روابط هنوز همونجوریه با این تفاوت که جواب تلفنای آقاهه داده میشه...اما به زمستانی ترین لحن!
دیشب خانواده ی خاله ی آقاهه بعد از شام اومدن خونمون...از قبل گفته بودن که میان و هر چقدر اصرار کردم قبول نکردن که شام بیان...خلاصه منم که اینجور مواقع کوزت شدنم رو به راست! کلی باز خونه رو تمیزکاری کردم...یه کار سختی هست که من دوستش ندارم و اون عوض کردن رو تختیه! مخصوصا تخت ما که یه طرفش به دیوار چسبیده! خیلی سخته! بازم رو تختیه ما که وقتی خریدمش یادم نبود که می خوام تختو یه کم کوچیکتر سفارش بدم که زیر پنجره جا بشه ، واسه همین رو تختی بزرگتره! بازم برای همین باید خیلی دقیق تنظیمش کنم که چروک نشه و نقشش معلوم بشه و از این حرفا! خلاصه این یعنی اینکه دیروز اصلا درس نخوندم به اضافه ی این که پریروز هم چون گرفتگی حال داشتم بازم درس نخوندم! من حتما قبول میشم جون خودم!!!
دیروز دیدم ای داد بیداد قندمون تموم شده واندازه ی یه قندون هست فقط! ( آخه آقاهه اصلا قند نمی خوره منم ترجیحا با خرما و شکلات و ... چای می خورم تا با قند ) از زمان عروسی هم قند نخریدیم و به نوعی این باقی مانده ی جهیزیه ام بود!!!!! از قندای آماده ی بیرون هم بدم می آد همیشه بابا این کارا رو برای خواهری و من انجام می ده ... دلمم نیومد به آقاهه بگم این شد که دست به هنرنمایی زدم و سوهان کنجدی درست کردم...البته قبلا چندبار درست کرده بودم که خیلی با استقبال مامان و خواهری و بابا و آقاهه مواجه شده بود...این هم شد نتیجه ی زحمت من!
فکر کنم دارم سرما می خورم اونم بدجور...از صبح هی حالت عطسه دارم...بینیمم می سوزه...فکر کنم بازم در تعطیلات درس نخوانی فرو بروم!!!! نههههههههههههه...من می خوام قبول بشم خداااااااااااااااااا...
یه لبنیاتی در خونه ی ما به تازگی مشغول به کار شده که واقعا خیلی محصولات خوشمزه ای داره! دوغی داره که نگووووووووووو...سرشیری داره که وااااااااااااای...البته من سرشیر خور نبودم و بالاجبار توی سرعین اینطوری شدم! و الان هم کاملا راضیم! الان دلم میخواد بخورم با عسل اما نون نداریم! گریه...
گفتم دووغ...من اصولا کم خوابم...یعنی از اون افرادی نیستم که خواب خیلی برام مهم باشه...هیچ وقت بعدازظهرها نمی خوابم...مگر چی بشه...آقاهه هم کم و بیش این عادتو داره...اما خانواده ی آقاهه همه ظهر می خوابن...رفته بودیم شهر آقاهه...خونه ی بابابزرگش بودیم یه دوغی سر ناهار آوردن گفتن اسمش " مرد افکن " هست! یعنی هر کی بخوره سریع خوابش می بره از بس قویه! خلاصه آقا من که از بس مهمونی اندر مهمونی رفته بودیم دلم می خواست یه خستگی در بکنم و لااقل بتونم بین دو سانس (!) مقداری بخوابم یه عالم خوردم به این امید که فرجی بشه!!!! رفتیم خونه همه خوابیدن الا من! وقتی بیدار شدن من از موضوعی ناراحت بودم که الان یادم نیست و تو اتاق خواب دراز کشیده بودم رو تخت...مامان آقاهه گفت سیندخت خوابید؟؟؟؟؟؟؟ آقاهه هم که فکر کرده بود من خوابم گفت آره...و خلاصه کلی خوشحال شدن که این دوغ در مورد من کارساز بوده!!! منم با اینکه دلم می خواست برم پیششون و خسته شده بودم برای اینکه دلشون نسوزه موندم تا آقاهه اومد و جریان نخوابیدن من لو رفت!
پ.ن : آقاهه خودش می دونه که من همه کاری به خاطرش می کنم اما به قول گلپر جون اگه متوجه بشن که من گذشت کردم! اما گلپر عزیزم من قبلا سر مسائلی گذشت کردم اما... وقتی که مطرح شد شنیدم تو کی گذشت کردی؟! هر چی که می خواستی همون شد که! و از این حرفا واسه همین نمی خوام کاری کنم که بعدا خودم بمونم و یه دل سوخته!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 11:30 توسط سیندخت
|

خب چی باید بگم؟ مامان آقاهه جواب تلفنای آقاهه رو نمی داد! خاله ی آقاهه به نقل از مامانش گفته که از ما ناراحته! نمی دونم آدم چه جوری می تونه از یه سکوت محض ناراحت باشه!؟
بگذریم...
دیروز بعد از کمی شاخ غول رو شکستن و نشستن پای کتاب های قانون و خط به خط خوندن ، یه لوبیا پلو و سوپ درست کردم و رفتم یپش مامان تا ببرمش دکتر...دست مامان مدتهای مدیدیه که درد می کنه...الان 3 تا از انگشتاش بی حس شده...پارسال دکتر گفت باید عمل بشه اما گوش نکرد...مامان اصولا هر چی که مربوط به سلامتیش باشه گوش نمی کنه! اما الان دیگه وضعیت فرق داره ، خیلی چیزا از دستش می افته...دکتر بازم تاکید کرد جز عمل راهی نیست...از دیشب غمش گرفته که 20 روزی که دستش باید تو گچ باشه چیکار کنه! بهش قول دادم که نمی ذارم غصه بخوره و خودم همه جوره در خدمتشم اما میگه تو درس داری...از امروز صبحم تاریخ آزمونای منو می پرسه...یکی از آزمونا 30 آذره و میگه تا اون موقع عمل نمی کنم...بهش میگم اگه اینجوره من تا وسط بهمن آزمون دارم که! میگه باشه تو مهمتری!
دیشب هم دومین باری بود که از آقاهه دیرتر رسیدم خونه...یه حس جالب بود برام...احساس اینکه یکی منتظرته تو خونه...احساسی که آقاهه تو دوران عقد که تو خونه تنها بود خلائشو حس می کرد و همیشه برام میگفت...اما من همیشه این احساسو دارم...چون هیچ وقت کسی تو خونه منتظرم نیست...چون آقاهه همیشه شب میاد خونه و من قاعدتا همیشه خونه هستم...
آقاهه ی شاد من دو روزه که گرفته است...از شوخیاش و خنده هاش کمتر اثری می بینم...واسه همین وقتی رسیدم خونه انگار کوهی از خستگی روی شونه هام باقی موند...آقاهه خیلی احساسی و عاطفیه...حتی اگه منم گرفته باشم اون به هم می ریزه و می دونم که به خاطر اینکه مامانش جوابشو نداده اینجوری بوده...من نفی نمی کنم به هر حال رابطه ی مادر و فرزندی به من مربوط نیست و مرتب دعا می کردم دیشب که مامانش دیگه دست رد به سینش نزنه...دیشب هم شب خوبی برام نبود...دلم می خواست برخلاف همیشه عقربه ها زودتر بچرخن و بریم بگیریم بخوابیم! آخه آقاهه ی کسل رو تجربه نکرده بودم! البته به قول خودش من که مثل همیشه ام! اما...
خدا رو شکر می کنم که امروز صبح مامان آقاهه جواب تلفنشو داد! به گفته ی آقاهه مجبور شده تو محل کارش بوده و نمی تونسته! اما خب این برای دنیای مهربونیه آقاهه ی من کافیه...
من بچه تر ( هنوز بچه ام چون!) که بودم خیلی جدی بودم! اصلا شوخی نداشتم! اخمام همیشه ولو بود! اما یواش یواش یخم باز شد! جوری که نمی تونم هیچکسی رو ناراحت ببینم...از هر کسی ناراحت میشم با یه سلامش همه چی از یادم میره و این واقعا اذیت کننده است...چون وقتی مورد دیگه ای پیش بیاد اون قبلیا هم یه دفعه زنده میشن و آدم احساس می کنه که چقدر ابله هست که عکس العملاش با واقعیت همخون نیست...واسه همین دارم با خودم تمرین جدیت می کنم...می خوام دوباره تو بعضی مواقع غرورمو که همیشه با خودم داشتم زنده نگه دارم...آره!
یه سوال : این رنگین شو ؛ مشکین شو و چه می دونم جین شوی گلرنگ واقعا مثمرثمره؟! کسانی که استفاده کردن محبت کنن جواب بدن!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11:32 توسط سیندخت
|

وقتی آدرس وبلاگمو عوض کردم دلیل خاصی نداشتم فقط احساس کردم یکی دو تا آشنا اونجا رو پیدا کردن...واسه همین زودتر اقدام کردم! اما نمی دونستم که موردی پیش میاد که باید اینجا بنویسم تا دلم آروم بشه و کسی هم نفهمه!
دیشب شب بدی بود...
بگذریم از اینکه 5شنبه رفتم آرایشگاه و بعدشم یه سر به خواهری زدم و چون آقاهه رفته بود دوستاشو ببینه خواهری ناهار نگهم داشت...وقتی رسیدم خونه آقاهه بود...برای اولین بار بود که اون زودتر از من رسیده بود خونه!شبش هم خونه ی دایی خیلی خوش گذشت...جمعه هم روز خوبی بود...رفتیم جمعه بازار جمهوری و کلی کیف کردیم! البته چون انتظارمون یه چیز دیگه و در واقع در سطح پایین تری بود با خودمون وجه نقد نبرده بودیم! و فقط یه طاقچه ی فانتزی و خوشگل خریدیم به اضافه ی یه سینی خوشگل! حالا قراره دوباره بریم و یه سری خرید حسابی بکنیم...کل فامیلو هم تشویق به این کار کردیم! شب جمعه هم خونه ی مامان خانومی بودیم با خواهری اینا...خوش گذشت...
اما دیشب...
برادر آقاهه سربازیش که تموم شد با خانومش تو خونه ای که براشون خریداری شده ساکن شدن...البته هنوز جاری جان جهاز نیاورده! و قراره هر موقع برادر آقاهه سر کار رفت بیاره...در واقع صبح تا شب بیکار هستن...
مدتی بود مادر آقاهه بهش می گفته برید سر بزنید...برید خونشون و از این حرفا...آقاهه یه کوچولو به من گفت منم رد کردم...یعنی در واقع نه اینکه نخوام رفت و آمدی باشه اما معتقدم باید اونا یه بار از ما بخوان که بریم خونشون یا نه؟ برای اومدن جاری جان به خونه ی ما ، هم من باید بهش زنگ بزنم هم آقاهه به برادرش و هم باز آقاهه به جاری جان! اونوقت من که تو فامیلی بزرگ شدم که خونه ی مادرم بدون دعوت نمیرم همینجوری سرمو بندازم پایین برم خونه ی اونا اونم برای اولین بار؟! ضمن اینکه من اصولا زیاد اهل تماس تلفنی نیستم اما اس ام اس زیاد می زنم...ولی جاری جان یه بار محض رضای خدا نشده که اس ام اسی برای من بفرسته که حالمو پرسیده باشه! خب ، اینا که اینجا تنها هستن و بیکار هستن ، توقع زیادیه که ما که بزرگتریم بخوایم اونا پیشقدم بشن؟! با توجه به اینکه ما هم دوران عقد با اینکه این دوعزیز هیچ نسبتی جز دوستی با هم نداشتن برای گشودن باب دوستی و مهر و صمیمیت یه بار دعوتشون کردیم بیرون...خب ، اونا هم چون هنوز وضع زندگیشون درست نیست یه بار بگن بیاید با هم بریم قدم بزنیم...دروغ میگم؟؟؟؟؟
اما...
من با مامان آقاهه همیشه روابطم محترمانه و در عین حال صمیمانه بوده...همیشه براشون اس ام اسای بامزه یا عشقولانه می زنم و ایشون هم جوابگو هستن...هیچ وقت هم جز یه بار با هم مشکلی نداشتیم...
دیشب مامان آقاهه زنگ زد...دیدم وسط حرفاش ، آقاهه گوشی رو گرفت سمت من که مامان باهات کار داره که کاش...سلام و علیک و از این حرفا...یهو گفتن به آقاهه می گم چرا نمی ری به برادرت سر بزنی و ... گفتم به تو بگم شاید حرف شنوی بیشتری داشته باشه...من گفتم من حرفی ندارم بره ... گفت نه ، چرا بره ، تو هم برو...من گفتم نه مامان من نمیتونم برم...چرا؟؟؟؟؟من رو نمی بینم...یعنی چه ؟ هنوز بعد از این مدت هم باید بگی رو نمی بینم؟!!!! .....................................( اینا حرفاییه که من شنیدم و چون تپش قلبم به شدت بالا رفته بود و عادت هم ندارم با جواب دادنم بی احترامی کنم در نتیجه سکوت کردم) در آخر هم شنیدم که آقاهه مرد نیست و ... گوشی رو پرت کردم و رفتم نشستم رو مبل...خدا رو شکر که آقاهه از اون سمت گوشی دستش بود و همه رو شنید! حالم به شدت بد بود و الانم که داره یادآوری میشه دستام یخ کرده! صدای آقاهه بالا رفت و...خوشحالم که دید من حقم این برخورد نبود و خودش شد مدافع حقوقم...گریه گریه گریه...بدجوری احساس بی احترام شدن کردم...گفتم که یه بار دیگه هم با مامان آقاهه این برخوردا پیش اومد که اون یه بار هم بازم سر برادر آقاهه بود! این بار نمی تونم ببخشمشون...من تو خانواده ای بزرگ شدم که یه « تو » نشنیدم اونوقت محاله این چنین برخوردی رو بتونم برای بار دوم برای خودم هضم کنم...مطمئنا نمی ذارم هیچ کدوم از اعضای خانوادم بفهمن همونطور که سری قبل فقط خواهری فهمید و اونم به خاطر این بود که خونه ی اونا بودیم و من تلفنی داشتم حرف می زدم...خواهری هم همه ی حرفا رو شنید و هنوز که هنوزه با توجه به شناختی که از شخصیت من داره براش عجیبه که من برخوردی خیلی منطقی داشتم و اجازه دادم که خیلی چیزا رو گوشام بشنون! من نمی دونم چرا هر بار که از جاری جان انتظاری می ره واجابت نمی کنه میگن : نمی فهمه! اینجوریه...فلانه ...بهمانه... اما از من همه جوری انتظار میره! به آقاهه گفتم دیگه میخوام نفهم باشم تا راحت زندگی کنم!
سرم بدجور درد می کنه...بدجور...شاید نباید اینجا می نوشتم اما چرا...باید می نوشتم...باید جزو خاطراتم ثبت بشه...به قول آقاهه مگه سیندخت تا به حال جز احترام رفتاری با شما داشته؟ مگه عزت نذاشته؟ این چه رفتاریه ؟؟؟؟؟
پ.ن : دوستایی که گفتن لینکمو بذارن یا نه ، باید بگم اگه دوست دارید بذارید عزیزان من...اما به اسم همین وبلاگ...نه وبلاگ قبلی...ممنونتونم که هستید...
پ.ن ۲ : عکسایی از جمعه بازار گرفته بودم که چون تو موبایل آقاهه بود الان بهش دسترسی ندارم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 10:42 توسط سیندخت
|
ناراحتم از اینکه بازم اسباب کشی کردم! اصلا دوست نداشتم اینجوری بشه...چون همه ی نوشته هام تو چند تا وبلاگ پخش و پلا شدن!
بگذریم!
درست می گفتید ، زندگی بالا و پایین داره ، خیلی مسائل پیش میاد که انتظارشو نداری اما گاها فوران می کنن این طور موارد! یعنی یهویی می ریزن سرت! منم سعی می کنم یه چتر بگیرم دستم ، یه چتر از جنس سنگ تا یه وقت سرم نشکنه ! خوبه؟!
دیروز یه روز وحشتناک خسته کننده و در عین حال خنده داری برای من بود! صبح رفتم بانک برای مشاوره پول ریختم ، بعدش رفتم بیمارستان خواهری اینا و دکتر زانوی منو معاینه کرد و گفت کشککش کمی ساییده شده و باید بسپرمش دست زمان و پامو زیاد خم و راست نکنم و خلاصه دو تا هم دارو داد...این از این...مامان زنگ زد که برم پیش اون خونه ی خواهری منم گفتم نمیام! از همون جا هم با اینکه به مامان نزدیک بودم رفتم سمت خونه و گفتم می رم پست خونه ی سر خیابونمونو کارامو انجام می دم و بعدشم استراحت می کنم! متاسفانه پستخونه فرم کارشناسی ارشدش تموم شده بود! دوباره تو ایستگاه وایسادمو رفتم می دون ولیعصر! با خودم گفتم از همون ورم می رم پیش مامان! تو میدون بازم این وسواس مسخره افتاد تو ذهنم که نکنه دکمه ی چایسازو نزده باشم! به مامان و آقاهه گفتم و اونا هم هی می گفتن خوب فکر کن! منم دیدم با شک نمیشه ، 7-8 ساعت می خوام از خونه بیرون باشم زندگیم آتیش بگیره چی؟! این شد که بعد از کار پستی دوباره برگشتم خونه! تو راه فکر کردم دیدم مامان خانومی خیلی دلش می خواست پیشش باشم...همین رسیدم خونه و دیدم نخیر همه چی امن و امانه دوباره اومدم تو ایستگاه و سوار ماشینای ولیعصر شدم!!!! اگه یکی از من فیلم گرفته باشه دیده که دیروز سه بار به فاصله ی 3 ساعت اومدم تو این ایستگاه! به گمونشون حتما آلزایمر داره دختر بیچاره! خلاصه دیگه مهم این بود که با مامان خانومی بودم...
امشبم خونه ی دایی وسطی دعوتیم...اونجا رو همیشه دوست دارم...امیدوارم شب خوبی باشه...
راستی ، یه غذای جدید درست کردم ماه! منظورم اینه که غذای خوشمزه ایه...از سایت چنچنه پیدا کردم...اسمش موساکا هست و یه غذای یونانی...ما که خیلی خوشمون اومد...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 9:15 توسط سیندخت
|