سیندخت 51

يه هفته گذشته و من هنوز چيزي ننوشتم ! اوووووووووواه! به خدا تقصيري ندارم...اسمشه كه سركار نميرم اما كلي كار داشتم تا به امروز...يا مامان خانومي اينا انتظار دارن برم خونشون يا خريد و اين حرفا يا اينكه خب ديگه!!!
روز چهارشنبه ي هفته ي پيش خانواده ي آقاهه اومدن تهران...ما هم همون روز ناهار به اتفاق كل خاله و دايي ها مهمون خواهري بوديم و اين شد كه مامان ايناي آقاهه رفتن خونه ي خالش! ما هم مهموني بوديم و كلي خوش گذشت...يه سر هم همگي دخترا با هم رفتيم فروشگاه پا*ژن و ني ني مارت! راستي بدوييد بريد حراج هستش و اجناس خيلي خوب...البته من چيزي نمي خواستم و همين جوري رفتم ولي بقيه افراد حاضر كلي خريد كردن...خاله ي آقاهه هم زنگ زد و ما رو براي شام دعوت كرد...در حاليكه فردا ناهارش يعني 5شنبه خانواده ي آقاهه مي اومدن خونه ي ما و ما هنوز ميوه هم نداشتيم!خواهري به من گفت من كلي ميوه اضافه خريدم اينا رو ببر كه خب به دليل اينكه توي فروشگاه زياد معطل شديم آقاهه اومد دنبالم و يه سره از اونجا رفتيم خونه كه در راه يه كدورت بسيار بزرگ به وجود اومد و براي اولين بار ما موضوع رو به مامان خانومي من اطلاع داديم...و مامان هم خيلي منطقي و با درايت مشكلمونو حل كرد و با جفتمون صحبت كرد و تقصيرهاي هر كدوم رو تشريح نمود!!!آقاهه هم رفت ميوه خريد و اومد و رفتيم خونه ي خالش...اونجا هم بد نگذشت اما من خيلي بي حال بودم...در انتهاي رسيدن به خونه بوديم كه جاري جان ما رو براي 5 شنبه شب دعوت نمودن...منم كه خيلي خسته و داغون بودم هي مي گفتم نه و آقاهه هي يواشكي مي گفت مامانم ناراحت ميشه نگو نه بيا بريم و از اين حرفا...خلاصه كنم...5 شنبه صبح شد و من داشتم به كارام رسيدگي مي كردم ، مامان ايناي آقاهه گفتن كه تا برسن خونه ي ما با توجه به خريدهايي كه دارن ميشه ساعت 12 يا 1...منم از 45/8 شروع به كار كردم...تازه جمع و جور كردم و سالاد و ماست با كدو هم آماده بود و چون مي خواستم خورش باميه با گوشت قلقلي درست كنم ( که خیلی هم خوشمزه شد!) گوشتها رو سرخ كرده بودم و گذاشته بودم بپزه و باميه هم به همچنين و سوپ هم داشت تو سر خودش مي زد كه گفتم بذار با اين جارو شارژي محبوبم يه ذره هال رو جارو كنم...چشمتون روز بد نبينه...كانتر آشپزخونه ي ما خيلي بزرگه و با يه پله از سطح هال جدا ميشه...لبه ي كانتر هم خب كاشيه و تيزه...انگشت كوچيكه ي پاي من به شدت بهش برخورد كرد و در واقع ما بين دو تا انگشتم بدجور ضربه ديد كه تا 5 دقيقه فقط داشتم داد مي زدم!!! اين همسايه بغلي ما نگفت شايد يه دزدي اومده داره اين بنده خدا رو به قتل مي رسونه!انگار نه انگار...تو همون وضع به آقاهه زنگيدم كه كجاست يه كم زودتر بياد...فكر كن تو دراز به دراز افتادي،يهو زنگ خونتو بزنن...ساعت چند ؟ 11...گفتم بله و ديدم باباي آقاهست كه ميگه باز كن سيندخت جانم...منم يه دونه زدم تو سر خودم و موندم چه جوري لباس عوض كنم!! آخه خيلي لباسم لختي و ضايع بود!اما ديدم هيچ كاري نمي تونم بكنم چون ما طبقه ي اول هستيم زود مي رسن! گفتم چادر سرم كنم ديدم خيلي بده!!خلاصه با همون وضع رفتم جلو در و باباي آقاهه يه نگاهي كرد و گفت به به الهي قربونت برم چقدر خوشگل شدي تو!!!منم شاخام سبز شده بود كه چرا هر وقت من آرايش ندارم و به هم ريخته هستم همه بهم ميگن خوشگلتري!!! سريع دويدم لباسمو عوض كردم و حالا تصور كنيد كه همه ي اين حالات لنگان لنگان صورت ميگيره!توضيح دادم كه چي شده و به اقاهه هم زنگ زدم كه مهمونا رسيدن...اونم يه بيست دقيقه بعد رسيد...ديگه پام بدجور ورم كرده بود...نميتونستم هيچ جوري راه برم ولي با همون حال هم ميوه هارو شستم هم بستني براشون گذاشتم...خواهري گفت پامو با آب و نمك بشورم و بعد كه ديدم خوب نشد رفتيم بيمارستان...طفلي مامان آقاهه برنج رو دم كرد!عكس گرفتيم و گفت نشكسته اما به شدت ضرب ديده...خدارو شكر كه نشكسته بود! مهمونامون بودن و كلي حرف زديم و ميوه خورديم و خنديديم و ساعت 6 رفتن...من و آقاهه هم 2 ساعت بعد رفتيم خونه ي جاري جان...تمام وسايلشونو چيده بودن...همه چي نو بود...قشنگ...اما از اونجايي كه من زيادي به اصل هارموني رنگ و چيدمان حساسم خيلي دوست داشتم دست من بود و اونجا رو به صورت خيلي قشنگتري مي چيدم! اما خب ديگه!!! شام خورديم و هديه ي جاري جان رو هم كه وجه نقد بود تقديم كرديم و اومديم خونه...از خونشون تا خونه ي ما پياده يه ربع راهه و ما هم هميشه پياده برميگرديم...
جمعه صبح هم آزمون بانك صادرات داشتم...دوست نداشتم برم به دليل همون موضوع هميشگي پارتي بازي و فرماليته بودن اما اين بار ديگه نمي تونستم! چون تعداد زيادي به من حمله مي كردن...مامان و بابا و آقاهه و خانوادش! خلاصه صبح زود با اقاهه رفتم و خدارو شكر خيلي خوب سوالا رو جواب دادم! اما تنها اين مهم نيست بلكه بايد ديد چه چيزاي ديگه اي هم دخيله!!!!
ضمن اینکه بعد از یه استراحت به همراه آقاهه دکور اتاق خواب رو بعد از یه سال و دو ماه تغییر دادیم! اینکارو می خواستیم عید انجام بدیم اما فکر کردیم بد میشه اما خب خیلیییییییی خوب شد...آقاهه اولش هی غر می زد اما وقتی دید چقد خوب شد کلی خوشحال بود...
در به در دنبال يه روسري خوشگل مي گردم براي كت و شلوارم! من قبل ها خيلي راحت خريد مي كردم اما نمي دونم اجناس بد شدن يا من سختگير شدم و قدرت تصميم گيريمو از دست دادم...كت و شلوارم يه جورايي آبي نفتيه البته آبيش يه طورايي هم به بنفش مي خوره! خيلي نازه!!! براي همين موندم چه رنگي بگيرم كه خيلي خوب بشه...چقدر حرف زدم...
پ.ن : زياد حرف زدم اما نگفتم كه چقدر ناراحتم از اينكه ديگه خسرو شكيبايي نيست...چقدر بغضمو اون لحظه كه فهميدم براي هميشه پر كشيده فرو خوردم و در درون گريه كردم...چقدر حالم بد ميشه وقتي مي گن زنده ياد خسرو شكيبايي...هنر از سر و روش مي باريد...چقدر با صداش ، شعرهاي سهراب و سيد علي صالحي گوش دادم...روحش شاد...


