واااااااااااااای عجب هواییه!
البته اون دو روزی که آقاهه تعطیل بود کلی حال داد! رفتیم خونه ی خالش...خونه ی مامانم...اما واقعا که کوچه ها بدجوری صابونیه!!!
من همیشه عاشق برف بودم اما دیگه اینجوریشو نه! به نظرم این نعمت نیست بلکه قهر خداست! آخه چطوره که یواش یواش داره ارتباطات قطع میشه و همچنین زندگی به سختی می افته...هر روز التهاب و ترس قطع شدن گازو دارم! اگه یه ساعت کمتر هم گاز نداشته باشیم من رسما یخ می زنم! خونه ی ما ماشاالله با این همه کوچیکی خیلی پررواه! فکر کن که 50 متر خونه که کاملا هم مربع هست و همه ی قسمتها به هم ربط دارن ، با یه بخاری که تا انتهای قابل دید پنجره اش شعله داره (!) و همچنین کوبیدن (!) پتوی دو نفره ( آخی طفلی پتوی نازم !) به در ورودی ، یه پتو مسافرتی به پنجره ی اتاق خواب و درزگیر داشتن هر 2 پنجره ی آشپزخانه مثل سیبری می مونه! تازه دیگه اتاق خواب برای ما شده منطقه ی ممنوعه! یعنی درش همیشه بسته هست و شبها هم تشک می آریم تو هال و کله هامون چسبیده به بخاری می خوابیم!!!!! خیلی وضع بدیه...خیلی...بگذریم از اینکه آقاهه ی همیشه گرماییه من تو خونه کاپشن هم می پوشه!!
حالا از اونجایی که همه چی یه دفعه با هم میاد ، 5 شنبه عصر بود نشسته بودیم با آقاهه حرف می زدیم ، ییییییهو انگار زلزله اومد و یه صدای مهیبی کل ساختمونو گرفت! جریان از این قرار بود که در ورودی به ساختمون از حیاط کاملا شیشه هست و همیشه هم تو این ایام بسته...یه بچه ی ناخلف از مهمونای طبقه بالا با کله رفت تو در! نترسین هیچیش نشد...این در بیچاره بود که با اون هیبت خورد و خاک شیر شد! و بدبختی هم فقط گردن ما رو گرفت! چرا؟ چون ما واحد یک هستیم و این در ورودی تقریبا در 50 قدمی در واحد ما! خب هر چی سرما هست تا زمانی که در رو دوباره ترمیم بکنن می آد پشت خونه ی ما! واقعا که...
حالا یه بلای دیگه هم بگم! همون 5شنبه شب با آقاهه رفتیم خونه ی مامان اینا...برقشون قطع شده بود و یه یه ساعتی همینجوری با هم حرف زدیم ... البته دقت کردین وقتی برق قطعه چقدر بیشتر به آدم تو مهمونیا خوش می گذره؟! از این بابت که همه دور هم جمع میشن و هی حواسا به تلویزیون و چیزای دیگه نیست...خب...شب بود مامان اصرار کرد که تو این یخ بندون کجا می رین اگه بمونین خیلی خوبه...ما هم قبول نکردیم...حاضر شدم که آقاهه گفت صبر کن این نوحه خونی تلویزیون تموم بشه بعد بریم...رسیدیم خونه ... چشمتون روز بد نبینه همین اومدم تو اتاق خواب تا برم سمت کمد دیواری دیدم از زیر دریچه ی کولر آبی هست که واسه خودش داره می آد پایین و روی آینه ی میز توالتم و همه ی لوازم آرایشم و ... دیگه نمیگم که چه غصه ای خوردم! آقاهه زود دریچه رو در آورد ... ما فکر کردیم که کولر از بالا یخ زده و یخا داره آب میشه و از دریچه میاد پایین ... آقاهه شک کرد...رفت بالا پشت بوم...ای ای ای...به سلامتی و میمنت ساعت 11 شب بود و لوله ی آب مخصوص کولرها ترکیده بود...تو کل هشت واحد خونه ی ما هم فقط ما بودیم و یه واحد هشت!!! یعنی چی اونوقت؟! یعنی که آقاهه می گفت کل پشت بودم تا زانو آب جمع شده بود...آب رو هدایت کرده بودن به لوله فاضلاب و سر وصدایی بود که خونه رو برداشته بود...یهو دیدم از چاهک وسط آشپزخونه آب با بوی بسیار گند و حال بهم زن داره می آد بیرون! یه عالم مشمع گذاشتم رو چاهک و پایه ی میز رو هم روش قرار دادم! یه یه ساعت بعد تونسته بودن آبا رو تخلیه کنن و یچوری هم لوله رو سر هم کنن تا دیروز که لوله کش اومد...
اما...
جریان اینه که:
اگه ما اون شب خونه ی مامان مونده بودیم کل خونه خراب میشد!
اگه صبر نمی کردیم آقاهه نوحه رو ببینه متوجه آب نمی شدیم چون وقتی رسیدیم خونه تازه شروع شده بود...
خلاصه خدا با ما بود انگار...چون فقط از دریچه ی کولر ما آب بیرون ریخته بود!!!با اینکه از اول پاییز پوشونده بودیمش!
وقتی اعلام کردن که امتحان ارشد عقب افتاد کلی خوشحال شدم...مامان و آقاهه هم رحم نکردن و یه ضد حال اساسی بهم زدن : خب برای تو چه فرقی می کنه؟!!!!
ماشین ظرفشوییمونم خدا رو شکر خوبه...تمیز می شوره...غر نمی زنه...دارم تبلیغاتشو می کنم! مثل اون دی وی دی ها!! باید برم از این دو تا یه پورسانتی بگیرم!
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 11:31 توسط سیندخت
|
چقدر تنبل شدما! اه!
این تنبلی بیشترم میشه حالا! آخه دیگه ظرف شستن به عهده ی من نیست! بالاخره یه دستیار گرفتم! ماشین ظرفشویی موریس که امروز از شرکت میان و نصبش می کنن تا من یه نفس راحت بکشم!
آخییییش! راستش خیلی تحقیق کردم...کلی به سایتهای مختلف سر زدم...مشخصات همه ی ماشینها رو خوندم و با هم مقایسه کردم...دیدم اگه بخوام 6 نفره بگیرم کوچیکه...اگه 12 نفره هم بگیرم ( حتی اگه از مدلهایی بگیرم که با نصف ظرفیت هم می شوره ) بازم برای ما بزرگه و ضمن اینکه مصرف برق و آبش زیادتره ، این شد که 8 نفره ی موریس گرفتیم...خیلی مزایا داره...در شیشه ایش خوشگلتر بود اما آقای فروشنده گفت شیشه ای نگیرین به ندرت کرد میشه...از اون موقع که خریدیم شدم مبلغش و به نوعی عین بازاریابا! هی از محسناتش میگم!!!! این از این...
مامان اینا به سلامتی اومدن و کلی هم بهشون خوش گذشته بود...مدام میگفتن جای شما خالی بود خیییییییییییییییلی...اما این نرفتن ما باعث شد الان از هر چیزی که توی مشهد موجوده ما تو خونمون یه چیزی داشته باشیم! مامان خانومی من بره سفر و یه عالمه سوغاتی نخره؟!!! جزو محالاته! فقط همینقدر بگم که از زعفرون و نبات و کشک و شکر پنیر و نان های مختلف نان رضوی و رو بالشیهای خیلی خوشگل و یه جلیقه ی بافتنی برای آقاهه و یه گردنبند تمام فیروزه ی اصل نیشابور ( من عاشق فیروزه هستم ضمن اینکه سنگ ماه تولدم هم هست) نمکدونای ناز فانتزی و ... که شاید بقیش یادم نیاد گرفته که مامان خانومی خریده تا انگشتر فیروزه که با طلا سفید کار شده و فوق العاده خوشگله و یه عالم پاستیل و زرشک که خواهری برام آورده! روزی که رفتم خونه ی مامان اینا خیلی جالب توجه بود! همون روز کلی برف اومد و تکه های برف بزرگ بزرگ بود و منم اولین روزی بود که بعد از مریضیم از خونه می رفتم بیرون! به هوای اینکه مامان دعوام نکنه چترمو مثل همیشه چپوندم تو کیفم! راه افتادم...اگه احیانا کسی یه دختری رو دیده باشه که مانتو و کاپشن و مقنعه و دستکشای مشکی پوشیده و دستش یه دستمال کاغذیه که هی می بره به سمت بینی مبارکش و هی به آسمون نگاه می کنه و می خنده و هی با خودش حرف میزنه تعجب نکنه اون دیووونه نبوده من بودم که دست کمی از دیووونه ها ندارم!!!!!!!!!همه ی راه رو هم پیاده رفتم وکلی حال کردم! بگذریم که مامان خانومی کلی سرم غر زد !
جای شما خالی فیلم عاشق رو هم رفتیم...بد نبود...از بعضی قسمتهای دیالوگاش خوشم نیومد اما در کل خوب بود...
وااااااااااای امروز صبح که آقاهه بیدار شد بره سرکار ، گفت اول برای تو نون سنگک داغ با روزنامه می خرم بعد میرم...وقتی درو باز کرد گفت چه برفییییییییییی نشسته تو حیاط! منم ذوق زده وقتی دیدم از در ساختمون تا در حیاط همه سفیدپوشه و یه ردپای محو فقط وجود داره کلی خوش به حالم شده...اونم رفت یه مشت برف آورد و مالید به صورت من ... چه سرمای قشنگی داشت برفه!
امروز ناهار مامان خانومی می خواد آبگوشت بپزه...یه ساله که نخوردم...البته من زیاد دوست ندارم...اما خواهری اصرار کرده برم اونجا...باید برم و بخورم و با مامان برگردم که این موریسیا می آن!!!!
راستی داشتم فکر می کردم خیلی وقته که آشپزی نداشتم اینجاها! اینم واسه خالی نبودن عریضه! :
ماکارونی با سس بولونیا!
ماکارونی ............... مهم نیست مدلش چی باشه اما اگه ریز باشه بهتره!
گوشت چرخ کرده
کرفس .................... یه ساقه
جعفری خورد شده ......... 2-3 قاشق
پیاز............یک عدد
هویج ............ یک عدد
شیر .............یه لیوان
خامه ............. 2 قاشق
آبگوشت یا آب !
رب
جوز هندی
این دفعه میزان همه ی مواد رو نگفتم ... این اصلا اهمیتی نداره...هر مقدار دوست داشتید...
پیاز و کرفس و جعفری و هویجو با هم می ریزیم تو خورد کن و خورد می کنیم...بعد توی ماهیتابه یه قاشق کره و یه قاشق روغن زیتون ریخته و اینارو تفت می دیم! وقتی یه کم نرم شدن ، گوشت رو می ریزیم و به محض عوض شدن رنگ گوشت رب رو اضافه می کنیم و می ذاریم یه کم سرخ بشه...یه لیوان شیر و آبگوشت یا آب رو می ریزیم و حرارت رو کم می کنیم که بپزه...وقتی که یه کم جوش خورد جوز هندی و فلفل و ادویه می زنیم...ادویه هم هر چی دوست داشتیم!حدودا یه ساعت می ذاریم بپزه...وقتی پخت در اخر خامه می زنیم...این از سس...ماکارونی رو هم که طبق معمول درست می کنیم...می تونیم این سس رو لابه لای ماکارونی بریزیم ودم کنیم می تونیم هم اصلا دم نکنیم و همینجوری بخوریم! من از وقتی که دیدم پزشکا تاکید می کنن ماکارونی دم کرده خطرناکه دیگه دم نمیکنم!
نوش جان...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 8:40 توسط سیندخت
|
دیروز نوشت!:
خدا نکنه هیچ وقت آدمی اینجور مریض بشه!
خودمو میگم بابا! اصلن نفهمیدم عید بود ، نبود ، گردش رفتیم ، نرفتیم؟! البته اینم اضافه کنم که کسانی هم که مثل من مریض نبودن اگه به تقویم نگاه نمی کردن نمی فهمیدن عید بود!!!!
از 5شنبه شب کم کم این بختک سرماخوردگی افتاد رو زندگی من! اولش اینجوری نبود که خیلی موزیانه و بدون نشانه و علامتی اومد...اصلنم اذیتم نکرد اما ییهو پدرمو در آورد!!! جای شما خالی روز جمعه ظهر ما دعوت بودیم به مراسم افتتاح باشگاه خوانندگان همشهری...یه جورایی مثلا بزرگداشت قیصر امین پور هم بود! دو سه ساعتی اونجا بودیم و باید شام می رفتیم خونه ی خواهری ، چون فردا صبحش با مامان اینا عازم مشهد بودن...به محض رسیدن به خونشون ، یه آدم دیگه شدم...از معده گرفته تا سینه و روده و گلو و بینی و همه کن فیکون شد! حالا نمی خواستمم مامان بفهمه چون نگرانم میشد...خلاصه دیگه هر چقدرم داشتم پوشش می دادم قضیه رو از چشمام خوندن! حتی مامان خانومی گریه هم کرد که من چه مادر بدی هستم تو رو دارم با این حال می ذارم میرم سفر! میگم مادر من ، آخه شما مگه امروز رفتی بلیط خریدی؟! 20 روزه داری آماده میشی اونوقت...خلاصه دیگه...ما خداحافظی کردیم و برگشتیم اما من داغون بودم...دیروز صبح مامان اینا ساعت 11 پروازشون بود...ما هم به پیشنهاد آقاهه که دید دلم گرفته رفتیم سمت تجریش...اما سرما سخت پشیمونم کرد...داشتم عصبی میشدم که بازار قائم به دادم رسید!البته یه چیز دیگه هم به عصبانیتم اضافه می کرد و اونم مساله ی پرواز مامان اینا بود...اولا تا 11 و 40 دقیقه هیچ خبری نبود...اون موقع خواهری زنگ زد که ما داریم حرکت می کنیم! یه ساعت بعد زنگ زد من خوشحال بودم که سلامت رسیدن اما گفت هنوز مهرآبادیم! علتشم این بود که هواپیما نقص فنی داره و باید هواپیما رو عوض کنن! حدود 40 دقیقه بعد خواهری گفت داریم پرواز می کنیم...یه ساعت و خورده ای بعد هم رسیدن...اما...واقعیتو اون موقع به من نگفتن اما با همون هواپیما رفتن!!! یعنی به قول خلبان که گفته هواپیما رو تعمیر کردیم ! با همون رفتن!بازم خدا رو شکر که سلامت رسیدن و همین برای من کافیه...خلاصه دیروز با اینکه یه سری خریدهای خوب هم داشتم اما در کل حال بد من باعث شد که خوش نباشم...امروزم که بدتر از همه ی روزای پیشم...خیلی سخته که خیلییییییییی مریض باشی اما کسی نباشه به دادت برسه...صبح اصلن دلم نمی خواست بیدار بشم...چون نه نای چای دم کردن داشتم نه صبحانه خوردن و نه حتی نگاه کردن به سینک ظرفشویی که دیگه جای خالی نداره!!! اما به خاطر قرصام مجبور بودم بیدار بشم! بدتر از اون اینکه همون موقع هم مامان تلفن زد و با شنیدن صدای اسفناک من آه از نهادش بلند شد و کلی غصه خورد...آقاهه هم خب مجبوره سر کار باشه...نتیجه اینکه نه تنها ناهار ندارم بلکه حال سوپ پختن هم نیست...موقعی که می خواستم از خواب پا شم با خودم گفتم خب خدایا چی میشد حالا که می بینی من اینقدر مریضم و بی حالم ببینم رو میز آشپزخونه یه چای داغ با وسایل صبحانه هست! مگه چی میشه خب؟! داشتم همین فکرا رو می کردم و همزمان هم به این فکر می کردم که خب فرضا اگه همچین اتفاقی هم بیفته که من از ترس سکته می کنم!!!!!! در نتیجه بی خیالش شدم!
راستی یه چیزی ، از دوستای گل جونم ، می خوام که همه عضو بلاگرد بشید تا دیگه بتونیم سر وقت به هم سر بزنیم...اینجوری نه وقت تلف میشه نه اینکه از هم دیگه جا می مونیم...
ببخشید که این پستم اینقدر مریضانه بود اما دلم می خواست یه جوری خودمو مشغول کنم...
امروز نوشت !:
بلاگفا نذاشت که دیروز حرفامو ثبت کنم! خیلی روز بدی بود برام مخصوصا برای منی که اصلن حال خوابیدن و تو رختخواب بودنو ندارم...از زندگیم احساس می کردم که میکروب و به هم ریختگی می باره...نزدیکای اومدن آقاهه بود که به خودم یه ندا دادم که پاشو...نه شامی نه تمیزی ای و نه هیچی...آقاهه درسته که درک می کنه اما اون طفلی امروز امتحان پایان ترم داشت و الان سر جلسه هست وامیدوارم که موفق بشه...آره داشتم میگفتم ، پاشدم و حدود یه ساعت فقط ظرف شستم...یواش یواش...یعنی یه ذره می شستم می نشستم! بعدشم عدس پلو گذاشتم با گوشت...گفتم لااقل هم ساده هست هم شام داریم! آقاهه کلی خوشش اومد...خوشحالم که با همه ی مریضیم تونستم از پس کارم بربیام...
امروز اگه خدا بخواد بهتر از دیروزم...اما این سنگینیه حالم هنوز سر جاشه...تازه داشتم دوباره درس می خوندم...ببین خدا هم نمی خواد!!!!
عقد دوستای گلم الهام جون و آزی عزیز رو تبریک میگم...امیدوارم همیشه خوشبخت باشن و دلشون سرشار از عشق...
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:47 توسط سیندخت
|
اول اول اول از همه بگم که پاژن و نی نی مارت بازم حراج دارن...البته پاژن چند تا شعبه ی دیگه هم به غیر از یوسف آباد داره ولی من هیچ وقت اونجاها نرفتم...یکیش ولنجکه...یکی هم محسنی و یکی دیگه تیراژه...تنها چیزی که آدمو خسته می کنه شلوغیشه...اینم اضافه کنم که من راستش از حراج این دفعه ی پاژن خوشم نیومد! یعنی قیمتاش برخلاف دوره های قبل زیاد پایین نیومده! اما خب هستند کسانی که همین جور کرور کرور می خرن! با خواهری رفته بودیم ، اون دو سه تا بلوز برداشت اما من چیزی نمی خواستم اما اینقدر صف صندوق ازدحام داشت که عطای خریدنشو به لقایش بخشید و اومدیم نی نی مارت! از نی نی مارت یه دامن خوگشل مامانی خریدم...خواهری هم زیاد خرید کرد...یه شلوار مجلسی مشکی و یه بلوز هم چشممو گرفتن که با خودم گفتم بذار یه کم فکر کنم بعد! اومدم خونه به این نتیجه رسیدم که کاش می خریدمش! قرار گذاشتم فردا صبحش برم بخرمش که اصلا حسشو نداشتم! تا الان هم هنوز نرفتم!
پریشب با آقاهه داشتیم می اومدیم خونه ، تو اتوبوس بودیم که خیلی شلوغ بود...قسمت خانوما صندلی خالی داشت و آقای راننده نتونست حریف قلدری برادران مسلمان بشه و اومدن تو قسمت خانوما! با اون چشمای ناپاکشون هی دید می زدن! اه ، حالم به هم می خوره از این آدمای کثیف و از همه مهمتر بی ریخت و بدقواره!!!! خلاصه یه دختری اومد به جای اینکه بشینه وایستاد وسط راهروی اتوبوس! یه پسر تقریبا 19 ساله هم ایستاده بود دم در...دختره بهش گفت ( این خانوم خانوما با صدای ماورایی بلند صحبت می کرد!) بیا بشین اینجا جا هست! پسره گفت نه تو بشین ( اینا با هم نبودنا ، تو همین چند ثانیه با هم آشنا شدن!) دختره هی تعارف و پسره گفت من کارم وایستادنیه تا 8 شب عادت دارم! دختره گفت منم سرکار میرم تازه یه گوشی هم گم کردم برای اینکه پولشو بدم روزی سه ساعت اضافه کار می مونم! هر هر هر خندیدن! پسره می گفت خب حواستو جمع می کردی و از اینا! دختره گفت امروز منو گرفتن بردن فلان جا و گفتن مامان باباتو زنگ بزن بیان! پسره گفت تو دیگه بزرگ شدی که مامان باباتو می خوان چیکار! ( حالا ما هم به شدت اینجوری بودیما!
) دختره گفت آره تقصیر خالمه! صبح گفت چه خوشگل شدی (!) عصرش منو گرفتن! پسره گفت موهاتو رنگ کردی؟!!!! دختره گفت آره تازه قهوه ای کردم قبلنش فلان رنگ و بهمان رنگ کرده بودم حالا واسه عیدم می خوام یخی کنم!!!!! پسره گفت موهات نریزه کچل بشی اینقدر رنگ می کنی؟! دختره گفت تو غصه ی منو نخور! تو جای بچه ی منی! کوچیکی! من اگه شوهر کرده بودم یه بچه داشتم اندازه ی تو! پسره گفت چند سالته مگه؟!دختر گفت تو بگو! پسره گفت فوق فوقش 18-19 سال ... دختره گفت زدی تو خال!!!!!! خلاصه ... سر دردی به من دست داده بود از این جلف بازیای این دختره که نگو! همه ی مردا روشون به قسمت زنونه بود و انگار دارن فیلم کمدی می بینن! زل زده بودن و ریسه می رفتن و به قولی کیف می کردن!!!!تا رسیدیم به ایستگاه اونم می خواست پیاده بشه...همچین با بعضی از این مردا که سر راه بودن دعوا کرد و شروع کرد به زدنشون که من داشتم از ترس قبض روح می شدم! تا چند ساعت هم اعصاب من خورد بود هم آقاهه! واقعا به چه کسایی آدم بر می خوره!
چندین و چند جا برای کار سر زدم! همه رو هم از تو روزنامه در آوردم اما...باید بدونید این اما یعنی چی دیگه!
از امتحان سردفتری هم بگم که ؛ موقع ثبت نام نوشته بودن خانوما از آزمون کتبی معافند...من کلی خوشحال شدم...گفتم می خونم واسه آزمون شفاهی...وقتی مدارکو فرستادم به اون آدرسی که برای خانوما مقرر کرده بودن ، اطلاعیه دادن که ما کی گفتیم خانوما معافند؟!!! جل الخالق ! دروغ در روز روشن! جلوی چشم انظار! خلاصه زیر بار نرفتن! ما هم گفتیم خب بخونیم واسه کتبی اما دلم نمی اومد فهمیدم که کلکی در کاره! این شد که نخوندم! تا دو روز مونده به آزمون که رفتم به سایت سازمان ثبت تا ببینم کجا کارت میدن که هیچ خبری نبود! اما خبرگزاریها اعلام کرده بودن ضمن اینکه گفته بودن آزمون صرفا برای آقایونه!!!!!!! و مدارک خانوما در دست بررسی هست و متعاقبا اعلام میشه! یعنی چی؟! یعنی مثلا شفاهی!!!! اما...عزیزان دل کی باور می کنه وقتی شرکت کنندگان مرد 13 هزار نفر بودن و خانوما رقمی دوبرابر داشتن یعنی حدود 25 هزار نفر ، بشه حتی از هزار نفر این جماعت آزمون شفاهی گرفت؟! پس چه نتیجه ای می گیریم؟! یعنی کشک! درست عرض نمی کنم؟! د و ل ت ع د ا ل ت محور و صادق همینه دیگه! داریم از برقراری ع د ا ل ت می میریم دیگه!!!!وای خدا مردم از خوشی!!!!
مامان اینا و خواهری اینا دارن شنبه می رن مشهد...من کلی دلم گرفته...مغمومم...دلم امام رضا می خواد...دلم سفر با مامان اینا می خواد...یادش بخیر چه حالی می داد با هم می رفتیم سفر...یه ساله که باهاشون هیچ جا نرفتم...هیچ جا...فقط دارم دعا می کنم زودتر این یه ترم آقاهه هم تموم بشه تا ما هم به فیضی برسیم از سفر با مامان اینا...انشاالله که سلامت برن و برگردن...
عید غدیر هم مبارک...مطمئنا از قِبل تلویزیون چیزی عاید ما نخواهد شد...مسلما از مسمان بودنمون به خودمون نخواهیم بالید...مسلما علی (ع) دوباره دلش هوس چاه خواهد کرد از ... بگذریم! لحظات خوبی داشته باشید دوست جونام...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:41 توسط سیندخت
|
تا امروز که مهمون نداشتم...یعنی مهمونای ما فقط برای همون یه شب مهمون ما بودن! بعد از اون همش خونه ی جاری جان تشریف داشتن!دیروزم رفتن... اما همون یه شب کلی جون از من به در رفت! راستش اصلا از سختی کارا خسته نشدم بلکه استرس اینکه کارا خوب پیش بره آدمو خسته می کنه...خدا رو شکر می کنم که همه چی عالی بود...فقط یه اشتباه کوچیک رخ داد! یادم رفته بود فتوچینی ها رو بیارم سر سفره! از بس درگیر بقیه ی غذاها بودم اونا رو که از قبل درست کرده بودم و گذاشته بودم تو مایکروفر تا یه دقیقه فقط گرمشون کنم فراموش کردم و کلی حرص خوردم!
شب یلدا هم خونه ی خاله ی آقاهه بودیم...گفته بودم که خیلی برای این شب مخصوصا که اولین شب یلدای زندگی مشترکمون بود نقشه داشتم اما خب...راستش اصلنم بهم خوش نگذشت! آخه روز جمعه رفتیم برای جاری جان که اولین بار بود می خواستیم بریم خونشون کادو بخریم و ظهر برگشتیم و لباسا رو فقط عوض کردیم و رفتیم خونشون! ناهار خوردیم و برگشتیم! بگذریم که همه هی ناراضی بودن که چرا ما زود برمیگردیم خونه! انگار نه انگار که من یه آشپزخونه ظرف نشسته داشتم! خلاصه...دو ساعت ظرف شستم جوری که پاشنه های پاهام هنوز درد می کنه! بلافاصله هم حاضر شدیم و رفتیم خونه ی خاله ی آقاهه...خب انتظار میره که من خیلی سرحال باشم؟! نه دیگه! خسته بودم ... ضمن اینکه ما همیشه شبای یلدا تو فامیلمون حتما حتما یه قسمت داریم که فال حافظ می گیریم...اما این مورد اصلا به چشم نخورد و در واقع من اصلا بوی شب یلدا رو حس نکردم مگر با دیدن هندونه و آجیل! خدا رو شکر که تو موبایلم دیوان کامل حافظ همراه با فال رو داشتم و تونستم به سنت همه ساله ی خودم عمل کنم...خلاصه دیگه زمین بره آسمون ، آسمون بیاد زمین سال دیگه من شب یلدا باید تو جمع فامیلی خودمون باشم...امسال این وری بود سال دیگه اونوری...اگه هم کسی خواست مهمونمون بشه میگم که بی زحمت ما مهمونیم!
وقتی خواهری ازدواج کرد ، خیلی وقتا میشد با اینکه زیاد تو خونه نبود و سرکار می رفت ، تلفن می زد و اظهار گلایه از دلتنگیش می کرد...آخه خواهری خیلی برون گراست...ما هم هواشو داشتیم...فکر می کردم که اون موقع ها خواهری داره زیادی سخت می گیره...اما...وقتی عروسی کردیم بازم بر این عقیده بودم...خیلی دوست داشتم تو خونه ی نقلی کوچول موچولمون باشم و دلم برای اتاق صورتی خودم تو خونه ی پدری تنگ نمی شد...اما ... مثل اینکه زمان می بره! و حالا مدتیه که من به این مرحله ی دلتنگی رسیدم! وقتایی که من با مامان خانومی می رفتیم بیرون یا با هم بودیم خواهری می گفت من حسودیم میشه...و حالا من وقتی خواهری خونه ی مامان ایناست این حسودی رو درک می کنم...برای همینم دلتنگی حجم وسیعی از وجودمو گرفته...آخه خواهری به خاطر دختر گلش زیاد خونه ی مامان خانومی ایناست...نه اینکه من نتونم برم...اما شبا اونا بیشتر پیش هم هستن...برای همینم شب یلدا که داشتیم می رفتیم خونه ی خاله ی آقاهه ، از جلوی خیابون مامان خانومی اینا که رد شدیم یهو دیدم گونه هام سوختن! آره دست من که نبود...اشکام ریخت پایین...خیلی سخت بود...خیلی سخت تر از اون اینکه خواهری هم با بغض بهم گفت دیووونه ی خر ، جات خیلی خالیه...اصلن بهمون خوش نمی گذره...تازه با اینکه دیوان حافظم که همیشه باهاش فال می گرفتم هنوز خونه ی مامان خانومی ایناست بازم دلشون نیومده بود خودشون فال بگیرن...و اینو سپرده بودن دست من...با همون موبایل ! ای....
خانوم گلایی که روزای آخر خونه ی پدری رو طی می کنید...قدر این دورانو بدونید...هیچ وقت دیگه برنمی گرده اون روزایی که الان دارید...هیچ وقت...تا می تونید به بابا و مامانای گلتون خیره بشید ... زل بزنید تو چشماشون تا اگه یه روز گوشه ی خونه نشسته بودید و دلتون گرفته بود براشون و دلتنگشون شدید بتونید کمی خودتونو آروم کنید...خدا الهی برای هممون نگه داره این سایه های سبز رو...
دیروز بد روزی بود برام...یکی از همون بی حال و حس ترین ها...به هوای خرید مجله ی هنر آشپزی خودمو کشوندم تو خیابون ... پیاده...پیاده...به همین بهونه هم رفتم بانک و قبض تلفن رو پرداختم...برگشتم خونه و کنار بخاری ولو شدم...این ولو شدن 2 ساعت طول کشید! و اونم علتش تلفن بابا بود که اگه خونه ای چاییتو دم کن دارم میام ببینمت بابا...سریع کارامو کردم...بابا اومد...از بغل محکمش فهمیدم که خیلی دلش برام تنگ شده...یه یه ساعتی پیشم بود...خوب بود...بیشتر نموند...گفت می خواستم ببینمت بابا...آخر سر پرسید تو خونه حوصلت سر نمیره؟ گفتم عادت کردم بابا...مامان خانومی مرتب زنگ می زد که ببینه بابا راه افتاده یا نه! به قول بابا : هر وقت تنهایی می آم اینجا مامانت حسودی می کنه که من تو رو دیدم و اون نه! واسه همین هی می خواد زود برم خونه! و خدا می دونه که من چقدر به در و دیوار اون خونه ی قدیمی حسودیم میشه که گرمای حضور مامان بابامو حس میکنن...
الانم با اجازه ی همگی می خوام برم ... دلم پر کشیده...
-------
پ.ن : دوست گلی در مورد اون دی وی دی ها ازم پرسیده بود که زبانهای دیگه رو هم داره یا نه که فکر می کنم فرانسه هم داشته باشه...باید ازشون بپرسم...اگه داشته باشه منم می خرم...چون لااقل انگلیسیش روزی یه ساعت منو داره پر می کنه!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 8:59 توسط سیندخت
|