این پست فقط جنبه ی اطلاع رسانی از سلامت من را دارد!دوباره می آیم با دستی پر قبل از سالی نو!!!!
اوووووووووووووووواه!
سیندخت اینجا...سیندخت اونجا...سیندخت همه جا! واقعا این چند وقته مثل زبل خان شده بودم!!!!
نشسته بودم داشتم زندگیمو می کردم...داشتم هفت سینمو جور می کردم که خیلی داره ناز میشه! ( عکسشو می ذارم ) همه چی پهن بود وسط اتاق ... پشت چرخ خیاطی نشسته بودم و مثل مادربزرگا داشتم دوخت و دوز می کردم که آقاهه زنگید...گفت سر کار می ری؟! گفتم نیکی و پرسش؟!! گفت همکارم معرفیت کرده به دوستش و از این حرفا...قرار شد برای صحبت همون روز برم...سریع دویدم و به کارای باقیموندم رسیدم تا بتونم زود برم...رفتن همانا و گفتن اینکه من از فرداش باید برم سرکار همانا! واسه همینم نبودم! امیدوارم اینجا دیگه برام خوب باشه...که البته خدا رو شکر ، گوش شیطون کر خوب بوده...یعنی سمت و پستی که دارم راضیم می کنه...همین که عنوانم کارشناسه و یه گوشه چشمی هم به رشته ام داره باعث میشه دلم آروم باشه...
می دونم که خیلیا فکر کردن دارم خونه تکونی می کنم! عزیزان دل سیندخت ؛ سخت در اشتباهید اگه فکر کنید که من کارام تموم شده...الان من در اتاق خواب و پشت میزی هستم که خروارها خاک روی اون نشسته! پتوها ولو هستن روی تخت!!! کف اتاق خواب پوشیده شده از انواع و اقسام لباس!!!!! پذیرایی نیم وجبیمون هم تزیین شده با انواع و اقسام کتابهایی که از خونه ی مامان خانومی اینا آوردم...تنها قسمت خونه ؛ بله تنها قسمت تمیز آشپزخونه می باشد! که اون هم به لطف نیروی مامان خانومی که 5 شنبه وقتی من از سرکار اومدم ، اومد و تا 9 شب با هم سابیدیم و شستیم و روبیدیم!! اون قسمت که ماشاالله از اتاق خوابمون هم گنده تره داره می درخشه! یه عالم هم سبزه انداختم! نمی دونم چرا اینقدر زیاد شد! خب آخه اولین بارم بود...تازه کلی هم غصشونو خوردم که من نیستم بهشون آب بدم دارن زرد میشن اما ماشاالله هزار ماشاالله قد دارن رعنااااا!بر و روشونم سبز و دلربا!!! حالا این وسط در نظر بگیرید که باید شیرینی هم می پختم!!! مخصوصا قولی که به همکارای آقاهه داده بودیم...دیشب تا 10 و نیم داشتیم قالب می زدیم !!! و فقط تونستیم یکی از همکاراشو راضی کنیم...خب خداوکیلی نمی رسم...
امشبم باید یه کم جمع و جور کنم...تا لااقل فردا بشه که قالی پذیرایی رو شامپو بکشیم...
اصلا باورم نمیشه که دو روز دیگه عیده...امسال برام خیلی زود گذشت...میام و بیشتر می نویسم انشاالله...از همتون ممنونم...دوستتون دارم ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 19:39 توسط سیندخت
|
هی...
می خواستم از یه سری چیزای خوب بگم اول ، اما رفتم وبلاگ چند تا دوست و پستاشون و کامنتاشون رو خوندم که در مورد کار بود و کسانی که 2 هفته می رن سر کارو از امر و نهی و ساعت کاری و فلان و بهمان خسته میشن و دیگه نمیرن گفته بودن ( کسانی مثل من دیگه ؛ مگه نه؟!!! ) اما نتیجه گیری درستی نکرده بودن و باعث شد یه کم دپرس بشم! من نقطه نظر خودم رو به عنوان فردی که 3 ماه کامل دنبال کار گشت و به سختی هم استخدام شد اما بعد از 2 هفته دوباره بیکار شد میگم! راستش نمیشه همین جوری یه طرفه قضاوت کرد...البته نمیگم که اون حرفا مربوط به من بود اما مشابه وضعیت من که بود!!
من آدمی بودم ( و هستم ) که از کار کردن و بهتره بگم تحت فشار کار کردن لذت می برم! یعنی اون زمانای دانشجوییم ، دنبال کارای سخت میگشتم و کار هم برای توی خونه میگرفتم و گاهی هم تا نیمه های شب مشغول کار بودم اما خسته نمی شدم ، و شعارم این بود که در فشار و تنگنای زمانی بهتر به بقیه ی کارام سروسامون میدم! الانم همینو میگم چون وقتی وقتت زیاد باشه ازش استفاده ی مفید نمی کنی...پس در نتیجه با یه تشر و امر و نهی و از این حرفا نمیام ناز و قهر کنم و ادا بیام که چرا اینجوره چرا اونجوره؟! این رو هر آدم عاقلی می دونه که محیط کار خونه ی خاله نیست!!!! باید کار کنی و گاهگداری هم یا شاید بیشتر حرف هم بشنوی! اما...بحث سر اینه که من مثلا می رم برای کسی یه عالمه زحمت میکشم و اون رو اونقدر دوست دارم که اگه بهم اخم هم بکنه بازم منتشو دارم...اما برای یکی دیگه حاضر نیستم قدم از قدم بردارم ، چرا؟ چون علاقه ای ندارم بهش و اصلا احساس می کنم با اون بودن همه ی انسانیت و شخصیتمو زیر سوال می بره...اینو میشه در کار هم پیاده کرد...وقتی می بینم با لیسانس یکی از بهترین رشته ها ، و بهتره بگم در شاخه ی علوم انسانی برترین رشته ، باید کاری بکنم که از یه دیپلمه یا شاید هم سیکل (!) برمیاد و تازه عزت انسانیمم زیرسوال میره خب مسلمه که نمیتونم تن به این کار بدم...غیر از اینه؟؟؟ فکر کنم لازم نباشه دیگه بیشتر از این توضیح بدم...علت این حرفا هم این بود که اگه نمیگفتم ناراحتیم رو دلم می موند!!! آخیش!
امروز تولد بابای گلمه...کادوشو از مدتها قبل خریدم...بابای من ماشاالله هزار ماشاالله خیلی خوشتیپه و خیلی هم به ظاهرش اهمیت میده ، و این اخلاقش باعث شد که ما هم ازش پیروی کنیم!( خواستم بگم منم خوشتیپم!!!!!!!) در ضمن خیلی هم بدپسند یا بهتره بگم سخت پسنده...امکان نداره ما براش پیراهن یا به هر حال یه لباسی خریده باشیم و نرفته باشه عوضش کنه!!! به همین خاطر چند ساله تصمیم گرفتیم دیگه براش لباس نخریم! این کارو مشکل هم کرده چون آقایون موارد زیادی برای هدیه دادن ندارن! و دست آدم همیشه بستست! پارسال با آقاهه برای باباآقایی (!) یه کیف پیپ خریدیم از جنس چرم با بهترین توتون حال حاضر ( منظورم حال حاضر پارساله ! البته هنوزم بهترینه ) دنیا...بابا خیلی خوششون اومد...امسال خیلی گشتم ببینم چی می خواد و نیاز داره اما هیچی پیدا نکردم...یه چیزی هم که هست باباجون بنده عاشق سینه چاک چای هستن! یعنی همیشه مخصوصا از زمانی که بازنشسته شدن یه فلاسک چای یا چای ساز کنارشونه! خیلی خیلی خیلی زیاد هم به فلاسکهای مختلف عشق می ورزن...اون روز با هم رفته بودیم بیرون دیدم می خواد فلاسک استیل برای خودش بخره!و فلاسک خریدنش هم مثل لباس می مونه باید خیلی بگرده! این شد که ما رفتیم پیش دستی کردیم وبراشون یه فلاسک خوشگل استیل خیلییییییییی گنده خریدیم!!!!! مامان دیده و پسند کرده ، مونده بابا ببینیم خوشش میاد یا نه! دیروز هم یه مقدار شیرینی نخودچی پختم که امروز براشون ببریم...اینم هنرنمایی من !
گفتم شیرینی نخودچی...پریروز با مامان خانومی رفتیم خونه ی خواهری...از ساعتی که رسیدیم تا حدود 5 من داشتم شیرینی درست می کردم! خواهری وسایل خریده بود برای شیرینی کشمشی و نخودچی...فکر کنم خوب شد! آقاهه هم هر موقع من شیرینی درست می کنم یه ظرف می بره اداره...یکی از همکاراش سفارش داده براش نخودچی درست کنم!!! فکر کنم باید شیرینی پزی بزنم!!!!!
خونمون مثل میدون جنگه! چون یه هفته دیگه می خوام خونه تکونی رو شروع کنم اصلن حوصلم نمیاد که سروسامون بدم!!! تازه رفتیم یه کتابخونه هم خریدیم تا کتابای منو آقاهه از یتیمی در بیان و دیگه مزاحم مامان باباهامون نباشن...وای که چقدر همه چی گرون شده ، هیچ علتی هم نداره جز اینکه مارک عید روشون خورده!! با اینکه می دونستیم اگه بعد از عید بخریم مطمئنا ارزونتر میشه اما اونقدر لازم بود که بهتر دیدیم پول زور ودیم!!!!
با خواهری هم رفتیم خرید...یه دل سیر میلاد نور و گلستانو گشتیم...یه شال فوق العاده خوشگل و یه سری لوازم آرایش و یه کفش گوگولی و یه کیف ناز هم از مسترپیچ خریدم...خواهری هم یه عطر خیلی خوش بو گرفت...وقتی می اومدم خونه از سر کوچمون نمی تونستم دیگه راه برم...کف پاهام وحشتناک می سوخت...دیگه وقتی رسیدم آقاهه کلی پاهامو ماساژ داده و بعد از یه استراحت رفتیم خونه ی خالش که تقریبا خوش گذشت!
بلیطهای سفرمون رو هم به امید خدا خریدیم و دیگه قراره دومین روز عید بریم شهر آقاهه...تا ششم هم هستیم...قراره یه چمدون اضافه ببریم برای کتابا! کلی خوشحالیم...یه عالم کتاب آقاهه داره که من نخوندم...وقتی کتابخونه رو چیدیم عکسشو می ذارم!!!!
بعضی دوستام که گمشون کردم اگه بهم سر می زنن یه ردپا بذارن تا لینکشونو داشته باشم...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:16 توسط سیندخت
|
دیروز اونقدر راه رفتیم و جاهای مختلفو گشتیم که حالی برامون نمونده بود دیگه!!!
رفتیم با اجازتون برای دختر خواهری چیزی بخریم...البته مامان خانومی می خواست واسه دختر برادر خودش چیزی بخره که منو برد تو قسمت وسایل کودک و نوجوان و نوزاد و از این چیزا دیگه! که منم...بله کادورو خریدم...تا الانم ندیده بودم که پیشنهاداتتون چیه...اما گلی خانومی هم مثل خودم فکر کرده بود! یعنی...براش یه لوستر خریدم که جنسش پارچه ایه و ازش یه عروسک آویزونه! به اضافه ی یه چوب لباسی برای اتاق بچه ها که خرگوشه و کله ی خرگوشه وقتی سیم برقشو به پریز بزنی روشن می شه و نقش چراغ خوابو بازی می کنه! خیلی خوشحال شدم که دیگه نباید فکرم مشغول باشه! اینو که خریدیم مجبور شدیم ماشین بگیریم و بریم خونه ما...به اندازه ی یه ربع موندیم و دوباره رفتیم بیرون! ناهار خوردیم و رفتیم سمت میدون حسن آباد...مامان خانومی می خواست برای ما عیدی بخره که خب من نمی دونستم!و برام یه جاکفشی خیلی گوگولی خرید که خیلی کارمونو راه میندازه...آخه برای عروسی مامان خانومی هر چی خواست بخره من گفتم تو راهرو که جا نمیشه و جا نداریم و از این حرفا! برای همینم یه کمد خریدیم که زیرش دو تا کشوی بزرگ داشت و گذاشتیم تو خونه بعد از در ورودی! اما یه کشوش فقط صندلای منو جا داد!!! این شد که مامان باز ناراحت شده بودن و برامون عیدی خریدن!
بازم ماشین گرفتیم اومدیم خونه ی ما! و من خریدامو به مامان نشون دادم...تا نیمه های راه هم باهاش رفتم تا بره خونه...
آقاهه که اومد هی گفت بریم خونه ی مامانت! منم خسته گفتم نه...از یه طرف هم وسایل شمع سازی خریده بودم که شاید بتونم درست کنم! آقای فروشنده با اینکه گفتم من اولین بارمه بهم پارافین ژله ای داده بود و منم به معنای کامل کلمه گند زدم!! حالا امروز باید برم اول ظرف بن ماری بخرم بعدشم پارافین جامد! من که از پا نمی نشینم!!! خلاصه خواهری زنگید که ما داریم می ریم خونه ی مامان و برای گلم یه عالم لباس خریدم باید بیای ببینی...دیگه هیچی دیگه ما هم راهی شدیم...بگذریم از اینکه نتونستم از زور خواب اصلا غذا بخورم حتی! اومدیم خونه...نیمه های شب بود که حالم بد شد...احساس می کردم می خوام بمیرم! راستش یه جورایی تو مرکز معده و شکم و خلاصه اصلا نمی دونم کجام بود (!) احساس سنگینی بدی داشتم...دیدم آقاهه بیدار شد...سریع بهش گفتم که برام لیمو بیاره و اونم اینکارو کرد اما خوب نشدم...آقاهه ی طفلی هم چشمش معلوم نیست چی شده بود که مرتب می سوخت و نمی تونست بازش کنه...این شد که به خاطر نداشتن قطره ی استریل چشمی متوسل شدیم به چای کم رنگ...و گفتم بخوابه اگه صبح خوب نشده بود باید بریم دکتر...آخه من خودم ۲بار اینجوری شده بودم و رفته بودم دکتر که فهمیده بودیم عفونت ملتحمه هست! دوباره آقاهه برام عرق نعناع و شکر و آب و اینا درست کرد که خوردم اما تا همین حالا هم بازم خوب نیستم! نمی دونم چم شده!آقاهه هم خدا رو شکر چشمش خوب شد...
الانم با اجازتون باید به کارام برسم چون امروز شیفتم در اختیار خواهریه! یعنی باید با اون برم بیرون! احتمالا هم می ریم پاساژ محبوبم : میلاد نور! امیدوارم بتونم اونجا روسری و کفش و بلوز دلخواهم بیابم!شب هم مهمون خاله ی آقاهه ایم!!
درس هم....مممممم... اگه چشم نزنم خودمو دارم دست و پا شکسته می خونم باااابّا! ( علت اینکه بابا رو اینجوری نوشتم اینه که من وقتی با دختر خواهری بازی می کنم اینجوری بهش میگم بابّا ، یعنی با تشدید و آقاهه کلی خوشش میاد از این بابا گفتن من!!!!!!!)
دوباره زیاد حرف می زنما!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 8:50 توسط سیندخت
|
دیروز رفتیم بازار رضا...من خیلی این بازارو دوست دارم...هر چی بخوای می تونی پیدا کنی و با تجربه ای هم که از خریدام دارم جنساشم خیلی خوبه...اما امان از این شلوغی...بدفرم همه جا ازدحام بود...من که قصد خرید نداشتم اما چشم می چرخوندم که اگه یه روسری خوشگل دیدم و یه بلوز بلند یا سارافنی که بشه با دامن پوشید حتما بخرم که خب از شانس من ، مدتیه که درهای رحمت به روم بسته شده و خریدام با اعصاب خوردی انجام میشه! آخه من همیشه خیلی راحت خرید بودم و اولین مغازه می پسندیدم و ازاین حرفا...اما مدتیه که بدجور سخت پسند شدم! علاوه بر اون اصلا اون چیزایی که مد نظرم هست نمیاد جلو چشمام! در نتیجه هیچی نتونستم بخرم!!! برگشتیم خونه ی مامان اینا و ناهار اونجا بودم و عصری هم برگشتم خونه ی خودمون...کار خاصی هم نکردم چون مامان غذا برام گذاشته بود و نیازی به زحمت انداختن خودم نبود! 
امروز هم باز یه سری خرید هست که باید بریم...اول از همه کادوی عید گل ِ خواهرمه که اصلا نمی دونم چی براش بخرم...یه دختر ناز یه سال و هفت ماهه که اصلا اسباب بازی دوست نداره! این اصلا رو به شدت بخونید! واسه همین نمی تونم براش بخرم! این کارو سخت می کنه...لباس هم که ماشالله فراوووووون داره و هی هم مامانش براش می خره! می مونه یه چیز نو...به قول مامان خانومی تو همیشه براش چیزای نو خریدی! برای تولد اولش ، هنوز شاسخین (!) مد نشده بود که من براش خریدم! همیشه دلم می خواست وقتی کوچولو هستش بره تو بغل شاسخینه بشینه و ما لذت ببریم که خب این اتفاق افتاد و ازش عکس هم گرفتیم!عید سال پیش هم یه سگ از این سگا که ولو میشن و خیلی هم بزرگه و واسه تولد امسالشم خونه خریدم...که خیلی دوستش داره...حالا شدیدا گیر کردم که چی بخرم! اگه پیشنهادی هست بفرمایید که استقبال می کنیم!
همسایه ی واحد 7 ساختمونمون یکی از بهترین همسایه هامون بودن که خب دیگه اسباب کشی کردن و رفتن! آقای همسایه گفتن که برای سلامتیشون لازمه که برن جایی مثل کرج که هوا پاک باشه...با اینکه ایشون حداکثر شاید 36 سال داشتن! حالا به جایشون یه عروس و داماد دارن میان! من ندیدمشون آقاهه دیده...چون آقاهه مدیر ساختمونه دیشب بهشون معرفی شده...از شیراز میان...خیلی رفتم تو فکر روزایی که ما می خواستیم بیایم تو این ساختمون و با خودم میگم همسایه ها اون موقع وقتی می فهمیدن ما هم یه زوج هستیم که بعد از عروسی میایم ( البته آقاهه چند ماهی انیجا تنها زندگی کرده بود!) چه حس خوبی بهشون دست داده ها!( از خود متشکر!!!
) برام قشنگه که می خوان خونشونو بچینن و بیان و زندگی سبزی رو شروع کنن..
پ.ن : دوست گل وبلاگیم مامان خوبشو از دست داد...اونقدر براش ناراحت شدم که حد نداره...من و آقاهه اشتراکا غصه خوردیم...حتی خواهری و مامان خانومی هم...از خدا می خوام صبر هدیه ای باشه که به دوست نازم میده...
پ.ن : نشد بریم خونه ی خواهری برای شیرینی! یعنی با اینکه خواهری برای این کار مرخصی گرفته بود اما برنامه ها بدجوری قاطی شد و نشد که بشه! حالا شاید شنبه شد! اگه رفتم و کاری از پیش بردم حتما عکسشو میگیرم و می ذارم...
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:37 توسط سیندخت
|
خب این هفته هم شروع شد...بدجوری دلم میخواد اسفند تموم بشه و برسیم به عید! البته قبل از اون دوست دارم خونه تکونی رو زودتر شروع بکنم! من از بچگی عاشق خونه تکونی قبل از عید بودم...همیشه مامان که شروع می کرد من عشق می کردم از این به هم ریختگی های خود خواسته! کم و بیش هم کمکی می رسوندم اما نه به اندازه ای که کیفور می شدم! برعکس من خواهری بود که متنفر بود از این کار...همیشه غر می زد...هنوزم که هنوزه با اینکه 5-6 سالی هست توی خونه ی خودشه اما تا به حال یه دستمال دستش نگرفته برای این کارا! همیشه یه خانومی هست که هر روز کارای مامانو می کنه ، اونو به مدد می طلبه!!!
هی دارم روزا رو می شمارم تا برسیم به دهه ی آخر اسفند تا منم شروع کنم به مس سابیدن و یخ حوض شکستن! آی حالی می ده آدم سال اول تو خونش باشه و این کارارو بکنه! تازه مامان خانومی با اون کمرش گفته می خواد بیاد کمکم! هر چی هم گفت که کارگرش رو بیاره من قبول نکردم...راستش اصلا خوشم نمیاد یکی دیگه بیاد کارای آدمو بکنه!!! قرار شد مامان خانومی بیان و نظر بدن و ایشون که استاد مسلم جا سازی هستن سر و سامانی به زندگی من در این خونه ی نقلی بدن!
قراره با آقاهه دو تا قالیچه ی اتاق خواب و جلوی در ورودی رو ببریم تو پارکینگ بشوریم! قالی هال هم با اینکه رنگش کرم و صورتیه اما به لطف راهنمایی های مامان خانومی در راستای اینکه هی سفارش کرد روفرشیتو بنداز و منم عمل کردم تمیز مونده البته طبیعیه که یه کمی از اون روشنی در اومده که محسوس نیست ولی ما قطعا با شامپو فرش کشیدن مثل روز اولش در می آریم!
تازه می خوام این اتاق فینگیلی خوابمون رو هم تغییر دکور بدم! وااااااااااای دل تودلم نیست که اینکارو بکنم و خوب هم از آب در بیاد! من اصلا نمی تونم یکسان بودن دکور خونه رو تاب بیارم! همیشه هم با مامان خانومی تو خونشون هی تغییر و تحول ایجاد می کردیم!! بازم تازه ، می خوام هال روهم تغییر بدم! البته آشپزخونه جونمو نمی تونم چون از وقتی این موریس خانوم اومده و نصب شده دیگه نمی تونم تغییر بدم آخه بدیش اینه که رومیزیه و ما هم فقط یه کابینت داریم که بهش بخوره!! اه!
این از اینا!
فردا و پس فردا هم مامان خانومی رو می خوام بدزدم! قراره با هم بریم یه گشتولانه ی قشنگ داشته باشیم و ایشون به خریداشون که اکثرا هم در طبقه بندی عیدی هایی که می خوان بدن قرار می گیره بپردازن...هر چقدر بهش هر سال بگیم مامااااااااااان بسه دیگه اینقدر به این و اون عیدی نده بازم دلش نمیاد و بعضا قایمکی کاراشو می کنه و فقط حرصو جوشاش می مونه برای منو خواهری!
من هنوز کفش نخریدم...اصلا نمی دونم چه جوری بخرم!! فقط می دونم که باید یه ذره پاشنه درش موجود باشه! آخه امسال خریدام یه کم قرو قاطیه از لحاظ تیپیک! ( چی گفتم اصلا؟!) آخه یه مانتوی خانوم خانومایی دارم که باید باهاش کفش تق تقی پوشید! دو سه تا هم مانتوی گفته بودم که طرح هندی! خب چه کار کنم آیا من؟!!!!! دلمم نمیاد دو تا کفش بخرم خب گناه داره آقاهه جونم!
آقاهه برام برنامه ریزی کرده که با G5 بشینم برای کانون وکلا درس بخونم...حدود 5 ماه وقت مفید دارم...خدا کنه که ارادمم مفید واقع بشه!!!!
در فکر سفره هفت سینم...یه چیزایی تو کله ام هست...فردا احتمالا برم وسایلشو تهیه کنم...چند مدل تو ذهنمه به خاطر همین نمی تونم طرح کلی بدم...فقط یه جورایی هم سنتی ، یعنی استفاده از کوزه و ظروف سفالی رو مدنظر دارم و از یه طرف هم مدرن یعنی استفاده از گیلاس و پارچه های ساتن و اینجور چیزا! حالا ببینیم چه شود...!
پ.ن مهم !: من در راستای یه امر مهم ، دوست خوب وبلاگیم ، مامان مهدیار کوچولو رو دیدم و خوشحال شدم...
پ.ن : میخوام شیرینی اسکار درست کنم...ساره جونم بهم پیشنهاد کرده بود...ساره جونم بیا بگو چه جوریه؟! آخه تو نت گشتم اما دستوراش با هم متفاوت بود!
پ.ن : هیچی دیگه!
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 12:0 توسط سیندخت
|
دیروز با اجازتون رفتم آرایشگاه
...قبلش به آقاهه گفته بودم که به خاطر مامان بزرگت صبر کنم که مامان آقاهه گفته بود نه و از این حرفا...بیشتر هدفمم این بود که وقت بگیرم برای رنگ مو قبل از عید...دوست داشتم بلوند دودی تیره بکنم...هم به صورتم که گندمیه میاد هم تا به حال رنگ روشن نکردم...اما خانوم آرایشگره گفت چون موهات هنوز مش داره نمی تونیم کلشو دکلره کنیم و اگه هم بلوند بخوای باید کلش دکلره بشه...منم خیلی ناراحت شدم
...آخه مش و هایلایت دیگه دوست نداشتم و فقط دلم بلوند یا صورتی روشن می خواست! نمی دونم برنامه ی دیزاین شبکه یvox رو دیدن یا نه ، اون خانومه که سرگروهه موهاش همیشه صورتی روشن بود و من و آقاهه همیشه دوست داشتیم! که خب نشد! دیگه زحمت رنگ موهام که احتمال قوی یا قهوه ای میشه یا بلوطی می افته گردن مامان خانومی!!
در راه برگشت قالبهای شیرینی نخودچی رو هم خریدم که دیگه باکلاس تر شیرینی درست کنم...خیلی نازن! هلال ماه و گل چهار پر و پنچ پر و قلب! دیروزم با آقاهه رفتیم از این کابینت کشویی های دل آسا خریدیم...آشپزخونه ی ما به نسبت خونمون خیلی بزرگه ( چیزی حدود 10 متر شایدم بیشتر) اما کابینتاش کمه! قبل از عروسی یه مقدار کابینت اضافه کردیم اما بازم من جا کم دارم و بیشتر سالاد خوری و میوه خوری هام و از این دست ظروفم هنوز تو انباری هستن! و هر وقت مهمون بخواد بیاد می رم میارم! اگه می خواستیم کابینت بزنیم بازم علاوه بر اینکه خیلی هزینه برمیداشت مطمئن بودم که کاراییش کمه چون باید به دیوار نصب می کردیم و این کسی که قبلا این کابینتا رو گذاشته فکر کنم یه آدم مبتلا به آکرومگالی بوده! آخه من اصلا دستم به طبقات کابینت نمی رسه! واسه همینم همیشه طبقات بالایی بدون استفاده می مونن! یه مقدار ظرف پیرکس دارم که اون بالا بالاها مونده و تا یه ماه پیش اصلا نمی دونستم که دارمشون!!!!! برای همینم این کشویی ها رو رفتیم دیدیم و چقدر هم خوشمون اومد...الانم تو طبقاتشو چیدم و کلی هم خوشحالم که یه کم آشپزخونه خلوت شد...اما بازم سالاد خوری و میوه خوریا مونده تو انبار...باید آقاهه بیاد با هم همفکری کنیم...یا اصلا مامان خانومی یه روز بیاد و برام سروسامون بده ... آخه مامانم استاد سرو سامون دادن به مکانهای کوچیکه!!!
دیروز کار کوکیز بادومی رو هم ساختم! یعنی درستش کردم...با اجازه همه ی گلای گلاب دستورشو این سری می نویسم و دستور غذاها رو دفعه ی بعد! خوبه؟
کوکیز بادامی
(اول یه توضیحی بدم...من همه ی اندازه ها رو نصف کردم تا ببینم خوب در میاد یا نه...شما هم می تونین اولش اینجوری درست کنید...)
روغن جامد : 150 گرم
شکر : 120 گرم
تخم مرغ : 1 عدد
وانیل : نصف قاشق چایخوری
آرد : 300 گرم
زرده ی تخم مرغ برای طلایی کردن کوکیز: 1 عدد
بادام خرد شده * : 2 قاشق سوپخوری
خلال بادام برای تزیین : یک چهارم پیمانه
* بادام رو سعی کنید که درسته بخرید و خودتون مغز کنید...بادام شور اصلا نخرید ها...روش پوست کندن بادام هم اینجوریه که بریزید توی آبجوش یه جوش که زد بادام ها رو بریزید توی آب سرد...راحت پوستش جدا می شه...
روغن و شکر رو با همزن برقی بزنید تا کرم رنگ و نرم بشه...تخم مرغ رو اضافه کنید و خوب هم بزنید...بادوم و وانیل رو بریزید...کم کم آرد رو اضافه کنید و کف سینی فر کاغذ بیندازید و خمیر رو داخل سینی باز کنید...( با وردنه ) سینی رو به مدت 1 تا 2 ساعت بذارید توی یخچال...بعد از این مدت خمیر رو در بیارید و در ابعاد 2 و نیم سانت در 2 و نیم سانت برش بزنید...شیرینی ها رو تو سینی بچینید و با قلم مو زرده ی تخم مرغ روشون بمالید و خلال بادوم بریزید...در فری که از قبل با دمای 175 درجه ( من 160 گذاشتم ) سانتیگراد گرم کرده بودید در طبقه ی وسط به مدت 20 دقیقه بپزید.( اگه نصف مواد رو درست کردید 10 دقیقه یا یه ربع توی فر بذارید )
اینم عکسش!
تا حالا من دو تا از شیرینی های عیدمو برای درست کردن پیدا کردم یکی نخودچی و یکی کوکیز بادومی...یکی دیگه رو هم باید امتحان کنم!
پ.ن : با نهایت شرمندگی و شایدم پررویی باید بگم من ارشد امتحان نمی دم! کارتمم نگرفتم! چون مطمئنم قبول نمیشم بیخودی نمیرم امتحان بدم خودمو بندازم تو دهن ها!! آزمون مشاوره ی حقوقی هم که هفته ی پیش بود نرفتم امتحان بدم! البته مامان خانومی نمیدونه و فکر می کنه که من آزمون دادم! چون اگه می فهمید که نمیرم با من قهر می کرد و کلی ناراحت میشد! اما خب من یه دروغ بهش گفتم که خدا منو ببخشه الهی...
با این همه برای همه ی دوستای گلم که امسال امتحان ارشد میدن آرزوی موفقیت دارم و میگم دست راست قبول شده هاشون رو سر ما!!!
پ.ن ۲ : مرده شور این بلاگرد رو ببرن که باعث شده دوستامو گم کنم!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 12:9 توسط سیندخت
|