سیندخت 13!
اول همه ی عزیزان دل سیندخت بیان جلو ... آها...
ممنون از این همه محبت سبزتون...مرسی از تبریکای قشنگتون...
شب تولدم رفتیم خونه ی مامان خانومی...خواهری هم بود با دسته گلش...حیف که همسر خواهری شب شیفت بود...یه کیک هم خریدیم...24 رو هم فوت کردم و رفت پی کارش...راستی برای بار دوم هم خبری که منتظرش بودم رو نشنیدم!
دارم دیگه عادت می کنم انگار! اما یه خبر دیگه هم هست که بازم باید منتظرش باشم! نزنید تو رو خدا ... اینا با هم از نظر محتوایی مربوطن اما از نظر فضایی نه! اصلا خودمم نفهمیدم چی گفتم! بی خیال!
چند ماهی میشد که آقاهه هی می گفت سیندختی خیلی دوست دارم زبانمو تکمیل کنم...منم هی می گفتم خب تکمیل کن! اما خودمم می دونستم که بنده ی خدا تا 7 سرکاره کی بخواد بره کلاس!؟ فقط دلخوشی می دادم...اما آقاهه می گفت یه دی وی دی هایی هستن که نرم افزار آموزشیه و تو کل دنیا بهترین روش یادگیریه زبان انگلیسی شده...به اسم tell me more ... اما خب حدودا 35 تومنی میشد که دل آقاهه نمی اومد بخره! تا اینکه...یه وبلاگ پیدا کرد که اینا رو می فروختن...با قیمت فوق عاااااااااالی! همراه با هدیه! یعنی اگه اشتباه نکنم 4 تا دی وی دی میشه 4000 تومن البته یه پکیج دیگه هم داشت که با فیلم راز و ترمینال تام هنکس که خیلی هم جالب بود و برای آموزش زبان مناسب روی هم 6 تومن! آخرین نسخه ی دیکشنری بابیلون هم به عنوان هدیه کنارش بود!آقاهه هم گفت یا شانس یا اقبال! یا درسته یا نه دیگه...6 تومن هم که چیزی نیست...اما خب واقع خدا عمرشون بده...عجب معرکه ای بود! و هست! من که از زبان انگلیسی خوشم نمیاد هر روز کم کم یه ساعت استفاده می کنم...خیلی هوشمنده و توی هر مرحله اگه اشتباهی داشته باشی مرحله ی بعد بهت گوشزد می کنه...جوری هم برنامه ریزی شده که اصلا خسته نمیشی...پیشنهاد می کنم که حتما بگیرید...ما برای فک و فامیل و دوست و آشنا گرفتیم...واقعا قیمتش عالیه...کیفیتش هم همچنین...البته اینجوری نیست که پکیج اینا داشته باشه به صورت عادی فقط دی وی دی ها رو با یه صفحه راهنما می فرستن...( عجب تبلیغاتی دارم می کنما! اما آخه ثواب داره کار خیر می کنن! ) زبان آموزان عزیز حتما این موقعیتو دریابید...اینم وبلاگش...
بلفی جونم هی منو به بازی های مختلف دعوت می کنه و منم مثل یه سیندخت بد هی انجام نمی دم! ( تازه الان هنوز صبحانه نخوردم ! تو دلم یه قورباغه به وجود اومده که هی داره حرف می زنه!!!!!) اما امروز دیگه تصمیم گرفتم بازی اول رو انجام بدم!
گفته بود 7 تا کلمه ای که دیگران به وسیله ی سرچ اون به وبلاگ من رسیدن کدوما بوده؟!
اولش که من آمار وبگذر رو گذاشتم خب باید منتظر می موندم اما حالا تعداد جالب توجهی شده!
1- دعای محبت بین دو باجناق !!!!! وای که کلی خندیدم...دیگه داشتم از صندلی پرت می شدم پایین! اولا کدوم بنده خدایی بوده که این مطلب براش اینقدر مهم بوده...بعدشم از کجا فهمیده که من دعا نویسم؟! اااااا مگه شما نمی دونستین؟! آره عزیزم من دعا نویسم سر کتابم باز می کنم! اگه خواستی بهت وقت می دم ساعتی 75 هزار تومن! حالا چون تویی یه کم هم کوتاه می آم!!!!!!!!
2- آش دوغ قزوین !! اولن مگه قزوین هم آش دوغ داره؟! دومن دلم آش دوغ خواست ! تو گردنه ی حیران ! وااااااااااااااای...
3- درد داشتم! آخه بی کار این چیه که نشستی گشتی تا پیداش کنی؟! خب درد داشتن هم مگه مهمه؟! آها... تا چه دردی باشه!!!!
4- زبونشو! جل الخالق ! زبون چی ؟ اژدها ؟! خب حالا زبونش چی ؟ اصلا من کی همچین چیزی نوشته بودم!؟!
5- دختر دایی ! آخی...طفلی یا نداشته یا دوست داشته داشته باشه یا بدش می اومده یا دوست داشته سر به تنش نباشه...یا خیلی چیزای دیگه ... به من چه اصلا!
6- آویزون! احتمالا خفاش بوده که از آویزون شدن خوشش می اومده! شایدم از آدمای آویزون خوشش می اومده! به هر حال آویزونی بوده به این دنیا!
7- سر عقد! نازی...می خواسته حتما ببینه سر عقد چه خبره؟! کادو می دن بابا هیچ خبر دیگه ای نمی تونه باشه!!!!
بیشتر بودا اما خب هفت مقدسه ... منم بیشتر نمی گم! البته کلمه ها رو می تونم بیارم اینجا : مثلا : اولین سالگرد عقدمون...نی نی مارت...پاژن یوسف آباد...روسریمو...خانوم...خاطره خوش...رشته پلو با لوبیا چشم بلبلی!!!!...لقمه...احمد حلت...
راستی این هفته من مهمون دارم...خانواده ی آقاهه میآن...در نتیجه شب یلدا نمی تونم برم خونه ی مامان اینا...و از این بابت کلی مغمومم...خیلی چیزا تو ذهنم بود از ماهها پیش واسه این شب...اینکه هندونه تزیین کنم...انار دون کنم...و خیلی کارای دیگه...اما خب...نمی دونم! نمی تونم هم همه رو جمعه دعوت کنم چون آزمون سردفتری دارم! در نتیجه از دیشب به خاله ی آقاهه و جاری جان زنگیدم که 5 شنبه شب تشریف بیارن...چون خاله ی آقاهه اولین باره که مهمان شام میشه خونه ی ما مقدار قابل توجهی سختمه! دیشب رفتیم کلی خرید کردیم...می خوام پلو مرغ با قرمه سبزی و سالاد پیازچه و سوپ مرغ کرمدار و فتوچینی و احتمالا کشک بادمجون بذارم...دوست داشتم مثلا پاستا بذارم به جای قرمه سبزی اما خانواه ی آقاهه به غذاهای سنتی علاقه دارن...اگه راهنمایی به ذهنتون می رسه دریغ نکنید عزیزان دل...
این بار خیلی حرفیدم...راستی بازم توصیه می کنم اون دی وی دی زبان رو فراموش نکنید...

خلاصه منم که عاشق کیفم یه کیف خوگشل نازناز خریدم...
وقتی رسیدیم خونه آقاهه به مامان زنگولید و گفت که اینجور شده مامان هم بعد از کلی قربون صدقه گفت که خودش برام می خره!بعدشم با آقاهه خیلی خیلی سریع حاضر شدیم و رفتیم که بریم رستوران نوید توی آپادانا...خیلی شلوغ بود و بعد از یه چند دقیقه منتظر نشستن برگشتیم بیرون و گفتیم بهتره جای جدیدی رو تجربه کنیم و در راه برخوردیم به رستوران ایرانیان توی سهروردی که خوشمان آمد از اینکه همه جور غذایی دارد که هم دل ما را ببرد و هم آقاهه ی بسی گرام را!
... اونایی که چند وقت دیگه عروسیشونه! بیا ببینم...بقیه دست
...شله...شله...آها...خب...اینجوری که نمیشه...تو می خوای شب عروسیت با اون لباس سنگین زیر اون همه نگاه چطوری خودتو تکون بدی وقتی الان اینقدر بی حالی...آها
...خب...حالا بگم که تولد سیندخت گل و گلاب امروزه! هیس...یواش...جیغ واسه چی می زنی...خب تولدمه دیگه...مرسی گلم! بوس!
...دیروز روز بدی بود برای من...از صبح که فهمیدم این اتفاق افتاده فقط از این مبل می غلتیدم رو اون یکی! نه کاری تونستم بکنم نه درسی بخونم نه حتی برای خودم غذایی بپزم! آخرشم ساعت 2 و نیم پا شدم رفتم بیمارستان...تا 6 هم اونجا بودم...باز اینجوری یه کم آروم شدم...از خدا می خوام هر طور خیر خودشو بنده اش هست انجام بده و انشاالله بابابزرگم هم زودتر خوب خوب بشه وبرگرده...
...دیشب دایی منو از بیمارستان برد محل کار آقاهه و با هم رفتیم یه شام خوردیم و بلافاصله بعد از رسیدن به خونه و برداشتن دفترچه بیمه ی آقاهه راهی دکتر شدیم...آقاهه ی طفلی من دو تا آمپول زد و برگشتیم و کلی براش آبمیوه گرفتم تا ویتامینش تامین بشه!
...دیدید موفق شدم؟!
