بد نيستم! همين كه روزگار مي گذرد و تنمان سالم است كافيست!
بابا حالش خوب بود...داشتند با خواهري و همسرش و دخترش و مامان خانومي صبحانه مي خوردند...يكهو يك سمت صورت بابا كج ميشود...خواهري متوجه مي شود اما بابا زير بار نمي رود...مي گويند و مي خندند و من هم كه تماسي از شركت گرفته بودم را در جريان مي گذارند و شادي را در صحبتهايشان حس مي كنم و خوشحال مي شوم...
موقع رفتن خواهري و خانواده اش دوباره همين اتفاق مي افتد و اين بار بابا زبانش نمي چرخد و خواهري في الفور او را به بيمارستان مي برد...سي تي اسكن...عكس ريه...نوار قلب...
بابا تازه ديروز مرخص شد...حالش خوب است اما خدا مي داند اگر فقط يك ساعت ديرتر مي رسيد چه ميشد...خدا شايد به مامان رحم كرد كه اينقدر پاك است...
بابا تازه بايد ام آر آي هم بدهد...حالش خوب است اما بي حالي را در نگاهش مي توان ديد...يك شب دوباره در خانه ي دخترانگي هايم با مامان به صبح رسيد...جاي بابا بدجور خالي بود و اين را از پشت خنده هاي ظاهري مامان هم مي توانستيم ببينيم...اين را دستگاه فشار خون هم كه قبل از رسيدن ما به خانه ي مامان ، فشار او را بالا ثبت كرده بود تاييد مي كرد...
خدا همه ي پدر و مادرها را حفظ كند حتي اگر ما برايشان بچه هاي بدي باشيم...
*******
سيندخت ناراحت است ... نه فقط براي بابا بلكه براي خودش...براي بد شانسي هايي كه دست از سرش بر نمي دارند...گفته بودم از كارم راضي ام چون شانم حفظ مي شود...اما...خب شركت چندين ميلياردي ما نمي دانم براي چه معلق شد!اين را ما نمي دانيم كه در دفتر دوم هستيم! به ما گفتند از امروز رسما آزاديم! اما چون قرارداد داريم تا وسط ماه آينده بايد بريم سركار !!!! تا بتوانيم حقوقمان را تا پايان قرارداد بگيريم هر چند اين اصلا قانوني نيست...
حالم بد است...باورم نمي شود كه دوباره روز از نو و روزي از نو تكرار مي شود...غمگينم...اين تراژدي چرا اينقدر براي من پخش ميشود؟!! انگار ثبات پيدا كردن به من نيامده...حالم بد است...
انگيزه اي براي رفتن ندارم اما نمي توانم از خير حق و حقوقم بگذرم حتي اگر يك مشت آدم نادان و بي توجه به قانون مسئول پرداخت آن باشند...اين كه به من بگويند شما قابل اعتماد ترين كارمند ما هستيد براي من كار نمي شود! اينكه بگويند اگر دوباره فعال شديم به شما زنگ مي زنيم هم فايده اي ندارد...
********
مهمان هم داشتم...چهارشنبه شب...يعني يك روز قبل از اتفاق كاري!! خدا رو شكر خوب بود...خدا آن روز به من انرژي زيادي داده بود...تا 12 سر كار بودم...رفتم نتيجه ي آزمايش بابا رو گرفتم...رفتم خانه و كمي جمع و جور كردم و حمام و يكسره حاضر شدم و رفتم دنبال آقاهه و رفتيم ملاقات بابا در بيمارستان...2 ساعتي بودم...پذيرايي از عيادت كنندگان...آمديم خانه...كار و كار و كار...كرپ گوشت...خورش نخودسبز و گوشت...پلو!!! سالاد كلم و جوانه گندم...آب هنداونه و ليمو! و اينها ديگر...مهمانها خانواده ي آقاهه بودند...مامانش كه دلم برايشان تنگ شده بود...خواهر و برادر و جاري جان و مهمتر از همه عمه ي كوچكش كه اولين بار بود خانه ي ما را مي ديد! روي هم رفته 8 نفري مي شديم...مامان آقاهه به روش هميشه برايم يك بلوز خوشگل آورد و خدا را شكر كه خوب گذشت...خسته شدم اما با شادي و نشاطي كه فردايش به علت بيكاري (!) همه از زير زبانم در رفتند!
********
ببخشيد اگر بعد از اين همه مدت اينطور پژمرده نوشتم! خب حال و روزم خوش نيست ديگر!
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 11:10 توسط سیندخت
|
تعطيلات تموم شد!
هزار سال منتظر اين چند روز بودم اونوقت مثل نقل و نبات تموم شد! حيف!
جاي شما خالي روزي كه مي خواستيم بريم كيش يعني روز چهارشنبه روز بي نظيري بود...اولش كه صبحانه خورديم و بعدشم ديديم خيلي سخته كه هي زل بزنيم به ساعت تا زماني بشه كه بريم فرودگاه! براي همينم راهي خونه ي مامان اينا شديم و اينكه يادمون رفته كليدو بهشون بديم رو بهونه قرار داديم! حدود 1 ساعت و نيم وقتمون تلف شد و كلي كيف كرديم! برگشتيم خونه و ناهار و اينا خورديم و يه كم به خونه زندگيمون رسيديم و كلبه ي نقليمون شد مثل دسته ي گل...بعدشم به اصرار مامان خانومي كه مي گفت حتما يه ساعت بخوابيد تا خسته نباشيد ما هم ولو شديم رو تخت! من اصلا خوابم نمي اومد و شروع كردم به حل كردن سودوكو...اما يه نيم ساعتي بالاخره تونستم چشم روي هم بذارم كه كلي مزه داد...ديگه فيلم رفت رو دور تند و شروع كرديم به جمع و جور و حاضر شدن...واي چه حالي مي داد...راهي فرودگاه شديم و مثل هميشه زود رسيديم...مي ترسيدم كه اسممون جزو پروازي ها نباشه!چون با تور مي رفتيم و يه بار قبلا اين بلا سرمون اومده بود نگران بودم و خب خداروشكر همه چي رو به راه بود...وقتي رسيديم دما با اينكه با تهران 2 درجه تفاوت داشت از شدت شرجي بودن داشتيم خفه مي شديم و آقاهه گرمايي من شرشر عرق مي ريخت! هي دلداريش مي دادم كه عادت مي كنيم و از اين حرفا! رسيديم هتل و يه اتاق ناز دو تخته گرفتيم و في الفور راهي بازار شديم! ساعت چند ؟ 30/9 شب! تا بازار پرديس 5 دقيقه پياده راه بود...نمي خوام ديگه طول و تفسيرش بدم...اين سه روز اينقدر خريد كرديم و خريداي خوب داشتيم كه پشيمون بوديم از اينكه پول بيشتر نياورديم!
ديروز اما سركار رفتن برام مثل جون دادن بود! هي ياد هفته ي پيش مي افتادم كه چقدر روز يك شنبه خوشحال بودم و حالا ديگه هيچ انگيزه اي ندارم و اينا! آقاهه هي مي گفت خانومه آروم باش...به سفراي قشنگتر بعدي فكر كن...اينقدر تو گذشته نباش...راست مي گفت اما مشكل من هميشه اين بوده و هست كه من همش تو گذشته زندگي مي كنم! خيلي بده...خيلي اذيت ميشم...هي دارم به خودم مي گم خب ببين امروز نرفتي سركار ( مرخصي گرفتم! آخه پاتختي دوست خواهرمه! همون دوست عجيبه!! ) مي خواي بري جشن...توي تير ماه هم جاري جان جهيزيشو مي آره و بازم جشن داري...تو مرداد ماه مامان ايناي آقاهه مي رن مكه و بايد بري اونجا وليمه خوري! ببين اصلا ناراحت نباش! اما اين " ببين " اصلا گوشش به اين حرفا بدهكار نيست!
تو محيط كارم هم اعصابم هي خورد مي شه و اينم علتي ميشه بر اينكه ناراحت تر باشم! نمي دونين سر اين مرخصي چي كشيدم! خانوم منشي بنده خدا دانشجوي پيام نوره...از 20 روز پيش گفته كه 4 روز مرخصي ميخواد...از امروز تا 5 شنبه...مدير جان هم قبول فرمودن...منم از 10 روز پيش گفته بودم كه بيستم مرخصي ام و بازم قبوليدن! اما ديروز هي سوال جوابمون مي كنن كه مرخصي فرداتون واجبه؟! منم مي گم خييييييييييلي! ميگن آخه دفتر خالي ميشه! يكي نيست بگه خب قرار بود از دفتر مركزي نيرو بياد پايين! به ما چه؟! بيچاره خانوم منشي جان رو مجبور كردن امروز بره سركار! طفلي كلي گريه كرد...نمي دونم بايد چيكار كرد با اينا! اه!
الانم دارم كم كم حاضر ميشم تا خواهري بياد و با هم بريم...اميدوارم خوش بگذره...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10:53 توسط سیندخت
|
به اون مسائل ترسناک مدتیه سعی می کنم فکر نکنم...بگذریم که تو خونه ی مامان اینا هم اتفاقاتی بسی شگفت انگیزتر داره می افته! ممنون از راهنماییهاتون...
خب اگه خدا بخواد ما امروز راهي كيش هستيم...اين چند روزه به نوعي خيلي شارژم...از خدا مي خوام سفر خوبي داشته باشيم...در يك اقدام محيرالوقوع 2شنبه رو مرخصي گرفتم! از اين جهت ميگم محير كه من روزاي قبل تعطيلات رو دوست دارم برم سركار! اما خب هنوز حقوقاي ما رو نپرداخته بودن و منم براي اينكه دستشونو بذارم تو حنا و بگم بااااااااااااااااااايد امروز حقوق منو بدين برگه مرخصي رو بردم گذاشتم رو ميز مديرم! اونم امضا كرد و فهميدن كه من نيستم و بايد همون روز يكشنبه يه كاري بكنن!!! و حقوق بنده رو به اضافه ي بقيه پرداختن! مشكل از مديريت نيست مشكل حسابدارمونه كه يه ذره برنامه نداره...بي خيال...
يه علت ديگه ي مرخصي گرفتنم هم اين بود كه حالم خيلي بد بود...چند روزي ميشد كه مرتب حالت تهوع داشتم به طوري كه احساس مي كردم نمي تونم آب هم بخورم!( فكر بد نكنيدا! مي كشمتون!) اون روز خيلي بدتر بودم به خواهري گفتم و اونم گفت احتمالا دو سه روزه فشارت خييييييييييييييلي پايينه حتما الان برو درمانگاه و فشارتو چك كن. اما من نمي تونستم برم و اون دوباره گفت پس دو تا ليوان آب با قند فراوون بخور حتي اگه حالت به هم خورد! منم اين كارو كردم و يه ساعت نشده خوب خوب شدم! به قول آقاهه ديگه بايد دستگاه فشار بخريم...آخه خونه مامانم انواع و اقسام دستگاه فشار ، دستگاه چك قندخون و اينا هست...گاهي كه من حالم بد ميشه برام يكيشو مي فرستن!!!!به قول دخترداييم ماها كه اينقدر فشارامون پايين ميره بايد تو جهيزيمون دستگاه فشارم بذاريم!!!جل الخالق!
دوشنبه كلي به كارام رسيدم...دو سه تا كار بانكي...40 تا از عكساي دوربين رو هم ريخته بودم رو سي دي داده بودم عكاسي چاپ كنه كه رفتم گرفتم...بعدشم يه سره رفتم خونه مامان...خييييييييييييلي وقت بود تنها نرفته بودم...اما آقاهه ي طفليم حالش بد شده بود...گرمازده شده بود آخه از طرف اداره برده بودنشون حرم امام تو اون گرما! اين ادارات دو*لتي همش دوست دارن چاي شيرين بازي در بيارن ديگه! آقاهه زنگيد گفت حالم بده و از اين حرفا منم بهش گفتم برو خونه...گفت نيام اونجا تا تو هم بيشتر پيش مامانت بموني؟! گفتم بيا...اومد و يه دو ساعت ديگه هم مونديم ورفتيم خونمون...در يه اقدام ناگهاني هم رفتم آرايشگاه و سريع السير موهامو به اندازه ي يه بند انگشت ساختم! الان يه سيندخت بيييييي مو مقابل مانيتور نشسته ! آقاهه خيلي اين قيافه ي منو دوست داره...ميگه خيلي شيطون و كوچولو ميشي! ميخواستم موهامو رنگ هم بكنم كه خانوم آرايشگر گفت چون رنگي كه تو ميخواي ( بلوند زيتوي تيره و كدر و مات و اين چيزا!!!) نياز به دكلره كامل داره و موهات هم تميزه نميشه !با يه دنيا افسردگي گفتم چرااااااااااااا؟ گفت چون كف سرت تاول ميزنه!!!!البته اگه تحملت زياده بشين!! منم پاشدم گفتم ميرم تا يه ربع ديگه ميام...مامان خانومي هم حرف خانومه رو تاييد كرد و گفت برا اينجوررنگها بايد سرت كثيف باشه!!!!! عجيبه به خدا...آقاهه ميگه بعد از سفر برو...اما من ديگه از مودش خارج شدم!!!
دوشنبه شب هم يييييييييهو دكور آشپزخونه رو تغيير دادم و كلي خوشحالم! البته هلاك شديم دوتايي...ديروز هم آقاهه گلم منو به يه املت مشتي (!) براي صبحانه مهمون كرد كه كلي حالشو بردم...اينم عکسشه!ناهار هم بعد از مدتها كه دوست داشتم كروكت سيب زميني رو كه از وبلاگ شادي عزيز برداشته بودم بپزم ، به سرانجام رسوندم و آقاهه و خودم خيلي زياد لذت برديم. عصرش هم رفتيم خونه مامان براي خداحافظي...بابايي جونم كلييييي مرغ سوخاري برامون درست كرده بود...مامان هم يه سوپ سيندخت كش پخته بود!!!
امروزم باز از 7 نشده بيدارم...كلي كار دارم...يه ليست بلند بالا نوشتم براي خريد!!! اميدوارم تعطيلات خوبي داشته باشيد دوست جونام...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 8:12 توسط سیندخت
|
نمي دونستم اينقدر ترسناكه و مي ترسيد وگرنه نمي گفتم!!! اما خب حقيقت داره! اصلا هم فيلم نيست اما مثل تو فيلماست! من هر روز صدقه مي ذارم كنار و هر از گاهي هم اسپند دود مي كنم اما عود رو تا به حال امتحان نكردم و به توصيه ي دوستان گلم مي خوام انجامش بدم...
امروز خوشحالم چون يه ساعت و نيم زودتر اومدم خونه بدون اينكه مرخصي بگيرم...البته ديروز روز بدي بود...بازرس بيمه رفته بود دفتر مركزي شركت و ما نبوديم كه بيمه هامون رد بشه و من كلي عصباني شدم و مديرعامل فهميد...كلي با من صحبت كرد و منم همه ي چيزايي كه ناراحتم مي كنه رو گفتم...امروز صبح با خانم منشي و آقاي مدير عامل رفتيم بيمه و خدا رو شكر كارمون درست شد...بعدشم كه از بيخوابي داشتم مي مردم...
اين هفته و هفته ي بعد رو شنگولم! 5شنبه شب مامان خانومي همه ي فاميل رو دعوت كرده...دوشنبه ( 14 خرداد ) هم خواهري اينكارو ميكنه...سه شنبه هم با اجازه ي همگي ما داريم مي ريم كيش...آقاهه به من قول داده بود سالگرد ازدواجمون بريم كيش و قشم...اما خب نه تنها تاريخش درست از آب در نيومد بلكه قشم رو هم نمي تونيم بريم به دليل اينكه مرخصي نداريم و بايد از تعطيلات استفاده كرد...ضمنا بايد به جيبمون هم نيم نگاهي بندازيم! از مسافرت كه بيايم پاتختي دوست خواهريه...البته اين دوست خواهري من اعجوبه ايه براي خودش...اينكه مي گم پاتختي براي اينه كه پارسال عروسيشون بوده!!! موضوع جالب انگيزناك اينه كه 8 سال با هم دوست بودن به قصد ازدواج...بعدش كه خواستگاري شد 2 سال نامزد بودن! يه سال عقد كرده موندن و سال بعدش عروسي كردن...حالا هم مكه تشريف دارن! بعدشم كه بيان پاتختيه!!! خيلي باحالن به خدا! حوصله ي خوبي هم دارن...موقعي كه بعد از 8 سال دوستي تازه نامزد شدن به هركسي كه ميگفت مگه شما بعد از اين همه مدت نياز به نامزدي داشتين ميگفت بايد همو بشناسيم!!!!!براي همين مي خوام حتما برم...تازه خودمم خودمو دعوت كردم! البته خواهري بهش گفته اونم كلييييييييييييييي خوشحال شده كه منو مي بينه!!! مگه چيه خيلي هم دلش بخواد دارم براش كادو هم مي برم!!!!!
آره ديگه...اينجورياس!
امروز از دوست جونم يه خورش شمالي ياد گرفتم...به اسم خورش آلو زرشك...با مرغه...ميخوام درستش كنم ببينم چه طورياس...خودش كه خيييييييلي تعريف مي كرد...
راستي دارم مي خونم براي كانون وكلا...يادمه دوره اي كه براي كارشناسي مي خوندم ( روزي حداكثر يه ساعت!!) يه فال حافظ گرفته بودم كه گفته بود :
ذره را تا نبود همت عالي حافظ
طالب چشمه ي خورشيد درخشان نشود
و من كه مريد حافظ بودم و هستم چسبيدم به اين توصيه و بهتره بگم كنايه ي حضرت حافظ و خدا رو شكر نتايج خوبي گرفتم...الانم اين بيت رو چاپ كردم و زدم به ديوار رو به تخت...تا بلكه روز به روز بيشتر بخونم...نميشه كه جاري جان ارشد قبول بشه و من پروانه ي وكالتمو نگيرم!!!
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 17:52 توسط سیندخت
|
يهو خراب شد...وقتي خراب شد انگار دنيا ريخت رو سرم!هر چند وقت ندارم زياد باهاش كار كنم اما خب تنها همراه اوقات فراغتمه...البته قبل از خراب شدنش يه تذكراتي داد! ما هم زود به توصيه ي آقاهه دل و روده اش رو ريختيم توي يه دي وي دي! كامپيوترمو ميگم بابا! فرداي تذكر نهاييش هر كاري كرديم ديگه صفحه ي ويندوز بالا نيومد! گفتم خب بهتر استراحت مي كنم وقتي از سركار ميام! اما 3 روز كه گذشت ديدم دارم دق مي كنم...آقاهه پرس و جو كرد فهميديم كه نميارزه تعميرش كنيم! البته ارزيدن كه مي ارزه اما ما يه كم توقعمون ازش بالا رفت...حدود 100 تومن بايد خرجش مي كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه ارتقا بديم و ديگه دل از قديميه بكنيم...اين شد كه 600 تومن از پولاي مباركمونو ريختيم دور!!! نه ببخشيد يعني الان يه پسر كوچولوي سياه سوخته داريم...كيس و كيبرد و همه چي كلهم شد سياه!حالا بايد چند وقت بعد مانيتورو هم عوض كنيم و ال سي دي بگيريم... اما خداييش خيلي ناز شد...تازه آقاهه رو مجبور كردم پرينتر هم بگيريم...اولين چيزي هم كه چاپ كرديم عكس سالگردمون بود با لباس عروس و دامادي و داديم به مامان خانومي...
مدتيه اتفاقات عجيبي توي خونه ي ما مي افته...البته قبل از اينكه من برم سركار من حس مي كردم اما خب زياد جديشون نگرفتيم...اون موقعها مثلا تازه رو تخت دراز كشيده بودم وهشيار هشيار بودم كه صدايي مي اومد انگار كه چند تا كتابو با هم پرت كني زمين! يا صداي شير آب كه باز ميشه...يا از اين قبيل...حتي گاهي بوي عطري هم حس مي كردم كه در حد چند ثانيه مي اومد و مي رفت! يه بارم يه برگه كه روش آدرس نوشته بودم رو گذاشته بودم رو تخت كه بدم به خواهري ، وقتي رفتم سراغش يه برگه ي ديگه بود! شب كه برگشتيم برگه اصليه سر جاش بود!!!! حالا نترسيد بابا...اوني كه بايد بترسه منم!!! سه شب پيش با آقاهه رفتيم يه سر تا ميدون نزديك خونمون و پياده برگشتيم...حرف كشيد به اين مسائل...آقاهه گفت سيندختي حالا بيا از اين حرفا نزنيم!! گفتم چرا...گفت ببين نترسيا...اما ديشب و پريشب كه تو زود خوابيدي من احساس كردم صداي شماره گرفتن تلفن مياد...بعدشم بوق اشغال خورد! پاشدم اومدم سراغ تلفنا اما ديدم گوشيا مشكل ندارن...شب اول گفتم شايد واحد بغليه...اما شب دوم ساعت 3 بود! و ديگه مطمئن بودم كه اونا نيستن!!! تا آقاهه اينو گفت قلب من وايستاد! آخه صبح همون روز آقاهه ساعت حدود 7 رفت نون تازه بخره منم رفتم مسواك بزنم...صداي بوق آزاد تلفن رو شنيدم كه انگار گذاشته باشن روي اسپيكر! با خودم گفتم بغليا هستن...اما يادم افتاد اونا تازه اومدن و يه بچه ي شيرخواره هم دارن و هميشه آقاي خونه هم وقتي ما ميريم سركار خوابه! اما يادم رفت و به آقاهه نگفتم! وقتي براش تعريف كردم چشاش 4تا شد! به مامانامون گفتيم و يه توصيه هاي مذهبي و معنوي كردن كه بايد عملي كنيم!!! البته اين باعث شده آقاهه تا سر كوچه هم بخواد بره من باهاش برم و اين كلي خوبه!!!!!
چند وقته يه سري مسائل كاري اعصبامو خرد كرده...خيلي زيادتر از اونچه بخوام بگم...تازه هنوزم حقوق نگرفتيم و من ناراحتم...آقاهه از ناراحتي من بابت حقوق نگرفتن هميشه عصباني ميشه و ميگه جوري رفتار مي كني انگار نياز داري،مگه من برات كم ميذارم؟...اما بحث من سر نياز نيست...بلكه من ميگم حق و تكليف در مقابل همه...وقتي اول كار هي ميگن ما حق الناس برامون مهمه و فلان و بهمان و...نبايد كار به اينجاها بكشه...هنوز تو اين سه ماه ما يه بار حقوق كامل (!!) و سر وقت نگرفتيم و اين برنامه هاي منو ريخته به هم...من خيلي مقيدم كه كارامو با نظم و ترتيب و سر وقت انجام بدم...يعني اگه يه كار از من بخوان خودمو ميكشم تا دو دقيقه بعد آماده بشه خب طبيعتا نمي تونم اين بي نظميا رو بپذيرم! اه...امروز به اندازه ي كافي حرص خوردم...بهتره ديگه ادامه ندم!
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 18:57 توسط سیندخت
|