اول همه ی عزیزان دل سیندخت بیان جلو ... آها...
ممنون از این همه محبت سبزتون...مرسی از تبریکای قشنگتون...
شب تولدم رفتیم خونه ی مامان خانومی...خواهری هم بود با دسته گلش...حیف که همسر خواهری شب شیفت بود...یه کیک هم خریدیم...24 رو هم فوت کردم و رفت پی کارش...راستی برای بار دوم هم خبری که منتظرش بودم رو نشنیدم!
دارم دیگه عادت می کنم انگار! اما یه خبر دیگه هم هست که بازم باید منتظرش باشم! نزنید تو رو خدا ... اینا با هم از نظر محتوایی مربوطن اما از نظر فضایی نه! اصلا خودمم نفهمیدم چی گفتم! بی خیال!
چند ماهی میشد که آقاهه هی می گفت سیندختی خیلی دوست دارم زبانمو تکمیل کنم...منم هی می گفتم خب تکمیل کن! اما خودمم می دونستم که بنده ی خدا تا 7 سرکاره کی بخواد بره کلاس!؟ فقط دلخوشی می دادم...اما آقاهه می گفت یه دی وی دی هایی هستن که نرم افزار آموزشیه و تو کل دنیا بهترین روش یادگیریه زبان انگلیسی شده...به اسم tell me more ... اما خب حدودا 35 تومنی میشد که دل آقاهه نمی اومد بخره! تا اینکه...یه وبلاگ پیدا کرد که اینا رو می فروختن...با قیمت فوق عاااااااااالی! همراه با هدیه! یعنی اگه اشتباه نکنم 4 تا دی وی دی میشه 4000 تومن البته یه پکیج دیگه هم داشت که با فیلم راز و ترمینال تام هنکس که خیلی هم جالب بود و برای آموزش زبان مناسب روی هم 6 تومن! آخرین نسخه ی دیکشنری بابیلون هم به عنوان هدیه کنارش بود!آقاهه هم گفت یا شانس یا اقبال! یا درسته یا نه دیگه...6 تومن هم که چیزی نیست...اما خب واقع خدا عمرشون بده...عجب معرکه ای بود! و هست! من که از زبان انگلیسی خوشم نمیاد هر روز کم کم یه ساعت استفاده می کنم...خیلی هوشمنده و توی هر مرحله اگه اشتباهی داشته باشی مرحله ی بعد بهت گوشزد می کنه...جوری هم برنامه ریزی شده که اصلا خسته نمیشی...پیشنهاد می کنم که حتما بگیرید...ما برای فک و فامیل و دوست و آشنا گرفتیم...واقعا قیمتش عالیه...کیفیتش هم همچنین...البته اینجوری نیست که پکیج اینا داشته باشه به صورت عادی فقط دی وی دی ها رو با یه صفحه راهنما می فرستن...( عجب تبلیغاتی دارم می کنما! اما آخه ثواب داره کار خیر می کنن! ) زبان آموزان عزیز حتما این موقعیتو دریابید...اینم وبلاگش...
بلفی جونم هی منو به بازی های مختلف دعوت می کنه و منم مثل یه سیندخت بد هی انجام نمی دم! ( تازه الان هنوز صبحانه نخوردم ! تو دلم یه قورباغه به وجود اومده که هی داره حرف می زنه!!!!!) اما امروز دیگه تصمیم گرفتم بازی اول رو انجام بدم!
گفته بود 7 تا کلمه ای که دیگران به وسیله ی سرچ اون به وبلاگ من رسیدن کدوما بوده؟!
اولش که من آمار وبگذر رو گذاشتم خب باید منتظر می موندم اما حالا تعداد جالب توجهی شده!
1- دعای محبت بین دو باجناق !!!!! وای که کلی خندیدم...دیگه داشتم از صندلی پرت می شدم پایین! اولا کدوم بنده خدایی بوده که این مطلب براش اینقدر مهم بوده...بعدشم از کجا فهمیده که من دعا نویسم؟! اااااا مگه شما نمی دونستین؟! آره عزیزم من دعا نویسم سر کتابم باز می کنم! اگه خواستی بهت وقت می دم ساعتی 75 هزار تومن! حالا چون تویی یه کم هم کوتاه می آم!!!!!!!!
2- آش دوغ قزوین !! اولن مگه قزوین هم آش دوغ داره؟! دومن دلم آش دوغ خواست ! تو گردنه ی حیران ! وااااااااااااااای...
3- درد داشتم! آخه بی کار این چیه که نشستی گشتی تا پیداش کنی؟! خب درد داشتن هم مگه مهمه؟! آها... تا چه دردی باشه!!!!
4- زبونشو! جل الخالق ! زبون چی ؟ اژدها ؟! خب حالا زبونش چی ؟ اصلا من کی همچین چیزی نوشته بودم!؟!
5- دختر دایی ! آخی...طفلی یا نداشته یا دوست داشته داشته باشه یا بدش می اومده یا دوست داشته سر به تنش نباشه...یا خیلی چیزای دیگه ... به من چه اصلا!
6- آویزون! احتمالا خفاش بوده که از آویزون شدن خوشش می اومده! شایدم از آدمای آویزون خوشش می اومده! به هر حال آویزونی بوده به این دنیا!
7- سر عقد! نازی...می خواسته حتما ببینه سر عقد چه خبره؟! کادو می دن بابا هیچ خبر دیگه ای نمی تونه باشه!!!!
بیشتر بودا اما خب هفت مقدسه ... منم بیشتر نمی گم! البته کلمه ها رو می تونم بیارم اینجا : مثلا : اولین سالگرد عقدمون...نی نی مارت...پاژن یوسف آباد...روسریمو...خانوم...خاطره خوش...رشته پلو با لوبیا چشم بلبلی!!!!...لقمه...احمد حلت...
راستی این هفته من مهمون دارم...خانواده ی آقاهه میآن...در نتیجه شب یلدا نمی تونم برم خونه ی مامان اینا...و از این بابت کلی مغمومم...خیلی چیزا تو ذهنم بود از ماهها پیش واسه این شب...اینکه هندونه تزیین کنم...انار دون کنم...و خیلی کارای دیگه...اما خب...نمی دونم! نمی تونم هم همه رو جمعه دعوت کنم چون آزمون سردفتری دارم! در نتیجه از دیشب به خاله ی آقاهه و جاری جان زنگیدم که 5 شنبه شب تشریف بیارن...چون خاله ی آقاهه اولین باره که مهمان شام میشه خونه ی ما مقدار قابل توجهی سختمه! دیشب رفتیم کلی خرید کردیم...می خوام پلو مرغ با قرمه سبزی و سالاد پیازچه و سوپ مرغ کرمدار و فتوچینی و احتمالا کشک بادمجون بذارم...دوست داشتم مثلا پاستا بذارم به جای قرمه سبزی اما خانواه ی آقاهه به غذاهای سنتی علاقه دارن...اگه راهنمایی به ذهنتون می رسه دریغ نکنید عزیزان دل...
این بار خیلی حرفیدم...راستی بازم توصیه می کنم اون دی وی دی زبان رو فراموش نکنید...
4 شنبه مامان خانومی اومد خونمون...یعنی افتخار دادن! با هم رفتیم کلی گشتیم و قدم زدیم و حال کردیم...مامان خانومی هم منو مجبور کردن که یه کادویی انتخاب کنم! عجب گیری کردما!
خلاصه منم که عاشق کیفم یه کیف خوگشل نازناز خریدم...
.5 شنبه با آقاهه رفتیم دنبال تلفنمون...و با آه و اشک من برگشتیم...باید حدس بزنید دیگه...بله درست نشد و نمیشه ...
وقتی رسیدیم خونه آقاهه به مامان زنگولید و گفت که اینجور شده مامان هم بعد از کلی قربون صدقه گفت که خودش برام می خره!بعدشم با آقاهه خیلی خیلی سریع حاضر شدیم و رفتیم که بریم رستوران نوید توی آپادانا...خیلی شلوغ بود و بعد از یه چند دقیقه منتظر نشستن برگشتیم بیرون و گفتیم بهتره جای جدیدی رو تجربه کنیم و در راه برخوردیم به رستوران ایرانیان توی سهروردی که خوشمان آمد از اینکه همه جور غذایی دارد که هم دل ما را ببرد و هم آقاهه ی بسی گرام را!
و بگم از ...
![]()
اول از همه عروس خانومای نازناز بیان وسط
... اونایی که چند وقت دیگه عروسیشونه! بیا ببینم...بقیه دست
...شله...شله...آها...خب...اینجوری که نمیشه...تو می خوای شب عروسیت با اون لباس سنگین زیر اون همه نگاه چطوری خودتو تکون بدی وقتی الان اینقدر بی حالی...آها
...خب...حالا بگم که تولد سیندخت گل و گلاب امروزه! هیس...یواش...جیغ واسه چی می زنی...خب تولدمه دیگه...مرسی گلم! بوس!
از دیشب آقاهه مرتب داره بهم تبریک میگه! اس ام اسا هم پشت هم می رسه...خیلی خوشحال کنندس که همه یادشون باشه که چه روزی تو برای اولین بار نفس کشیدی...چه روزی هست که تنها برای تواه...برای خود خود خودت...نه اسمت نه رسمت نه قیافت و نه پست و مقام و هزار تا چیز انسانیه دیگه...مال خودت ...می فهمی؟ من هر سال روز تولدم حس عجیبی دارم...خیلی متفاوت با همیشه...به هزار و یک چیز فکر میکنم...به هزار و یک چیز...دیشب ساعت 12 مامان اس ام اس زد که 2 ساعت دیگه ( من ساعت 2 نیمه شب به دنیا اومدم!) تو هدیه میشی به زندگی ما و گرمی می دی به لحظه هامون...اشکام یهو شیرجه زدن رو صورتم...نمی دونم چه جوری و از کجا می اومدن...اصلا دست خودم نبود...خدا رو شکر کردم که توی این خانواده به دنیا اومدم...از خدا ممنون شدم که مامان و بابام اینقدر گلن...دلم می خواست تا صبح گریه کنم اما از روی شوق و سپاس...سپاس خدایا...
از خیلییا هدیه گرفتم...دوست جون چند روز پیش زنگولید که بیا منو مهمون کن به یه بستنی طالبی توی خانه ی هنرمندان منم برات کادوی تولدتو بیارم! اما هنوز نرفتم! آقاهه ی گلم چند وقت پیش مقدار عزیزی از اسکناس های نازنینی که حاصل روزی 12 ساعت پشت میز نشینی و خستگی های ناشی از اون که شامل پا درد و کمر درد و آرتروز گردن هست بهم تقدیم کرد تا خودم با سلیقه ی خودم و خودش هر چی که دوست دارم بخرم...منم یه سری چیز خریدم یه سری چیزا که لازم داشتم اما دلم نمی اومد...مطمئنم که خاله خانومی هم برام کادو خریده( چه پررو ام ها ! نه؟! ) مخصوصا اینکه دیروز تازه از دوبی اومدن امیدوارم یه هدیه ی گوگولی خوشگلینا بهم بده! من خیلیییییییییییییی هدیه گرفتنو دوست دارم! اما اینا رو گفتم واسه چی؟ واسه اینکه امروز منتظر اینجور هدیه ها نیستم...منتظر یه هدیه هستم از سمت خدا جونم...( فکر بد نکنید پای نی نی می نی در کار نیستا!) امروز قراره یه خبری بشنوم (مثل اون روز که نشنیدم! اما می خوام انرژی مثبت بدم ببینم چی میشه) و اون می تونه بهترین هدیه برای من باشه...اگه شنیدم هر موقع که شد می آم اینجا و پی نوشت میذارم...امیدوارم شما هم دعا کنید...
داشتم با خودم حساب می کردم که امسال چهارمین تولدیه که من با آقاهه می گیرم...اولین سال اوج بیچارگیهای ما بود...اوج اختلافات خانواده ها با ما...اوج مخالفتا...اما...یادش بخیر...چه بی خیالانه شاد بودیم! یه نیم بوت خوشگل برام خرید که هنوز دارمش و دلم نمیاد نپوشمش....سال دوم اوضاع خیلی بهتر بود و اصلا هم نمی دونستیم که سه ماه بعدش بله برونمون میشه! مامان و بابای من آقاهه رو دعوت کردن به رستوران سنتی...یه کیک هم برام گرفته بودن...خواهری اینا هم بودن...چه شبی بود...بعد از شام خوردن و کیک و کادو و اینا با خواهری اینا آقاهه رو بردیم رسوندیم خوابگاه و برگشتیم پیش مامان و بابا...آقاهه اون شب بهم یه بلوز و دامن صورتی خیلی ناز داد...با هم انتخابش کرده بودیم قبلا ولی کاملا سلیقه ی آقاهه بود...به علاوه ی یه دسته نرگس و یه کارت و دو تا رباعی که خودش گفته بود...شب خوب و نازی رو داشتیم...سال سوم که پارسال باشه مال هم بودیم...عقد کرده بودیم...تازه هم دوربین دیجیتال خریده بودیم...اولین خرید زندگی مشترکمون که کلی بهمون حال داد...شب قبلش خونه ی خواهری بودیم و اونجا دوربینو رو کردیم...مامان خیلی خوشحال شد...عکسای قشنگی گرفتیم...فرداش به مناسبت تولدم بابا ما رو دعوت کرد رستوران...رفتیم رفتاری سعادت آباد...آقاهه یه انگشتر مامانی بهم داد...خیلی بهم مزه داد...آخه اولین کادویی بود که با حقوق خودش خریده بود! و امسال...چهارمین تولدم کنار هم توی خونه ی نقلی خودمون...خونه ای که دوستش داریم...خونه ای که اگه به اندازه ی یه اتاق دیگه بزرگتر بود شاید هیچ وقت دلمون نمی اومد ازش دل بکنیم...
آقاهه یه نگاه بکن...با هم بزرگ شدیم...با هم مسئولیت پذیر شدیم...و از همه مهمتر اینکه با هم داریم زندگی می کنیم...از خدا عمر 100 ساله نمی خوام فقط به اندازه ای عمر می خوام که همیشه لبخند رو لبای عزیزان دلم ؛ آقاهه ی گلم و خانواده ی همیشه مهربونم ببینم...
هر چند خیلی دلم برای تولدایی که مامان بابا برامون می گرفتن و کل خونه رو تزیین می کردن و چراغونی تنگ شده...اما خب همین یادآوری هم خودش دنیاییه...
خیلی حرفا داشتم...اما دیگه بحث عوض شد...دوباره میام و همه ی اونا رو می نویسم...خدایا منتظر هدیه ی تولدم هستم...
مدتی بود داشتم کتاب بادبادک بازو می خوندم...دیشب بالاخره تموم شد...تا وقتی نیمه کاره مونده بود نمی ذاشت سراغ درس برم! ذهنمو درگیر کرده بود...فقط بگم اونقدر درگیرش شده بودم که دو شب مرتب خواب افغانستان و حوادثشو می دیدم...مدتهای خیلیییییییییی مدید بود که کتابی اینطوری منو تحت تاثیر قرار نداده بود...کلمه به کلمشو دوست داشتم...پیشنهاد می کنم حتما بخونید...حتما...
دیروز تا ظهر با خواهری به گشت و گذار پرداختیم...این بار مقصدمون بازار بود...بازم یاد خیلی چیزا که از همه مهمتر طلا بود...حلقه و سرویس...تیمچه نرفتیم و این آرزوی کوچولوی من برآورده نشد! خواهری چند وقت پیش یه انگشتر خریده بود که خیلی زشت بود! شوخی نمی کنم به خودشم گفتم...به خاطر همین بدجوری پشیمون شده بود و می خواست حتما عوضش بکنه! که به همین دلیل رفتیم بازار و واقعا چقدر به صرفه تر هست که از بازار طلا خرید کنیم...یا تعویض فرقی نمی کنه...با یه انگشتر خوشگل مبادلش کرد...بعدشم رفتیم نایب بازار و ناهار خوردیم...یاد خریدمون افتادم که ما منتظر بودیم حلقه ی پلاتین آقاهه رو اندازه در بیارن و تو مغازه نشسته بودیم و آقاهه رفت نایب و برای هممون ناهار خرید و بردیم خونه...خواهری اون موقع باردار بود و بنده ی خدا از بس پاهاش از صندلی آویزون مونده بود ورم داشت! بازار رضا هم سر زدیم...من خیلی این بازارو دوست دارم و همیشه هر چی دوست داشته باشم پیدا می کنم...خواهری هم به زور و اجبار منو وادار کرد که چی دوست دارم برام هدیه بخره و سر آخر یه ریمل خوب نیاز داشتم با یه لباس هندی خوشگل که من عاشق لباسای هندی هستم خریدیم...آهان راستی علت کادو رو نگفتم! بگم ؟ چند روز دیگه تولد سیندخته! مسخره است نه؟!!!
دلم برای خیلی چیزا تنگه...دیروز داشتم ظرف میشستم و برای بالا بردن ولوم روحیه (!) یه شو گذاشته بودم و داشتم هم می دیدم هم می خوندم هم گاه گاهی حرکات موزون! یاد جشنامون افتادم بازم...یاد تنوع زندگی تو اون زمان...یکی دیگه از دلایلی که دوست دارم برم سرکار اینه که جمعه ها روز استراحتم باشه مثل آقاهه! اونوقت شاید اینقدر دلم نخواد که از خونه برم بیرون و آقاهه هم خسته باشه!!! هر چند هیچ کس باور نمی کنه که یه خانوم خونه دار از هزار تا کارمند پشت میز نشین بیشتر خسته میشه...
راستی امروز شد 7 ماه...7 ماه پیش در چنین روز من الان تو آرایشگاه س ت ا ر ه ه ا نشسته بودم با خواهری و اعلام کردن که ناهار حاضره و رفتم از بوفه خریدم! یه سینی پر دلمه برگ مو با همبرگر و سوپ جو و از این چیزا دیگه...بین اون همه عروس که اون روز بودن من از همه بیشتر خوردم!!! شاید به همین خاطر بود که شام اصلا نتونستم بخورم تا بفهمم جوجه کباب خوشمزه بود یا نه؟ ماهیچه ی باقالی پلو چی؟ مرغشو خوب در آورده بودن؟ سالادا بهم چشمک می زد اما...هیچ کس هم یادم ننداخت که ژله برای معده خیلی خوبه دختر...فسنجون هم با همه ی دلربایی همیشگیش نتونست با دهنم ارتباط پیدا کنه! ایییییییییی...تموم شد رفت اما من هنوز اندر خم یک کوچه ام! 7 ماه خیلیه ها...شایدم من اینجوری فکر می کنم...چه می دونم!
باورم نمیشد که هفته هست که ننوشتم...وقتی تاریخو نگاه کردم فهمیدم! نمی دونم علتش چی بود اما هر روز به نت می اومدم و به همه هم سر می زدم اما انگار موردی برای نوشتن نبود!
قابل عرض چیزی نیست جز اینکه بالاخره موهامو رنگ کردم که بد نشد و با توجه به اینکه مش داشتم ، مشا زیتونی خوشرنگی از آب در اومده! برای تنوع خوبه تا عید که می خوام کاملا دگرگون بشم!!!
رفتم خونه ی خواهری و یه صبح تا شب با هم بودیم و کلی خوش گذشت...چون اون طفلی هم به خاطر اینکه مامان مشغول بابابزرگمه نمی تونست تو زمانهای بیکاریشم دخترشو بذاره پیش مامان ، در نتیجه نمی تونست بره آرایشگاه ، یه توفیق اجباری شد که من موهاشو رنگ کنم! برای اولین بار! جالب بود! خوب هم از آب در اومد به گواه همه!!!
بابابزرگ هم مرخص شد اما خوب نیست...یعنی مثل قبل نیست...یه پرستار گرفتن براش از صبح تا شب ... آخه مامان خانومی من نمی رسه که هم دختر خواهری رو مواظبت کنه هم بابابزرگو...هر چند خود مامان خانومی خیلی از این موضوع ناراحته اما اصلا به نظر من دلیلی بر ناراحتی نیست...خوش مریضه از همه مریض تر...
دیروز هم سالگرد ازدواج مامان و بابا بود...برای همین جمعه شب رفتیم خونشون و پای سیب و بستنی و غیره وذلک...ضمن اینکه بابا از بیرون شام خریده بود هر چند قرار بود بریم رستوران اما به دلیل وضعیت بابابزرگ ( مامان بزرگ و بابابزرگم پیش مامان خانومی اینا هستن ) نشد...شب بدی نبود اما خب زیادی خوش هم نبود...نشد که لذت ببریم چون همش حرف از بیماری بود...
ذهنم خسته شده...روحیم شاداب نیست...همش یه دغدغه ی گنده به اسم آزمون و بهتره بگم آزمونها !!! تو کله ام می چرخه...با اینکه زیاد نمی خونم اما درگیرش که هستم؟! من همیشه بنا به استعدادم دوران تحصیلیم رو طی کردم...یعنی برای کنکور کارشناسی خدا می دونه که روزی یه ساعت هم درس نخوندم اما از اونجایی که خدا لطف کرده واستعداد خوبی بهم داده قبول شدم هم سراسری و هم آزاد ... اما الان وضع فرق می کنه...اما خصلت من که فرقی نکرده! من همچنان کسل میشم اگه بیشتر از یه ساعت کتاب دستم باشه...باید فعالیتام زیاد باشه نه محدود...با اینکه تو خونه تنها هستم و همه هم ازم انتظار دارن که به سختی بخونم اما بعد خسته ی ذهنم این اجازه رو بهم نمی ده...بدتر از همه اینکه تو دهنها هم افتادم! خاله اون روز می گفت سیندخت جون بکوب داری می خونی دیگه نه؟! منم ابروهام رفت تو هم و همزمان هم پریدن بالا که نههههههههههه...وقت ندارم که!!! دغدغه هام زیاده...و اینجوریا! هر ماه هم تا آخر سال آزمون دارم...کاش اینقدر زندگی تو این مملکت برای کسی که زحمت کشیده و درس خونده تا راحت و آسوده لحظه هاشو طی کنه سخت نبود...
من دلم یه دسته گل نرگس می خواد...نرگس شیراز...شاید حالم خوب بشه...راستی گفته بودم که تو مهریه ی من 313 شاخه گل نرگس هم قید شده؟!
این روزا یه کم قاطم! یعنی به همه چی گیر می دم...از گیر دادن هم بگذریم حال و حوصله ندارم...الان که دارم خوب فکر می کنم می تونم ربطش بدم به ت ق و ی م ز ن ا ن ه!
اون خبر خوب رو هم نشنیدم و دیشب به خاطرش کلی عزا تو دلم گرفته بودم! یه کم هم سرش با آقاهه بحث کردم...آقاهه همش می خواست منو دلداری بده اما رفته بودم تو مودی که از دلداری دادن هم بدم می اومد! و اگه هم می خواست دلداریم نده بازم حرصی می شدم!!!!!
امروز صبح با آقاهه از خونه اومدم بیرون و رفتم یه کم خرید کردم...گفتم شاید روحیم عوض بشه همش چسبیدم گوشه ی خونه مثل پیرزنا! و خدایی هم یه کم کمک بهتر شدم! یه رنگ مو هم خریدم که با اجازه ی همگی موهامو رنگ کنم! این بار زیتونی که تا حالا این رنگو نداشتم! راستی برام دست نمی زنید؟! آخه نزدیک سه ماه شد که موهامو نه رنگ کردم نه مش! دیگه موهام پررو میشدن اگه بیشتر از این بهشون فرصت می دادم!!!!
روز جمعه از جمعه بازار جمهوری که دیگه بدجوری دوستش دارم یه پانچوی خوشگل خریدم اما احتمال زیاد اگه بپوشمش مثل بلفی جونم که اونم همین پیش بینی رو در مورد خودش کرده ، خواهران ح ج ا ب ما رو به فیض دستگیری خواهند رساند! البته اگه رو مانتو بپوشم فکر نکنم هیچ بنی بشری بتونه به خودش اجازه ی گزافه گویی بده!!!!
از همتونم واسه آرزوی موفقیت کردن برام ممنونم! اما می دونید چرا میگم پارتی بازی تو این آزمونا هست ؟ به خدا واسه اینکه خودمو توجیه کنم نیست بلکه دیدم...یه بنده خدایی از آشناها هست که تو یکی از این آزمونای بانکها شرکتش دادن! اصلن رشتش جزو کسانی که می تونن آزمون بدن نبود! اما خب گفته بودن برای خیلی چیزا ( که همون دهن بستن و اینا باشه ) بیا شرکت کن! الانم داره دوره ی آموزشی می بینه و از چند وقت دیگه هم مشغول میشه! خودش گفت گزینش و این حرفا هم نداره...خب...این وسط حق منه بیچاره و امثال منو کی می خوره؟! پیدا کنید پرتقال فروش را! به قول آقاهه تو مملکت ما که هر آزمونی داری می دی اولش یه سری شرایط برای مثبت تر شدن وضعیت بعضی ها هست ( مثل خانواده ... و ... و ... بودن !) و غیره و ذلک و همچنین در نظر گرفتن کوپن پ * یه 5 درصدی زمینه ی موفقیت کاری برای من می مونه! که خب به نظر خودم این قدر حرص و جوش نخورم بهتره نه؟ معلومه که مهر قبولی تو پرونده ی ماها نمی خوره!!!
این دو سه روز هم گذشت...
گردش چهار نفره با جاری جان اینا خوش گذشت...یه شام و یه قدم زدن و یه کمی هم نشستن توی پارک...خوب بود...در مجموع مهمونی دلچسبی بود...
امروز هم بالاخره با هزار آره و نه و برم و نرم آخر سر رفتم و کارای مربوط به ثبت نام آزمون بانک مسکنو انجام دادم! بانک شلوغ بود و من هم توی نوبت ... یهو یه خانومه که واقعا حیفه بهش بگی " خانوم " داد زد : آقا واسه چی کار منو انجام نمی دی ؟ چقدر طول می دی؟ متصدی هم گفت آخه کار این خانوم زیاده ( منظورش من نبودما! من تو نوبت بودم!) خانومه دوباره صداشو کشید سرش گفت : پ د ر س گ ! کار مردمو راه نمیندازه و از صف رفت بیرون! متصدیه گفت خانوم درست صحبت کن ! زنه گفت : برو بابا ، ت م ر گ ی د ن اینجا کار نمی کنن! و زیر لب هی فحش داد! بیچاره متصدیه که دلم براش سوخت! وقتی نوبت به من رسید بهم گفت : بیکاری می خوای بیای بانک مسکن ؟! گفتم بیکارم دیگه!!!! گفت دوست داری فحش بخوری؟! دیگه چیزی نگفتم...در آخر هم برام آرزوی موفقیت کرد بنده ی خدا و راهنماییم کرد که خیلی بخونم چون از کنکور هم سخت تره! والله آزمون بانک صادرات که خیلی آسون بود و من چشم بسته مطمئن بودم قبولم اما خب مگه پارتی بازی می ذاره که ما به حقمون برسیم خواهر؟!
خونمونم که شده میدون جنگ! از بس ریخته پاش و به هم ریختس! من نمی دونم چرا هر چی تمیز کاری می کنم دوباره به این روز می افته!؟ تا کارامم تموم نشه نمی تونم کار دیگه ای بکنم! طی یه اقدام انقلابی کمد دیواری رو ریختم بیرون و مرتب کردم و کشوهای دراورو هم خالی کردم و بهش رسیدگی کردم! دو تا از کشوها بیخودی پر بود! یعنی یکیش پارچه های دوخته نشده بود که لازم نیست دم دست باشه یکی دیگه هم چادر! که اونم لازم نیست! همه رو بسته بندی کردم گذاشتم زیر تخت!! خیلی باهال شد!!!!! الان احساس نفس کشیدن می کنم ! ( نیست آخه تو کشوها زندگی می کردم؟!!!)
یه اتفاق خوب قراره بیفته...منتظر یه تماسم...دعا کنید که انجام بشه و یه کم آسودگی خیال پیدا کنم...
از بابابزرگم هم فقط همینو بگم که اول ممنون دعاها و مهربونیتون هستم و دوم اینکه حال خوبی نداره ... اوضاعش در نوسانه و نمیشه گفت خوبه یا بد...دکترا یه روز می گن فردا مرخصه و روز دیگه میگن نه فعلا! برای همین در حال حاضر دارم به همراه خواهری یه کم مامانو برای هر رویدادی آماده می کنیم...هر چند که خیلی سخته...
خب...
ما یه محفل شعر رفتیم جای همگیتون خالی...بزرگداشت قیصر امین پور بود...آقای خ ا ت م ی هم اومد و یه چند دقیقه ای سخنرانی کرد در مورد قیصر و شعر و ادبیات و این حرفا که واقعا آدم دلش می خواست به جای دو تا شش تا گوش داشته باشه برای شنیدن واژه هایی که از جنس گوهرند!
شب خوبی بود...بعدشم که دیدیم تو این چند ساعت که ما موبایلامون رو سایلنت بوده بنده خدا خاله ی آقاهه 20 بار زنگ زده که بگه شب بریم پیششون و خلاصه ما با اینکه دیر بود اما 7 و نیم به دعوتشون لبیک گفتیم و راهی شدیم...جاری جان هم بود...ما از اونجایی که قبلا هم گفته بودم که با هم مشکلی نداریم مثل همیشه با هم نشستیم و گپ زدیم بدون اشاره به ماجرایی که...بگذریم!
بابابزرگم بدجوری حالش بده...یه هفته هست که بیمارستان بستریه اما این چند روزه بدتر شده...دیروز یه بار رفته بود تو کما با کمک دکترا برگشت...مامان مرتب گریه می کنه و من کاری ازم بر نمی اد جزدلداری و گاه گداری با اینکه دلم نمی اد آماده کردنش برای هر رویداد احتمالی
...دیروز روز بدی بود برای من...از صبح که فهمیدم این اتفاق افتاده فقط از این مبل می غلتیدم رو اون یکی! نه کاری تونستم بکنم نه درسی بخونم نه حتی برای خودم غذایی بپزم! آخرشم ساعت 2 و نیم پا شدم رفتم بیمارستان...تا 6 هم اونجا بودم...باز اینجوری یه کم آروم شدم...از خدا می خوام هر طور خیر خودشو بنده اش هست انجام بده و انشاالله بابابزرگم هم زودتر خوب خوب بشه وبرگرده...
آقاهه هم شدیدا سرماخورده
...دیشب دایی منو از بیمارستان برد محل کار آقاهه و با هم رفتیم یه شام خوردیم و بلافاصله بعد از رسیدن به خونه و برداشتن دفترچه بیمه ی آقاهه راهی دکتر شدیم...آقاهه ی طفلی من دو تا آمپول زد و برگشتیم و کلی براش آبمیوه گرفتم تا ویتامینش تامین بشه!
ضمن اینکه دیشب جاری جان تماس گرفتن و واسه امشب ما رو دعوت به رستوران کردن
...دیدید موفق شدم؟!
امیدوارم خوش بگذره...
بانک مسکن استخدام می کنه و رشته ی من هم جزو انتخابیاش هست...با اینکه دارم مدارکو تکمیل می کنم اما حس ناخوشایندی که آزمون دو تا بانک صادرات و ملت برام به وجود آورد یه جورایی مایوسم می کنه از شرکت...اما خب ، مامان و آقاهه تشویقم می کنن...شنبه آخرین مهلت ثبت نامه...ببینم چیکار می کنم!
داشتم با خودم این چند روز فکر می کردم! به چیز خاصی نه...به همه چی...یه ذهن به هم ریخته ی شلوغ پلوغ!
من همیشه مطالعات روانشناسی زیادی داشتم...همیشه یکی از بزرگترین علاقه مندیهام این رشته بوده به خاطر همین اعتقاد خیلی زیادی هم دارم...چندین سال پیش صبحها وقتی بیدار میشدم حال خوبی نداشتم و با کتابایی که خوندم فهمیدم باید همون اول روز هر چی تو ذهنم میگذره بنویسم...یه دفترچه مخصوص این کار باشه و دیگه هیچ زمانی هم برنگردم بخونم ببینم چی نوشتم...مثلا به این صورت که :" سرم درد می کنه...حوصله ندارم...چقدر اتاقم به هم ریختس..." و... چند وقتی که این کارو کردم خیلی ثمربخش بود اما از اونجایی که حس کنجکاوی با آدم همیشه همراهه گاهگداری از سر بیکاری به نوشته های روزای گذشته مراجعه می کردم و بعد از خوندنشون یه پکر بودن و کسالت رو تو وجود خودم می کاشتم و این شد که دیگه ننوشتم! حالا...این وبلاگ نویسی هم همینطوره...هر چند من پنجمین سالیه که دارم وبلاگ نویسی می کنم اما غیر از این یکسال اخیر همه نوشته هام در حول و حوش شعرها و نثرهام بوده بدون اینکه اشاره ای به خودم بشه! داشتم فکر می کردم که ما اینجا می نویسیم و طبق اصول روانشناسی برگشت خیلی خیلی کمتری داریم برای خوندن گذشته هامون...یا وقت نمیشه یا اینکه برای خوندن باید به نت وصل بشیم مگر اینکه همه ی پست ها رو save بکنیم که کمتر پیش میاد! به خاطر همینه که وقتی درد دل می کنیم علاوه بر بعد همدردی دوستان و مشورت ها و راهنماییهاشون آرامش خاصی بهمون هدیه میشه...
این چند روز چندان هم درس نخوندم! دل شما خوش نباشه!!!! یه سر به مامان خانومی زدم...با خواهری تا مولوی رفتیم و یاد خرید جهازم افتادم...پرده...واااااااااای که صحنه ها همه پیش روم بود...از مغازه ای که خیلی از خرده ریزها رو خریدیم...دوست دارم یه بار هم برم تیمچه و یه بار هم شوش! تا بلکه خیلی دیگه از خاطره هامم تداعی بشن! با خواهری و شوهرش و آقاهه رفتیم خرید و دو تا باجناق بارونی خریدن! البته ما اون روز فقط داشتیم مغازه ها رو نگاه می کردیم که خواهری زنگ زد و وقتی گفتم کجا هستیم گفت صبر کنید ما هم برسیم و بریم خرید! ما هم دیگه اون شب توفیق اجباری شد و آقاهه رو نونوار کردیم! مبارکت باشه عزیزدلم...
با مامان آقاهه هم حرف نزدم...با خاله ی آقاهه که تهرانه تقریبا یه روز یا دو روز در میان حرف میزنم...اصلا هم راجع به اون موضوع با من حرفی نزدن...منم به روی خودم نیاوردم...فقط به آقاهه گفتم که رابطشو با مامانش عوض نکنه که یه وقت فکر کنن من باعث شدم! والله به خدا...من طاقت ندارم کسی نفرینم کنه! هر چند مامان آقاهه چند شب پیش طی یه فقره اس ام اس به آقاهه ، منو نفرین کردن!!!!! که البته وقتی آقاهه گفته که چرا ؟ گفتن که من نفرین جونی نکردم بلکه چون نمی دونم مقصر کیه ( تو رو خدا شانس منو می بینید ؟ من لام تا کام حرف نزدم اونوقت در مظان اتهام هم هستم!!!) گفتم که الهی هر کی باعث این موضوعه بین خونوادش جدایی بیفته!! ضمن اینکه به خواهری و بابا موضوع رو گفتم! هر چی فکر کردم دیدم نمی تونم نگم! فقط به مامان خانومی نگفتم چون خیلی ناراحتیش شدید می شد و با توجه به بیماریهایی هم که داره براش خطرناک بود! گفتم به بابا بگم چون همیشه منطقیه و شاید ایشون بتونه به من بگه که کجای کارم اشتباهه! که بابا وقتی شنید اول سرشو تکون داد و بعد گفت اصلا نمی تونم باور کنم! و تاسف شدید خودشونو اعلام کردن! به منم توصیه هایی داشتن...در آخر هم صورتمو بوسید و گفت بابا ناراحت نباشیا...
یه غم ناجور دارم! میدونید چه بلایی سر تلفنم اومد؟! پریروز ، یه کاری کردم که تو عمرم سابقه نداشت! من اصلا سیم تلفنو هیچ وقت از پریز در نمیارم اما اون شب...بله دیگه اشتباهی زدم توی برق! تا یکی دو ساعت داشتم گریه می کردم!!!! خواهری که زنگ زد فکر کرد چی شده که من دارم گریه می کنم اما وقتی گفتم تلفنم...اونم ناراحت شد...آقاهه زود اومد خونه بردیمش دادیم تعمیرکار...دیروز که رفتم ببینم چی شده گفت درست نمیشه ! گفتم آقا تو رو خدا اصلا راهی نداره؟! گفت یه 20 تومنی خرج برمیداره گفتم خب اگه درست میشه عیبی نداره 60 تومن خریدیمش ارزش داره...اونم گفت باشه هفته ی بعد...فقط امیدوارم درست بشه وگرنه باز باید غصه بخورم و جای خالیشو رو دیوار ببینم! آقاهه میگه عین همینو دوباره می خریم اما من نمی خوام...آخه کلی ازش خاطره دارم...روزی خریدیمش که رفته بودیم مبلغی از قرارداد سالنو بدیم...تو خیابون شریعتی داشتیم راه می رفتیم که یهو دیدمشو ...بله دیگه...سریع خریدیمش! من عاشق تلفنم اونم از نوع قدیمیش!!!
خیلی حرف زدم ، نه؟ بهتره برم!
لنگان لنگان دارم درس می خونم...دیروز یا بهتره بگم دیشب فاز دپرسم رفته بود بالا! در مورد درس و کار...آخر سر آقاهه گله ی منو به مامان خانومی کرد! گفت این سیندخت همش منفی فکر می کنه...بابا انرژی مثبت بده...دیدم راست میگه...البته خب من یکسال و نیمه دنبال کارم اما یه مورد هم پیدا نشده که لااقل دلم خوش بشه واسه همین مایوس شدم! بعد دیدم خب چیکار کنم ! مامان خانومی گفت آقاهه راست میگه ، گناه داره ، چرا خستگی رو میذاری تو تنش؟! منم همین گوشی رو قطع کردم زدم زیر گریه! مثل اونا( نمی دونم چه جونوری بودن!!!!) تو سرندی پیتی(!) اشکام می پرید هوا می اومد رو صورتم! آقاهه هم هی می گفت آخه چرا ؟؟؟؟ منم هی بیشتر! خب دلم گرفته بود دیگه! خلاصه یه کم گریستم(!) و آروم شدم! قبلنا راحتتر گریه می کردم الان یه ذره خجالت می کشم نمیدونم چرا!!!!! جل الخالق!
امروز تا همین الانم نرسیدم درس بخونم! از صبح ساعت 7 هم بیدارم! به خدا ول نگشتم! دیشب کلی خرید کرده بودیم و مجبور بودم به اونا برسم...تازه بعد از این همه مدت یه صفایی به فریزر دادم و یادم افتاد که بسی چیزها دارم و خودم نمی دونم! و کلی شادمان شدم! البته با در نظر گرفتن ظرف شستن و کشیدن روی مبلها و پهن کردن رو فرشی به روی فرش صورتی نازنینم که یه وقت صورتش کثیف نشه و جمع و جور اتاق خواب و اینا ، شده الان! تازه کلی کار دیگه هم مونده بعدشم احتمالا برم دنبال آقاهه یه سینمایی بریم! خب وقت موند واسه من؟!!!
دوست گلی گفته بود آقاهه گفتن یه کم قشنگ نیست و به غریبه ها آدم می گه و اینا! راستشو بخواید من و آقاهه از اول آشنایی جدیمون ( که واسه خودش قصه ایه!) وقتی تو نت داشتیم با هم حرف می زدیم ، این اسمو خودش گذاشت رو خودش و منم اسم خودمو گذاشتم خانومه! اصلا با بار منفیش به این واژه ها نگاه نمی کنیم...بلکه برامون یه جور اسم خطاب شده که فقط مخصوص خودمونه! و یادآور هزاران هزار خاطره ...
حالا بذار بریم سر سوهان کنجدی :
شکر : یک پیمانه ( به هر اندازه خواستید می تونید شکر بریزید ، اون مقداری که تو عکس دیدید دو پیمونه بود! به همون میزان هم کنجد)
کنجد : یک پیمانه
فویل آلومینیومی
روغن برای چرب کردن
وردنه!
دو ورق فویل رو با روغن کمی چرب می کنیم و می ذاریم کنار...شکر رو توی قابلمه ریخته و با حرارت زیاد آب می کنیم...همین که آب شد کنجد رو می ریزیم و یه هم می زنیم و برمیداریم...باید سریع باشه چون شکر می سوزه...مواد رو می ریزیم روی فویل و فویل دوم رو روی اون قرار می دیم و با وردنه حسابی فشار می دیم تا همه پخش بشه و نازک بشه...مواظب باشید فویل خیلی داغه و بدجوری می سوزونه ... من یه بار سوختم!!! با یه چاقوی بزرگ از روی فویل ، خطهای متقاطع یا مربع های کوچولو کوچولو می کشیم که وقتی خنک شد راحت بتونیم تکه تکه کنیم ، اگه این کارو نکنید وقتی خنک شد دیگه نمی تونید شکل مناسبی به سوهانتون بدید و خورد خورد می شه...بعد که یه کم خنک شد فویل رو جدا می کنید و از جای خطوطی که با چاقو ایجاد کرده بودید برش می دید با دست! نوش جونتون...
از روابط هم دوست دارید بگم چه خبره؟! هیچی !دیشب آقاهه رفته بود نون بخره تلفن زنگید! چون اون تلفنی که نمایشگر داره تو پریز نبود نمی دونستم کیه و از تلفن دیواری محبوبم جواب دادم! دیدم به به پدر شوهر عزیزمه...خدایی من بابای آقاهه رو خیلی دوست دارم...مامانشم دوست دارم...اما خب کدورت پیش میاد دیگه...کلی با هم صحبت کردیم وایشون اصلا به مساله اشاره ای هم نکردن و منم همینطور...فعلنم هیچ بحثی نیست دیگه...

