این پارکینگ نداشتن واحد ما هم برای خودش اذیتیه ها! کاش اون روز که خونه رو می خریدیم به فکر این یه قسمت هم بودیم! خب حالا گذشته! وقتی ماشین خریدیم گفتیم خیلی خوبه که پارکینگ خونه مامان اینا بزرگه و هنوز همه واحدها هم مستقر نیستن!منتها سردی هوا و این که دو سه تا کوچه رو باید توی نصفه شب پیاده برگردی یه کم سخته...ولی انکار هم نمیشه کرد که آدم خیلی زود خیلی چیزا یادش میره! ما هم جزو اون آدماییم دیگه!!
داریم از خونه مامان برمیگردیم...ساعت نزدیک ۱۱ ئه! خیلی کم برای نماز وقته...
آقاهه؟ نـــــــــماز!؟
آقاهه : ووووووی! چه سخت! خوابت نمیاد سیندختی؟!
چرا خیلی...! میای امشب نماز نخونیم!
صدای خنده آقاهه کوچه خلوت رو پر میکنه؟: مگه دست ماست؟ یه ریزه فکر میکنه: ببین...بیا آروم آروم راه بریم تا برسیم فکر کنم قضا شده!!!
واااااا...خب اینجوری که یخ می زنیم...ببین نمی ارزه ها! بیا تندتر بریم قال قضیه رو بکنیم و نمازه رو آبادش کنیم!
آره بیا...!بریم...
قبول نمیکنم که بگید: وا ، حالا چند رکعت مگه این حرفا رو داره!؟ خب بعضی وقتا داره دیگه واقعا!!

راستی...من نرگسهای عزیزمو بغل کردم...بو کردم...باهاشون حرف زدم...اما حیف...توی خونمون به خاطر اینکه زیادی سرده و من زیادی هوا رو گرم میکنم زودتر از معمول مردند...بعدی...

عیدتون مبارک...التماس دعا
اصلاح یک برداشت اشتباه :
من اصلا به فکر کامنت نیستم...کاملا درک میکنم مشکلات و گرفتاری ها رو...بد متوجه منظورم شدید...یه عده رو میگم البته!...منظورم اونایی بودن که اگه بهشون سر بزنی بهت سر می زنن و لاغیر...همین!

اوریف لیم توی این سرشلوغی یه حال مبسوطی بهم داد...و اون اینکه در دومین ماه فعالیت ۹ درصدی شدم...قشنگ بود...البته اگه بعضی دوستان می ذاشتن! توی دنیای متمدن و مدرنیته ی امروزی نمی دونم چرا بعضیا علاقه بسیار زیادی دارن که همچنان سریش باقی بمونن!!!

وقتی این روزا دهنت زیاد آفت می زنه...وقتی موهای سرت ریزشش شروع شده...وقتی نگام میکنی عمیق و می فهمم که ذهنت مشغوله...همه ی اینا یعنی استرست زیاده...وقتی توی راهیم داریم برمیگردیم خونه و ساعت ۹ شبه و میگی بریم ماشینو برداریم یه گشت بزنیم؟ یعنی که نیاز به تقویت روحیه داری و من که چقدر این روزا خسته ام...چقدر تنبلم...چقدر از کدبانوگری ( به قول تو ) افتادم...و چقدر زندگیم تارعنکبوتی شده و همش به تو می گم نه...و تو می پذیری...کاش می تونستم یه کاری کنم که این ۱۰روز تلاشت برای اتمام پایان نامه به بهترین نحو طی بشه...کاش می تونستم بهت انرژی بدم...کاش می تونستم کمکت باشم...فقط می تونم برات دعا کنم عزیزم که این تا نیمه های شب بیدار موندنت با نتیجه فوق العاده ای که شیرینی رو به لحظه هامون بیاره ختم بشه...
وقتی میخونمش باورم نمیشه که اینا خاطره هستن...کاری به خوبی یا بدی کتاب ندارم بلکه غرق شدم توی این همه اتفاق...آقاهه میگه بخون اگه راضی بودی و به نظرت این همه تعریف الکی نبود منم بعد از پایان نامه بخونمش...میگم آقاهه خیلی ترسناکه این کتابه! میگه چرا ؟ میگم آخه من از جنگ فقط یه سری هواپیما که اون ته تهای آسمون بود و رد دودشونو نگاه میکردیم و خوشمون می اومد یادمه...من فقط آژیر قرمز و سفید یادمه که زودی می دویدیم توی زیرزمین...اونجا تلفن بود و من از اون موقع تا الان عاشق هر مدل تلفنی ام! من فقط بابا یادمه که برامون از جبهه نامه می فرستاد و پاکت نامه هاش شکل لباسای سپاهیا بود! نقاشیایی که برام می کشید و سرمشق میداد که منم براش همونا رو بکشم و بفرستم! و کیف سفید عروسی مامان که این همه نامه همیشه توی اون قرار می گرفت...من یادمه که همه فامیل خواستن برن شهرای اطراف تهران و وقتی بابا اومد گفت همه برن ولی ما می مونیم! هر جا هر اتفاقی بخواد بیفته می افته...مامان گریه کرد...همه رفتن...بابا دلش طاقت گریه های ما رو نیاورد و ما هم رفتیم...فقط چند روز و برگشتیم دیدیم شیشه هامون همه شکستن...جنگ برای من همین بود...البته گریه های مخفی مامانو یادم میاد...ولی ما که توی تهران بودیم درک درستی از اون وقایع نداریم...این کتاب منو خیلی روشن کرد...آقاهه می ره توی هم...میگه مگه من این همه برات تعریف نکردم از هواپیماهایی که روی سرمون حرکت می کردن؟ مگه نگفتم که شیشه های خونمون شکست و سر مامانم؟ یادم می افته...گم شدن بابای آقاهه توی یکی از عملیاتا چون فرمانده بوده و نزدیک بوده که بگیرنش...مهاجرت کردنشون از خونشون به هزار و یک جا...این روزا با جنگ دارم زندگی میکنم...این روزا بیشتر از رجال کشورمون می ترسم...این روزا می ترسم از اینکه نکنه از این هواپیماها که توی تصوراتم دارم توی واقعیت هم ببینم...
این روزا به خیلیا فحش میدم!توی دلم!

فکر که میکنم می بینم کامنتایی که داری ارتباط شدیدا مستقیمی دارن به کامنتایی که میذاری! اگه وقت نکنی و یکی دو بار برای یه نفر دو نفر سه نفر ۲۰ نفر رد پا نذاری...دقیقا همونا هم تو رو به همین دلیل و از روی عمد یادشون می ره! می خندم...خوشم میاد از این بازیهای مجازی!

