ي خواهري رو خيلي دوست داشتم...خيلي زياد...با اينكه 5متر هم از اين خونمون كوچيكتر بود ولي آرامش وحشتناكي در اونجا حس مي كردم...خاطرات زيادي داشتم با خواهري كه همه خوب بودن...اصلا هنوز كه هنوزه وقتي از اون كوچه رد ميشم و پرده ي گلبهي اتاق خوابشو كه خواهري موقع فروش ديگه پرده ها و اين چيزا رو با خودش برنداشت و مي بينم مي ايستم و چند دقيقه اي نگاه مي كنم و تداعي خاطره مي شه برام...خلاصه شب از هم جدا شديم و صحبت اين شد كه اگه فردا مامان آقاهه بتونه كاراي وام مسكنو براي محل خواهري اينا جور كنه به ما زنگ بزنه كه بريم پيش خياطم براي لباس...

از هم جدا شديم و من صبح به آقاهه زنگ زدم و ديدم توي بانكن...به مامان گفتم اينا براي من توي بانك هستن بهتره يه سر برم بهشون بزنم و اونم قبول كرد...رفتم و ديدم بله توي اين مدت خونه هم ديدن! البته كسي اينو ديگه به من نگفته بود! بازم ناراحت نشدم تا وقتي كه گفتن سيندخت بيا بريم تو هم ببين اين خونه رو...و منم رفتم...هر چند خونه ي خواهري رو با جون و دل دوست داشتم اما خب از چونه هايي كه آقاهه قبلش براي تخفيف مي زد و رودربايستي كه با همسر خواهري داشتم دلم مي خواست اونجا رو نخريم هر چند هيچ وقت ابراز نكردم! خونه رو ديدم...حياط...آشپزخونه ي بزرگ...اتاق خواب خوب...هال بزرگتر از خونه ي خواهري...تا گفتن نظرت چيه گفتم عاليه! اونا هم خوششون اومد و تازه فهميدم كه براي حدودا 1 ساعت و نيم ديگش با صاحب ملك قرار گذاشته بودن و من اونجا از خودم سوال كردم اگه من اتفاقي نمي رفتم بانك كسي به من مي گفت بيا؟!سعي كردم ناراحتيمو نشون ندم...قانع باشم...صبور و راضي! تا يه وقت نگن چقدر متوقعه! و كاش اينكارارو نمي كردم...كاش هر چي مي خواستم مي گفتم...كاش اينقدر خودمو راضي نشون نميدادم...كاش...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 13:35 توسط سیندخت |

نامزدی "12"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:49 توسط سیندخت |

نامزدی "11"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:45 توسط سیندخت |

آشنایی- نامزدی "10"

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 11:35 توسط سیندخت |

آشنایی "9"

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:51 توسط سیندخت |

آشنايي " 8"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:54 توسط سیندخت |

آشنایی "7"

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 11:16 توسط سیندخت |

آشنایی "6"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 10:30 توسط سیندخت |

آشنایی "5"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 10:35 توسط سیندخت |

آشنایی "4"

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 10:53 توسط سیندخت |

آشنایی "3"

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 14:18 توسط سیندخت |

آشنایی "2"

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:47 توسط سیندخت |

آشنایی "1"

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 14:42 توسط سیندخت |

سیندخت 62

امروز روزيه كه منو آقاهه براي اولين بار نگاه همو دزديديم!به چشم خريدار همديگه رو برانداز كرديم...

4 سال گذشت...

4 تا 14 شهريور ديگه آمد و رفت و شد امروز كه زير سقف خونه ي كوچيكمون نفسهامون يكي شده...

مي خوام از پست بعد شروع كنم به نوشتن " از آشنايي تا با هم شدن " ...

اينو نميگم كه حتما بخواين بخونين ، بلكه چون اينجا حكم دفترچه خاطراتمو داره مي خوام همه ي اون لحظاتو تا ذره ذره به ياد دارم بنويسم...

شايد از فردا شروع كردم...

.............................

الحمدالله خيلي بهترم...ديگه مي تونم راحت غذا بخورم...خدا رو شكر مي كنم ...

.............................

اولين 5شنبه ي ماه رمضون...امشب مهمون خونه ي مامانيم...

.............................

يه بغل دعا مي خوام...بهم مي بخشيد؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 13:42 توسط سیندخت |

سیندخت 61

 

اول ممنونم از اين همه لطف...من اينقدرا هم كه شما مي گيد خوب نيستم به خدا...

 ماه رمضون اومد...خيلي زودتر از اونچه فكرشو مي كردم...هميشه اين ماهو دوست داشتم چون بركت داره...چون نزديكي دلها رو داره...و واقعا داره و اينها شعار نيست...

اين دومين ماه رمضونيه كه من و آقاهه زير يه سقفيم...اصلا باورم نميشه...ديشب داشتيم ياد گذشته ها رو مي كرديم...ياد اون ماه رمضوني كه در دوران عقد بوديم...5شنبه هامون رو به جاي اينكه بريم بيرون يواشكي مي اومديم توي همين خونه! خونه اي كه اتاق خوابش فقط موكت داشت و يخچال و گاز و مايكروفر و ماشين لباسشويي منو در خودش جا داده بود...يه تلويزيون كوچيك 14 اينچ هم بود...پذيرايي هم فقط يه فرش 12 متري داشت و ميز تلويزيون و بوفمون...يادش بخير...اگه مامان بابا مي فهميدن من اومدم به اين خونه با آقاهه كله ي جفتمونو مي كندن! اما براي ما افطار كردن روي همون موكت قديمي  و سفره ي كوچولو از بهترين رستوراناي تهران بيشتر لذت داشت...هر 5شنبه و جمعه ي ماه رمضون كارمون همين بود...مي رفتيم از رستوراناي مورد علاقمون آش و غذا و ... مي خريديم و تو خونه ي نقلي بدون وسايل كيف مي كرديم از خوردنشون! بعدشم سريالا رو نگاه مي كرديم و يه قدمي مي زديم و مي رسيديم خونه مامان خانومي اينا...تازه چون مثلا بيرون از خونه بوديم سريالارو نگاه نكرده بوديم و مامان و بابا برامون تعريف مي كردن...خدايا ما رو ببخش كه گولشون مي زديم! اما لطفي كه اون روزا داشت هيچ وقت ديگه تكرار نمي شه...چقدر با آقاهه نقشه مي كشيديم...بهش مي گفتم آقاهه آشپزخونه رو نگاه كن...نگاه مي كرد...مي گفتم خب حالا تصور كن ميزمون اون وسطه...تو خونه نيستي و منم نشستم و دارم كتاب مي خونم...واااااااااااااااااااااااي چه حالي ميده...بعدشم تو مياي و برات غذا مي چينم روش و مي خوريم در زير نور لوستري كه تا روي ميز كش مياد!گذشت...خدا رو شكر مي كنم كه موقعيتمون بهتر از اون روزاست اما مزه ي شيرين اون دقايق رو هنوز زير زبون داريم...

 من امروز نتونستم روزه بگيرم چون هنوز قرص مي خورم...فكر كنم تا آخر هفته هم نتونم...اما با آقاهه هر سحر بيدار ميشم و لااقل يه چاي مي خورم...

 بايد دو تا مهموني بدم...خدا كنه زود خوب بشم كه اول ماه اينكارو بكنم...يكي مامان خانومي اينا و خواهري اينا...يكي هم خاله ي آقاهه و جاري جان اينا...الهي قدرتشو بهم بده...

 خدايا عظمت اين روزا رو به ما بفهمون...بركت اين لحظه ها رو به ما ببخش...و رحمت اين ماه رو از ما نگير...

 تو كه آهسته مي خواني قنوت گريه هايت را               ميان ربناي سبز دستانت دعايم كن

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 12:25 توسط سیندخت |

سیندخت 60

 

بعضي اتفاقات توي زندگي مي افته كه درس بزرگي با خودش به همراه داره...اتفاقي هم كه براي من افتاد از اين دسته بود...يه درس بسيار بزرگ...

خيلي از نعمتهاي زندگيمو از ياد برده بودم...شايد هم نه ، بلكه گمان مي كردم چيزيه كه بايد داشته باشم به عنوان يك انسان! و چشمام به روي كساني كه از اين نعمات بي بهره اند بسته شده بود...

وقتي كه نتوني از كوچكترين لذات زندگي كه اونقدر در روزمرگيهامون حل شده كه ديگه اسم " لذت " بر اون گذاشتن خنده داره ؛ استفاده كني اونوقت مي فهمي كه چه چيزهايي داشتي و نمي فهميدي...وقتي مريض شدم بي هيچ علتي ، وقتي اونقدر دهانم دردناك شد كه براي خنديدن ، حرف زدن ، نوشيدن ، جويدن ، حتي باز كردن دهان و تر كردن لبها هم توان نداشتم...وقتي كه براي اينكه يك ني در دهانم بذارم تا بتونم به وسيله ي آب قرصمو بخورم اشكهام پهناي صورتم رو مي پوشوند، وقتي كه با محلول دست ساز دكتر ، دهانمو شستشو مي دادم و مرتب از زور درد و سوزش خودمو كتك مي زدم...همه ي اينا باعث شد به خيلي نتايج برسم...به اينكه من مدتهاست يه بنده ي كاملا ناشكرم...به اينكه تازگيها تغييرات بدي كردم...به اينكه حرفهايي مي زدم كه هيچ وقت در خطشون نبودم...به اينكه اعتقاداتم اونقدر دستخوش تحول و دگرگوني از نوع منفي شده بود كه سرمو مثل كبك لاي برفهاي زندگي كرده بودم و با اينكه مي فهميدم چقدر از راه سبز دور افتادم اما همينجور مي رفتم...

خدا خواست و هيچ علت ديگه اي هم جز بيدار كردن من وجود نداشت...

من الان اونقدر چشمهايم باز شده كه مي خواهم زندگيم را ببلعم...اونقدر از داشته هايم راضي ام كه هيچ چيزي جز عدم سلامتي نميتونه اخمامو در هم كنه...تازه به اين نتيجه رسيدم كه چقدر بيخودي حرص چيزهاي بيهوده رو مي خوردم!

روز اول كه لبهام به شدت ورم كرده بود و درون دهنم قاچ قاچ شده بود و هنوز از درد خبري نبود ، يك آن با خودم فكر كردم شايد خدا از نحوه ي آرايش من ناراضيه! يه فكر بود...آخه آقاهه مدتي بود از رنگ ر‍ژلبهاي من در بيرون خونه ناراحت بود...هر چند به نظر خودم اصلا اوضاع وخيم نبود! ولي اون مي گفت براي من مهم نيست اما تو يه زن شوهر داري ... مي ترسم خدا ازت ناراضي بشه! و...من ناراحت بودم از اين اخلاق جديد آقاهه! اما همون روز اول تنها دليل براي اين اتفاق رو در اين پيش بيني كردم...با خداي خودم عهد كردم كه جز براي همسرم رنگهاي آنچناني نخوام!

موضوع به همين جا ختم نشد...سير صعودي بيماري من رو كه در بالا براتون شرح دادم تصور كنيد...

مرتب با خودم ميگفتم نكنه حرف زشتي زدم...حرفي كه نبايد ميزدم...تنها علت بيماريمو فقط در معنويات جستجو مي كردم و هنوز هم...آقاهه مي گفت بله ؛ حرف زشت زدي...ناشكري كردي...كفر گفتي...راست مي گفت...

وقتي راحت جلوي تلويزيون مي نشستم و پا روي پا انداخته ، تخمه ، ميوه هاي مختلف ، نوشيدني ها، ترشيجات و ... مي خوردم بدون اينكه واقعا لذت ببرم نمي دونستم وقتي در روز سوم بيماريم بتونم به زور مسكن ها و محلولها با ني كمي راحت تر آب ميوه بخورم چقدر خوشحال خواهم بود...اينها ذرات زندگي ماست كه مثل غباري روي لحظاتمون نشسته و ما دركش نمي كنيم...نمي فهميمشون...اما من ذره ذره اش رو درك كردم...فهميدم...

اشكهاي همسرمو ديدم كه مظلومانه مي ريخت از اينكه صداي منو نمي تونه مثل هميشه بشنوه...از اينكه 5شنبه و جمعه اي اومد و رفت و من ازش نخواستم كه به تفريح بريم...گريه مي كرد و مي گفت كاش زودتر خوب بشي و هي سرم غر بزني كه بريم بيرون...كاش...سخته كه دلت براي عزيزت بلرزه اما نتوني در آغوشش بگيري ، اصلا نتوني ببوسيش...دلم در اين يه هفته به اندازه هزار سال براي آقاهه تنگ شده...كنارم دارمش اما نمي تونم از گرماي تنش بهره ببرم...مي ترسم كه اونم دچار كنم...هر چند كه طفلي آقاهه اصلا براش مهم نيست...

خواستم اين پست رو بنويسم و بگم دوستاي گلم؛ قدر لحظه لحظه هامونو بدونيم...اينكه سلامتيم...اينكه با همسرانمون زير يه سقف با كم و بيش زندگي مي كنيم...من از خدا ديگه هيچي نمي خوام...واقعا نمي خوام...اون اگه خودش صلاح بدونه به وقتش هر چيزي كه نيازم باشه ميده...اما سلامتي چيزيه كه هرگز مصداقي نداره...با خروارها پول هم نميشه سر سوزني از اونو خريد...

هر چند هنوز هم درد دارم...هر چند هنوز قرصها و شيافها و محلولها بايد باشند تا من بتونم ذره اي آروم باشم...اما...درس گرفتن خيلي شيرينه...خيلي...و من از اينكه الان ديدم نسبت به زندگي عوض شده كلي خوشحالم...مي دونم كه تا چند روز ديگه كاملا خوب ميشم ؛ و براي اون لحظه كه بتونم عاشقانه به زندگيم برگردم لحظه شماري مي كنم...

خدايا...سالها بود كه تو بودي و من نبودم...كه تو پيدا بودي و من گم...خدايا از اينكه راه رو به دشواري نشونم دادي ممنونم...

 بيدلي در همه احوال خدا با او بود              او نمي ديدش و از دور خدايا مي كرد

    

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 12:50 توسط سیندخت |

سیندخت59

نمی دونم چرا...اما...

گریه می کنم...اصلا انتظار نداشتم خب...همه ی تلاشمو کرده بودم...مطمئن بودم...اما توی مم*لکت ما اطمینان به خود یه چیز واهیه! گریه و زاری چیزی رو عوض نمی کرد...من آزمون با*نک صا*درات قبول نشدم! به همین راحتی...بازم عدا*لت مرد!

چند روزی پکرم...یه سری حرفا زدم که شاید حتی در خلوت خودم و خدا هم نباید می زدم! اما به گمونم می دونست که چیزی توی دلم نیست و همه اینا از سر ناراحتیه...

تصمیممو میگیرم: دیگه دنبال کار نمی گردم...دیگه هم در هیچ آزمون شغلی شرکت نمی کنم...

فردای اون روز یه کم بهترم...

شروع می کنم به برگشت به گذشته...به استعدادایی که داشتم و دارم هنوز! به کارایی که می کردم...سه تارمو می گیرم توی بغلم...شهرآشوب رو دوباره از حفظ می زنم...لذت می برم...دوبار بالا و پایین می پرم...با موبایل ضبطش می کنم که تلفنی برای آقاهه پخشش کنم...آقاهه توی جلسه هستش...باید وقتی دیگر!

یه فیلم می بینم...روحیم بهتره...از خدا ممنونم...

شب آقاهه می آد...تا میایم همو نگاه کنیم و دو کلمه حرف بزنیم برق می ره...رفت تا دو ساعت دیگه...سه تارو می آرم وسط...شروع می کنم...خوشحالم که بعد از 8 سال هنوز انگشتام یاری می کنن...آقاهه تشویقم می کنه به اینکه ادامه بدم...برم کلاس...می خوام اگه خدا بخواد اینبار دیگه نیمه راه نباشم...اگه خدا بخواد!

برق میاد...می ریم سراغ lost  ! وسطاشیم...ساعت نزدیک 12...دختردایی کوچیکه از شمال زنگ می زنه...چند روز قبل از ما خواستن که باهاشون بریم اما نشد...میگه فردا با دایی بیاین...ماشینشونم خالیه...آقاهه سریع قبول می کنه...دایی میگه ساعت 6 صبح در خونتونم! به سرعت برق و باد ساک می بندیم و به راحتی دل از Lost  می کنیم! خونه رو ترگل ورگل می کنیم و به مامانامون خبر میدیم! وقتی میخوام بخوابم ساعت از 1 گذشته...

تا صبح به خودم می پیچم...همش احساس داغی می کنم...ساعت 5 بیدار میشیم...آقاهه باید یه بسته رو برسونه اداره...به آژانس زنگ می زنه و یه ماشین میخواد که بیاد و بگیره و ساعت 8 ببرن اداره...ماشینه توی راهه که من درجه می ذارم و میبینم که مور مور شدن تنم الکی نیست...آقاهه؟ من تب دارم...سریع یه شیاف دیکلوفناک آماده می کنم که سریع تر از هر تب بری عمل می کنه...آقاهه میگه چکار کنیم؟ دلم نمیاد بگم نریم...خیلی خوشحال بود...دست میذاره رو پیشونیم...دستش می سوزه! من زیر پتو دارم میلرزم...آژانس می رسه و آقاهه با یه مبلغی ردش میکنه...باید به دایی بگیم که  نیاد...موبایلاشون خاموشه...در آخرین لحظات...دایی ناراحت میشه...دوست داشتن ما باشیم...نرفتم چون نمی دونستم چمه! شاید آپاندیس...شاید چیز دیگه...شهر غریب این چیزا رو نمی پذیره...لذتی هم برای سفر نمی مونه...کمی بهتر میشم و می خوابیم...ساعت حدود 8...با زنگ تلفن می پریم...مامان آقاهست...کجایین؟ نرفتیم...الهی شکر!!! چرا؟ خواب بدی دیده بودیم...مامان من زنگ می زنه: دلم گواه می داد که نرید اما نمی تونستم بگم! نرفتیم ... مامان اومد پیشم...لبام نمی دونم از شدت تب بود یا چیز دیگه که بالا و پایین ترک خورده...مامان تا عصری می مونه...حالا گلو درد بدی دارم...آموکسی سیلین شروع می کنم...مامان میره...آقاهه میآد...لبام بالا و پایین از داخل تبدیل به آفت شده!به شدت تورم کرده و شدم عین عین آنجلینا جولی!! اما درد بدی داره...به زیباییش نمی ارزه!

دیشب دوباره تب کردم...اما الان بد نیستم...فقط گلو درد دارم...لبام هم می سوزه...هر کی منو ببینه خیال می کنه ژل حجم دهنده ی لب زدم! تازه به علاوه ی یه رژ لب جیگری!! اما من طبیعیه طبیعیم!!

دیشب با خدا خیلی حرف زدم...ازش عذرخواهی کردم...به خاطر شاید ناشکریام...اما نمی دونم چرا هنوز باهام قهره...می خوام بهتر بشم...اصلا حالمو دوست ندارم...من آدم یکجا خوابیدن و استراحت نیستم...

 پ.ن: شیلای عزیزم مامان شدنتو تبریک میگم گلم...الهی رومینای گل همیشه زیر سایه خودت و بابای عزیزش سلامت باشه...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 10:20 توسط سیندخت |

 

من خوبم! یعنی انگار خوبم! البته ۱۰ روز دوره ی داروهام تموم شد و امروز هم طی یه اقدام شتابزده و تصمیم سریع که دیشب ساعت ۱۲ گرفتیم قرار بود بریم شمال با خانواده های دایی من ، در حالیکه ساکمونم بسته بودیم و دایی در راه خونمون بود...اما...من تب بالای ۳۸ داشتم! و این باعث شد نریم! الانم به زور آنتی بیوتیک و داروهای مختلف نشستم پای کامی تا بهتون بگم ممنونم که اینقدر به فکرمید...البته این کامی ما هم برنامه ها داره واسه خودش! با اینکه تازه و نو هستش اما مرتب به اشکال برمیخوره...بیچاره آقاهه که هر روز می زنه زیر بغلش و می بره اداره! امیدوارم که بتونم این متنو پست کنم !! برمی گردم...دوستتون دارم...دعا می خوام...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 18:4 توسط سیندخت |