تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker دو لقمه خاطره ی سبز!

دو لقمه خاطره ی سبز!

سیندخت 52

تا به حال توي زندگيم اينقدر دچار تزلزل در تصميم گيري نبودم! اينقدر ضعيف و بيچاره! ببخشيد اين جوري صحبت مي كنم اينا مخاطب خاص دارن و اونم خودمم! ميخوام شايد با گفتن اين حرفا اونم اينجا يه كم بهم بربخوره! شايد خيلي مساله ي ساده اي باشه اما براي من بيش از اندازه بزرگه...

 

موضوع اينه كه من هميشه آدم قاطعي بودم ، از زماني كه بچه ي 6-7 ساله بودم تا به زماني كه 22-23 سالم بود! اين يه سال اخير بدجوري به هم ريخته سيستم تصميم گيري و حرف آخر زدن وجودي من...ديشب به آقاهه ميگم حالم داره از خودم به هم مي خوره ديگه...اينقدر سخت پسند نبودم...هيچ وقت نبود كه من در زمينه ي انتخاب يه چيز ، ساعتها فكر كنم، مدلهاي مختلفي تصميم بگيرم و آخر سر هم از كاري كه مي كنم راضي نباشم! من هميشه بين تمام فاميل به قاطعيت و عدم ترديد معروف بودم اما حالا چه به روزم اومده!؟ شايد مثالها ساده باشه اما زندگي كل ما با همين ساده ها شروع ميشه و شكل مي گيره و ادامه پيدا مي كنه...

 

هزار بار تصميم گرفتم موهامو رنگ كنم...اولش رنگ روشن روشن...بعدتر تيره ي تيره...بعدش مش...مدتي بعدتر هاي لايت...ديروز هم تصميم گرفتم فقط يه رنگ ساده بذارم كه توي مهموني هاي وليمه ي مادرشوهر جان ، سنم بالا نره! مخصوصا براي عده ي كثيري كه براي اولين بار من رو مي بينن! اما...امروز صبح دوباره تو اينترنت دنبال مشهاي قشنگ گشتم و حالا هم چند مدل رو پرينت گرفتم!!! اين يكي...

 

ديروز رفته بودم جشنواره زنان سرزمين من...( توصيه مي كنم حتما بريد...عكساشم تو همين پست مي ذارم) مي خواستم اگه بشه يه چيزي بخرم...اول از همه يه روسري براي كت و شلوارم...مانتوهاي زيادي بود...با قيمتهاي خوب...يه مدل از اين مانتوها كه بي آستين هست و تقريبا شبيه خفاشي...با نقش خوشنويسي و نستعليق و رنگهاي شاد كه زيرش بلوزي با رنگ بدنه ست مي كنه و برات مي دوزه...خيلي خوشم اومد...يه گشت زدم تا برگردم...يه مانتو مشكي ديدم جنس ريون...خانومانه ي خانومانه...شك افتاد به جونم...مثل خوره روحمو خورد...به آقاهه زنگيدم...گفت هر چي خودت دوست داري...به ذهنم اومد جفتش...بعد ديدم لازم ندارم دو تا...آقاهه گفت ببين كدومو بيشتر مي توني استفاده كني...اينجا ديگه بحث سر مدل لباس نبود...بلكه تيپ و نوعش هم مهم بود...حرف آقاهه شد برام يه چراغ قوه توي يك غار تاريك...غار تاريك ذهنم...رفتم سراغ مشكيه...الان راضيم از انتخابم...اما...

 

اينا دو تا مورده كه فقط طي امروزو ديروز پيش اومده! بگذريم از خيليا كه فقط در درونمه و روم نميشه عنوانش كنم...يكي ديگش كه خيليم بزرگه مساله ي تحصيلمه! هنوز نمي دونم بايد چه راهيو برم!...

 

آقاهه ميگه منم سخت پسندم اين مشكلي نيست كه...اما راست ميگه اون از اول اينجور بوده...اما من يه ساله اين بلا سرم اومده و اذيت ميشم...نمي دونم بايد چيكار كنم...

 

ببخشيد سرتونو درد آوردم...گفتم جشنواره خواستم دوباره بگم بريد ببينيد ضرر نداره...غرفه هاي صنايع دستي قشنگي هم داره...مثلا تو غرفه ي اتيوپي ، يه چيزي بود كه اگه تكونش مي دادي صداي بارون ميداد...كلي لذت بردم...براي دوران خشكسالي خيلي خوبه!!! حيف كه ديرم شده بود و اونجا هم شلوغ بود وگرنه شايد مي خريدمش!

 

يه قسمت هم بود مربوط به لباسهاي عروس در دهه هاي قبل و عصرهاي صفوي و قاجار و...خيلي جالب بود...خيلي خوشم اومد...

 

اينم عكسا...ببخشيد كيفيتش پايينه با گوشيم گرفتم...

 

 لباس عروس عصر اشکانیان

لباس عروس عصر قاجار

لباس عروس عصر هخامنشیان

لباس عروس عصر صفویه

لباس عروس یادم نیست چه عصری بود!!!

 

پ.ن: دوستای گلم این جشنواره در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در خیابون حجابه...همه روزه از ساعت ۹ صبح تا ۱۰ شب...بین ساعت ۳۰/۶ تا ۳۰/۸ هم شوی زنده داره که باید بلیطشو از صبح تا ساعت ۴ تهیه کنید...من شوی زندشو ندیدم...تا ۴ مرداد ماه هم ادامه داره...پس بجنبید...مانتویی که من خریدم با اینکه باید قیمتش حدودا ۳۰ تومن باشه ولی ۱۶ تومن خریدم...اینم یه رنج قیمت!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت10:24توسط سیندخت |
سیندخت 51

 

يه هفته گذشته و من هنوز چيزي ننوشتم ! اوووووووووواه! به خدا تقصيري ندارم...اسمشه كه سركار نميرم اما كلي كار داشتم تا به امروز...يا مامان خانومي اينا انتظار دارن برم خونشون يا خريد و اين حرفا يا اينكه خب ديگه!!!

 

روز چهارشنبه ي هفته ي پيش خانواده ي آقاهه اومدن تهران...ما هم همون روز ناهار به اتفاق كل خاله و دايي ها مهمون خواهري بوديم و اين شد كه مامان ايناي آقاهه رفتن خونه ي خالش! ما هم مهموني بوديم و كلي خوش گذشت...يه سر هم همگي دخترا با هم رفتيم فروشگاه پا*‍ژن و ني ني مارت! راستي بدوييد بريد حراج هستش و اجناس خيلي خوب...البته من چيزي نمي خواستم و همين جوري رفتم ولي بقيه افراد حاضر كلي خريد كردن...خاله ي آقاهه هم زنگ زد و ما رو براي شام دعوت كرد...در حاليكه فردا ناهارش يعني 5شنبه خانواده ي آقاهه مي اومدن خونه ي ما و ما هنوز ميوه هم نداشتيم!خواهري به من گفت من كلي ميوه اضافه خريدم اينا رو ببر كه خب به دليل اينكه توي فروشگاه زياد معطل شديم آقاهه اومد دنبالم و يه سره از اونجا رفتيم خونه كه در راه يه كدورت بسيار بزرگ به وجود اومد و براي اولين بار ما موضوع رو به مامان خانومي من اطلاع داديم...و مامان هم خيلي منطقي و با درايت مشكلمونو حل كرد و با جفتمون صحبت كرد و تقصيرهاي هر كدوم رو تشريح نمود!!!آقاهه هم رفت ميوه خريد و اومد و رفتيم خونه ي خالش...اونجا هم بد نگذشت اما من خيلي بي حال بودم...در انتهاي رسيدن به خونه بوديم كه جاري جان ما رو براي 5 شنبه شب دعوت نمودن...منم كه خيلي خسته و داغون بودم هي مي گفتم نه و آقاهه هي يواشكي مي گفت مامانم ناراحت ميشه نگو نه بيا بريم و از اين حرفا...خلاصه كنم...5 شنبه صبح شد و من داشتم به كارام رسيدگي مي كردم ، مامان ايناي آقاهه گفتن كه تا برسن خونه ي ما با توجه به خريدهايي كه دارن ميشه ساعت 12 يا 1...منم از 45/8 شروع به كار كردم...تازه جمع و جور كردم و سالاد و ماست با كدو هم آماده بود و چون مي خواستم خورش باميه با گوشت قلقلي درست كنم ( که خیلی هم خوشمزه شد!) گوشتها رو سرخ كرده بودم و گذاشته بودم بپزه و باميه هم به همچنين و سوپ هم داشت تو سر خودش مي زد كه گفتم بذار با اين جارو شارژي محبوبم يه ذره هال رو جارو كنم...چشمتون روز بد نبينه...كانتر آشپزخونه ي ما خيلي بزرگه و با يه پله از سطح هال جدا ميشه...لبه ي كانتر هم خب كاشيه و تيزه...انگشت كوچيكه ي پاي من به شدت بهش برخورد كرد و در واقع ما بين دو تا انگشتم بدجور ضربه ديد كه تا 5 دقيقه فقط داشتم داد مي زدم!!! اين همسايه بغلي ما نگفت شايد يه دزدي اومده داره اين بنده خدا رو به قتل مي رسونه!انگار نه انگار...تو همون وضع به آقاهه زنگيدم كه كجاست يه كم زودتر بياد...فكر كن تو دراز به دراز افتادي،يهو زنگ خونتو بزنن...ساعت چند ؟ 11...گفتم بله و ديدم باباي آقاهست كه ميگه باز كن سيندخت جانم...منم يه دونه زدم تو سر خودم و موندم چه جوري لباس عوض كنم!! آخه خيلي لباسم لختي و ضايع بود!اما ديدم هيچ كاري نمي تونم بكنم چون ما طبقه ي اول هستيم زود مي رسن! گفتم چادر سرم كنم ديدم خيلي بده!!خلاصه با همون وضع رفتم جلو در و باباي آقاهه يه نگاهي كرد و گفت به به الهي قربونت برم چقدر خوشگل شدي تو!!!منم شاخام سبز شده بود كه چرا هر وقت من آرايش ندارم و به هم ريخته هستم همه بهم ميگن خوشگلتري!!! سريع دويدم لباسمو عوض كردم و حالا تصور كنيد كه همه ي اين حالات لنگان لنگان صورت ميگيره!توضيح دادم كه چي شده و به اقاهه هم زنگ زدم كه  مهمونا رسيدن...اونم يه بيست دقيقه بعد رسيد...ديگه پام بدجور ورم كرده بود...نميتونستم هيچ جوري راه برم ولي با همون حال هم ميوه هارو شستم هم بستني براشون گذاشتم...خواهري گفت پامو با آب و نمك بشورم و بعد كه ديدم خوب نشد رفتيم بيمارستان...طفلي مامان آقاهه برنج رو دم كرد!عكس گرفتيم و گفت نشكسته اما به شدت ضرب ديده...خدارو شكر كه نشكسته بود! مهمونامون بودن و كلي حرف زديم و ميوه خورديم و خنديديم و ساعت 6 رفتن...من و آقاهه هم 2 ساعت بعد رفتيم خونه ي جاري جان...تمام وسايلشونو چيده بودن...همه چي نو بود...قشنگ...اما از اونجايي كه من زيادي به اصل هارموني رنگ و چيدمان حساسم خيلي دوست داشتم دست من بود و اونجا رو به صورت خيلي قشنگتري مي چيدم! اما خب ديگه!!! شام خورديم و هديه ي جاري جان رو هم كه وجه نقد بود تقديم كرديم و اومديم خونه...از خونشون تا خونه ي ما پياده يه ربع راهه و ما هم هميشه پياده برميگرديم...

 

جمعه صبح هم آزمون بانك صادرات داشتم...دوست نداشتم برم به دليل همون موضوع هميشگي پارتي بازي و فرماليته بودن اما اين بار ديگه نمي تونستم! چون تعداد زيادي به من حمله مي كردن...مامان و بابا و آقاهه و خانوادش! خلاصه صبح زود با اقاهه رفتم و خدارو شكر خيلي خوب سوالا رو جواب دادم! اما تنها اين مهم نيست بلكه بايد ديد چه چيزاي ديگه اي هم دخيله!!!!

ضمن اینکه بعد از یه استراحت به همراه آقاهه دکور اتاق خواب رو بعد از یه سال و دو ماه تغییر دادیم! اینکارو می خواستیم عید انجام بدیم اما فکر کردیم بد میشه اما خب خیلیییییییی خوب شد...آقاهه اولش هی غر می زد اما وقتی دید چقد خوب شد کلی خوشحال بود...

 

در به در دنبال  يه روسري خوشگل مي گردم براي كت و شلوارم! من قبل ها خيلي راحت خريد مي كردم اما نمي دونم اجناس بد شدن يا من سختگير شدم و قدرت تصميم گيريمو از دست دادم...كت و شلوارم يه جورايي آبي نفتيه البته آبيش يه طورايي هم به بنفش مي خوره! خيلي نازه!!! براي همين موندم چه رنگي بگيرم كه خيلي خوب بشه...چقدر حرف زدم...

 

پ.ن : زياد حرف زدم اما نگفتم كه چقدر ناراحتم از اينكه ديگه خسرو شكيبايي نيست...چقدر بغضمو اون لحظه كه فهميدم براي هميشه پر كشيده فرو خوردم و در درون گريه كردم...چقدر حالم بد ميشه وقتي مي گن زنده ياد خسرو شكيبايي...هنر از سر و روش مي باريد...چقدر با صداش ، شعرهاي سهراب و سيد علي صالحي گوش دادم...روحش شاد...

 

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت11:18توسط سیندخت |
سیندخت 50

 

اول به مخاطب خاص خودم، گل سرسبد قلبم ، آقاهه ي نازم:

 

دو سال شد...امروز روزيه كه الان من و تو در ماشين نشسته بوديم و در راه رسيدن به آرايشگاه بوديم...موهام چقدر بلند بود! از اون سال تا به حال ديگه موي بلند نداشتم...با يه هاي لايت ماه نسكافه اي...خانوم آرايشگر با اينكه خودش موهامو هاي لايت نكرده بود اما حسوديش نشد و مرتب مي گفت خيلي ناز شده...يادش بخير...تنها بودم...موهامو پيچيد...دو ساعت زير سشوار...ناخونامو طراحي كرد...منو برد تو يه اتاق ديگه كه سكوت قشنگي داشت...خوابيدم روي تخت و شروع كرد به آرايش...خط چشمو كه كشيد آبريزش چشمام شروع شد...برقارو خاموش كرد و از اتاق رفت بيرون و گفت يه ربع بخواب! بعد ادامه داد...خودشون برام ناهار جوجه كباب خريدن ، هر چند كه دوست ندارم! البته پولشو خودم حساب كردم ولي ميگفت عروس بايد جوجه كباب بخوره! تازه روزاي قبلشم سفارش كره بود كه مرتب سيب بخورم...ميگفت من اين پوستو به همين صافي ميخوام...و واقعا هم صاف صاف موند! طرفاي ظهر مامان و خواهري و خواهري تو اومدن...همه جيغ كشيدن وقتي منو ديدن...تا به حال اينقدر آرايش نداشتم خب...موهامم خيلي جالب شده بود...تازه يه رسته از موهامو بافته بود و از روي پيشونيم رد كرده بود! لباسمو با كمك مامان پوشيدم و خواهري هي عكس گرفت...تو اومدي دنبالم...رفتيم آتليه...من خودم خواسته بودم كه باغ نداشته باشيم و بذاريم براي عروسي...مامان و خواهري به من نگفته بودن كه بابابزرگ حالش بد شده بوده...يه جوري سنكوپ...مي خواستن آروم باشم...رسيديم سالن...عقد تشريفاتي...سالنمون خيلي خوشگل بود...هميشه از تالارايي كه ديواراش آينه داشت بدم مي اومد!اما اينجا فقط به درد من و تو مي خورد!ديواراش پر بود از نقاشيهاي قشنگ...ليلي و مجنون...شيرين و فرهاد...زنها با لباسهاي سنتي...خيلي شكيل بود...خيلي رقصيدم...بيشتر از عروسي...نمي دونم چرا انرژيم بيشتر بود! شايد چون باغ نداشتيم...كلي كادو گرفتيم...چقدر مزه داد!!!!چقدر ناراحت شدم از اينكه آقاي گل فروش دسته گلمو كه از رو يه عكس از اينترنت برام مدل توپي درست كرده بود اونقدر شل بود كه بلافاصله بعد از عكسا خراب شد! البته تقصير خانوم عكاس هم بود...يادته كلي از من خوشش اومده بود؟! مرتب از من عكس مينداخت و مي گفت دلم نمياد تموم بشه!!!

آقاهه ي گلم...امروز دومين سالروز جشن عقدمونه...خيلي خوب برگزار شد...

 

حالا بريم سر ديروز و پريروز!

اول بگم که در مورد من اشتباه فکر می کردید!!!!!

شنبه من كاراي بدي مرتكب شدم! يه جورايي خيلي بي ادب گشتم!!! خواهري اومده بود خونه ي مامان خانومي و مي خواست بياد نزديك خونه ي ما آرايشگاه...اما من يه تعارف كوچولو هم نكردم...البته اصلا يادم نبود!!!! يعني به گمان اينكه خونه ي مامان خانومي ايناست ديگه هيچي نگفتم...فقط هي مي گفتم من آرايشگاه نميرم!!!!!!البته چون عصرش مي خواستم با آقاهه يه سر برم شهروند براي همين به نظرم فايده نداشت جاي ديگه اي برم!خلاصه...يه كم ناراحتي به وجود اومد ، البته خواهري چيزي نگفت ولي مامان به من رسوند...بازم نگفت كه چرا تعارف نكردي بلكه گفت خواهري ناراحته كه باهاش نرفتي!منم نگرفتم كه منظور اصلي چيه!

خلاصه رفتم دنبال آقاهه و رفتيم شهروند و يه كم خريد و برگشتيم...توي راه بودم خواهري اس ام اس زد كه من دارم مش مي كنم...ديدم بهترين راه اينه كه برم آرايشگاه...رفتم و حدود يه ساعتي پيشش بودم...تازه قرار شد كه اگه سر تصميمم بمونم دو هفته ديگه برم اونجا هايلايت كنم...و خدا رو شكر خواهري ديگه ازم ناراحت نيست...به قول مامان خانومي‌: كار خوبي كردي رفتي آرايشگاه...

ديروز هم جلسه ي سوم كلاس بود...خيلي خسته ميشم...سه ساعت سر كلاس بودن بدجوري حالمو بد مي كنه...نمي دونم چرا...ضعف سرتاپاي وجودمو مي گيره...خدا رو شكر يه قند همراهم بود گذاشتم زير زبونم...چون كارمون عمليه هممون انرژيمون زود تموم ميشه...استاد هي طبيعت بيجان(!) مي ذاشت رو ميز ميگفت بكشيدش! اما بدون تعريف از تنها كاري كه ايرادي نتونست بگيره كار سيندخت گلي بود! خب به هر حال از روح هنرمند و نقاش بابا جان بايد يه شمه اي هم در جان بنده باشد ديگه!ضمنا اينم براي علاقه مندان دكوراسيون داخلي و اين كلاسا بگم كه من اول خيال مي كردم يه سره در مورد چيدمان و اين موارد آموزش داريم اما متوجه شدم كه بسي در اشتباه به سر مي برم! بلكه ترم يك ما فقط طراحيه! بعدشم يه سري چيزاي ديگه مثل آموزش رنگ و ديگه اتوكد و تريدي مكس و از اين حرفا و تازه ماكت سازي و بعدشم احتمالا بلد ميشيم كه چيكار بايد بكنيم! فعلا كه بد نبوده...ياد بچگيام افتادم كه چقدر نقاشيم خوب بود و باباجان دوست داشت من جانشينش بشم در امر طراحي و نقاشي و به قول ديگه پيرو راهش...چون مي گفت استعدادشو دارم...ديشبم كه از كلاس رفتيم خونه مامان اينا ، بابا كلي از كارم خوشش اومد...چه كنيم ديگه ما اينيم!!!!!!

 

 پ.ن: دوستان سالگرد جشن عقدمون هست نه عقد واقعی! ممنون از لطفتون...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت10:10توسط سیندخت |

 

 

به طرز اسف باري هم دارم صبحانه مي خورم و هم مي نويسم!!! گرسنم شد يهو ، هر چند در راستاي تناسب اندام تصميم جدي دارم كه صبحانه رو حتما بخورم اما خب تنهايي خيلي سخته...خيلي...

ماشين لباسشويي هم روشنه و داره لباساي سفيد آقاهه رو مي شوره...طفلي صبح هيچي نداشت!!

خب...

چهارشنبه صبح كه طبق معمول هر روز صبح به مامان زنگ زدم گفت نمياي اينجا؟ منم باز ولوم صدام رفت بالا كه باز من بيكار شدم هي شما ميگين بيا اينجا بيا اونجا؟!از اون ور صداي خواهري اومد كه از شبكاري يه سره رفته بود خونه مامان: بيا ديگه مسخره ي لوس!همش ميخواي منتتو بكشيم؟! منم ديگه داد زدم نميام ولم كنيد!! مامان گفت نيا مامان جان...مي خواستيم گل خواهري رو ببريم دكتر ويزيت بشه بعدشم يه سر بريم مغازه ها رو ببينيم و اگه هم شد ناهاري بخوريم و برگرديم...بلافاصله قطع كردم...نيم ساعت بعد خونه مامان بودم!!!!!!

راستش گفتم بهترين فرصته كه ديدي هم به كت و دامنها بندازم...واقعيتش اصلا حوصله ندارم بدوزم! بر خلاف هميشه...اين شد كه طي گشت و گذارمون تونستم يه كت و شلوار بخرم...فوق العاده شيكه ماشاالله...شب كه آقاهه اومد خونه مامان خانومي و پوشيدمش ، بابا كه گل از گلش شكفت آقاهه هم بگذريم از اينكه از برجسته نمايي هاي انتهايي(!!!!) ايرادي گرفتند اما خب خيلي خوششون اومد...يه رنگ آبي نفتي ناز...خلاصه فكر كنم كلي جيگر بشم!!!!!

5 شنبه هم مثل الان در حال چاي خوردن و وبلاگ خوندن بودم كه آقاهه زنگيد به موبايلم :

سيندخت احتمالا مهموني جاري جان (!) فرداست!!!!!! بايد كم و بيش آماده باشي...

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خب آخه بستگي داره به كار كابينت سازه! اگه كارشو امروز تموم كنه فردا مهمونيه اگه هم نه كه نه ديگه!

تا كي معلوم ميشه؟ خواهري شيفته...مامانم...

تا 2!

.

.

.

آقاهه رفته بود استخر و تا قبل از اون يعني ساعت 30/2 هيچي مشخص نبود! خواهري بيچاره هم شيفتشو نمي تونست الكي عوض كنه!مامان كه فكر كادويي بود كه ميخواد بده!!!! آقاهه از استخر اومد ساعت 4 و هنوز خبري نبود...گفت بيا دنبالم كه با هم بريم صندلتو بخري...فوقش اگه مهموني نبود براي حنابندون دختر عمه جان لازمت ميشه...منم

منم در يك حركت فوق تصور سريع ، حاضر شدم و نيم ساعت بعد پيش آقاهه ي نازنازي كه بدجوري بي حال شده بود بودم! اما خب بايد صندلو مي خريدم...و خريدم!!!ساعت ؟ 30/6 ! هنوز خبري نيست!

رسيديم خونه و مامان تو خيابون بود كه چي بخره؟! ميگم مادر من هنوز خبري نيست ولش كن...اونا خودشون اينقدر كه تو داري حرص مي خوري فكر نمي كنن!!!!

شب شده ديگه...ساعت 30/8 ! كابينت سازه يه ساعت بيشتره كه رفته!! اما خبري نيست...به آقاهه گفتم اگه تا 9 زنگ زدن دعوت كنن من ميرم اما اگه بذاره حتي 15/9 هم من امكان نداره برم...يعني چي؟ لااقل زنگ بزنه بگه سيندخت گلي ، همچين برنامه ايه اگه كارمون تموم شد آماده باش...اونجوري من اگه يه ربع قبلشم بهم بگه ميرم اما الان...خلاصه كنم...مهموني اصلا برگزار نشد!!!! معلومم نيست كه اصلا بشه يا نه...بنده خدا مامان آقاهه...هم داره كلي حرص مي خوره هم هيچكسي فكر اونو نمي كرد كه از شهرستان بايد بياد!!!!!!

جمعه هم كه ديروز باشه با خرابي ماه*واره عظيم الشانمان شروع شد...آقاهه خواست درستش كنه اما علي الرغم تلاشاي آقاهه خراب تر شد!!! اين شد كه ما خانه نشين شديم تا آقاي نصاب دوباره تشريف بيارن...درست شد!!!!

 يه فيلم داد كه فكر كرديم خوبه! ماورائي...خوب بود...بد تموم شد! M*bc per*sia ديشب قبل از خواب

امروز...مامان طي اولين تماس گفت مياي اينجا؟! گفتم نه!گفت خب نيا...خواهري مياد ميخواد آرايشگاه هم بره...گفتم خب بره ، ببين مامان به من گير ندين ديگه ها!!!!!من جمعه آزمون دارم...هي ميگيد قبول شو اونوقت هي منو مي كشونيد از خونه بيرون...مامان : باشه مامان جان...راست ميگي...بخون...نيا...هر جور صلاحه عزيزم...( آزمون استخدامي بانك صادرات!)

تكليف امروز من چيه به نظر شما؟! من با خواهري مي رم آرايشگاه آيا ، يا نه؟!!!

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت11:0توسط سیندخت |
سیندخت 48

 

 

جلسه ي دوم كلاس هم طي شد...خوب بود...بيشتر به طراحي گذشت...درسته كه كلاس دكوراسيون داخلي هست اما ترم يكش مختص طراحيه...دستام مثل زغال سياه شده بود از بس خط كشيده بودم!!

 

خانواده ي آقاهه اعم از مامان و بابا و خواهرش اوايل مرداد ماه ميرن مكه...عروسي دختر عمه ي منم دقيقا روزيه كه برميگردن!چقدر براي اين عروسي چشم انتظار مونده بودم خدا مي دونه...آخه من از عروسي جاري جان تا به حال عروسي نرفتم يعني يه سال و چهار ماه! اما خب از اونجايي كه هيچ كس از نزديكان توي شهر آقاهه نيست بره استقبال خانوادش ( خاله هاش هم همه مي رن مكه!) فقط ما مي مونيم كه بايد بريم! خلاصه ديگه عروسي بي عروسي...ديدن عمه خانوم هم كه از كربلا اومده بودن رفتيم...يه كادوي ناز گوگولي هم خريديم...من و خواهري از اين دكوري هاي چيني كه رنگ سرمه اي دارن خريديم...من يه گلدون بزرگش و خواهري جا شكلاتي...خيلي شيك بود...مامان خانومي هم كه يه دكوري فوق العاده شيك ايتاليايي كه تقريبا عتيقه بود خريد...وقتي همه فهميدن من عروسي نميرم ناراحت شدن...اما خب قرار شد حنابندون رو چند روز جلوتر بگيرن كه من بتونم اونو برم لااقل! خيلي دلم مي سوزه براي لباس بيچاره اي كه از پا‍ژن خريدمش با كلي عشق اما هنوز نتونستم يه بارم بپوشم! براي وليمه ي خانواده ي آقاهه خوشحال شدم گفتم اين لباس رو بالاخره مي پوشم! اما خب پريروز در دقايق آخر فهميدم كه نميشه! آخه به جاي سالن ، باغ گرفتن اونم مختلط! فكر كن! زن و مرد قاطي براي يه مراسم مذهبي! اونوقت منم اون وسط لباس جينگولي بپوشم! چيييييييييييييييي ميگي؟! عروس بزرگي گفتن مثلا...اين شد كه آقاهه توي خرج مي افتد...لباس مي دوزيم...يه كت و دامن فوق شيك توي نت پيدا كردم و سريع پرينت گرفتم كه انشاالله بدوزمش...اما اگه بخواد خيلي گرون بشه اصلا اينكارو نمي كنم...چون توي اين دو ماه به طرز وحشتناكي خرج داريم...تازه موهامم هست كه بايد رنگ بخورن!! قبل از رفتنمون به شهرستان هم تولد دختر خواهريه! بازم فكر كن...تنها خاله باشي و اون گل خانم هم تو رو خيليييييييييييييي بخواد و هي بهت بگه دالي،دالي...( يعني خاله!) تازه چند روزه بهم مامان هم ميگه!تا بهش ميگم عزيزم خاله ...ميگه مامان دالي!!!!ديشب رفتم براش يه النگو خريدم!اصلا اسباب بازي و اين چيزا دوست نداره...اما از طلا خوشش مياد مثل مامانش مي مونه جيگر من...روز پدر هم در راهه...ووااااااااااااااي...چقدر براي مردها سخته خريد كردن...تازشم بايد براي مامان و خاله هاي آقاهه هم كادوي از مكه اومدن بخرم!! ضمن اينكه آخر مرداد هم سالگرد عروسي خواهريه! اون سالگرد ما يه كيك خوري فوق العاده ناز برام خريد...كه كلي بهم حال داد!!براي جاري جان هم كه به سلامتي و ميمنت وسايلشونو آوردن اما هنوز معلوم نيست كه مهمونيشون كيه،يه تاپ خوگشل خريداري نمودم با يه شلوار برموداي ناز! مونده صندل فقط...

 

راستي دوست جونا ، خيلي وقته مي خوام بگم ، اين جارو شارژي ها كه شبكه m*e  sh*op  تبليغ مي كنه خيلي چيز خوبيه...البته ما از كيش خريديم...و اونجا هم نمي دونستيم تقلبيه يا اصل...چون قيمتش كه تو ماه*واره مي گه 48 تومنه اما ما 14 تومن خريديم! ولي خييييييييييييييلي خوبه...خيلي زياد...و پشيمونيم كه چرا براي همه نخريديم! هر كي ديده عاشقش شده...

  

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت10:39توسط سیندخت |
سیندخت 47

 

 

ديروز روز خيلي خوبي بود…من دوباره شده بودم دختر مامان و بابا! نه اينكه الان نباشم ولي خب ديروز خيلي منحصر به فرد بود…ماهها بود تجربه اش نكرده بودم…رسيدم خونه ي مامان خانومي و به زور بابا رو هم حاضر كرديم كه باهامون بياد…بابا هي مي خواست از زبون من بشنوه كه نياد ولي من هي مصرتر مي گفتم بايد بياي! خلاصه…رفتيم…قدم به قدم ياد جهيزيه خريدن مي افتادم…مخصوصا آركوپال و سرويس چوب آشپزخونه…البته من مقدار زيادي از سرويس چوبا رو از قشم خريدم…كل شوش رو گشتيم! اراده ي آهنيني داشتم براي خريد يه جاادويه اي خوب! اما خب ديدم اگه بخوام استيل بخرم سرويسم ناقص ميشه…يا اينكه مجبورم كلشو عوض كنم كه دلم نمي اومد اين همه پول بيخودي هزينه كنم…ضمن اينكه استيل با تمام زيبايياش اما تا چند وقت ديگه از بورس و مد خارج ميشه…اما چوب سالهاست خواهان داره…خلاصه…همه جا رو گشتيم اما اولين مغازه يه دونه ديدم كه هيچ جا نداشت…خيلي ناز بود به نظرم…خریدمش.از همون مغازه اي كه سطل برنج و اين جور چيزامو خريده بودم…!يادش گرامي…

 

بعد از كلي خريد و اينا اومديم خونه مامان خانومي اينا…ناهار هم جاتون خالي آقاي پدر كباب با نون تازه ابتياع فرمودن كه بسيار مزه داد…آقاهه هم دعوت شد براي شام…خيلي زياد سه تايي با هم حرف زديم…خيلي زياد…اصلا دلم نيومد بخوابم! دوست داشتم قدر فرصتها رو بدونم…عصر بود نزديكاي رسيدن آقاهه كه فهميديم عمه خانوم بنده ؛ امروز از كربلا ميان و بايد امشب بريم ديدنشون…خلاصه به سرعت نور حاضر شديم و رفتيم طرفاي خونه ي ما و سه تا كادو خريديم…از طرف من و مامان خانومي و خواهري…كلي هم دلمون سوخت كه چرا صبح نمي دونستيم كه از شوش بخريم! رسيديم خونه آقاهه اومده بود…بازم حرف و شام و برگشت به خونه…اما اين قسمتش اصلا خوب نبود…سر يه موضوعي با آقاهه بحثمون شد…مدتها بود اين اتفاق به اين وسعت نيفتاده بود…شب بدي بود هر چند به ناز و بوس و آشتي انجاميد ولي كلا قشنگ تموم نشد…

 

امروزم كلي كار دارم…بايد حمام كنم…وسايلمو بزنم زير بغلم و برم خونه خواهري كه مامان اونجاست! تازه بايد لباساي آقاهه رو هم براي شب ببرم…چون از خونه ي خواهري مي ريم خونه عمه خانوم…

نگيد چقدر بدجنسه ها ؛ اما خيلي دلم خوشه ببينم عمه چي برام آورده!!!!! اصلا شايد سوغاتي هم نياورده باشه ولي خب دلم خوشه ديگه! من عاشق كادو و سوغاتي ام خب!!!

 

با اجازه ما بريم به خودمون كلي برسيم…

راستي يه سوال…

شديدا مي خوام يا موهامو رنگ بنمايم يا مش…اما بازم شديدا موندم كه چه رنگي! ميشه كمك بفرماييد…

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت9:10توسط سیندخت |
سیندخت 46

 

دارم باز به خونه داري عادت مي كنم! چه كنيم ديگه انسانه و هزار اتفاق كوچك و بزرگ! البته اصلا راضي نيستما!!!ولي مي خوام به خدا توكل كنم...شايد واقعا حكمتشه...

 

اون روز به هر مشقتي بود رفتم دفتر و حق و حقوقمو گرفتم! خدا رو شكر كه عيدي و پاداش و مرخصي هاي استفاده نكرده ام رو هم حساب كرده بودن! البته به احتساب همين سه ماه...ولي خب خوب بود...توي راه خونه حالم بد شد...به شدت ضعف كردم...تپش قلب و خلاصه وضعيت بدي بود...سر كوچه يه ساندويچ كالباس خريدم كه معطل نشم و به محض رسيدن به خونه ولو شدم جلوي كولر و با خوردن ساندويچ يه كم بهتر شدم...البته خيلي غصه داشتم كه اصل كاريش همون كلاسم بود...با بدن خسته و گرم و واااااااااااي...يه نيم ساعت تونستم بخوابم و بازم افتادم توي راه...كلاس بدي نبود...جلسه اول بود و بيشتر به حرف و معارفه گذشت...اومدم خونه و آقاهه شام پخته بود...باباي آقاهه هم اومده بودن...شام كه خورديم من از زور بدن درد ديگه رفتم خوابيدم!

 

ديروز هم از صبح كه بيدار شدم كمي تا قسمتي سرما خوردم! تازه باباي خودم هم اومد شناسنامه هامونو بگيره براي كاري لازم داشت...كه همون وقتا بود باباي آقاهه هم رسيد...ديگه صحبت باباها گل انداخت و منم كه غذا نتونسته بودم بپزم زنگ زدم از رستوران آوردن! باباي آقاهه بعد از ناهار رفت و باباي خودمم همينجور...يه دو ساعتي هم به لطف اينكه برق قطع شده بود خوابيدم...

 

امروز يه كم بهترم...خواهري زد زير قرارمون و باشگاه رفتنمون كنسل شد...من اگه خواهري مي رفت مي تونستم برم چون باشگاه نزديك خونشونه و بعد از كلاس مي رفتيم و استراحت مي كرديم اما اگه خودم بخوام برم يه روزايي خواهري شيفته و مجبورم برگردم خونه و پدرم اساسي در مياد!! مي خوام با مامان برم شوش...به سلامتي و ميمنت سرويس ادويه خوريم كه تلفيقي از چوب و شيشه بود به ملكوت اعلا پيوسته...ضمن اينكه شيشه چايم هم شكسته و سرويسش ناقص شده مي خوام برم بخرم...آخ جون...من عاشق مغازه هاي لوازم خونه توي شوشم!!!!

 

مهماني جاري جان همچنان بي برنامه است...اعصابمو خورد كردن ديگه...يه روز ميگه آقايون نيستن و بزن بكوبه...يه روز ميگن مختلطه...مغزم داره سوت مي كشه ديگه...يه تاپ مجلسي انتخاب كردم كه كمي گرونه مي خوام بخرمش براي اون روز اما اگه مختلط باشه كه نمي تونم بپوشمش...نمي دونم چيكار بايد بكنم...آدم هاي بي برنامه تر از اينا نديدم!!! ما از 2 ماه قبل براي هر مناسبتي مهمونامونو دعوت هم كرده بوديم...اونوقت اينا...مامان آقاهه هم كلي كفريه از دستشون...

 

ديشب ديديم از خونه ي روبه روي خونمون كه پنجره هامون به روش باز ميشه بدجوري صداي دامبول و ديمبول مياد! ديديم بللللللللللللللله...عروس و دامادي هستن كه از سالن اومدن و تو پاركينگ هم بزمي برپاست...چراغارو خاموش كرديم كه ديده نشيم و يه كم از پنجره ديد زديم...بيشتر برام تداعي كننده بود...البته نه عروسي خودمون چون ما تو پاركينگ برنامه نداشتيم و خيلي آروم اومديم تو خونه!!اما عروسي خواهري بدجوري برنامه داشت! تا 2-3 تو پاركينگ بزن و برقصي برپا بود...منم دوست داشتم ما هم تو پاركينگ بزم دوباره داشته باشيم اما خب خانواده آقاهه جوري هستن كه حتي نتونستم اينو عنوان هم بكنم...بگذريم...براشون كلي آرزوي خوشبختي كردم و اميدوارم همه ي عروساي گل شاد و خوشحال باشن و مراسمشون به بهترين نحو برگزار بشه...مخصوصا دوستاي گل وبلاگيم...

 

پ.ن : در مورد كلاس دكوراسيون هم بايد بگم كه 5 ترم هست زير نظر دانشگاه الزهرا...مدرك هم ميده...اما فعلا ثبت نام نداره چون ترم شروع شده...براي ترم بعد دوستايي كه مايلن رو خبر خواهم كرد!!

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت9:12توسط سیندخت |
سیندخت 45

 

 

 

هم اينك يك عدد سيندخت درب و داغون با شما صحبت مي كند! تازشم ، بايد تا نيم ساعت ديگه راه بيفتم و يه راه طولاني رو برم براي تسويه حساب! بله اگه خدا بخواد ميخوان حق و حقوق ما رو به زور بدن!!!

ديروز جاي همگي خالي تصميم گرفتم برم خونه ي خواهري...مي خواستم براي مراسم جاري جان يه تاپ خوشگل بيابم به همراه يه شلوار تقريبا كوتاه! بگذريم از اينكه پشت در خونشون اونقدر موندم كه آخر به موبايلش زنگ زدم! اين خواهري بنده خيلي خواب آلود تشريف دارن! با سلام و صلوات صبحانه خورديم و راهي شديم...يه تاپ بسيار ناز پيدا كردم اما خب از اونجايي كه من نمي خواستم رنگش مشكي باشه ( چون مجبور بودم صندل هم براش بخرم!)منصرف شدم...از مدتها قبل با خواهري قرار گذاشته بوديم كه يه سر بريم باشگاه و جلسه اي بدنسازي كنيم...چون خواهري شيفتي كار مي كنه نمي تونه ترمي بياد...اولين باشگاه سر راه رو رفتيم و ديديم چه خوبه و كلي خوش خوشانمون شد و رفتيم سريع دو تا تاپ شلوارك خريديم و خواستيم بريم كه دوتايي به اين نتيجه رسيديم كه به باشگاه دو سه خيابون بالاتر هم سري بزنيم...رفتن همانا و آنجا ماندن همانا...خيلي از مربيش خوشمون اومد...هم با اخلاق هم مهربون...كلي هم راهنماييمون كرد...با اينكه ما يه جلسه ثبت نام كرده بوديم اما اون مي گفت كه از كدوم وسايل استفاده كنيم مخصوصا با توجه به اينكه خواهري ديسك كمر و گردن داره و زانوي منم ناراحته ورزشهايي رو معرفي كرد كه آسيبي نبينيم...حدود 2 ساعتي اونجا بوديم و گفت براي اينكه اثري داشته باشه تا 2 ساعت جز آب نبايد چيزي بخوريد!!! ساعت چند بود ؟ 2! يعني ناهار تعطيل! ما هم گوش كرديم...در راه بازگشت هم مصرانه تصميم گرفتيم كه ترمي ثبت نام كنيم آخه ساعت خاص نمي خواست و خواهري مي تونه با شيفتاش هماهنگ كنه و اين خيلي خوب بود...حالا هم اگه خدا بخواد از سه شنبه مي ريم كه هم ثبت نام كنيم و هم شروع به ورزش...بعدشم رفتيم خونشون و كلي استراحت كرديم و بعد از 2 ساعت يه ذره خوردني خورديم و شبشم با آقايونمون رفتيم سينما فيلم " انعكاس "...خوشمون اومد جالب توجه بود...

الانم فوق العاده بدن درد دارم...و اين كاملا طبيعيه...بايد برم تسويه حساب...برگردم خونه ناهار بخورم و يه ساعت بعدش برم كلاس...نگفته بودم؟ كلاس دكوراسيون داخلي ثبت نام كردم...من عاشق اين كلاسام و امروز اولين جلسشه...اميدوارم خوشم بياد از نحوه ي آموزش و كلاس...شبش هم باباي آقاهه خونمونه...

 

شنيدم برادر دوست گلمون مريم فوت كردن...براي دلاي بي تابشون طلب صبر مي كنم كه تنها كاريه كه از دستمون برمياد...

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت9:6توسط سیندخت |
سیندخت 44

 

 

شنبه شب ، شب خيلي بدي بود…از سر كار كه اومدم و به كارام رسيدم بدجوري از لحاظ روحي داغون بودم…اصلا هيچ چيزي راضيم نمي كرد…آقاهه كلي باهام حرف زد تلفني اما من آروم نميشدم…مامان زنگ زد و دلداريم داد و گفت بابا هم مي خواد صحبت كنه اما من كه خيلي قر و قاطي بودم گفتم اگه مي خواد نصيحت كنه بگو متاسفم! بابا هم بنده ي خدا پشيمون شد! آخه اصلا دل و دماغ اينكه بشنوم مصلحت بوده و حتما حكمتيه و از اين حرفا رو نداشتم! آقاهه اومد و بايد مي رفتيم نوبت دوم واكسن هپاتيتشو مي زديم…جاري جان زنگيده بودن و مخ من بيچاره رو كار گرفته بودن! آخه اگه خدا بخواد ديگه توي اين ماه جهازشونو مي آرن…منم فقط مي خواستم بدونم مراسم جهازبرونشون مختلطه يا نه ، كه البته هيچ جا آقايون نيستن ولي به قول آقاهه از اينا بعيد نيست كه بابا و برادراش باشن! واسه همين منم چون لباسي كه خريده بودم كاملا مناسب مراسم زنونه بود خيلي دلهره داشتم! و خوشبختانه فهميدم كه مجلس خانومانس! ديگه بعد از كلي صحبت با آقاهه رفتيم و توي راه هم من با آقاهه دعوام شد! سر همون مساله ي علاقه به نصيحت و اميدواري نداشتن! حرفمم اين بود كه چرا همش بايد براي من اين موارد پيش بياد؟! و گله هاي بسيار از خدا…آقاهه هم هي از جانب من با خدا حرف مي زد كه : آره خدا جون مي دوني كه اعصابش خورده ، ناشكري نمي كنه ها! و از اين حرفا! خيلي شب بدي بود…يواش يواش آروم شدم…ديروز هم كه اولين روز خونه نشيني من بود و به كامپيوتر و نت و كمي هم جمع و جور گذشت…شب هم مامان با اصرار ما رو شام مهمون خونشون كرد…

امروز قرار بود بريم حق و حقوقمونو بگيريم اما ديروز گفتن چهارشنبه … فقط منتظرم كه دوباره بهونه بيارن اونوقت من مي دونم و اينا!!!!

زندگيم خيلي كثيفه به نظرم اما هنوز حال رسيدگي ندارم…بايد كم كم آماده بشم!

-----------------------

روزتون هم پيشاپيش مبارك…الهي كه هميشه هم نمونه ترين زن و هم بهترين مادر باشيد و هديه هاتونم برازندتون…

ممنونم كه هستيد...

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت9:58توسط سیندخت |
سیندخت و سالگرد عقد!

بگذريم...

 

 

امروز بازم يه روز به يادموندنيه...يه روز كه تو برگهاي تقويم هر ساله ي ما ثبت ميشه...يه روز كه بايد گفت مهمترين روز در يگانگي ما...آره...سالگرد عقدمون...

 

شب 31 خرداد بود...ساعت 11 و نيم شب...براي آقاهه اس ام اس زدم كه مطمئني مي خواي با من ازدواج كني؟ اونم جواب داد كه : مطمئنم كه بدون تو نمي تونم زندگي كنم...مطمئنم كه تو معيار زندگيمي و غير از تو هيچ كسي رو دوست ندارم و نخواهم داشت...هنوز توي گوشيم دارمش حتي با اينكه دوبار گوشي عوض كردم...يادش بخير...

 

امروز بود دقيقا، ساعت 7 و بيست دقيقه ي عصر كه من و آقاهه براي هميشه به اسم هم سند خورديم! يادش بخير...محضر نزديك خونه ي خواهري بود...يعني نزديك خونه ي قبليشون! و در نزديكي خونه ي حال حاضر ما! همون حاج آقايي كه هم خواهري رو عقد كرد هم دايي كوچيكه و همه ي ما عاشق خونه ي خوشگلش بوديم! همه رفتيم خونه خواهري...داشتم حاضر ميشدم كه آقاهه اينا اومدن...يك شربت و شيريني و اينا خورديم و راهي شديم...من و آقاهه با هم رفتيم و بقيه هم خودشون! نصف بيشتر راه رو هم از ماشين پياده شديم و قدم زديم...يه عالمه حرف بود زير زبونمون...همه رو گفتيم...رسيديم...نشستيم... مانتو و شلوار و روسري سفيد پوشيده بودم...صندل نقره ايمو كه خواهري برام از مالزي آورده بود...اول خواستم چادري كه مامان آقاهه برام روز بله برون آورده بودن سرم كنم اما چون جنسش خيلي لخت بود هر چند خيلي دوستش داشتم و هنوزم خيلي دوستش دارم چون زيادي قشنگه (!) رو سرم ننداختم...مامان خانومي و خواهري استرس تو عمق نگاهشون معلوم بود...خاله هم بود...خاله هاي آقاهه هم اومدن...خواهري فيلم مي گرفت...همسرش عكس...همه هست...به قول مامان من همش بغض دارم...مخصوصا اونجاهايي كه حاج آقا داره دعا مي كنه...از همه ي شرطهاي دنيا من فقط خواستم كه مستقل باشم...يعني حق اشتغال...مهريمم بگذريم از تعداد سكه هايي كه هر كدوم يه حكمتي داشتند و الان تو نسل ما لااقل و شايد نسل قبلترمون هم هيچ كس اين مهريه رو قبول نداره(!) دلم به اون 313 گل نرگس بدجوري خوشه! آقاهه اونجا خودش يه سفر حج تمتع هم هديه ام كرد...برام مهم نبود...هيچ چيز...فقط صداي نفسها و تصوير خنده ي آقاهه كه از نيمرخ ميديدمش بس بود...آخه راحت نبود كه، بعد از ۲ سال دوندگي داشتيم مال هم مي شديم! احساس مي كردم حاج آقا داره زيادي طولش ميده!اما خب بالاخره من اون بله رو گفتم...همون كه دو سال زير زبونم بود اما نميذاشتن وقتش برسه! تموم كه شد نگاه كردم به مامان...صورتش مثل گلاي قالي سرخ بود...مطمئن بودم فشارش بالا رفته...آخه آسون نبود كه ته تغاريشو كه همه مي دونستن سنجاق سينشه داشت شوهر ميداد! من تا اون روز هنوز گاه گداري خودمو لوس مي كردمو رو پاهاي مامان مي نشستم! بابا مي گفت نگاه كن اينو مي خواي بدي بره خانوم؟! منم اخم مي كردم و مي گفتم اااااااااا حسوديت ميشه؟! مامان خودمه ! يادش بخير...مامان سفت تر بغلم مي كرد...نفسش چند بار پشت هم تند تند تكرار ميشد و مي فهميدم داره بغضشو مي خوره! مي خنديديم و به يه بهونه اي مي اومدم از بغلش بيرون و راهي اتاقم ميشدم...

فرداي عقدمون خانواده ي آقاهه مي رفتن شهرستان...به مامان گفتم ميشه آقاهه امشب خونه ما بمونه!؟ مامان يه نگاهي كرد و گفت آره...حدس زدم داره نگران ميشه...گفتم آخه مي خوايم بريم بيرون دير ميشه و اينا...خنديد و نذاشت كه ادامه بدم...ما راهي شديم...رفتيم دربند...آقاهه تو ماشين گفت چه احساسي داري؟! گفتم هيچي!!!! واقعا نداشتم...يه ناباوري...آخه از خيليا شنيده بودم كه لحظه اي كه مي خواي بله بگي بين زمين و آسموني...از استرس مي خواي بميري...انگار راه پس و پيش نداري...اما من هيچ كدوم اينا نبودم...من از آقاهه مطمئن بودم براي همين نمي ترسيدم...ذهنم معطوف به آينده بود...به اينكه كي آقاهه بره سركار...كي بريم سر زندگيمون...اون لحظه هاي هيچ وقت فكر نمي كردم زودتر از 2 سال عروسي كنيم...هيچ كسي فكر نمي كرد...آقاهه گفت اما من خيلي خوشحالم...تو ديگه مال مني... رفتيم رستوران كوهسار...شام خورديم و من شديدا معده درد داشتم...بعدش رفتيم يه رستوران ديگه براي چاي و قليون...خيلي مزه داد...يه دربست گرفتيم كه اونم انگار فهميده بود شب عقدمونه و مي خواستم مسير 2 هزاري رو 9 تومن بگيره!!! رسيديم خونه ي ما...حلقه هامونو دست كرديم و بابا عكس گرفت...براي اولين بار جلوي آقاهه بي حجاب بودم.از بابا خجالت مي كشيدم خب!

 

امروز دو سال از اون روز ميگذره...

 

خوشحالم كه دارمت همسرم...خوشحالم كه مال مني...خوشحالم كه خدا خواست و زودتر از يكسال همخونه شديم...خوشحالم كه صبحها قبل از اينكه چشماتو باز كني بازوهاي سردمو مي بوسي...خدا هميشه برام حفظت كنه...هر چند كه امروز مي تونستم خوشحالتر از اين باشم اما خب خودت كه مي دوني به قول سريال خانه ي سبز ته دلم يه نغمه ي غم انگيز دارم...روزي كه ما يكي شديم و خاطره اش قشنگه من بعد از چهار ماه دوباره خانه نشين شدم! بي خيال...سعي مي كنم دوباره خودمو به اين باور برسونم كه حتما حكمتيه...هر چند خيلي سخته...

به قول خودت : دوستت دارمو این جمله بهار است گلم...

 

+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت17:21توسط سیندخت |