دیروز هر چی مامان اصرار کرد بیا خونمون ، خواهری هست و ناهار به درخواستش آش جو گذاشتم ؛ با همه ی اینکه دلم پر زد واسه آش جوهای مامان که همتا نداره اما گفتم نه...بگذریم از اینکه تا ظهر 20 بار این " نه " رو هی من گفتم و هی مامان و خواهری گفتن هر جور دوست داری! آخه خیلی کار داشتم...به معنای کامل کلمه باید کوزت می شدم!
البته اینم در نظر بگیریم که بدجور هم سرماخورده بودم و امروز یه کم بهترم...خلاصه خوشحال شدم که تونستم خونه ای رو که از قبل از سر کار رفتن ناگهانیم نشده بود که تمیزش بکنم ، بعد از بیکار شدن مجددم هم حالشو نداشتم ، برق انداختم!
بعد از ظهر بود که مامان خانومی زنگ زد که میای به جای فردا ( یعنی امروز ) امروز بریم مولوی؟ منم سریع گفتم آره و شروع کردم به حاضر شدن...آخه دو تا بالش می خواستم که از یه مغازه تو مولوی همیشه می خریم...رفتیم و کلی باز کیفور شدم با دیدن مغازه ها! بالشها رو خریدیم و برگشتیم ... آقاهه کلید نبرده بود و طفلی سر کوچه ایستاده بود تا من برسم...یه عالمه هم بادوم خریدم برای درست کردن یه نوع شیرینی به اسم کوکیز بادومی...که وقتی درستش کردم عکسشو می ذارم...در راستای شیرینی پزی ؛ شیرینی کشمشی و نخودچی درست کردم که آقاهه کلی خوشش اومد و قرار شد برای عید یه نوع از شیرینی هایی که می پزم نخودچی باشه...مامان و خواهری هم سفارش دادن!! چون به گواهشون از مال بیرون خیلی بهتر شده بود!
دیشب و پریشب هم دو تا غذای جدید درست کردم...یکی پنکیک گوشت و یکی دیگه هم مرغ هاوایی! اگه دوست داشتید سفارش بدید تا دستورشو بذارم!!! خیلی خوشمزه شدن
از دیشب دوباره فاز دپرسم شروع به کار کرد!
آقاهه هم ناراحت شدم ازم...میگه چرا اینجوری فکر می کنی؟
علت فکرامم کار بود...خب چیکار کنم دلم می خواد برم سرکار! شماها هم خسته شدین ، نه؟!! شرمنده ام به خدا!
یه مقدار زیاد دیگه هم خرید عید انجام دادیم...دو تا مانتو از جمعه بازار پلاسکو خریدم که خیلی دوستشون دارم...به علاوه ی دو تا شال هندی!!! خیلی باحالن!!
حرفم نمیاد دیگه نمی دونم چرا! سعی می کنم زود زود بنویسم شاید زبونم باز بشه!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 9:34 توسط سیندخت
|
وقتی دنبال کار میگشتم و خون خونمو می خورد که چرا برای من یکی کار نیست ، آقاهه علاوه بر غصه ای که به خاطر اشتراک دلهامون برام می خورد همیشه میگفت سیندخت یادت نره که به خدا توکل کنی و از اون بخوای اگه صلاحته برات جور بشه...اون موقع ها اونقدر حالم بد بود که می گفتم خدا وقتی می بینه من چقدر نیاز به تغییر روحیه دارم خودش حتما اونی که برام صلاحه جور می کنه
...مامانم ، مامان آقاهه ، همیشه حرف آقاهه رو می زدن...
فکر می کردم به صلاحمه خب! چه می دونستم از روز اول حالم بد میشه!
درسته که گذشته اما یه جورایی دلم گرفته...دوست نداشتم اولین تجربه ی کاریم ( البته من کار زیاد کردم اما اونا همه با کسانی بوده که آشنا بودن ) اینجوری بشه...خیلی نقشه ها کشیده بودم...خیلی فکرا تو کله ام داشتم...اما خب نشد دیگه...دوباره باید برم سر خط ... ناراحت نیستم...از پریروز بازم شروع کردم اما یه ذره دیدم منفی شده و این اصلا خوب نیست...به هر حال این بار دیگه واقعا به خدا توکل می کنم...
دیشب با آقاهه و خواهری اینا رفتیم تیراژه...از شلوغی کم مونده بود خفه بشیم!
بگذریم از اینکه تو این سرما ماشین 1 کیلومتر اونورتر پارک شد و کلی راه پیاده رفتیم از بس ازدحام بود و پارکینگ هم جا نداشت...اما شب خوبی شد...تونستم یه مانتو بخرم که به نظرم خیلی نازه...یه جورایی خیلی خانومانس! یه تاپ شلوارک هم خریدم که خیلیییییی دوستش دارم!
لحظه شماری می کنم هوای خونمون از قطبی تبدیل بشه به استوایی تا بتونم بپوشمش!!
دارم هی تو ذهنم سفره هفت سینمونو می چینم...سفره ای که برای اولین بار توی خونمون چیده میشه...می خوام خیلی ناز بشه!
دوست دارم چند تا شمع درست کنم اما اصلا بلد نیستم! اگه کسی می تونه میشه به من یاد بده؟!
دلم می خواد اگه بتونم یه مقداری هم از شیرینی های عیدو خودم بپزم! امیدوارم بتونم ... یعنی حتما می تونم!!!!
کسی می دونه این شلوارکای لاغری چه جورین؟ واقعا فایده داره یا نه؟ مرسی!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 11:58 توسط سیندخت
|
9 روز ننوشتم! فک کن!!!
روزای زیاد خوبی رو نداشتیم...یعنی میشه گفت روزای خوب اصلا نداشتیم!
اول از همه جونم براتون بگه که سیندخت دوباره خانه نشین شد!!!!
تعجب داره؟ خب معلومه که داره! از امروز دیگه نرفتم...یعنی از روز دوم بود که پشیمون شدم...نه از کار کردن بلکه از اونجا کار کردن! یه عده آدم که طی صحبتهای اولیه و هزار بار مصاحبه و گزینش و انگشت نگاری و این حرفا دم از قانونی بودن و تابع حقوق کار بودن میزدن از هفته ی اول تموم نشده بهم ثابت کردن که همه ی حرفاشون یعنی کشک!!! اولین نمونش اینکه ساعت کاری من تا 5 بود و از اول گفته بودن ماهی چند روز ( فقط چند روز ) تا 7 شاید مجبور بشم بمونم! اما...آره دیگه... از همون روز اول تا 7 نگهم داشتن! بعدشم که یه بار کاری نداشتم و زودتر رفتم گفتن باید بمونی! منم که معترض شدم به اینکه شما از اول چیز دیگه ای گفتین و حالا اینو میگین خیلی راااااااااااااااحت گفتن اون موقع گفتیم اما حالا نظرمون عوض شده باید تا حداقل 7 بمونی!!!!
این یکی...بگذریم از بقایای موارد منفی! دیشب هم همه چی تموم شد...قراره سه شنبه برم برای تسویه...دعا کنید اعصابمو به هم نریزن که اصلا حوصله ندارم قانونی باهاشون برخورد کنم!!!
این از این...
چهارشنبه صبح مادربزرگ آقاهه به رحمت خدا رفت...مادر پدرش...خیلی دلم سوخت...خیلی زیاد...شبش آقاهه اومده بودم دنبال من و با هم رفته بودیم یه سری خرید عید کرده بودیم و کلی شاد برگشتیم خونه...صبح که هر دو با هم داشتیم صبحانه می خوردیم که بریم سر کار مامان آقاهه زنگ زد و گفت که مادر فوت کرده...خیلی گریه کردیم
...من دوستشون داشتم...همیشه دعا می کردن من برم سر کار...می گفتن باید مستقل بشی...یه دست صدا نداره و از این حرفا...وقتی هم فهمیده بودن رفتم سر کار خیلی خوشحال شده بودن...اما خب قسمت بود و رفت...من و آقاهه هم رفتیم سر کار و آقاهه بلیط خرید و از اونجایی که برای رفت هواپیما گیرمون نیومد شبونه برای اولین بار با اتوبوس راهی شدیم...درجه خستگیم به حدی بود که منی که تا به حال سابقه نداشت توماشین حتی یه لحظه بتونم بخوابم یه دو ساعتی خوابیدم
...اما اونقدر مه بود که خیلی وحشت کردم تا رسیدیم! حتی خط های وسط جاده هم معلوم نبود! دو روز شهر آقاهه بودیم و برگشتیم خونه...
ضمنا دیروز نهمین ماهگرد عروسیمون بود
...چه زود گذشت...
دلم گرفته که دیگه سر کار نمیرم
اما واقعا دیگه حاضر نبودم اونجا کار کنم...یه عده آدم تازه به دوران رسیده که از وقتی مزه ی پول رفته زیر زبونشون همه ی آداب انسانی رو فاکتور گرفتن و شعورشونو به باد دادن...اینو الان نمی گم...همون روز دوم به آقاهه گفتم...آقاهه گفت واسه اینه که عادت نداری همه جا همینه کم کم رو روال می افتی اما نیافتادم! یعنی مشکل من نبود ما 3 نفر بودیم که با هم استخدام شدیم که یکی همون روز اول رفت برای همیشه! یکی هم یه هفته موند ! فقط من پوستم کلفت بود که 2 هفته طاقت آوردم!
به هر حال...بازم میگم اگه کاری سراغ داشتین به سیندخت بگین!!!
( چه پر روام نه؟!!!)
با اجازه برم به زندگیم برسم که همه چی قاطی پاتیه!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:18 توسط سیندخت
|
اول بگم که به اندازه ی هزار سال دلم برای تک تکتون تنگ شده
…اصلا نمی تونم توصیف کنم…آخه تو این 8 ماه که عروسی کردیم و من روزا تنها بودم همه ی امیدم به نوشته های دوستای گلم بود و البته هنوزم هست…اما این یه هفته که به اصطلاح شاغل شدم باعث شد احساس کنم که یه سال نوری ازتون دور بودم!
تو محیط کارم هنوز اینترنتم وصل نشده اما به امید خدا به زودی این اتفاق می افته…هر چند بازم مزه ی سر زدن به وبلاگای شما به اینه که سر فرصت و به دور از استرس کار باهاتون باشم…کارمم یه کار دفتری واداریه…تو یه شرکت فرهنگی…کافیه یا بازم بگم؟! بد نیست…منتظرم که زمان بگذره و بیشتر عادت کنم هر چند که کار سختی ندارم اما ساعت کاری زیاده…9 تا 5…البته بدون در نظر گرفتن این که بعضی روزا شاید تا 7 هم مجبور بشم بمونم…به عنوان مثال روز اول تا 7 موندم و یه دنیا خسته شدم! بدتر از اون این بود که دیشبش تازه با من تماس گرفتن که از فردا تشریف بیارید! و منم که برای قبل از شروع کار هزار تا کار انجام نداده داشتم دستم به قول معروف موند تو حنا! یعنی یه لیست بلند بالا برای خودم نوشته بودم که هیچیشو نتونستم انجام بدم! از قبیل نظافت خونه…پر کردن فریزر…تمیزی کمدها و کشوها…شستن کلی لباس…و…تازه همون شب با آقاهه رفتیم خونه ی مامان اینا تا برای اینکه یه هفته نمی تونم ببینمشون دیداری داشته باشم…در نتیجه…ناهار روز اول هم نداشتم که خب مامان خانومی برام گذاشته بود! ولی اینکه تازه با حساب ترافیک کشنده ی ساعت 5 و 6 هر شب حدودا 7 می رسم خونه خب خستگی ابتدای کارمندی به کنار ؛ باید برای غذا هم فکری می کردم! که خب آقاهه خیلی مراعاتمو کرد و الانم خدا رو شکر دارم می افتم رو غلتک! امروزم مامان خانومی یه آش نذری داشت (جای همه خالی ) که من صبح چون هزار تا کار داشتم تا بخوام به خودم بیام 12 شده بود و فقط رسیدم برم اونجا و آشها رو تقسیم کنیم…در نتیجه نتونستم سر هم زدن دعا کنم! البته خب مامان خانومی و خواهری به نیابت من حتما این کارو کردن!!! و خوشبختانه صبح تونستم کمی به کارهای عقب افتادم برسم و یه شامی هم برای فردا شبمون بپزم ! خیالم لااقل بابت فردا راحته…
از این خیلی خوشحالم که صبحها با آقاهه از در می ریم بیرون…البته آقاهه وسط راه از من جدا میشه اما خب عصرها هم اکثرا با هم برمیگردیم…یه حس خوبه…اما خب تو این چند روز به این فکر رسیدم که به جای اینکه برای دیگران کارمند باشم اگه یه کم همت کنم می تونم تازه کارمند هم استخدام کنم! بله منظورم کانون وکلاست…از خدا می خوام که کمکم کنه تا فقط در حد حرف باقی نمونه برام!
از این به بعد زودتر میام...قول میدم...مرسی از تبریکاتون...خوش باشید...یه عالم دعا می خوام هم برای خودم هم برای مامان دوست گل وبلاگیم که مریضه و خیلی ناراحتشم...

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 18:44 توسط سیندخت
|
نه، به خاطر سرما نیست که نبودم! بلکه مدتیه ... اممممممممم ... بالاخره دارم می رم سر کار! البته نمیگم اون کاریه که دلم می خواست ، نه ، به هیچ وجه . اما برای خارج شدن از حال و هوایی که بیکاری برام ایجاد کرده بود به نظرم بهترین گزینه هست...و در نتیجه... آره دیگه...وقتم اون قدر کمه که امروز وقتی اومدم نت دلم می خواست همه ی نوشته هاتونو ببلعم! و صورتاتونو ببوسم...دوستتون دارم و یه دنیا دلتنگتونم...فقط حتما فردا شب یا جمعه حتما حتما به روز می کنم...
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 20:10 توسط سیندخت
|
نبودن من در این مدت یه علت جدی اما خنده دار داشت! اونم سرد بودن اتاق خوابه! و اینکه من اصلا جرات نمی کردم بیام پای کامی! باور کنید کل ماجرا همینه و کاملا هم واقعی!!!!! الان هم دیگه دلم نیومد ننویسم.مخصوصا اینکه از ساعت 8 دارم کل وبلاگای دوستای گلمو می خونم و هنوز هم فرصت نکردم برای حتی یک نفرشون کامنت بذارم اما بدونید که از همتون خبر دارم...با وضع اسفباری هم رو صندلی نشستم! علاوه بر پوشیدن مقدار زیادی لباس (!) و همچنین ژاکت و جورابی به بلندای زانو بازم یه نسبتی با بید دارم!!! تازشم ، رفته بودم برای خودم چای بریزم که یه کوچولو گرمم بشه که وقتی خواستم بشینم رو صندلی ، انگشت کوچیکه ی پام به شدت خورد به تیزیه پایین تخت! جوری که پرتاب شدم و تا 10 دقیقه به خودم می پیچیدم ... بد دردی بود به خدا...
حالا...
این مدت اتفاقات زیادی افتاد...
هفته ی پیش مامان بابای آقاهه طی سفر یه روزه ی کاری اومدن خونه ی ما و تنها 3 ساعت مهمون ما بودن! بنده های خدا وقتی دیدن که چقدر ما از اتاق خوابمون می ترسیم و هال هم با وجود مبلا جای خواب برای 4 نفر نداره عطای شب موندن خونه ی ما رو به لقایش بخشیدن و رفتن خونه ی جاری جان! البته نگفتن علت رفتن اینه اما ما خودمون فهمیدیم!!!! شب خوبی بود...
آقاهه چند روزی بود که می گفت می خوام شب تاسوعا برم هیئت...( این آقاهه ی من بدجوری به حضرت ابوالفضل ارادت داره...) منم دوست داشتم برم اما می گفت سرده و اگه قسمت خانوما جا نباشه چی و از این حرفا...قبول هم نمی کرد که من خونه بمونم و اون بره...به همین خاطر رفتیم خونه ی مامان خانومی و بعد از شام آقاهه رفت...نگرانش بودم...می ترسیدم بهش فشار بیاد آقاهه ی شدیدا احساسی من...خواهری و دختر گلش هم بودن...خلاصه کلی حرف زدیم و...که ساعت 1 بود آقاهه زنگ زد به موبایلم که درو باز کن! ( یادم رفته بودم بهش کلید بدم اونم ترسید که همه خواب باشن) کلی خوشحال شدم...وقتی اومد خواهری و من و مامان نشستیم پیشش...لباساش از اورکت بگیر تا شال و پیراهن همه انگار زیر شیر آب گرفته باشی...خیس خیس...رنگ و روشم پریده بود...می ترسیدم سرما بخوره...سریع لباس براش آوردم و یه ذره میوه و مقداری هم غذا...مجلس خوبی بوده و خوشحال بودم که آقاهه به خواسته ی دلش رسید...
صبح تاسوعا با آقاهه برگشتیم خونه ی خودمون...عصر آقاهه گفت دلمون گرفته و از این حرفا و دوباره رفتیم خونه ی مامان خانومی! اونا هم کلی خوشحال شدن...
روز عاشورا...
دو سالی هست که بدون نیت خاصی ، صبحهای عاشورا ، نسکافه نذر کردم...مخصوصا تو این هوای سرد...با آقاهه رفتیم و اول از همه یه اتوبوس ایستاد جلوی ما و کل مسافراش نسکافه خوردن! از اون بهتر وقتی بود که یه خانومه وقتی ما رو دید گفت خدا شما رو فرستاده چون بچه ام شیر نداشت هی نگران بودم چکار کنم...خیلی خوشحال بود طفلکی و ما هم خوشحال تر...وقتی لیوانا تموم شد برگشتیم خونه...
شب عاشورا هم که به نوعی شام غریبان هست خواهری هر سال نذری می ده...هر سال یه چیزی...امسال هم مامان خانومی خواب دیده بود که قرمه سبزی بوده و این شد که دست به کار شدیم...کلی کار کردیم و خدا رو شکر که خیلی خوب در اومد...جای همتون خالی...
شب که با آقاهه برگشتیم خونه مثل جنازه بودم (دور از جون شماها)...سریع به خواب سلام کردم!!!
فردای عاشورا آقاهه که بیدار شد بره سرکار حالش خوب نبود یه جورایی سرماخوردگی داشت...نذاشتم بره و همین نرفتنش یه روز خوب برامون ساخت...عصرش با هم رفتیم گردش و شام هم در رستوران محبوبمون " خانه ی کوچک "...
این بود شرح ماوقع این چند روز تاخیر!
مدتیه که به این موضوع فکر می کنم که زن و شوهرها بعد از ازدواج تا چه حد به هم شبیه میشن؟! تو مجله ی موفقیت هم موضوعی با این عنوان بود...که گفته بود علت شباهت اینه که به هم علاقه دارن و هر چی شدت علاقه بیشتر باشه شباهت بیشتر میشه...تو رفتارای خودمو آقاهه دقیق شدم...خیلی شبیه به هم دیدم...مثلا روزای آشناییمون آقاهه از ذرت مکزیکی بدش می اومد و من عاشقش بودم! اما حالا این آقاهه هست که زودتر از من طالب خوردنش میشه!یا مثلا آقاهه ترشیجات دوست نداشت اما الان پا به پای من لواشک و آلوچه و از این چیزا می خوره! اینا مثلا یه نمونه های تغذیه ای بود...اما نمونه های رفتاری هم هست...مثل اینکه من همیشه دوست داشتم اگه چیزی می خرم یا کاری می کنم به هیچ کسی نگم تا خودش بفهمه حتی نزدیکترینها! اما آقاهه دقیقا نقطه ی مقابل منه! و الان منم نسبت به اینکه با گفتن بعضی چیزها بقیه رو هم در شادیهامون سهیم کنیم موافق شدم...یا خیلی مسائل دیگه که وقت می بره بخوام بگم...اما خب این تغییرات اونقدر نامحسوسه برای خود آدم که تا دقیق نشی نمی فهمی ضمن اینکه اصلا هم از این که چرا عوض شدی ناراحت نیستی در دنباله اش یه لذته...
به شهرزاد گلم به دنیا اومدن راشین کوچولوی خوردنی رو تبریک میگم...شیلا جونم تو هم که داری به مقام مادری می رسی مبارکت باشه عزییییییییزم...
ضمنا از اونجایی که این بلاگفا بعضی وقتا بازی در میاره اگه یه وقتی دیدید از هم دور موندیم من یه بلاگ ساختم برای روز مبادا در پرشین بلاگ!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 11:33 توسط سیندخت
|