سیندخت38...
مرسی از این همه مهربونیتون...الهی که چراغ دلتون همیشه روشن باشه...مرسی از ساره ی گلم که روی دستش علامت گذاشته بوده تا سالگرد ما یادش باشه، این برای من و آقاهه خیلی قشنگ بود...خیلی...
ما هم به جرگه ی یکساله ها پیوستیم...روز جمعه وقتی داشتم وبلاگمو می نوشتم آقاهه اومد نشست روی تخت کنارم...گفت بخون ببینم چی نوشتی...خودت بخون...منم شروع کردم به خوندن اما وسطاش اون بغض گندهه ی لعنتی بالاخره شکست و گریه هام افتادن بیرون! بعدشم پریدم بغل آقاهه و حالا گریه نکن کی گریه کن...دو تایی اشک ریختیم...یه کم سبک شدم...برام جالب بود که خیلیا یادشون بود و برام اس ام اس زدن...خیلیا هم که شاید انتظار داشتم اصلا به روی خودشون نیاوردن! مامان خانومی وجه نقد دادن و خواهری هم قول دادن که میخوان منو ببرن بیرون به سلیقه ی خودم یه چیزی بخرن...اصلا توقع این چیزا رو نداشتم...مامان و بابا و خواهری آقاهه هم صبح زود جمعه زنگ زدن و کلی تبریک بارونمون کردن...آقاهه ی گلم هم یه دستبند ورساچی برام خریدن که خییییییییییلی دوستش می دارم...منم قول دادم براش یه عطر بولگاری بخرم...اگه هم تا حالا نخریدم علتش اینه که بعد از این تصمیم آقاهه یه ساعت ویولت دید که قرار شد اونو براش بخرم که بعد پشیمون شد...به همین خاطر عقب افتاد...
هفته ی پیش داشتم الکی الکی گوشیمو عوض می کردم...خوب شد که اینکارو نکردم! الان که فکر می کنم میبینم مسیج هایی که از پارسال پاکشون نکردم کلی خاطره و یادواره هستن...مثلا یه اس ام اس هست که تاریخش مال 19 اردیبهشت 86 ساعت 10 و 13 دقیقه ی شبه! یعنی شب عروسیمون! از طرف خواهری آقاهه...مضمونشم اینه :
سلام
خوبی؟
چه حال و هوایی امشب؟
دیگه چی؟
همراه با یه عالمه بوس! خب این برای من یادآور خیلی چیزاست...یاد اون شب که این اس ام اس رسید...من نشسته بودم توی هال...آقاهه هم کنارم بود...رومو کردم به پنجره و اینو خوندم...آقاهه گفت کیه؟ گفتم خواهریته...براش خوندم...هنوز حمام نرفته بودم! خیلی خوابم می اومد...می ترسیدم با اون ناخنایی که صبح آرایشگاه برام گذاشته برم حمام خراب بشن...هزارتا فکر تو کلم بود...مامان گفت میخوای صبح بروم حمام الان بگیر بخواب...من گفتم نه...واااااااااای همش میاد جلوی چشمم...اصلا چرا راه دور بریم؟ یه اس ام اس دیگه هم دارم که تاریخش مال 31 خرداد 85 هست! یعنی شب عقدمون! از طرف آقاهه جونم...اینو سالگرد عقدمون اگه یادم بود می نویسم!!!!
ممنون که گفتید لباسم خوشگله! من برای عروسی 1000 تا مدل پیدا کرده بودم از اینترنت...اما درست چند وقت مونده به انتخاب و این حرفا کامپیوترم منهدم شد! همه ی عکسا پرید!!!! کلی غصه خوردم...داشتم دیگه دیوونه می شدم...اما چون وقت کمی داشتم نمیشد که بگردم و باز پیدا کنم...با خواهری راه افتادیم مزون به مزون گشتیم! بالاخره یه جا عکس لباسمو که قبلا تو کامپیوترم داشتم توی ژورنالشون دیدم...کلی ذوق مرگ شدم! بدون اینکه دیگه بگردم همونو خواستم تازه با کلی تهدید که باید عین خودش در بیارین و از این حرفا! و خب خدا رو شکر خیلی خوب شد اما لباس نازنینم فکر کنم دیگه به ملکوت اعلا پیوست!!! روز جمعه نشستم بعد از اینکه از بیرون اومدیمو خستگی رفع کردیم نشستم جلوی آینه ی عزیز و کلی به خودم رسیدم...نمی دونین چه آرایش توپی شد! از عروسیم بهتر!!!!!!!!! تصمیم گرفتم برای عروسی دختر عمم که مرداد ماهه(اووووووووووواه) دیگه آرایشگاه نرم! بعدشم موهامو خیلی آسون آشفته کردم و شد فشن!!! لباسو با سلام و صلوات پوشیدم و آقاهه مسئول بستن زیپ شد! آخرای زیپ گیر کرد و آقاهه هم دیگه صبر نکرد و به سلامتی زیپو کند!!! با کمک گرفتن از دو عدد سنجاق قفلی تونستم عکس بگیرم...خیلی عکسای بامزه ای شد هر چند ما هنوز بعد از یه سال تنبلیمون میاد یه پایه دوربین بخریم برای این مواقع که کسی نیست ازمون عکس دونفره بگیره! دیگه آقاهه ماهر شده برای استفاده از سنگ و دستمال و کیف و اینا چیزا تا بتونه دوربینو محکم بذاره تا عکس دونفره بگیریم!!!!
خیلی حرفیدم نه؟
آخه ذوق دارم! امروز سه ساعت مرخصی گرفتم بیام استراحت کنم که بازم از بس نشستم پای کامی نشد!!!!
پ.ن:
برای آزی عزیزم و احیانا کسانی که سوال داشتن : آرایشگاه من ستاره *ها بود توی زعفرانیه...خیلی ماه بود...من که خیلی راضی بودم همه هم تعریف کردن...قیمتشم پارسال 450 بود که با تاج شد 530 تومن...

