
چه روزهایی بود...انگار خدا در تقدیر من قرار داده که هر سال این روزا( حالا با یه ماه این ور و اونور!!) مشکوک به آپاندیس بشم و راهی بیمارستان!
تولد گل خواهری خیلی خوب برگزار شد...از ساعت 7 و نیم اونجا بودم و تا حدود 12 یه سره داشتم تزیینات انجام می دادم! یه دیوار بزرگ رو تماما پروانه های رنگی که خودم درست کرده بودم زدم...به گواه همه خیلی ناز شد...اما اونقدر خسته شدم که دیگه جونی برام نمونده بود...وسطای مراسم خاله خانوم جان خواهش نمودند که بنده عربی برقصم! فکر کن! با اون همه خستگی ، حالا هر چی میگم من یه سال و 3 ماهه اینکارو نکردم یادم رفته ، فلان بهمان ، مگه قبول می کنن! آخر سر این کارو با هنرمندی هر چه تمام تر به پایان رسوندم!!!! آقایون ما هم ساعت 10 بود تشریف فرما شدن...واقعا داشتم از زانو درد می مردم...تا 1 هم خانواده ی همسر خواهری بودن و مجبور بودم چشمامو باز نگه دارم! شب خونه خواهری موندیم و صبح جمعه با درد معده بیدار شدم...گفتم صبحانه حالمو بهتر می کنه اما...چشمتون روز بد نبینه...بدترین درد عمرم رو تجربه کردم...داشتم می مردم...البته من و آقاهه بعد از صبحانه راهی خونه شدیم و هر چه به خونه نزدیکتر می شدیم درد منم بدتر میشد! آخر سر آقاهه که دید من از ناراحتی دارم پتو گاز می زنم ( آخه لرز شدید هم داشتم!) به خواهری زنگ زد و اونم گفت سریع برو اورژانس و هماهنگ کردم...ما هم رفتیم و تندتند آزمایش و سونوگرافی و این حرفا...جراح گفت الحمدالله مشکل عمل نداری و آپاندیس نیست ولی یه عفونت گوارشیه...خلاصه زیر سرم بودم و با کلی درد و ناراحتی و تب...تا 8 که اومدیم خونه ی مامان...آقاهه هم رفت وسایلشو بیاره که شب بمونیم...خیلی خیلی حالم بد بود...همه گفتن چشم خوردم! خداروشکر از دیروز مقدار زیادی بهترم!اما باید تا 10 روز دارو بخورم اونم قرص که من ازش متنفرم! حاضرم روزی 2 بار آمپول بزنم اما قرص نخورم!!!
با اجازتون الانم همسایمون اومد گفت شیلنگ کولرتون پاره شده! آب پشت بومو برداشته! و من در گرمای طاقت فرسا به سر می برم تا آقاهه بیاد و درستش کنه...وای خدا...تازه باید کلی هم به زندگیم برسم که خیلی کثیف شده!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:44 توسط سیندخت
|
اینم سوغاتیای من! :
شال ( مادر شوهر جان مقدار زیادی شال آورده بودن که خب خواهر شوهر جان تعداد زیادی از اونها رو به نام زده بودن! البته از حق نگذریم انتخاب بر عهده ی خودمون بود و منم به قول آقاهه مثل دزدای سرگردنه خیلی سریع زیباترینهاشو برمیداشتم! شالمو خیلی دوست دارم...هم خیلی پهنه و هم بلند! آقاهه دیگه غر نمی زنه!!)
تاپ ( جاری جان به علت علاقه ی من به قهوه ای ، مشکی رو خودشون برداشتن!)
سو*تین و ... ورزشی ! ( فقط نصیب من شد چون یه دونه بود!!)
سرویس بدلیجات و گل سینه و سنجاق سر! ( من عاشق بدلیجاتم و مادرشوهر جان بدتر از من!)
کیف کوچک ( این کیفا رو هم خیلی دوست دارم! همیشه قسمت نمیشد بخرم ! نگو قرار بوده هدیه بگیرم!)
کیسه های زینتی ( توشون گل خشک خوش بو ریختم و گذاشتم جاهای مختلف!)
بلوز ( آبیشو بیشتر دوست داشتم چون سفید زیاد دارم اما خب جاری جان اینجا از من زرنگ تر بود!)
پارچه ی لباس هندی ( در انتخاب رنگش مونده بودم...خیلی قشنگ میشه...)
پارچه کت و دامنی با شال ( رنگهای زیادی داشت)
بازم پارچه! ( اسما پارچه ی چادریه اما من پیراهن می دوزم!)
گن ( به نظرم چیز بدی نیست )
پیراهن ( مادر شوهر جان چند مدل گذاشتن جلومون ، من سریعا عاشق این پیراهن شدم ، نگو جاری جان هم همینو دوست داشت، داشتم توی تعارفات از دستش می دادم اما با پررویی بازم صاحبش شدم!!!)
تی شرت آقاهه! ( من اینو خیلی دوست دارم!)
سرویس شیشه و لیوان و ... نی نی گولوی آااااااااااااااااینده!!! ( به مادرشوهر جان گفتم انشاالله بازم چند سال دیگه می رید مکه و اونوقت بازم از اینا می آرین !!! این یعنی اینکه بله!!!)
لباس نی نی گولو جون آینده!
البته آقاهه یه تی شرت و شلوار دیگه هم داشتن که به علت عجول بودن سریعا مورد استفاده قرار دادن!و نشد که عکس گرفته بشه...به اضافه ی یه پارچه شلواری که همونجا دادن براشون بدوزن! پس موجود نبود که عکس گرفته بشه!!! ضمنا یه تابلوی اسماءالله هم هدیه گرفتیم که متاسفانه یادمون رفته بیاریم! به علاوه ی یه ساک خوشگل در عین حال جا دار که اونم فراموش کردم عکس بگیرم!!
با تشکر از مادرشوهر جان! و آقاهه که زحمت آپلود عکسارو کشید!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 18:17 توسط سیندخت
|
سفر تموم شد مثل همه ی سفرا...اما خیلی چیزا از خودش به جا گذاشت...
روز اول پی به یک سوتی بسیار بزرگ از طرف خودم بردم! آقاهه طبق معمول قبل از ساعت 8 از خونه زد بیرون ، به من اصرار کرد که بخوابم اما خوابم نبرد...اومدم سراغ کارای قبل از مسافرت...اول از همه خواستم بلیطو دوباره چک کنم و بذارمش توی کیفم که یادم نره...بله...سوتی مربوط به همین قسمته! هر چی نگاه کردم دیدم ساعت پرواز 5 نیست! هی چشم دوختم دیدم ساعت 2 و بیست و پنج دقیقه است!!!یه چیزی حدود 2 ساعت و نیم زودتر! سریع به آقاهه زنگ زدم و اطلاع دادم!دویدم پای نت و سایت ایران ایر ببینم اصلا این ساعت پرواز هست یا خانوم آژانسیه اشتباه کرده! دیدم هست...تند تند مشغول کارام شدم و خدا رو شکر کردم که زود متوجه این موضوع شدم!!!خلاصه رفتیم و رسیدیم و این بار اولین مرتبه ای بود که ما به شهر آقاهه رفتیم و کسی نیومد فرودگاه استقبالمون! دلمون گرفت که نیستند...وقتی خونه رسیدیم ، بابابزرگ آقاهه بنده ی خدا یه عالمه برامون غذا درست کرده بود و یه شربت خنک و بعدشم کلیدو تحویل دادن و رفتن...دوست آقاهه و خانومش فهمیدن ما اونجاییم و خیلی اصرار که بریم خونشون...اینا همون دوستایی بودن که 4 روز از عروسیشون گذشته بود ما رو دعوت کردن به شام توی خونه ی قشنگشون...قرار شد با هم بریم پارک و اونجا شام مهمونشون باشیم!شب خوبی بود...دیگه چشمام داشت از شدت خواب بسته می شد که برگشتیم خونه اما کلی با دلهره! آخه هر کی می رسید می گفت توی خونه ی سه طبقه ی خالی،امنیت نیست تنها شب بخوابید و از این حرفا...هر چی در بود قفل کردیم و برای اینکه آرامشمون بیشتر باشه خوشخواب تخت بزرگ مامان بابای آقاهه رو آوردیم وسط هال (!) و اونجا خوابیدیم ، البته من نخوابیدم از بس استرس داشتم!صبح سریع بیدار شدیم و کلی به خودمون رسیدیم و یه نیمروی خوشمزه خوردیم! قرار بود جاری جان و برادر آقاهه هم تا ساعت 3 و نیم برسن و ما نصب پلاکاردها رو به اون زمان موکول کرده بودیم...اما تاخیر در پرواز اجازه نداد کسی کمکمون باشه و با کلی دعا و اضطراب آقاهه ی طفلیم رفت رو دیوارا و اونا رو نصب کرد...من که مردم تا بخواد کارش تموم بشه...اونا هم اومدن و یواش یواش رفتیم فرودگاه که به طرز افتضاحی شلوغ بود...همه مهمونا هم سرازیر شدن خونه ی مامان آقاهه...تا بخوان برن ساعت 10 شده بود! بعدشم مرحله ی زیبای سوغاتی بود!!!!!خیلی سوغاتی گرفتم و عکس همشونو می ذارم!
5شنبه صبح ساعت 10 و نیم مامان اینا پرواز داشتن و من التهاب...حدود 40 دقیقه هم اونا تاخیر داشتن و با آقاهه رفتیم دنبالشون و کلی شاد شدم از اینکه در کنارمن...ناهار خوردیم،صحبت کردیم،کمی خوابیدیم و حاضر شدیم برای رفتن به باغ...کت و شلوارم بدجوری ترکوند!!!مخصوصا اینکه سرویس فیروزه ام رو هم انداخته بودم و از این ساعت کریستالی ها هم به رنگ آبی خریده بودم و بسته بودم و دیگه هیچی!!!!!( از خود متشکر!!!) کلی اونجا خسته شدیم با اینکه اصلا کاری نکردیم...شب کنار مامان و خواهری و گل دختر خواهری خوابیدم...آقاهه هم با بابااینا توی تراس و زیر پشه بند! صبح با بدن درد بیدار شدم و تصمیم داشتیم قبل از ناهار که اونهم در رستوران بود و همکارای مامان آقاهه مهمون بودن،بریم یه سر بازار...من و آقاهه و خواهری و همسرش رفتیم و خیلی زود هم برگشتیم چون همه جا تقریبا بسته بود!سریع حاضر شدیم اما در دقایق آخر فهمیدیم که اونجا هم مختلطه!حرصم در اومده بود...رفتیم ناهار خوردیم و به همکارا دونه به دونه معرفی شدیم و برگشتیم...دیگه ساعات آخر همسفر بودن با مامان اینا بود...دلم غم داشت...داشتیم حاضر می شدیم که مامان اینا رو برسونیم فرودگاه و از اونجا هم خودمون باید می رفتیم سالن برای ولیمه ی خاله ی آقاهه که یهو تپش قلب شدیدی گرفتم...از مامان قرص ایندرال خواستم و قبلش گفتم شاید فشارم پایینه و اول اونو چک کنم که...نتیجه وحشتناک بود! فشارم 20 بود! یه چیز باور نکردنی!دوباره گرفتیم اما دستگاه دیگه حتی جواب نداد!!!حالم بد شده بود...همه به هم ریختن...گلوم داشت پاره می شد...یه طورایی داشتم خفه می شدم...منو بردن سمت ماشین که بریم بیمارستان...اما دیدم نمی تونم...خواهری بهم قرص داد...برام عرق بهارنارنج و بیدمشک آوردن...خواهری ماست و خیار برام درست کرد...وای...لحظات خیلی بدی بود...خیلی...مامان حالش از من بدتر شده بود...یواش یواش بهتر شدم و فشارم که شد 16 دیگه باید می رفتیم فرودگاه...مامان نگرانم بود،حقم داشت،دستگاه فشارشو گذاشت پیش من و رفتیم...رفتن...اما...
روز آخر هم گذشت...هر چند دوست داشتم آقاهه بلیطو عوض کنه و دو روز دیرتر بیایم تهران...اما مرخصی نداشت و نشد...
این سفر دو روز آخرش برام کابوس بود...یه اتفاق که نمی تونم نه اینجا و نه توی هیچ دفترچه ی دیگه ای بنویسمش! یه خواب که انگار تموم نشدنی بود...یه حادثه که وسعت ناراحتیش به اندازه ی 24 سال عمرم بود...نگران نشید...من و آقاهه خوبیم،و اصلا مربوط به ما نمیشه...اتفاقا این واقعه باعث شد بیشتر آقاهه رو دوست داشته باشم...خلاصه کنم...سفر خوب شروع شد اما به بدترین وجه ممکنش تموم شد...
درگیر کارای تولد گل دختر خواهریم...هر چند اونقد بی انرژی و بی رمقم که حس نشستن روی صندلی رو هم ندارم...همش دلم می خواد بخوابم...موبایلم پیش مامان ایناست اما دو روزه که اصلا نمی تونم حتی تا اونجا برم و بگیرمش!کلاس دکوراسیونمم دیگه نمی رم...دیروز نرفتم و تصمیم هم گرفتم که دیگه نرم...به نظرم خیلی بی نظم و ترتیب بودن...یه هفته که استاد کلاسو تعطیل کرد...هفته ی بعدش موسسه بالکل تعطیل شد...ضمن اینکه همه ی 18 نفرمون ناراضی بودیم از سیستم و اینکه به اندازه ی نصف پولی که دادیم امکانات نیست...کولرها خاموش...صندلی ها کهنه...میز نداشتیم...به نظرم بهترین تصمیم این بود که دیگه نرم...دلمو زده بود...
رفتم مقوا خریدم وامروز باید برای تزیین خونه ی خواهری ، 50-60 تا پروانه درست کنم...کار سختیه اما عشق دارم هر چند نیرویی در بدن نیست به واسطه ی اون اتفاق...شک نکنید جسمم مشکلی نداره،روحم از بس اذیت شده تمام انداممو درگیر کرده...
خوش باشید دوستای گلم...
ساره ی عزیزم،از همینجا سالگرد ازدواجتونو تبریک می گم دوست نازم...الهی که همیشه سلامت و شاد باشید و عشق مهمون همیشگی دلاتون...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:5 توسط سیندخت
|
۱- یادم رفته بود بگم ، چشمیران هم حراجه! به قول خودشون تا 60 درصد! البته من رفتم و یه شال خریدم! به قول آقاهه مدلش کزتیه!!! هر موقع سر می کنم میگه کزت جان بیا ببینمت! منم میگم پس خوبه خودتم می دونی تناردیه شدی!!! البته هنوز افتتاحش نکردم! انشاالله فردا که داریم میریم! مامان میگه خیلی مدلش ناز و معصومانس! هزارتا پاپیون و بند و بندینک و این چیزا داره! دور سر گره می خوره! راحت و آسوده !!!!
۲- فیلم " همیشه پای یک زن در میان است " رو هم رفتیم...تا به حال تو صف سینما نایستاده بودم...همیشه یا رزرو کرده بودیم یا خب خلوت بوده اما برای این فیلم! یه دونه هم صندلی خالی نمونده بود...البته جالب بود و دیدنی...خوشم اومد از بازی تک تکشون...
۳- مدتهاست که سریال “lost “ رو داریم...اما به برکت مشکلات جورواجور نشده بود ببینیم...البته علت عمده اش هم این بود که می خواستیم حتما زیرنویس فارسی داشته باشه که ذهنمون درگیر ترجمه نشه!!! اما بازم به خاطر همین مشکلات تا امروز فقط شده 5 قسمتشو ببینیم...بدجور دوست دارم بقیشو ببینم...دیشب آقاهه درستش کرد ولی من در بحر خواب غرق بودم دیگه و افتاد برای امشب ، البته اگه ملطوف لطف و عنایت دو*لت مردم سالار (!) قرار بگیریم و برق قطع نشه!!!!
۴- یه کتاب دارم می خونم به اسم " زن ایرانی از نگاه سفرنامه نویسان فرنگی " خیلی جالبه...تموم شده تکه هاییشو می ذارم اینجا...
۵- کلی چیز باید فردا با خودم ببرم...باید مثل همیشه یادداشت کنم و یادداشتو با خودم ببرم که اینا رو یادم نره برگردونم! البته به غیر از کادوهایی که داریم می بریم!!! امیدوارم اونا رو یادم نره ببرم!
۶- موقعی که من شدیدا منتظر عروسی بودم هیچ اتفاقی نمی افتاد اما حالا که دارم می رم سفر ملت دارن همینجوری تند تند مزدوج میشن! نمیذارن لااقل ما بریم سفر بیایم! هی دلمونو می سوزونن! چهارشنبه که عروسی دختر عمم بود...فردا هم عروسی دوست آقاهست که با خانومش برامون کارت آوردن...می بینین شانسو؟! آقاهه می گه نظرت چیه بلیطو عوض کنیم چهارشنبه بریم؟! میگم مگه همون روز بهت نگفتم بیخودی یه روز جلوتر نریم؟ نه، به زحمت عوض کردن بلیطش نمی ارزه ، اصلا دیگه کسل شدم! عروسی نمی خوام! به خاطر همین که ذوقم کور شده ، امشبم که حنابندون دختر عمه جانه نمی رم!! خب نمی رم دیگه! بیچاره لباسام...البته هنوز امیدم به تولد دختر خواهریه که وقتی از سفر بیایم قرار برگزار بشه...تازه مسئول همه چیشم خودمم...از پاکت برای کارتاش ( کارتاشو از عکس خودش استفاده کردیم...یعنی یه کیک گرفته شد و گل دختر نشست پای کیک ، هی دستمالی کرد و مالید به صورتش ، بعدش یه عکس شکار لحظه ، درست کردن در فتوشاپ و نوشتن متن در پایین عکس...به عکاسی داده شده که چاپ بشه...) ، تزیین اتاق ها و حتی درست کردن دو سه جور از غذاها با منه...مامان خانومی گفت یه دو روز باید اونجا باشیم! خواهری هم شب و روز داره بهم غر می زنه که چرا هیچ کار نمی کنی!! راست میگه خیلی تنبل بی خاصیت شدم!! باید بجنبم...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 9:20 توسط سیندخت
|
اول نوشت! : از پست قبل ،جواب کامنتای دوستای گلمو همونجا میدم چون ممکنه یادم بره به وبلاگشون برم و جوابی بذارم و بی توجهی بشه...
روز 5شنبه که آقاهه از سرکار و استخر برگشت ، به خاطر خستگی زیادش گفت سیندختی میای یه ساعت بخوابیم؟ من خوابم نمی اومد اما طبق معمول همیشه ، به هزار و یک فکری که در سرم دارم بازم فکر کردم و تونستم بخوابم...چشمام که باز شد نگاهم به ساعت که افتاد دیدم عقربه روی هفته! یعنی ما دو ساعتی بود خواب بودیم...آقاهه رو بیدار کردم اما نگاهم دوخته شده بود به پرده ی اتاق خواب و رفته بودم به دوران ماقبل عروسی...روزای خونه ی بابا بودن...روزای دختر تخس و عصبی بودن...روزای لوس بازیام...خیلی دلم گرفت...آقاهه چشماش باز بود و به منی که زل زده بودم به پنجره نگاه می کرد...حالم بد بود...خیلی بد...دلم پر کشیده بود به اون روزا...یاد اتاق کوچولوی صورتیم افتاده بودم...یاد تختم...میز کامپیوترم...کتابام...وای...داشتم دیوونه میشدم...آقاهه گفت چیه؟ براش گفتم...یهو چونم شروع کرد به لرزیدن...بغضم مخفی نموند و سر به اعتراض برداشت...آقاهه سرمو گرفت تو بغلش...نوازشم کرد...قربون صدقم رفت...اما من تو دنیای دیگه ای بودم...به آغوشش احتیاج داشتم اما فکرم اون جا بود...توی اون روزا...آقاهه گفت حرف بزن...بگو برام...خودتو تخلیه کن...گفتم...گفتم...از این که چرا اون روزا اینقدر حوصلم سر نمی رفت؟ چرا اینقدر کسل نبودم؟ چرا به رغم اینکه صبح تا شب خونه بودم و آقاهه رو هم هفته ای یه بار می دیدم اما هزار تا کار داشتم برای انجام دادن و مرتب هم وقت کم میاوردم؟! صورتم از اشکام داغ شده بود و این گرما بهم لذت میداد...آروم شدم...چون آقاهه رو دارم...
دیگه داریم به سفرمون نزدیک میشیم...بالاخره روز سه شنبه ی هفته ی پیش که با مامان و خواهری و گل دخترش رفته بودیم بیرون و خرید و این حرفا ،تونستیم براشون بلیط گیر بیاریم و انشاالله اونها هم روز 5شنبه به شهرستان میان...خیلی خوشحالم...2 ساله که با خانوادم مسافرت نرفتم! هرچند 24 ساعت بیشتر با هم نیستیم(!) اما خب همین که در هوای دیگه ای کنار هم نفس میکشیم خودش لذت وافری داره...
ممنون که اینقدر از کت و شلوار و موهام تعریف کردید...راستش می ترسیدم موهامو زیاد بشورم رنگساژش بره! آخه برای بار دوم که مش کرده بودم اینجوری شد...خیلی هم بدمنظره! این بار به خاطر تاکیدهای زیادی که به خانوم آرایشگر کردم ، مبنی بر اینکه اصلا زرد نشه ، واقعا خوب شد...حالا روز به روز داره بهتر میشه ماشاالله!
دستور کرپ گوشت رو هم به زودی اینجا میذارم...
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 9:26 توسط سیندخت
|
بالاخره يه مرحله رو پشت سر گذاشتم! روز چهارشنبه صبح بعد از رفتن آقاهه هر كاري كردم خوابم نبرد و چسبيدم به نت! يهو يه فكر مثل جرقه پريد توي كله ام! پاشدم حاضر شدم و رفتم آرايشگاه! نزديك خونه ي خواهري و اونم يه ساعتي با گل دخترش اومد پيشم…به سرعت برق تصميم گرفتم و تا پشيمون نشدم عمليش كردم! الانم يه سيندخت خانوم با موهايي زيبا جلوي مونيتور نشسته و داره براي دوستان گلش كه شما باشيد وبلاگ به روز مي كنه! راستش موهامو همون مشي كردم كه از توي نت پيدا كرده بودم…به نظر خودم و گواه همه خيلي خوب شد…و الان در رضايتمندي كامل به سر مي برم! اما خيلي بهم سخت گذشت…از ساعت 11 و نيم تا 5 و 10 دقيقه توي آرايشگاه بودم كه 2 ساعتشم برق رفته بود! از شدت بي حالي و گرسنگي داشتم مي مردم! تازه خواهري هم از ساعت 2 منتظرم بود برم با هم ناهار بخوريم كه خب شد ساعت 5 و نيم! و يه پيتزاي خيلي خوشمزه كه به من خيلي چسبيد با هم خورديم و سريع اومدم دنبال آقاهه كه ديدم از دور منتظره و چشماشو دوخته به موهاي من زير روسري! منم روسري رو كشيده بودم جلو تا نتونه ببينه! اما ديد! و گل از گلش شكفت !اینم مدلی که از روش مش کردم!
خانواده ي آقاهه بالكل رفتن حج و الان در مدينه به سر مي برن…خاله هاشم هستن…برادرش و جاري جان هم رفتن تركيه! به اصطلاح ماه عسل!!!!( خب چيه ؟ مگه نميشه بعد از يه سال با هم زندگي كردن تازه آدم بره ماه عسل؟!!!) به عبارتي الان اكثريت فاميل آقاهه و در واقع همه ي درجه يك ودوها مسافرتن! اونم راههاي خيلي دور! بهش ميگم ببين آقاهه ، بايد خيلي اين روزا قدر منو بدونيا! اين چند روزا فقط منو داري!!!
امروز مامان و بابا و خواهري اينا هم تصميم گرفتن براي مراسم وليمه ي مادر شوهر جان بيان شهرستان…اين شد كه بنده از ساعت 2 در به در آژانسهاي هواپيمايي ام! نمي دونم چرا همه ي سيستمها قطعه…پدرم در اومد توي اين گرما اما نتونستم بليط براشون بخرم…اميدوارم فردا گير بياد…
امروزم با اجازه ي همه ي شما كلاسمو نرفتم! راستش حالشو نداشتم! آقاهه غر زد اما بازم نرفتم ! خب عوضش احساس كردم كه خونه و زندگيم نياز به مرتب شدن داره! و به اونا رسيدم! بد كردم؟!!! نه شما بگيد؟!
دوست جونمم كه همون موسسه اي كه من ميرم كلاس رنگ و روغن مي ره الان طي تماسي تلفني گفت احتمالا آموزشگاه هفته ي آينده كلا تعطيل مي باشد ! اين يعني هفته ي بعد هم كلاس ندارم؟! عجب!!!خوش ميگذره ها!!!!
تازه ، ديشب يه غذاي خوشمزه پختم…به اسم كرپ مرغ با قارچ…قبلا كرپ گوشت رو پخته بودم اما اين دفعه با مرغ بود…خوب شد اما معتقدم كه همون گوشت خوشمزه تره ميشه!
عكس كت و شلوارمو گرفتم اما فكر نكنم درست حسابي مدلش معلوم باشه…آخه كسي نبود تنم كنم ازم عكس بگيره اين شد كه آويزونش كردم! حالا اگه قبل از رفتن به سفر يا حتي اونجا موقعيتي فراهم شد كه وقتي تنم بود عكس بگيرم حتما براتون ميذارم البته كله امو پاك مي كنما!!!
راستي يه چيزيو دقت كردين؟! ديگه بازار ما كساد شده! اون تازه عروسايي كه تازه عروسي كردن يا در آستانه هستن رونق وبلاگاشون بيشتره! اونا رو بيشتر دوست دارن! اي نامردا! ما هم زماني براي خودمون كسي بوديم! مگه چقدر گذشته؟!!!!ضمنا تصميم گرفته بودم عكس عروسيمو بذارم اما وقتي با اين خيل بي معرفتي مواجه شدم اينكارو نمي كنم!!!!!آها ، خوب شد؟!!!

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 17:39 توسط سیندخت
|
تا به حال توي زندگيم اينقدر دچار تزلزل در تصميم گيري نبودم! اينقدر ضعيف و بيچاره! ببخشيد اين جوري صحبت مي كنم اينا مخاطب خاص دارن و اونم خودمم! ميخوام شايد با گفتن اين حرفا اونم اينجا يه كم بهم بربخوره! شايد خيلي مساله ي ساده اي باشه اما براي من بيش از اندازه بزرگه...
موضوع اينه كه من هميشه آدم قاطعي بودم ، از زماني كه بچه ي 6-7 ساله بودم تا به زماني كه 22-23 سالم بود! اين يه سال اخير بدجوري به هم ريخته سيستم تصميم گيري و حرف آخر زدن وجودي من...ديشب به آقاهه ميگم حالم داره از خودم به هم مي خوره ديگه...اينقدر سخت پسند نبودم...هيچ وقت نبود كه من در زمينه ي انتخاب يه چيز ، ساعتها فكر كنم، مدلهاي مختلفي تصميم بگيرم و آخر سر هم از كاري كه مي كنم راضي نباشم! من هميشه بين تمام فاميل به قاطعيت و عدم ترديد معروف بودم اما حالا چه به روزم اومده!؟ شايد مثالها ساده باشه اما زندگي كل ما با همين ساده ها شروع ميشه و شكل مي گيره و ادامه پيدا مي كنه...
هزار بار تصميم گرفتم موهامو رنگ كنم...اولش رنگ روشن روشن...بعدتر تيره ي تيره...بعدش مش...مدتي بعدتر هاي لايت...ديروز هم تصميم گرفتم فقط يه رنگ ساده بذارم كه توي مهموني هاي وليمه ي مادرشوهر جان ، سنم بالا نره! مخصوصا براي عده ي كثيري كه براي اولين بار من رو مي بينن! اما...امروز صبح دوباره تو اينترنت دنبال مشهاي قشنگ گشتم و حالا هم چند مدل رو پرينت گرفتم!!! اين يكي...
ديروز رفته بودم جشنواره زنان سرزمين من...( توصيه مي كنم حتما بريد...عكساشم تو همين پست مي ذارم) مي خواستم اگه بشه يه چيزي بخرم...اول از همه يه روسري براي كت و شلوارم...مانتوهاي زيادي بود...با قيمتهاي خوب...يه مدل از اين مانتوها كه بي آستين هست و تقريبا شبيه خفاشي...با نقش خوشنويسي و نستعليق و رنگهاي شاد كه زيرش بلوزي با رنگ بدنه ست مي كنه و برات مي دوزه...خيلي خوشم اومد...يه گشت زدم تا برگردم...يه مانتو مشكي ديدم جنس ريون...خانومانه ي خانومانه...شك افتاد به جونم...مثل خوره روحمو خورد...به آقاهه زنگيدم...گفت هر چي خودت دوست داري...به ذهنم اومد جفتش...بعد ديدم لازم ندارم دو تا...آقاهه گفت ببين كدومو بيشتر مي توني استفاده كني...اينجا ديگه بحث سر مدل لباس نبود...بلكه تيپ و نوعش هم مهم بود...حرف آقاهه شد برام يه چراغ قوه توي يك غار تاريك...غار تاريك ذهنم...رفتم سراغ مشكيه...الان راضيم از انتخابم...اما...
اينا دو تا مورده كه فقط طي امروزو ديروز پيش اومده! بگذريم از خيليا كه فقط در درونمه و روم نميشه عنوانش كنم...يكي ديگش كه خيليم بزرگه مساله ي تحصيلمه! هنوز نمي دونم بايد چه راهيو برم!...
آقاهه ميگه منم سخت پسندم اين مشكلي نيست كه...اما راست ميگه اون از اول اينجور بوده...اما من يه ساله اين بلا سرم اومده و اذيت ميشم...نمي دونم بايد چيكار كنم...
ببخشيد سرتونو درد آوردم...گفتم جشنواره خواستم دوباره بگم بريد ببينيد ضرر نداره...غرفه هاي صنايع دستي قشنگي هم داره...مثلا تو غرفه ي اتيوپي ، يه چيزي بود كه اگه تكونش مي دادي صداي بارون ميداد...كلي لذت بردم...براي دوران خشكسالي خيلي خوبه!!! حيف كه ديرم شده بود و اونجا هم شلوغ بود وگرنه شايد مي خريدمش!
يه قسمت هم بود مربوط به لباسهاي عروس در دهه هاي قبل و عصرهاي صفوي و قاجار و...خيلي جالب بود...خيلي خوشم اومد...
اينم عكسا...ببخشيد كيفيتش پايينه با گوشيم گرفتم...
لباس عروس عصر اشکانیان
لباس عروس عصر قاجار
لباس عروس عصر هخامنشیان
لباس عروس عصر صفویه
لباس عروس یادم نیست چه عصری بود!!!
پ.ن: دوستای گلم این جشنواره در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در خیابون حجابه...همه روزه از ساعت ۹ صبح تا ۱۰ شب...بین ساعت ۳۰/۶ تا ۳۰/۸ هم شوی زنده داره که باید بلیطشو از صبح تا ساعت ۴ تهیه کنید...من شوی زندشو ندیدم...تا ۴ مرداد ماه هم ادامه داره...پس بجنبید...مانتویی که من خریدم با اینکه باید قیمتش حدودا ۳۰ تومن باشه ولی ۱۶ تومن خریدم...اینم یه رنج قیمت!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 10:24 توسط سیندخت
|