نامزدی "13"
(شبای قشنگیه...اونقدر قشنگ که حیفه نبینیمشون و سرمونو بذاریم روی بالشی که هر شب می تونیم ازش استفاده کنیم! دو شب دیگه بیشتر نمونده...قدر این شبا رو بدونیم تا قدرمون معلوم بشه...التماس دعا...)
قبل از اينكه بخوايم خريدها رو شروع كنيم بحث سر چگونگي برگزاري مراسم ها شد...اونم فقط از طريق من و آقاهه! كه آخر مامان و بابام گفتن بايد خانواده ها بيان وسط نه شما! كه باباش با بابام حرف زده بود كم و بيش توي شهرشون و تلفني هم ادامه دادن...اونا مي گفتن ما فقط يه مراسم مي گيريم...يا عقد و ديگه عروسي نه يا عروسي و عقد با شماست! ما هم اين رسمو نداشتيم...بالاخره با جارو جنجالاي من قرار شد عقد رو ما برگزار كنيم و عروسي با اونا! بگذريم كه همين عروسي هم...حالا مي رسيم!يه روز آقاهه اومد و با مامان و خواهري اينا رفتيم دنبال سالن...من نمي دونم چرا تمايل داشتم سمت شرق باشه...يه سالن خوب و خوشگل پيدا كرديمو همون جا قرار رو گذاشتيم و راهي شديم...فرداش هم با بابا رفتيم و دوباره ديديم و بيعانه رو پرداختيم...
دو روز بعدش هم با مامان و خواهري رفتيم همون سمت و دنبال آرايشگاه گشتيم! يه آرايشگاه هم پيدا كرديم كه هم قيمتش خوب بود هم كارش...اونجا رو هم قرار داد بستيم...آقاهه اون شب بهم گفت مامانش ناراحت شده...آخه ما رسم داريم آرايشگاه رو عروس با مادرشوهر مي ره انتخاب مي كنه...گفتم خب من حالا مامان تو رو از كجا پيدا مي كردم؟! اگه يه روز مي اومد و به اينكارا مي رسيد بد نبود اما حاضر نيست يه روز از كارش براي ما بزنه! گفت زنگ بزن و بگو ميدونم بايد با شما مي رفتم اما خب با اجازه ي شما اينكارو كرديم و ببخشيد و فلان و بهمان! منم از بس ترسيده بودم يه روز رفتم توي حياط و تلفن زدم و كم و بيش اين حرفا رو زدم! اما مامان شنيده بود و كلي نارحت بود...مي گفت آخه چرا سر هر چيزي اينقدر خودتو كوچيك مي كني؟! تو واقعا همون سيندختي هستي كه ما مي شناسيم!؟ راست مي گفت...مي گفت اگه براشون مهمه خب بيان به عروسشون سر بزنن و كارا رو هم راست و ريست كنن...
با آقاهه رفتيم دنبال فيلمبردار...مبالغ بالا بود...اما يه جا خيلي خوشمون اومد و انتخابش كرديم...البته آقاهه مي گفت گرونه بايد مقداريشو خودمون بديم! مي گفتم آخه ... تومان كجاش گرونه!؟ از كجا خودمون بديم؟! اما اون همش احساس مي كرد هر خرجي كه مي كنيم گرونه!!! گرون...گرون...
قرار بازار گذاشته شد...مامان از قبل به حساب من پول ريخته بود كه براي خريد از اون استفاده كنم...رفتم و اون پول رو گرفتم و اومدم خونه...آقاهه هم پول گرفته بود و خونمون بود...با خواهري راه افتاديم و رفتيم سمت جمهوري...قبلا با مامان يه آينه شمعدون اونجا ديده بوديم با كنسول كه قشنگ بود...از خريد اون پشيمون شدم و از اونجايي كه بايد بيشتر از جيب مامان و بابام به جيب خانواده ي شوهرم توجه مي كردم يه دونه آينه شمعدون ساده كه البته جديد هم بود انتخاب كردم و متاسفانه مامان عقيده ي سختي داشت كه كنسول هم بخرم! و من دوست نداشتم چرا؟ چون خونمون كوچيك بود و مي دونستم اسباب اذيت مي شه! البته مامان درست مي گفت چون خواهري هم سر خريد كنسول نگرفت اما موقعي كه مي خواست جهاز برون بگيره همسرش رفت و خريد! چون لازم بود!خلاصه اون رو خريديم و گذاشتيم توي مغازه و رفتيم سمت لوازم آرايش...البته من مي خواستم حتما عطرمو از وزرا بگيرم و لوازم آرايشمو از هايلند يا قائم...اما خب بنا به دلايلي كه قبلا گفتم ديگه نسبت به اين موضوع سرد شده بودم! ولي در مورد عطر عقيده ام اين بود كه بايد يه عطر خوب بگيرم چون هميشه از عطراي عالي استفاده كرده بودم و نمي تونستم اين رقمو ناديده بگيرم! يه مغازه كه به نظر مي اومد اجناسش خوبه و انواع ماركها رو داشت توجهمونو جلب كرد...من دوست نداشتم همه ي لوازم آرايشم از يه مارك باشه چون معمولا بعضي محصولات بعضي ماركها حتي معروف؛خوب نيستند...خلاصه...خانوم فروشندهه خودش وارد بود...برامون همه چي گذاشت البته بعضي چيزارو فاكتور گرفتم و نخواستم مثل اپي ليدي و اتوي مو و اينجور چيزا و گفتم بعدا مي خرم! توي همون مغازه بوديم كه مامان آقاهه به من زنگ زد و گفت سيندخت جان خواستم بگم آينه شمعدونتو خيلي خوب بگيريا! آخه يه باره...منم هي تعارف كردم و نگفتم كه گرفتيم ديگه! دلم سوخت گفتم خب اگه ميشه من آينه شمعدون خيلي خوب بگيرم پس چرا اينقدر مبلغ به آقاهه پول دادن؟! به آقاهه گفتم ؛ گفت مامانم يه چيزي گفته واسه خودش!!!نمي دونه چنده! اينم سعي كردم از ذهنم ببرم...براي آقاهه هم هر چي خانومه گفت خريديم...دو تا چمدون هم گرفتيم با ست حوله ها و لباس خواب و لباس زير و اين چيزا...فاكتوراش هنوز هست! يادش بخير! توي همين حين كه خواهري داشت خريداي آقاهه رو حساب مي كرد از آقاهه پول گرفتم و دويدم مغازه ي بغل تا براي خواهري يه سرخريدي كه رسم داريم بگيرم...البته دوست داشتم براش طلا بگيرم ولي...يه شال مجلسي گرفتم و دويدم توي مغازه و خوشبختانه خواهري متوجه عدم حضورم نشده بود! ماشين گرفتيم و راهي خونه شديم...
قبل از اينكه مامان اينا خريدا رو ببينن اينقدر توي بوق و كرنا كردم و تعريف كردم كه يه وقت نكنه خوششون نياد يا ايرادي مد نظرشون باشه و بدونن كه 100% به همه ي اون خريدا علاقه دارم!
ناهار خورديم و اون خريدا رو هم گذاشتيم توي چمدونا و همه رو جمع كرديم...
بايد دو سه روز بعدش مي رفتيم براي طلا ، بازار...
دوباره با آقاهه و خواهري راهي شديم...آقاهه الا و بلا پلاتين مي خواست مي گفت طلا برام حرومه...اين شد كه ما يه حلقه ي ست كه پلاتين هم داشته باشه و منم از زنونش خوشم بياد و يا بشه مردونشو از پلاتين ساخت پيدا نكرديم! اول حلقه ي آقاهه رو خريديم كه قشنگ بود و سه تا نگين برليان تقريبا درشت گرد داشت...بعد رفتيم سراغ سرويس من...دل توي دلم نبود كه جلوي خواهري چه جوري قبل از اينكه از سرويس خوشم بياد بدونم قيمتش چنده! اما آقاهه راحت تر از من بود...مامان به من گفته بود يادت باشه هميشه كه طلا بيشتر از قيمتش بايد دهن پر كن باشه! و منم دنبال همچين چيزي بودم! اصلا خدا شاهده كه قيافه ي سرويسا برام مهم نبود...هر چي كه فكر مي كردم به پول ما مي خوره مي گفتم ببينيم چنده! و متاسفانه از اونجايي كه من خوش سليقم همه بالاتر از حد انتظار در مي اومد! تا اينكه...سرويسمو پيدا كرديم...يه سرويس دهن پر كن كه اون موقع تازه اومده بود(جای سرویسم خونه ی مامان ایناست!مجبور شدم روی میز پهنش کنم!!!!)...با قيمت فوق العاده ايده آل! ديگه صبر نكرديم...و في الفور خريديمش...هر چند همه ميگن قشنگه اما من دوستش ندارم! هنوزم دوستش ندارم و مي خواستم چندماه پيش عوضش كنم كه مامان و خواهري نذاشتن! گفتن كي سرويس عروسيشو مي فروشه!؟ يكي ديگه بخر...خب دوستش ندارم چيكار كنم!!! من عاشق طلاهايي هستم كه نگين دارن حتي اگه نگينش اتمي باشه! اما سرويس من يه سره طلاست! طلاي سفيد...
رفتيم سراغ حلقه براي من...در اين حين هم حلقه ي آقاهه رو داشتن يه مقداري بزرگ مي كردن!
اونم زياد نگشتيم! به همون دلايل قبلي...من بازم حلقه ي پرنگين دوست داشتم كه وحشتناك بدرخشه! اما خب نشد ديگه...نمي گم حلقمو دوست ندارم ، چرا دوستش دارم چون منو ياد آقاهه ي گلم ميندازه هميشه...ولي خب از اون يكيا بيشتر مي خواستم! توي بازار بوديم و خريداي من آماده بود البته حلقه ي منم يه سه شماره كوچيك كردن!چون امكان نداره انگشتر يا حلقه اي از ابتدا اندازه ي انگشتهاي من پيدا بشه!حلقه ي آقاهه هنوز آماده نبود و ما توي مغازه نشسته بوديم...آقاهه رفت نايب بازار تا ناهار بخره و ببريم خونه...كلي طول كشيد و خلاصه يه ماشين گرفتيم و رفتيم...مامان خوشش اومد از سليقه ي ما!و ناهار خورديم و بعد از يه چرت بعدازظهري آقاهه هم رفت خوابگاه...
ديگه عمده خريدا انجام شده بود ومونده بود لباس و كت و شلوار آقاهه و مانتو و كيف و كفش و اين چيزا...
اونا رو هم ديگه به خودمون سپردن كه كم كم بريم بخريم...
ارديبهشت ماه بود و فكر كنم سيزدهمين روزش كه خانواده ي آقاهه اومدن تهران و مامان براي چهاردهم شب دعوتشون كرد...بحث خريد خونه ي خواهري اينا داشت جدي مي شد و اونها هم ديگه توي همون ماه حتما بايد خونشونو مي فروختن چون مي خواستن تا قبل از زايمان خواهري حتما خونه ي جديدي رو خريده و نقل مكان هم بكنن...
شبي كه خانواده ي آقاهه اومدن من سالادارو درست كردم به اضافه ي لازانيا و بيف استراگاف و ماست با زعفرون و كشمش! بقيه ي غذاها با مامان خانومي بود...همون سارافون صورتي جيغ رو كه با آقاهه خريده بودم پوشيدم با بلوز و شلوار سفيد و روسري صورتي...شب خوبي بود...خريدامون كه همون آينه شمعدون و طلاها و لوازم آرايش بود رو ديدن و كلي تعريف كردن! بعدشم مامان و باباي من براي فردا شب به صرف شام در دربند دعوتشون كردن كه به اجبار پذيرفتن...اونجا بيشتر حرف خونه ي خواهري شد و ديگه بنا شد همونو بخريم...من خونه ي خواهري رو خيلي دوست داشتم...خيلي زياد...با اينكه 5متر هم از اين خونمون كوچيكتر بود ولي آرامش وحشتناكي در اونجا حس مي كردم...خاطرات زيادي داشتم با خواهري كه همه خوب بودن...اصلا هنوز كه هنوزه وقتي از اون كوچه رد ميشم و پرده ي گلبهي اتاق خوابشو كه خواهري موقع فروش ديگه پرده ها و اين چيزا رو با خودش برنداشت و مي بينم مي ايستم و چند دقيقه اي نگاه مي كنم و تداعي خاطره مي شه برام...خلاصه شب از هم جدا شديم و صحبت اين شد كه اگه فردا مامان آقاهه بتونه كاراي وام مسكنو براي محل خواهري اينا جور كنه به ما زنگ بزنه كه بريم پيش خياطم براي لباس...
از هم جدا شديم و من صبح به آقاهه زنگ زدم و ديدم توي بانكن...به مامان گفتم اينا براي من توي بانك هستن بهتره يه سر برم بهشون بزنم و اونم قبول كرد...رفتم و ديدم بله توي اين مدت خونه هم ديدن! البته كسي اينو ديگه به من نگفته بود! بازم ناراحت نشدم تا وقتي كه گفتن سيندخت بيا بريم تو هم ببين اين خونه رو...و منم رفتم...هر چند خونه ي خواهري رو با جون و دل دوست داشتم اما خب از چونه هايي كه آقاهه قبلش براي تخفيف مي زد و رودربايستي كه با همسر خواهري داشتم دلم مي خواست اونجا رو نخريم هر چند هيچ وقت ابراز نكردم! خونه رو ديدم...حياط...آشپزخونه ي بزرگ...اتاق خواب خوب...هال بزرگتر از خونه ي خواهري...تا گفتن نظرت چيه گفتم عاليه! اونا هم خوششون اومد و تازه فهميدم كه براي حدودا 1 ساعت و نيم ديگش با صاحب ملك قرار گذاشته بودن و من اونجا از خودم سوال كردم اگه من اتفاقي نمي رفتم بانك كسي به من مي گفت بيا؟!سعي كردم ناراحتيمو نشون ندم...قانع باشم...صبور و راضي! تا يه وقت نگن چقدر متوقعه! و كاش اينكارارو نمي كردم...كاش هر چي مي خواستم مي گفتم...كاش اينقدر خودمو راضي نشون نميدادم...كاش...

