تبليغاتX
دو لقمه خاطره ی سبز!







دو لقمه خاطره ی سبز!

سیندخت33...

 

واااااااااااای که بالاخره مهمونیم تموم شد...واقعا که انگار یه کوه بود که من برداشتم از روی شانه های ظریفم!!!!!!! اندر احوالات مهمانی دیشب که 23 نفر در خانه ی فسقلی تر از فسقلی ما جمع شده بودن همین بس که امروز اصلا نتونستم برم سرکار!! قرار بود برم دکتر برگه ی استعلاجی بگیرم که اونم نرفتم هنوز! البته بی دلیل نبود نرفتنم آخه اصلا حس جا به جا شدن نداشتم و تمام بدن مبارکم به شدت درد می کرد و الانم هنوز درد دارم حتی بند بندهای انگشتام هم درد می کنن! حالا خوبه ظرف شستن و این حرفا نبوده اما خب از 5 شنبه ظهر که اومدم خونه و یه نیم ساعت خوابیدم یه سره کار کردم تا دیشب ساعت 12! باز خدا رو شکر که مامان خانومی از صبح دیروز اومد و خیییییییییییلی زیاد کمکم کرد....ولی خوشحالم که به نحو احسن برگزار شد و رضایت خاطر رو در چهره ی تک تک مهمونام می دیدم...و حتی تشکر که می کردن هم بوی صداقت می داد! کم نبود که ماشاالله قرمه سبزی و زرشک پلو با مرغ و ته چین مرغ و سوپ جو کرپ گوشت و سالاد پیازچه و سالاد کاهو کلم و ماست و دلال و ... اینا بود حاصل زحمات من! به طوری که امروز دختر خاله ی گرامم زنگ زده بود برای تشکر و همچنین برای اینکه بپرسه مزون لباس عروسم کجا بوده که به دوستش بده ، گفت دارم به همکارام می گم دیشب دختر خالم ترکوووووووووووند! به همین شدت!!!! منم کلی خوشحال شدم هر چند از خواب ناز منو پرونده بود! ضمن اینکه من بیچاره اصلا شانس هم ندارم...از صبح که آقاهه رفت گفتم بگیرم یه ذره بخوابم تا جونم آروم بگیره...اما مگه شد؟! اولا که تو کوچه ی پشت اتاق خوابمون دارن ساختمون سازی می کنن و دیگه باید حدس بزنید که با اون صدای دستگاهای مخوفشون نذاشتن من یه ذره آروم بگیرم...تازه سر درد شدید هم به بقیه دردام اضافه شد! دیدم نخیر نمیشه ... پتوها رو پیچیدم به گوشام ... تازه گرم شده بودم که خواهری زنگید برای تشکر...باز اومدم بخوابم که منشیمون زنگید که مدیرعامل میخواد باهات بحرفه...وااااااااای این کار منشیمون سه دفعه در ساعات مختلف که هر کدومشون هم من خواب بودم تکرار شد به انحاء مختلف! این نشون داد که اون شرکت با اون همه ابهت رو دستای کوچک بنده می چرخه( اعتماد به نفسو داری؟!!) خلاصه الان به اندازه ی یه ماه غذا داریم! البته سالاد پیازچه به علت نو بودنش خیلی مورد استقبال واقع شد و حتی یه برگ سبزی ریز شده اش هم باقی نموند! اما یه قابلمه گنده قرمه سبزی داریم که نصفیشو گذاشتم تو فریزر برای روز مبادا! مقادیر بسی زیادی هم مرغ  که هنوز برای اون چاری نیندیشیدم!

درمورد کار هم یه هم فکری می خوام...من خیلی خسته میشم هر چند که کارم زیاد نیست...ولی از ساعت کاری خسته میشم...احساس می کنم به هیچ چیز زندگیم نمیرسم!!! دلم میگیره تو طول هفته...میخوام ببینم این برای اینه که من اول کارمه یا همه ی شماهایی که سابقه هم دارید اینجوری هستید؟! آخه اگه بخوام اینجوری بمونم خیلی بده! من دوست ندارم آقاهه هر شب یه خانومه ی خسته ببینه که سر ساعت 10 افقی میشه!!! آخه اون بنده خدا با اینکه دانشگاه هم میره و ساعت کارش هم تا 7 هست اما همیشه برای من خودشو شاداب نگه می داره...نمی دونم چیکار کنم تا رضایت خاطر داشته باشم...خیلی دلم می خواد لذت ببرم از لحظه هام اما نمیشه...همش دلم به جمعه ها خوشه که خب هر جمعه هم یه جوری درگیر بودم تا حالا...منو نصیحت کنید لطفا با توجه به سوابق واقعیتون!!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 18:39 توسط سیندخت |

سیندخت 32...

من رسما اعلام می کنم که هم زنده ام و هم حالم خوبه ... خدا رو شکر! فقط کمی تا قسمتی سرم شلوغه و خدا شاهده که اصلا یه هفته ای هست که وقت نداشتم به نت سر بزنم...

خب محل کارم هم چون قراره مکانش عوض بشه و با دفتر مرکزی شرکت یه جا باشیم هنوز وسایل اولیه ی یه زندگی اداری رو که اینترنت برای من باشه ندارم! کلی هم غر زدم اما اگه خدا بخواد تا یکی دو ماه دیگه که کارا رو به راه بشه از خطوط پر سرعت به شما سلام خواهم داد!( چه قدر جو گیر!)

تو این مدت دو بار دیگه سینما رفتیم! کلی مزه داد...یه " دایره زنگی " که خوشمون اومد و با خواهری اینا رفته بودیم...یکی هم " مجنون لیلی " که اونم با خواهری اینا بودیم! اونم داستان جالبی داشت...امشبم در راستای اینکه سال جدید رو با فعالیتهای فرهنگی شدید شروع کردیم می خوایم بریم با اجازه ی شما تئاتر! البته تئاترش کمدیه!!بازم با خواهری اینا میریم و شب هم چون تئاتر گلریز چند کوچه با خونشون فاصله داره میریم همون جا اقامت می گزینیم!

مدتیه نتونستم کدبانوی خوبی باشم...البته به لطف اینکه دو*لت محترم ساعتها رو فرمودن و جلو کشیدیم من بهتر به کارام می رسم...چون هوا دیرتر تاریک میشه و از اینا! آقاهه هم بعضی روزا با من نمیاد خونه و همین 2 ساعت فاصله باعث میشه به شام و این حرفا رسیدگی کنم که خب خیلی سخته...مخصوصا اینکه تا قبل از عید ما ناهار نمی بردیم و تو شرکت برامون میگرفتن اما الان یه هفته ای هست که باید خودمون ببریم و این برای من کمی سخته ولی من کم نمیارم!!!

مهمونیم هم افتاد 30 فروردین ، یعنی جمعه ی آینده...توکل به خدا می کنم و امیدوارم رو سفید بشم...به علت کمبود جا هم ، مجبورم سلف سرویس شام بدم! یعنی همه رو بچینم رو میز و میهمانان عزیزم از خودشون پذیرایی کنم که مطمئنم جواب میده!

یه ماه دیگه سالگرد عروسیه ماست...یعنی یه ماه و هیجده روز دیگه...باورم نمیشه...این روزا بدجوری فکر می کنم که چقدر زود گذشت...آقاهه امروز می گفت خانومه یه نگاه کن...22 روز از اولین ماه سال گذشت...به همین راحتی...آره واقعا راست میگه به همین راحتی...اصلا راحتی و سختیشم مهم نیست...مهم اینه که داره میگذره...آره...

خانوم حسابدارمون هم سن منه...البته یه چند ماه کوچکتر...هنوز ازدواج نکرده...گاهی میآد تو اتاق من و چون من تنهام پیشم می مونه...با هم کلی حرف میزنیم...دختر خیلی خوبیه...اما از واقعیت زندگی خبر نداره حتی با اینکه یه حسابداره که خیلی هم دقیقه!! اون روز میگفت من خیلی دوست دارم وقتی ازدواج کنم خونه نداشته باشیم و مستاجر بشیم! چشمام داشت در می اومد...چای پرید توی گلوم...گفتم شوخی می کنی؟ گفت نه خیلی هیجان انگیزه که آدم مجبور باشه اول یا آخر هر ماه مقداری از حقوقشو بذاره برای کرایه!!! دیگه داشتم شاخم در می آوردم ! گفتم عزیزم تو هنوز تو باغ نیستی! با این وضع مملکت که کمترین اجاره ( البته با یه رهن بسیار بالا ) حداقل 200 تومنه یعنی اندازه ی مقدار حداقل حقوقی که تعیین شده برای امسال ، اونوقت تو کجای کاری؟! کلی براش موعظه کردم وسخنرانی و به قول معروف بالای منبر رفتم ...تازه انگار فهمید که زندگی اونجورا هم که اون فکر می کنه نیست...خیلی تاسف خوردم...با خودم گفتم خب خیلی از دخترایی که دستی دستی خودشون رو اسیر خیلی اوهام و رویاها می کنن برای اینه که هیچ وقت نخواستن دنبال واقعیت برن...البته مستاجر بودن بد نیست اما به عنوان یه آرزو اصلا قشنگ نیست!!!!!

می خوام برم عکسای عروسیمونو ببینم...چند روزه هوسشونو کردم اما وقت نمی کنم!!!

 

پ.ن:

 

آقای تنها که کامنت خصوصی گذاشتین...متاسف شدم از اتفاقی که براتون افتاده و از احساسی که دارید...اما به نظرم شما اون خانومو نسبت به خودتون دلسرد کردید...اگه یه رابطه ای طولانی بشه و رنگ جدیت نگیره برای یه خانوم نشون از بی اراده ای یه مرد داره ( منو می بخشیدا) به هر حالا امیدوارم اطمینان ایشون رو دوباره جلب کنید و خوشبخت باشید...ممنون از لطفتون نسبت به وبلاگ بنده...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 15:31 توسط سیندخت |

سیندخت 31...

 

هزارها فکر توی این کله ام هست...هزارها نقشه...انگار تازه آدم به دنیا می آد با بهار...هر چند هیچ وقت دوسش نداشتم تا اینکه به آقاهه رسیدم! هم اینکه فصلش بهار بود وهم اینکه آقاهه ی من متولد بهاره...به خاطر همین دیگه از این سه ماه اول سال بدم نمیاد! اما واقعا انگار شروع دوباره ایه برای رسیدگی به هر اونچه که می خواستیم قبلا انجام بدیم و نشده...و منم به همین دلیل مثل هر سال خواسته های خودمو از سیندخت نوشتم و می خوام که خدا کمکم بکنه و در پایان سال 87 بتونم با لبخند بهشون نگاه کنم و شاد باشم که تونستم عملیشون بکنم...

 

سال 86 اتفاقات بزرگی برای من داشت...اولینش عروسیمون بود...اتفاقی که هر چند چیزی ازش نفهمیدم به خاطر استرس اما خیلی قشنگ بود...بعد از اون هم کوچیک و بزرگهای زیادی بود...و انتهای اون هم ختم شد به شاغل شدنم...

 

امیدوارم که در سال جدید سوار بر اسب مراد باشید...

 

ما اولین سفر امسالیمون رو رفتیم...به دیار آقاهه سر زدیم...هوا بسیار گرم بود...و خدا رو شکر که خیلی هم خوش گذشت ، جوری که اصلا نفهمیدیم چه جوری 5 روز گذشت...مرتب این ور اون ور بودیم مثل همه ی سفرها اما لذتش بیشتر بود خدا رو شکر...امروز هم اولین سینما رو رفتیم! فیلم به همین سادگی که من و آقاهه واقعا خوشمون اومد...روایتی از زندگی یه زن خانه دار که اسیر روزمرگی شده و با اینکه توانایی های زیادی داره اما همه در هاله ی روزمرگی محو شدن...اصلا زمان رو حس نکردم...توصیه می کنم ببینید...راستی ، این نوید رو هم بدم که بلیط سینما 500 تومان گرون شد!!!! پس بیشتر لذتشو ببرید که مغبون نشید!!!!

 

وقتی رفته بودیم شهر آقاهه ، دوستش ما رو دعوت کرد خونشون...4 روز بود عروسی کرده بودن! یعنی 29 اسفند عروسیشون بود و ما اولین میهمانهاشون! هر چند دوست نداشتیم اصلا مزاحمشون بشیم اما بدجوری اصرار داشتن...حتی می خواستن که ما شبها هم اونجا بمونیم! اما خب این یه رقمو دیگه نمیشد !!! خیلی قشنگ بود مهمون شدنشون...همه چی نو...حتی تا به اون روز یه دونه لیوانشون هم استفاده نکرده بودن! همه چی بوی تازگی می داد و منو فرستاده بود به 10 ماه پیش! خیلی تو فکر بودم و خیلی خوشحال بودم براشون چون خیلی اذیت شدن تا برن سر زندگیشون...و من یه عالم دعاهای خوب براشون کردم که مثل خونه ی نازو قشنگشون همیشه عشقی زیبا حاکم بر دلهاشون باشه...

توی هفته ی آینده می خوام یه مهمونی داشته باشم...میخوام کل خاله و دایی های سیندختی رو دعوت کنم...یعنی باید بگم اما چون کوچیکترم نوبتم دیرتره ولی با توجه به اینکه باید برم سر کار بهتره که از تعطیلات استفاده کنم! یه جوری دلهره دارم چون تا به حال از 23-24نفر پذیرایی نکردم!!! مخصوصا اینکه اولین بارشونه میان خونه ی ما...اما من می تونم!!!

 

با اجازه ی همه فعلا مرخص می شویم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 21:0 توسط سیندخت |

1387

 

حکمی فرما که گردد ایام به کام...

 

۸۶ هم خداحافظی کرد و من حالا سلام می کنم...به همه ی شمایی که دوستمید...دوستتان دارم و برای شادیتان خدا را صدا می زنم...

زمان زیادی برای حرف نیست...حرفها اما زیادند...

این سفره هفت سین ما بود...شاید بد افتاده باشد...

خوش باشید لطفا!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 11:27 توسط سیندخت |